|
پندار نامه ها
|
||
|
ایران سرزمین پیامبران |
پیام بیت العدل اعظم الهی خطاب به بهائیان ایران !
شهرالعلاء ۱۶۵
۲۸/اسفند/۱۳۸۷
پیروان حضرت بهاءالله در مهد امر الله ملاحظه فرمایند
خواهران و برادران روحانی و حافظان آیین یزدانی،
در این ایّام مبارک صیام، قلوب این مشتاقان از افزایش تضییقات بر آن مظلومان محزون و دردمند است ولی مشاهدۀ روحیّۀ استقامت آن دلباختگان جمال جانان، افزایش استعداد روحانی مردم در آن اقلیم و دیگر نقاط عالم، فتوحات جدید مستمرّ امر مبارک و نیز پشتیبانی و حمایت فزایندۀ قاطبۀ مردم از حقوق حقّۀ آن ستمدیدگان موجب دلگرمی این ضعفا است. با قبول اختتام کار هیئتهای یاران و خادمین، بهائیان به مسئولین امور مجدداً نشان دادند که مخالفت و ستیز در مرامشان نیست و تنها مایلند بتوانند بر طبق اصول و تعالیم خود با آزادی در راه خدمت به وطن و هموطنان و رفاه نوع انسان، عمل نمایند. البتّه پذیرش این محدودیّت به این معنا نیست که آحاد احبّا از انجام وظایف روحانی و اجتماعی خود باز خواهند ماند.
دنباله مطلب ....
دین بهائی و ایران ِ فردا: گذار از بحران کنونی و
حضور در جامعۀ مدنی
(بررسی نقش آموزه های بهائی در ساختن فردایی بهتر)
کاویان صادق زاده میلانی 
چند سال پیش در جریان یک مصاحبۀ تلویزیونی با صدای امریکا یک هموطن عزیز از آلمان پس از همدردی با بهائیان دربارۀ معضلات و مشکلات بهائیان در ایران نکتۀ جالبی را مطرح کرد که هم قبل از آن و هم بعد از آن از بسیاری از دوستان و عزیزان شنیده بودم. ایشان گفتند که "با وجود آموزۀ بهائی «عدم مداخله در امور سیاسیه» اگر روزی همۀ ایرانیان بهائی بشوند تکلیف چیست؟ آیا باید مشاور سیاسی از کشورهای بیگانه وارد کنیم؟"
زبان خشونت و خشونت علیه زبان (بخش دوم)
دکتر نادر سعیدی
پنجم آنکه دادستان اسلامی چند بار این مطلب را تکرار کرده است که خود هفت نفر متهمان، به ارتباط با رژیم صهیونیست اعتراف کرده اند و با این حال مرکز جهانی بهائی این اتهامات را انکار می کند. دغلکاری و تحریف زبان در این گفته دادستان موج می زند و او خودش هم می داند که دروغ می گوید. مرتجعان زبان خود را دارند و البته این زبان زبان تحریف است. میان آنچه که هفت نفر بیگناه بهائی می گویند و آنچه که مرکز جهانی بهائی می گوید و آنچه که همه بهائیان در سرتاسر دنیا می گویند هیچ فرقی ندارد. همه بهائیان همواره گفته اند- و هرگز هم آن را نه پنهان کرده اند و نه انکار- که رهبر جامعه بهائی شورایی است انتخابی که به گونه ای دمکراتیک از طریق انتخابات بهائی در سرتاسر جهان گزیده می شود. همه بهائیان در هرجای دنیا که باشند با این شورای رهبری در ارتباطند و با آن در مورد امور جامعه بهائی مشورت می کنند. آنچه که هر هفت نفر به آن "اعتراف" کرده اند همین واقعیت است و این مطلبی است که مرکز جهانی بهائی و همه بهائیان هم همواره آن را گفته و می گویند. اینجاست که کد زبانی تحریف و تزویر مرتجعان وارد کار می شود.
زبان خشونت و خشونت علیه زبان (بخش نخست)
دکتر نادر سعیدی
دادستان ایران جناب دری نجف آبادی مطالب گوناگونی در باره محاکمه هفت بهائی مطرح کرده است. اما نکته مشترک در همه این سخنان این است که نه تنها همه ضد و نقیض یکدیگرند بلکه به صورت غریبی درهمه آن حرفها خشونت نسبت به بهائیان با خشونت نسبت به زبان به هم می امیزد. علت این مطلب هم این است که زبان شاخص انسان و انسانیت اوست و در نتیجه بهائی ستیزی که چیزی جز نظام قرون وسطائی ارتداد و نجاست و سانسور و تبعیض و کوته نظری بیش نیست در واقع در بطن خود انسان ستیزی بطور کلی است. به همین جهت است که باید این نوع گفتار، یعنی تلاش در جهت توجیه اختناق و دد منشی و تجاوز به حقوق بشر، در آن واحد توهین و تجاوزی علیه زبان باشد. یعنی واژه ها همه دستخوش تحریف قرار می گیرند و از آنها معنایی که درست نفی معنای واقعی است استنتاج می گردد. این همان کاری است که قران دشمنان اسلام را به ان متهم نمود یعنی تحریف کلمات.
|
گزارش اخراج دانشجوی بهایی دانشگاه مازندران ، همراه با رنجنامه ! |
|
|
|
به نام روشني كه پنهان مانده در پردۀ سياست. روز شنبه 17 اسفند 1387 بعد از كلاس آناليز عددي، وقتي استاد محترم اسامي دانشجويان را خواند، متوجه شدم كه نام بنده در ليست كلاس نبوده. بعد به آموزش دانشگاه مراجعه و موضوع را پيگير شدم، و آنها چنين جواب دادند كه در مقابل اسم من توقف تحصيل!!! قيد شده. |
ایران در نظر بهائیان !
سمندر مشکیباف
سیر تکاملی جامعهء بشری از وحدت خانواده شروع شده و ادامه یافته و، با توجّه به وسائل و امکاناتی که در اختیار داشته، مراحل گوناگونی مانند وحدت قبیله، وحدت شهر، و وحدت کشور را طیّ کرده و در سالهای اخیر وحدت قارّهای را نیز در اروپا شاهد بودهایم و تلاشهایی نیز در افریقا برای حصول این هدف مهم به عمل آمده است. توجّه به هدف عالی انسانی، و مشاهدهء کلّ عالم به صورت یک دهکدهء جهانی، اینک در میان بسیاری از روشناندیشان به ایدهای عملی تبدیل شده است. امّا موانعی در راه حصول مقصود وجود دارد که باید برداشته شود.
مجید نفیسی
|
|
|
پنجشنبه ، ۲۲/اسفند/۱۳۸۷ |
|
|
شصت تن از دانشگاهیان و ایرانشناسان معروف خواستار «توقف آزار بهاییان در ایران» شدند.
این افراد دانشگاهی در بیانیهای نسبت به «نقض فزاینده حقوق بشر بهاییان در ایران» ابراز نگرانی کردند. در این بیانیه مواردی از نقض حقوق بهاییان ایران درج شده و فشار بر جامعه بهاییان بیش از این موارد دانسته شدهاست.
فرستندگان این بیانیه از ایرانشناسان و متخصصان برجسته مطالعات خاورمیانه در دانشگاههای آمریکا، کانادا و اروپا هستند.
مقام محترم دادستان کل کشور
جناب آیت الله دری نجف آبادی
با ابراز ادب و احترام جنا بعا لی در اظها رات اخیرتا ن در مورد جا معۀ بها ئی و تشکیلات اداری آن ، مطالبی فرمودید که جای بسی شگفتی و تعجب است . تاریخ 165 سا لۀ دیا نت بها ئی درکشور مقدس ایران و سا یر جوامع بها ئی در جهان گواهی است صادق براینکه بها ئیا ن جـز به خیرخواهی جها نیا ن و وفا داری به حکوما ت متبوع خویش و نیـت خیـر برای هموطنا ن خود و اطاعت از قوانین و مقـررات عا دلانه و خیر خواها نه در کشور نمی اندیشند و علی الخصوص به ایران و ایرانیا ن با نظر احترام و محبت می نگرند و جنا بعا لی و سا یر مسئولین امور با اشراف کامل بر این مطلب ، بخوبی آگاهید که آنچه فرموده اید با حقیقت مطا بقت ندارد .
هوشمند فتح اعظم از رادیو پیام دوست
شنوندگان گرامی! نمیدانم چه شد که دیروز مرغ خیال من، مرا به دوران کودکیم پرواز داد و بر بام دبستان نشاند. هیجان آمیخته به هول و هراسی که در روز اول مدرسه داشتم، چهرههای بچههای غریبهای که زیرچشمی آنها را مینگریستم، نیمکتی که با یک پسر دیگر بر آن مینشستم، معلمی که او را مانند خدا میشمردم، همه در نظرم زنده شد.
دری نجف آبادی دادستان کل جمهوری اسلامی سهیلا ،
خانمی از هموطنان بهائی در نامه ای تاثر انگیز که با نثری ساده نوشته شده است قصه پر غصه زندگی خود و فرزندش را در جمهوری اسلامی روایت می کند .دادستان کل جمهور اسلامی چندی پیش در مصاحبه با تلویزیون« پرس تی وی» که بازوی تبلیغاتی رژیم در خارج از کشور است خبرهای مربوط به آزار و اذیت بهائیان را تکذیب کرده و از جمله گفته بود:بهائیان همچون دیگر اتباع کشور از همه امکانات کشور و حتی بیشتر از آن استفاده کرده اند و به عنوان شهروند جمهوری اسلامی وفق اصل سوم و فصل سوم قانون اساسی از حقوق مقرره برخوردارند... متن خبر [اینجا]
دنباله مطلب ....
به پاس اقدام تاريخي نويسندگان و امضا كنندگان بيانيه ي «ما شرمگينيم»
آتش شرم مقدّس !
هموطن! شكر و سپاس از شرف و انصافت
عالمي روشن از اين پرتو قلب صافت
ظلم را ديدي و خاموش نماندي زين بيش
جان مظلوم بسي شاد شد از الطافت
| دوشنبه ، ۱۹/اسفند/۱۳۸۷ |
|
وجود تو همیشه خانه را پر از آرامش و امنیت میکرد و حال که نیستی تنها منبع آرامشمان خاطرات شیرینات است و اطمینان به این که خداوند در همه حال پشتیبانات خواهد بود. |
آقایان جبهه ملی، خانمهای کارزار زنان، رفقای چپ سابق و...
بعد از شرمگین بودن در مقابل جامعه بهایی نوبت زنان است!
منیره کاظمی
• زمان آن نرسیده است که آنها خطاب به زنانی که به خیابانها آمده بودند تا در مقابل ماشین تازه راه اندازی شده سرکوب حکومت اسلامی نه بگویند اعلام کنند که شرمگین اند؟ شرمگینند چرا که علیرغم ادعای سکولار و لائیک بودن، زنان را در مقابل اسلامیست ها تنها گذاشته و به وظیفه ای که مدعی بودن آن را داشته و دارند عمل نکردند؟ ...
دنباله مطلب ....
اخراج دانشجوی دانشگاه دولتی سمنان بعلت بهائی بودن !
| شنبه ، ۱۷/اسفند/۱۳۸۷ |
|
خانم شهریاری طی گفتگویی با کمیته پی جویی حق تحصیل بهائیان مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران، اخراج خود را اینگونه شرح دادند: بنده ورودی سال (نیمه دوم سال )1387 در رشته اقتصاد نظری بودم. جمعا 5 هفته از شروع کلاس ها می گذشت . قبل از شروع کلاس ها تهدید شده بودم که اگر در ستون دین یکي از اديان رسمی را ننویسم و بر ادامه تحصیل پافشاری کنم مشکلات فراوانی برایم ایجاد خواهد شد. |
الهه بقراط -نزدیک به اجرای چهارصد حکم اعدام فقط در یک سال، اعدام کودکان و نوجوانان، سرکوب گسترده ایرانیان بهایی و محروم کردن آنها از حقوق اولیه زندگانی از جمله بستن اجباری محل کسب و کار، تخریب فراگیر از آرامگاه اعدام شدگان سال 67 تا محل تجمع دراویش گنابادی و... مشتی از خروار هستند که در هفتههای اخیر مرتب تکرار میشوند. بر این مجموعه باید آمار تکاندهنده خودکشی را افزود که تنها یک قلم آن مربوط به خودکشی کودکان شش تا پانزده ساله (مراجعه نزدیک به سیصد مورد تنها به یک بیمارستان در فاصله سال 84 تا 87- خبرگزاری ایسنا) است. خودکشی کودکان شش تا پانزده ساله!
دنباله مطلب ...
گوئی که سیل بیکران نقض حقوق بشر در ایران کافی نیست، که توجیه آن در رَسانه های داخلی به مزاحی غم انگیز گرایش پیدا کرده است. دستگیری و بازداشتهای پی در پی، خودسرانه و ظاهرا پایان ناپذیر، محکومیت دوباره بیگناهانی که دادگاه های قانونی تجدید نظر، آنان را بیگناه اعلام کرده اند، تخریب نه یکباره، نه دوباره، بلکه چهار باره قبرستان ها و نبش قبر مردگان، و و و ... همگی نمونه های اسف انگیزاند که اساساً بر مبنای «اقدام علیه امنیت ملی» توجیه میشوند.
بیت العدل اعظم الهی
۴/شهرالعلاء/۱۶۵
۱۵/اسفند/۱۳۸۷
ستایندگان اسم اعظم و یاوران ممتحن جمال قدم در کشور مقدّس ایران ملاحظه فرمایند
ای حاملان امانت الهیّه،
در چند هفتۀ اخیر توجّه جهانیان بیش از پیش به مظالم جدیدی که پیروان حضرت بهاءالله در آن سرزمین با آن رو به رو هستند معطوف بوده است. بیاساس بودن اتّهامات علیه هفت نفر اعضای محترم یاران، ناروا بودن جور و ستم نسبت به دیگر زندانیان بیگناه بهائی و ادامۀ فشار و تضییقات علیه اعضای جامعۀ اسم اعظم موضوع بحث و مذاکرات عمومی در سراسر عالم میباشد. ثبوت و رسوخ شما عزیزان و تمرکز افکارتان بر ادارۀ امور زندگی، انجام وظایف روحانی و خدمت به وطن گرامی، و همچنین وقار و متانت و روحیّۀ استقامت سازندۀ شما در مقابله با مشکلات بیشمار تحسین همگان را برانگیخته است.
۱۴/اسفند/ ۱۳۸۷
آیت الله قربانعلی درّی نجفآبادی
دادستان کلّ کشور
جمهوری اسلامی ایران
مقام محترم دادستان کلّ کشور،
اعلان اخیر آن جناب در بارۀ امور اداری جامعۀ بهائی ایران مسائلی را در عرصۀ بحث عمومی مطرح ساخته است که نه تنها بر امنیّت و معیشت افراد این جامعه اثر میگذارد بلکه بر آیندۀ هر شهروند آن کشور ارجمند نیز تأثیری عمیق دارد. شرح اقدامات انجام شده برای تدوین پاسخ بهائیان ایران در قبال این اعلان مطمئنّاً به استحضار شما رسیده است. "یاران" و "خادمین"، گروههای کوچکی که در سطح ملّی و محلّی به امور روحانی و اجتماعی چند صد هزار بهائی ایرانی رسیدگی میکردند، آمادگی خود را برای پایان دادن به کار خود اعلان داشتهاند. این تصمیم تنها بدین منظور اتّخاذ شده است که بهائیان حسن نیّت خود را بار دیگر و به روال ۳۰ سال گذشته به دولت جمهوری اسلامی ایران نشان دهند.
یک علامت سوال بزرگ دیگر !
|
|
|
رنجنامه دانشجوی بهایی اخراج شده از دانشگاه تبریز پنجشنبه ، ۱۵/اسفند/۱۳۸۷
|
|
حدود ساعت11 صبح یکی از روزهای پایانی ماه شهریورسال 1387 برادرم که خود به علت بهائی بودن از دانشگاه اخراج شده است با من تماس گرفت و گفت که با توجه به انتخاب رشته ام توانسته ام در دانشگاه صنعتی سهند تبریز در رشته مهندسی پزشکی قبول شوم . |
۱۱/اسفند/۱۳۸۷
آخرین خبرها از ایران
يک گزارش تازه حاکى است که به «ياران ايران» در روز ۲۴ فوريه ۲۰۰۹ (۶ اسفند ۱۳۸۷) اجازه ديدار با خانواده هايشان داده شده است. ديدار هفته قبل از آن به مناسبت برخورد با روز تعطيل مذهبى در ايران لغو شده بود. برخلاف ديدارهاى قبلى در روز ۹ فوريه ۲۰۰۹ (۲۱ بهمن ۱۳۸۷) که فقط اجازه ارتباط از پشت ديوار شيشه اى داده شد در اين ملاقات همه زندانيان با خانواده هايشان به طور حضورى ملاقات کردند.
مُهر خاموشی بر لب باید زدن ؟
چشمها را بگویید تا دیگر نبینند و گوشها را تا دیگر نشنوند و زبانها که دیگر سخن نگویند و دستها که دیگر ننویسند؛ معامله نکنند؛ کار نکنند؛ درس نخوانند؛ دور هم جمع نشوند؛ جواب ندهند؛ سؤال نکنند؛ تظلّم ننمایند؛ نزد مسلمانان، چه بیگانه و چه آشنا نروند؛ اگر به زندان افتادند کسی را به وکالت نگیرند. این است آنچه که جمهوری اسلامی ایران از بهائیان انتظار دارد که اگر جز این عمل کنی بر تو همان رَوَد که بر دیگران رفت .
سی و دو تن از ساکنان سرشناس هندوستان بیانیه ای را تحت عنوان «درخواستی از حکومت ایران: زندانیان بیگناه بهائی در انتظار محاکمه را فوراً آزاد کنید» امضا کرده اند.
این گروه متشکل از افرادی از دفاتر رسمی و قضایی، رهبران مذهبی، هنرمندان، و نمایندگان سازمانهای غیردولتی، دانشگاهیان و اصناف گوناگون می باشند.
آنها در این پیام از دولت ایران خواسته اند تا اتهامات بی اساس علیه هفت تن از رهبران بی گناه بهائی را که صرفاً «جنبۀ سیاسی» دارد، برطرف نمایند و آنها را فوراً و بدون هیچ قید و شرطی آزاد کنند.
برای چه کسی باید دعا کرد؟
بهروز جبّاری
این روز ها در نقاط مختلف جهان جوامع بهائی که متشکل از ملیّت ها و اقوام مختلف هستند بنا به دستور مرکز جهانی خود برای بهبود اوضاع ایران کشوری که محل ظهور دیانتشان است به دعا مشغولند ومن مانده ام متحیّر که برای چه کسی باید دعا کرد؟
**برای کسانی که مهرورزی را برنامه کارشان قرار دادند ولی با توسّل به دروغ واتّهاماتی واهی وناجوانمردانه انواع ظلم ها را به گروه ها یی از هموطنان خود روا میدارند وعده ای از آنان را بدون اجازه ملاقات با وکیل ماه ها در زندان نگاه میدارند ویا کسانی که با شهامت و بردباری فشارهای زندان را تحمل میکنند ومنکر اعتقات خویش نمی شوند وکینه کسی را بدل نمیگیرند چه که معتقدند "سیاست الهی مهربانی به جمیع بشراست بدون استثناء"
مقاومت در مقابل نواندیشی دینی !
حوریوش رحمانی
اتهامات وارده بر هفت نفر مسئولان جامعه بهائی ایران از ناحیۀ دادستان کل دولت جمهوری اسلامی پس از نه ماه که از بازداشت غیرمنتظرۀ این گروه میگذرد، تکان دهنده، ظالمانه و دروغ محض است. این هفت نفر به عنوان گروه "یاران" به امور روزمره جامعه بهائی ایران رسیدگی می نمودند و بهیچوجه فعالیت پنهانی نداشتهاند، بلکه با اطلاع وتأئید خود دولت و شفاقیّت کامل فعالیت میکردند. لازم به توضیح است که در سال 1983 که دولت جمهوری اسلامی رسماً خواهان انحلال تشکیلات اداری جامعه بهائی شد، این جامعه بر طبق اصول اعتقادی خود که در هر کشوری که ساکن است باید مطیع قوانین و مقررات آن سرزمین باشد، در مقابل این تصمیم دولت بدون هیچگونه مقاومتی و با حسن نیّت کامل، تمامی تشکیلات اداری خود را در سراسر ایران منحل نمود.
پانزده تن از کمدینهای سرشناس بریتانیا در نامهای سرگشاده به حکومت ایران، خواهان توقف آزار بهائیان در این کشور و احترام به حقوق انسانی شهروندان ایرانی شدهاند.
در این نامه که کمدینهای برجستهای چون جیمی کار، جک دی، دیوید بدیل و جو برند آن را امضا کردهاند، خطاب به دولت ایران آمدهاست: «ما نگرانی عمیق خود را از زندانی شدن ۷ نفر از سران جامعه بهائیت در ایران که بیش از هشت ماه از آن میگذرد، ابراز میداریم.»
اختناق اقتصادی جامعۀ بهائی ایران !
موژان مومن
اذیت و آزاری که جامعۀ بهائی ایران از ابتدای انقلاب اسلامی این کشور در سال 1979 تا کنون متحمّل آن شده، به صورتی کاملاً مستند ثبت شده است. حمله به حیات اجتماعی بهائی شامل تخریب اماکن مقدّسهء آنها، مصادره و غالباً تخریب بناهای جمعی، از جمله قبرستانها، و انحلال ساختارهای اداری آنها به دستور حکومت بوده است. علاوه بر این حمله ها علیه املاک عمومی جامعه، اموال و مؤسّسات جامعه، سوءرفتارهای عمده و فاحش زیادی در زمینۀ نقض حقوق بشر افراد بهائی نیز معمول شده است. اخراج دانشجویان و دانش آموزان از دانشگاهها و مدارس، خودداری اولیای امور از تعقیب و مجازات عاملان جُرم و جنایت علیه آنها از این جمله اند ، و در بسیاری از موارد شامل زندانی کردن ایشان و مبادرت به محاکمههای نمایشی و اعدام آنها بوده است.
دنباله مطلب ....

فکر می کنم برای هر کسی پیش آمده باشد که در برابر حادثه ای و یا پرسشی قرار گرفته باشد اما به راستی از درک و فهم و تحلیل حادثه و هر نوع پاسخی به پرسش ( درست یا نادرست ) در ماند و نداند که حادثه را چگونه بفهمد و چه پاسخی به پرسش مطرح شده بدهد. یعنی به جد احساس ناتوانی کند. اهمیت این موضوع به این دلیل است که ماها معمولا به طور روزمره هر رخدادی را آسان و یا سخت به گونه ای و یا در سطوح مختلف درک می کنیم و قادریم تفسیری و تحلیلی برای چگونگی و چرایی آن ارائه دهیم و یا برای هر پرسشی ساده و یا دشوار پاسخی بدهیم. از این رو خیلی کم پیش می آید که در برابر رخدادها و یا پرسشها به طور واقعی احساس و بویژه اظهار در ماندگی کنیم و به صورت واقعی و جدی بگوییم که: نمی فهمیم و نمی دانیم !
دنیا دار مکافات است !
آدمیان در گذر زمان هر آنچه که میخواهند بر دیگران روا میدارند و چون آن ستم بر خود ایشان روا میشود فریاد واویلا و واحسرتا بر میآورند و زمین و زمان را مقصّر میشمارند و خود را ستمدیدهء دوران میپندارند. وقتی زنان بیدفاع و بیگناهی را که فقط چند تار موی آنها از زیر روسری تحمیلی بیرون میزند با چوب و چماق مضروب ساخته سوار بر اتومبیلهای، به اصطلاح، گشت ارشاد میکنند و روانهء زندان مینمایند و تعهّد میگیرند که دیگر روسپیگری نخواهم نمود، آن وقت زمانی که دانشآموزی یا دانشجویی به علّت داشتن حجاب از دانشگاهی در ترکیه یا اروپا اخراج میشود فریاد برمیآورند که این چه نظامی است که اختیار لباس نیز دست انسان نیست.
مصاحبه جناب حجت الاسلام سید محمد رضا میر تاج الدینی با رسا نیوز
جناب حجت الاسلام سید محمد رضا میر تاج الدینی ،عضو هیئت
رئیسه مجلس شورای اسلامی ملاحظه فرمایند :
حضرت عالی در مصاحبه با رسا نیوز فرموده ا ید که دیانت بهائی فرقه ای ضاله است و وابستگی آن با برخی معاندان جمهوری اسلامی ایران محرز می باشد. تعجب در این است که چرا خبر به این مهمی هیچ آمار و ارقام و توضیحات حاشیه ای ندارد و هیچ مستنداتی هم که حقانیت کلام ایشان را اثبات نماید ارائه نمی شود. ایشان هم برای این که از لشکر دوستان و آشنایان و رقبای خویش عقب نیفتند و در انظار پیروان خویش وجهه ای کسب نمایند و در دوربعدی هم مورد لطف و عنایت مقامات کشوری و لشکری قرار بگیرند خود را در جرگه بهائی ستیزان وارد کرده اند تا به اصطلاح از مال و جان و ناموس مردم در برابر بهائیان وطن فروش و گمراه دفاع کنند.
بهائیان و فعّالین حقوق بشر !
نقل از بامداد خبر
مادۀ 1 اعلامیۀ جهانی حقوق بشر بیان میکند : «تمام افراد بشر آزاد زاده میشوند و از لحاظ حیثیت و کرامت و حقوق با هم برابرند ....»
و وفق مادۀ 2 این میثاق جهانی : «هر کس میتواند بیهیچگونه تمایزی، به ویژه از حیث نژاد، رنگ، جنس، زبان، دین، عقیدهی سیاسی یا هر عقیدهی دیگر ... از تمام حقوق و همۀ آزادیهای ذکر شده در این اعلامیه بهرهمند گردد. »
و مطابق مادۀ 3 : «هر فردی حق زندگی، آزادی و امنیت شخصی دارد.»
و مطابق مادۀ 18 : «هر شخص حق دارد از آزادی اندیشه، وجدان و دین بهرهمند شود، این حق مستلزم آزادی دین یا اعتقاد و همچنین آزادی اظهار دین یا اعتقاد، در قالب آموزش دینی، عبادتها و اجرای آیینها و مراسم دینی به تنهایی یا به صورت جمعی، به طور خصوصی یا عمومی است.»
تخریب گورستان بهائیان ، به چه عنوان ؟
فاران دوستی
۷/اسفند/۱۳۸۷
در چند روز گذشته خبر تخریب گورستان بهائیان سمنان توسط اشخاصی مجهول الهویه – ولی در واقع معلوم الحال ! توجه بسیاری از فعالان حقوق بشر و مردم ایران را بخود جلب كرد البته چنین اقداماتی مسبوق به سابقه است چرا كه حكومت اسلامی ایران در همان روزهای نخستین پس از پیروزی انقلاب ، شروع به تخریب و مصادره گورستانهای بهائی در تمام نقاط ایران كرد در آن دوره حكومت تازه تاسیس ایران كه با پسوند "اسلامی" روی كار آمده بود سعی میكرد با چنین عملی در كنار اقداماتی نظیر حبس و اعدام بهائیان ، مصادره اموال و اماكن مذهبی بهائیان،اخراج بهائیان از مشاغل دولتی و دانشگاه ، و ممنوع الخروج كردن بهائیان از ایران ، ایشان را مجبور به تبری جستن از دیانت بهائی و اسلام آوردن بكند البته تعداد معدودی از بهائیان كه تحمل حبس یا فشار مالی را نداشتند مسلمان شدند ! ولی اكثریت قریب الاتفاق ایرانیان بهائی این رنج و فشار وارده را بخاطر اعتقادشان به جان و دل پذیرا شدند و در مقابل همه مشكلات استقامت كردند .
|
حمله با مواد منفجره به منازل بهاییان در شهر سمنان ! |
|
|
|
در ادامهی اذیت و آزارهای روزهای اخیرعلیه بهاییان در شهر سمنان، بار دیگر درساعت یک بامداد 7 / 12 /1387 شاهد اقدام غیرانسانی گروهی ناشناس بر علیه بهاییان این شهر بودیم . این حمله با نارنجک دستساز ( کوکتل مولوتف ) صورت گرفته است، عدهیی با پرتاب این مادهی منفجره به سمت پنجرههای آپارتمان 2 خانوادهی بهایی شهر سمنان بهنامهای پیراسته و پورحسینی، قصد آتش زدن این منزل را داشتند که با خوش شانسی این مادهی منفجره به کنار پنجرهها برخورد کرده و وارد منزل نشده است .
![]()
![]()
![]() |
برگرفته از :
http://www.hrairan.org/index.php?option=com_content&view=article&id=592:564&catid=84:502&Itemid=219
|
مصاحبه با دکتر کاویان صادق زاده میلانی ، درباره وضعیت بهاییان در ایران |
|
|
|
۱ ــ وضعیت تحصیل بهاییان به شدت باعث نگرانی است، دربارهی وضعیت تحصیلی بهاییان به ویژه در سطح آکادمیک و دانشگاهی توضیح دهید؟ بهائیان در حال حاضر اجازهی حضور در دانشگاهها را ندارند. از دورهی آغاز انقلاب اسلامی اساتید و دانشجویان بهائی از دانشگاهها اخراج شدند. هم اکنون سه نسل از جوانان بهائی از حق تحصیل در کشورشان محروم بودهاند. با توجه به اهمیت دانش و کسب علم برای بهبود وضع جهان و پیشبرد جامعهی بشری این معضل برای بهائیان به قیمت سنگینی تمام شده است. بسیاری از جوانان بهائی نیز که راه تحصیل را در ایران بسته دیدند از ایران به طرق گوناگونی خارج شدند و ناچار در کشورهای خارجی ادامهی تحصیل دادند. نقصان این روش بسیار واضح است. مراجعه به وطن همیشه برای دانشجوی مقیم خارج دشوارتر است و در نتیجه جامعهی ایران مقدار زیادی از افراد کارشناس و تحصیل کردهی خود را هر ساله و این چنین از دست میدهد. ۲ ــ با توجه به اینکه در قانون اساسی ایران، حق تحصیل آزاد بیان شده است، آیا بازداری بهاییان از تحصیل توجیه قانونی دیگری دارد؟ حق تحصیل بنابر تمام منشورهای بینالمللی حقی غیر قابل لغو است. نکتهی مهم در اینجا است که قانون اساسی ایران نیز این حق را بدون قید و شرط به صورت همگانی مطرح می کند. ولی از آغاز انقلاب جامعه بهائی از حق حضور در دانشگاه محروم شد. این مساله هیچ توجیه قانونی دیگری ندارد. چرایش را باید در تلاش حاکمیت در منزوی کردن بهائیان از جامعه مدنی دانست. ۳ ــ با توجه به اینکه در منشور حقوق بشر سازمان ملل به شدت بر آزادی دین و مذهب تاکید شده است و با توجه به اینکه ایران به این منشور پیوسته است، دلیل این نوع برخوردها چیست؟ تاریخ نشان میدهد که سرکوب دگراندیش دینی در تمامی دورانهای مورد بررسی بیانگر معضل مهمی برای جامعه بشری است. آزار اقلیتهای دینی و اعتقادی همواره معرّف نقصانهای دیگری در مورد حقوق بشر است. جامعهیی که حقوق اقلیت دینی را زیر پا میگذارد، حقوق زن، کودک، بیبضاعتان و قومیتها را نیز محترم نخواهد شمرد. اهمیت حق باور دینی از همین سرچشمه میگیرد. برخورد با بهائیان در مورد مسالهی حق تحصیل به مسالهیی که در بالا مطرح کردم بر میگردد. دانشگاه در ایرانِِ ِ دهههای اخیر یکی از دو فضای مطرح برای گفتمانهای روز و جریانهای فکری بوده است. فضای دیگر را نشریات چاپی باید دانست. با حذف جامعهی بهائی از این دو فضای فکری عملاً کوشش شد که بهائیان از جریانهای مطرح جامعه دور بیافتند و در حاشیه جا بگیرند. البته حاشیه نشین کردن هر گروهی به تضعیف جامعه مدنی میانجامد. ۴ ــ خبرهای نگران کنندهیی مبنی بر تحریک عوام توسط روحانیون ذکر میشود، آیا این تحریکها به صورت برنامهریزی شده از مقامهای بالا است؟ و چه چیزی را دنبال میکند؟ سیاست رسمی حاکمیت در حال حاضر حملهی سازمانیافته به بهائیان و جامعه بهائی است. ممکن است برای بعضی این سوء تفاهم پیش بیاید که برنامههای آزار بهائیان مقطعی و منطقهیی است ولی بررسی روند و جریان آزار بهائیان نشان میدهد که منظم و سامان یافته است. هدف وادار کردن بهائیان به تغییر دین است. آنهایی که بر باورهای دینی خود میایستند و انصراف از باور نمیکنند و یا تقیه نمیکنند (در آموزههای بهائی تقیه وجود ندارد) زیر فشار و دشواری اقتصادی، فیزیکی و تبلیغاتی قرار میگیرند. برای مثال در آن ِ واحد بانکها به بهائیان وام بازرگانی و یا شخصی نمیدهند. مشارکتهای اقتصادی آنان در بخش خصوصی با فشار بر شرکاء محدود و از بین برده میشود و از لحاظ فیزیکی با حملههای خشونتبار فیزیکی مورد ارعاب و آسیب قرار میگیرند. ۵ ــ وضعیت معیشتی بهاییان در حال حاضر و با توجه به محدودیتهای ذکر شده به چه شکل است؟ اذیت و آزاری که جامعهی بهائی ایران از ابتدای انقلاب اسلامی این کشور در سال 1979 تا کنون متحمّل آن شده، بر همهگان واضح و آشکار است. به عنوان مثال در اینکه عدهی زیادی از بهائیان به دلیل باورهای دینی اعدام شدهاند شک و تردیدی نیست. ولی آنچه که در نظر عموم چندان واضح و آشکار نیست عبارت از فعالیت گستردهی اقتصادی است که علیه جامعهی بهائی صورت گرفته است. این فعالیت گرچه در آغاز به روشی تا حدی بینظم با حملاتی بر هدفهای آشکار اقتصادی شروع شد اما مشخصات و ویژگیهای یک برنامهی هدفمند و سازماندهی شده را دارد که افراد بهائی را هدف قرار داده است. از زمان انقلاب اسلامی تا کنون، جامعهی بهائی در این کشور قربانی اقدامات مداوم و رسمی خفقان اقتصادی بوده است. در آغاز مصادرهی داراییهای اجتماعی جامعه که اوایل دوران انقلاب صورت گرفت و هنگامی که این جریان تکمیل شد، اخراج بهائیان از مشاغل دولتی و سپس شرکتهای بخش خصوصی معطوف شد. در حال حاضر تنها راه امرار معاش بهائیان شرکتهای خودگردان خصوصی است و تلاش دولت در انهدام سامان یافتهی آنها قرار گرفته است. برای نمونه در حال حاضر بانکها به بهائیان وام بازرگانی نمیدهند و شرکتهایی که بهائیان در آن اشتراک یا سهم دارند قادر به کرایهی محل برای کسب نیستند. در موارد بسیاری جواز کسب و حرفه تمدید نمیشود و حتا از تحویل کالاهای مورد نیاز جهت ادامهی حرفه پیشگیری میشود. ۶ ــ وضعیت بهاییان بازداشت شده در ایران در حال حاضر به چه شکل است و چه تعداد در بازداشت به سر میبرند؟ در حال حاضر حدود چهل بهائی در بازداشت به سر میبرند و حدود 80 بهائی به قید ضمانت و گرو گذاشتن سند کسب و یا ودیعه آزاد هستند. ۷ ــ نوع بازداشت و برخوردهای صورت گرفته در طول بازداشت و پس از آن با بهاییان به چه شکل بوده است؟ برخورد با بهائیان به طور فزایندهیی شدت گرفته است. برای نمونه شش نفر از مسئولان اداری جامعهی بهائی که در حال حاضر در بازداشت به سر میبرند برای سه ماه و نیم اول بازداشت در انفرادی بودند و خانم مهوش ثابت نفر هفتم گروه که سال پیش (1386) بازداشت شده بود نزدیک به 6 ماه در انفرادی بود. این گروه پس از نزدیک به 8 ماه بازداشت گروهی هنوز هیچ کیفرخواست رسمی و کتبی نداشتهاند ولی در رسانهها به جاسوسی برای قدرتهای خارجی، براندازی و جرایم دیگر متهم شدهاند . تا کنون به وکیل مدافع ایشان خانم شیرین عبادی اجازهی ملاقات و تماس با آنان و بررسی شواهد علیه آنان داده نشده است. حتا شعبهي دادسرایی که در آن باید حاضر شوند نیز به خانوادهها و وکیل مدافع آنان ابلاغ نشده است. ۸ ــ در خبرها آمده است، تعدادی از قبرستانهای بهاییان را ویران کردهاند، دلیل این عمل حکومت چیست و آیا این کار توجیه قانونی در قانون جمهوری اسلامی دارد؟ این خود نوعی دیگر از فشار بر جامعه بهائی است. البته این نوع رفتارها هیچ توجیه قانونی و اخلاقی ندارد. برای نمونه دیروز (29 بهمن) قبرستان بهائی سمنان با خاک یکسان شد. تخریب ساختمان و بنا و مکانهای جمعی نمودی از قدرت تخریب کننده بر تخریب شده است. حمله به قبرستانهای بهائی و انداختن ماشینهای سنگین یا بولدوزر در آن نمایانگر قدرت دستگاه حاکم بر بهائیان و بیپناهی آنان در برابر ارگانهای بهائی ستیز یا جریانهای بهائی ستیز درون نظام است. در هیچ موردی هم تخریب کنندگان مورد پیگرد قانونی یا حتا بازخواست قرار نگرفتهاند. ۹ ــ خبرهایی مبنی بر تخریب، سوزاندن و از بین بردن مایملک بهاییان در جای جای ایران به گوش میرسد، این برخوردها آیا از سمت حکومت است و یا حکومت با تحریک عوام دست به چنین کارهایی میزند؟ این حرکت نیز جزوی از جریان بهائی ستیزی نیروهای ضد بهائی در درون نظام است. این عملیات حساب شده و در شرایطی اتفاق میافتد که هیچکدام از خاطیان بازداشت، بازخواست یا حتا مورد سوال قرار نگرفتهاند. بعضی از این حرکتها مثل پرتاب کوکتل مولوتوف به منزل بهائیان یا مطب پزشک نگران کننده و خطرناک است ولی موارد بسیار وحشتناکی چون بستن قربانی به تیر چراغ برق و ریختن بنزین بر او و آتش زدن او را نیز داشتهایم. اگر این یک جریان رسمی و دستوری نبود بدون شک خاطیان و گناهکاران ردیابی، پیگیری و بازداشت میشدند و هرگز چنین نشده است. در مواردی هم مثل تخریب منازل مسکونی این حملهها با حضور ماموران انتظامی انجام شده است. ۱۰ ــ آیا نهادهای بینالمللی حقوق بشر، موضع گیری خاصی در رابطه با وضعیت بهاییان در ایران صورت دادهاند؟ متاسفانه نهادهای حقوق بشری در موارد مربوط به نقض حقوق بشر در ایران در مواردی مانند زنان، کودکان، اعدام کودکان، قومیتها و دانشجویان توجه لازم را ابراز نداشتهاند. مسالهی بهائیان نیز به عنوان یک مسالۀ تبعیض دینی در سطح لازم و پررنگ مطرح نشده است. برای نمونه دانشجویان بهائی برای نزدیک به سه نسل است که از حق تحصیل ممنوع هستند. این نقض حق آشکار به طور معمول باید در مجامع حقوق بشری منعکس شود و بازتاب مطرحی داشته باشد ولی چنین نشده است. استنباط بنده از این قرار است که حاکمیت با روشهای سیاسی اجازهی مطرح شدن مسائل حقوق بشری را نمیدهد. نمونهی خوب آن گزارش سال پیش سازمان دیده بان حقوق بشر است. چندین صفحهی گزارش سال 2008 به گوانتانومو اختصاص داشت که البته مسالهی مهمی است ولی دو خط در مورد جامعه بهائی ایران بیشتر نیامده است. همینطور مسالهی قومیتها و نقض حقوق کردهای ایرانی. این عدم توازن نشانهی اروپا محوری (غرب محوری) برخی سازمانهای حقوق بشر است و این عدم توازن به نظام ایران اجازه میدهد که موارد سنگین نقض حقوق بشر در ایران را کمرنگ و در حاشیه قرار دهد. حضور فعال مجموعهی فعالان حقوق بشر در ایران و دیگر فعالان در روشنگری ذهن جهانیان به معضلات جامعه ایران نقش مهمی بازی میکند. |
برگرفته از :
http://www.hrairan.org/index.php?option=com_content&view=article&id=569:641&catid=162:34&Itemid=371
|
http://www.negah32.info/index.php?option=com_content&task=view&id=996&Itemid=21
دادستان کل کشور در گفتگو با پرستیوی :
قربانعلی دری نجفآبادی دادستان کل کشور میگوید که جمهوری اسلامی خدمتگزار جامعه بهائیان ایران است.
آقای نجفآبادی به تلویزیون پرستیوی گفته است که بهائیان در ایران به عنوان یک انسان، مورد احترام جمهوری اسلامی هستند و از همه امکانات کشور برخوردارند.
دادستان کل کشور افزوده است که مقامهای جمهوری اسلامی «به هیچ عنوان، کممحبتی به شهروندان بهائی را توصیه نمیکنند و همواره بر محبت تاکید کردهاند.»
اظهارات آقای نجفآبادی دو هفته پس از آنکه وی در نامهای به وزارت اطلاعات خواستار برخورد با «تشکیلات بهائیت» در ایران شد، ایراد میشود.
در این نامه «تشکیلات بهائیت» متهم به داشتن رابطه با «دشمنان خارجی ملت ایران» به ویژه اسرائیل شده است.
دادستان کل کشور با تکرار اظهارات سابق خود، باردیگر تاکید کرد که هفت رهبر بهائی بازداشت شده در ایران «تخلفات گستردهای به ویژه در حوزههای اقتصادی» مرتکب شدهاند.
این برای نخستینبار طی هشت ماه گذشته است که اعلام میشود رهبران بازداشت شده بهائی در ایران «تخلفات اقتصادی» داشتهاند.
آقای نجفآبادی همچنین این هفت بهائی را متهم کرد که از طریق کشوری ثالث با اسرائیل همکاری داشته و تحت نفوذ آنها بودهاند.
وی در عین حال اظهار داشت که «جمهوری اسلامی خدمتگزار جامعه بهائیان است، البته تا زمانی که به عنوان نفوذی، جاسوس یا به عنوان یک باند سیاسی جعلی در ایران فتنه نکنند.»
هفت تن از رهبران بهائی هشت ماه پیش به اتهام «جاسوسی برای اسرائیل، توهین به مقدسات دینى و تبلیغ علیه جمهورى اسلامى» دستگیر و هماکنون در زندان به سر میبرند.
مقامهای قضایی ایران گفتهاند که این افراد به «جاسوسی به نفع اسرائیل» اعتراف کردهاند، اما جامعه جهانی بهائی این اظهارات را رد کرده است.
در تازهترین واکنشها به طرح این اتهامات علیه رهبران جامعه بهائیان ایران، اتحادیه اروپا هفته جاری در بیانیهای، از اینکه این بهائیان «بدون تفهیم اتهام و بدون وکیل» همچنان در زندان به سر میبرند، ابراز نگرانی کرده است.
اعتراضها به تداوم بازداشت این هفت بهائی در حالی رو به افزایش است که علیرضا جمشیدی سخنگوی قوه قضاییه هفته گذشته اعلام کرد که این افراد به اتهام «جاسوسی» به زودی محاکمه خواهند شد.
این هفت نفر، از هشت ماه پیش در زندان به سر میبرند. جامعه جهانی بهائی اعلام کرده که در تمام این مدت، به این افراد اجازه ملاقات با وکیلشان داده نشده است.
وکالت این هفت بهائی را شیرین عبادی برنده جایزه صلح نوبل بر عهده دارد.
هویت این هفت نفر؛ فریبا کمال آبادى، جمالالدین خانجانى، عفیف نعیمى، سعید رضائى، مهوش ثابت، بهروز توکلى و آقاى وحید تیزفهم اعلام شده است.
فعالیت جامعه بهائیان از سال ۱۳۶۲ در ایران ممنوع اعلام شده و هماکنون در حدود ۳۰ بهائی به اتهامهای مختلف در ایران زندانی هستند.
از نظر حکومت ایران، بهائیان مرتد محسوب میشوند.
اگرچه در قانون اساسی این کشور حقوق اقلیتهایی چون مسیحیان و زرتشتیان به رسمیت شناخته شده است، اما بهائیان از هیچ حقی برخوردار نیستند.
برگرفته از :
من و آقای خامنه ای در کميتهء مشترک !


هوشنگ اسدی
چشم هايم را می بندم، آقای خامنه ای، و همراه شما وارد راهروهای «کميتهء مشترک» می شوم. در ردای ولايت می رويد و خدم و حشم دنبالتان هستند. من، مثل همان سی و اندی سال پيش، جز قبای آزادی به دوش ندارم.
با هم زندانی شاه بوديم و هم سلول. حالا تبعيدی شمايم. شما در مقام ولايت، من در غربت. آخر مأموران شما به من گفتند: «تو در اينجا غريبه ای. برو گمشو.» باور می کنيد در کشور خودم به من گفتند تو غريبه ای؟ همان غير خودی. اما شما که رهبر خودی ها هستيد، داريد به همان سلولی می رسيد که با هم در آن بوديم. چه خوب هم يادتان است. هزار ماشاء اله به اين حافظه. من هم مثل سايه دنبالتان هستم. کسی حرف های شما را کلمه به کلمه ثبت کرده و روی سايت گذاشته. من اين نوشته را می خوانم و همراه شما می آيم.
از حمام رفتن گفته ايد. يادتان هست چهار نفری ـ با علی و ساسان- با آن صابون های رختشويی خودمان را گربه شور می کرديم؟ چقدر خجالت می کشيديد و چقدر می خنديديم. در آن فضای ظلمت و زور چقدرخوش بوديم. تحقير می شديم. کتک می خورديم. موهای شما را می گرفتند ومی کشيدند. ساسان را زير شکنجه به حال مرگ انداخته بودند. وقتی دردهان آن "کمونيست" بادست خودتان غذا می گذاشتيد چه برقی داشت چشم هايتان.
همه اينهارا يک بار بطور مختصر تحت عنوان با آقای خامنه ای در زندان شاه نوشته ام. بطور مفصل هم درکتاب خاطراتم هست. از شما چه پنهان می ترسم منتشر کنم و مامورين شما کار دستم بدهند و در اين پيری و غربت بلائی سرم بياورند. هر چند در کتاب من جز چهره سی و چند سال پيش شما نيست.
بله آقای خامنه ای. شما رابه ياد می آورم که داريد زار می زنيد و قرآن می خوانيد. نگاهتان از پنجره سلول به آسمان است. خدائی را می جوئيد که رحمان و رحيم است. و من جوان خام چهارزانو نشسته ام و در روياهايم روزی را می بينم که آزادی بيايد. روزی که شما قرآن و نمازتان را بخوانيد. من هم شولوخوف و فروغ و شاملو. شما از کنار "گنبد فيروزه" بگذريد و به مسجد برويد. ما هم در خيابان استانبول ماهی فروش ها را ردکنيم و به باده فروشی "احمد باده" برويم. و همه هم فکر ساختن ايران باشيم. شما آخرت مردم را مراقب باشيد و ما هم امروزشان را...
صدای فريادی از زير هشت می آيد و هر دو ساکت می شويم. شما آن فريادها را هنوز به ياد داريد.خودتان گفته ايد و يکی نوشته است. چه خوب است سلول و شکنجه و فرياد را فراموش نکرده ايد. از بازجويتان هم نام برده ايد: منوچهری. بله. يادم هست.
چه جالب آقای خامنه ای. منوچهری بازجوی عليرضا اکبری شانديز هم بود. او رابه ياد داريد ؟ شانديز ييلاق معروف و خوش و آب هوای مشهد است. شما هم در ايام سختی و فشار دستگاه می رفتيد خانه آنها به پناه. خانم های دو خانه هم با هم رفت آمد داشتند. عليرضا را گرفتند. علی آن چريک مسلمان ۱۸ ساله و ساسان آن فدائی مسلح شش سال زندان گرفتند. همه هم سلولی ها زنده مانديم من ششماه بعد و شما هشت ماه بعد آزاد شديم. علير ضا که بازجويش هم با شما يکی بود، به يک سال محکوم شد. او زنده ماند.
اينها را در سلول ۹ همين بندی که شما داريد بازديد می کنيد، برايم گفت.نه. نه. زمان شاه نبود. زمان شما بود. شما حالارئيس جمهوربوديد و ما هر دو زندانی. ديگر منوچهری و رسولی و ازغندی و بقيه نبودند. حالا "برادر" ها جايشان را گرفته بودند. عجيب است واقعا آقای خامنه ای. عجيب است. اين بار بازجوی من و عليرضا يکی بود: "برادرحميد". شما او را خيلی خوب می شناسيد. آقای ناصر سرمدی پارسا را می گويم. وقتی شنيدم سربند قتل های زنجيره ای چنان سرش داد زده ايد که سکته کرده دلم بيشتر بحالش سوخت. شکنجه آدم ها برای رسيدن به قدرت و "سکته زدن" در برابر قدرت بزرگتر. تازه به قول شما معتقدين جواب آن دنيايش هنوز مانده است.
بله آقای خامنه ای شما سرکسی داد زده بوديد که مراسه ماه تمام شکنجه داد. به زوروادارم کرد مدفوعم را بخورم. خدائيش منوچهری و دوستانش اين کار ها را نمی کردند. می کردند؟ "برادر حميد" شبيه اين رفتار را هم با عليرضا اکبری کرد. زندگی مرا زنده نگه داشت، اما عليرضا را اعدام کردند. جرمش؟ خوب معلوم است همه ما "جاسوس" جائی هستيم. قصدبراندازی داشته ايم. فساد جنسی داريم... و...
خوشمزه اينجاست آقای خامنه ای که من و عليرضا طبق خط و ربط سياسی جريانی که به آن وابسته بوديم از "انقلاب شکوهمند اسلامی" دفاع می کرديم. جانانه دفاع می کرديم. درست مثل رحمان هاتفی. آن جوان چشم سبز موخرمائی حتما يادتان هست. سال ۵۵ با هم آمديم خانه شما در کوچه فريدونی مشهد. چه سادگی و روحانيتی داشت آن خانه. يک نوکر بيشتر نداشتيد که بعدا ملک الشعرايتان شد. شما و رحمان سه چهار ساعتی با هم بحث کرديد. وقت خداحافظی، درست در چهار چوب در بازوی مرا گرفتيد و آهسته گفتيد:
- جوان نازنين با سوادی است، حيف که کمونيست است...
آن جوان نازنين هم تا لحظه آخر نه تنها از انقلاب دفاع کرد، که دفاع از انقلاب را هم تئوريزه کرد و عجبا گير "برادر حميد" افتاد. و او بامشارکت "برادر مجتبی" چنان بلائی سرش آوردند که صورتش را با ناخن دريد و بعد رگ هايش را با دندان جويد.
به آذين که در سلول کناری من خبری راشنيد، مدت ها با صدای بلند می گريست. محمود اعتماد زاده ـ به آذين- را می دانم که خوب می شناسيد. کلی در باره اش حرف زديم. بعد ها هم که ترجمه هايش را از شولوخف برايتان آوردم خوانديد ونکاتی را از آنها بيرون کشيديد که راستش حظ کردم. مرتب هم از "نثرمحشر" به آذين تعريف می کرديد.
بله آقای خامنه ای. به قول شاملو- که شما اصلا از او خوشتان نمی آيد- "روزگار غريبی" شد. شما رئيس جمهور بوديد. من در سلولی بودم که در زمان شاه در سلول کناريش با هم بوديم.
شما هنوز داريد از" موزه عبرت" بازديد می کنيد که همان "کميته مشترک" خودمان باشد. در سلول کناری من "به آذين" بود و پشت پنجره پيکر بيجان رحمان هاتفی را انداخته بودند. نه من، نه به آذين، نه رحمان و نه عليرضا هيچ جرمی نداشتيم جز اختلاف عقيده با حکومت شما. همين. آن سه نفر ديگر نيستند و مرا از خانه ام بيرون کرده اند.
شما داريد هنوز از موزه عبرت بازديد می کند. از کنار مجسمه منوچهری و ازغندی می گذريد. دارند يک زندانی را شلاق می زنند، سر ديگری را در حوض کرده اند و شما به خاطر داريد کسی را از ميله ها آويخته بودند....
اينها را می بينيد وسر تکان می دهيد به افسوس و می گذريد. کسی نيست که از او بپرسيد:
- در فاصله ۱۳۵۷ تا ۱۳۸۰ که کميته مشترک موزه عبرت شد، دراينجا چه خبر بود؟ سراغ برادرها"حميد" و"مجتبی" و "محمود" و "رحيم" وبقيه را بگيريد. شايد کسی باشد به شمابگويد اين"برادر" ها روی منوچهری و حسينی و رسولی را سفيد کردند. شايد به شمابگويند که صدای فريادی که در زمان شاه از اتاق شکنجه می شنيديد، بلند وبلندتر شده بود.
همه هم سلولی هايتان که مخالف رژيم شاه بودند، زنده ماندند. شما و عليرضا و اکبری شانديز و رحمان هاتفی و به آذين که از سران گروههای مخالف شاه بوديد، زنده مانديد. و حالا شما و من مانده ايم. خانه کوچک کوچه فريدونی تبديل شده به کاخ. هر سال شاعران دسته دسته می آيند و در وصف شما شعر می خوانند. يادتان می آيد که زمانی در مجلس شعر اميری فيروز کوهی، مهدی اخوان ثالث و شفيعی کدکنی می نشستيد؟
خودتان برايم تعريف کرده ايد. برای من که شانسی زنده ام. اگر به موقع نمی آمدم بيرون حتما کلکم را کنده بودند. برادر سعيد مرتضوی که می گويند قاضی محبوب شماست به من گفت: "بيخود به تو رحم کرديم و زنده ماندی. هنوز هم دير نشده است."
آقای خامنه ای! شما کسانی را که نام بردم می شناسيد. و ما نام های نخستين يک فهرست بلند تمام نشدنی هستيم که می شناسيد و نمی شناسيد. از گاکيک آوانسيان شروع کنيد و بيائيد جلو. چند هزار نفری می شوند که اعدام شده اند، سال های دراز زندانی بوده اند، از سر ناچاری کشور خود را ترک کرده اند، بيکارند، خانه نشين اند و اغلب از بهترين فرزندان ايرانند.
شما را به خدائی که عشق ورزی تان را با او شاهد بوده ام، تنگ غروب های سلول همين کميته مشترک گريه می کرديد که منوچهری ها و رسولی ها و ازغندی ها بروند و به جايشان برادر حميدها و مجتبی ها و رحيم ها بيايند؟ کافی بود از بلندگوی کميته مشترک صدای اذان بلند شود و جای فريادهای مستانه شب های رسولی را بگيرد؟ با تغيير اسم شکنجه به "تعزير" همه چيز حل می شد؟ اينها را می خواستيد؟
بعد هم بيست سال و اندی تاريخ کميته مشترک را که شده بود "زندان توحيد" و "بند ۳۰۰۰ اوين" خط می زدند و اسمش را می گذاشتند "موزه عبرت" همه چيز را حل می کرد؟
شما داريد در ميان بادمجان دور قاب چين ها کميته مشترک را ترک می کنيد. من می روم و گوشه همان سلول که با هم بوديم، می نشينم. چشم های خيسم را می بندم. بر اين جهان تلخ می بندم. نگهبان در را قفل می کند. شما می رويد که کارجهان رافيصله بدهيد. چقدر دلم می خواهد شما بر گرديد. علی و ساسان هم بيايند. چهار نفری گرد سفره بنشنيم و طرحی نو در اندازيم:
- نه.نه. بچه ها نشد. قرارمان اين نبود. هرکدام از مابه قدرت می رسيديم حتما کاردو حکومتی راکه اين زندان را برپا نگه داشتند می کرديم. شايد هم بدتر. به اسم دين، خلق، آزادی و... اسم ها عوض می شد و رسم ها باقی می ماند. نه. بيائيد فراموش کنيم. قول بدهيم هر کدام به قدرت رسيديم، همان روز بگوئيم همه زندان ها را مبدل کنند به گلفروشی، باده فروشی، کتابفروشی و نماز خانه. درآنجا گل آزادی بفروشيم. باده عشق بنوشيم. کتاب قانون بفروشيم. همه عقايد و مذاهب را دعوت کنيم تا به درگاه خدای خويش سجده کنند. باده نوشان رکعتی نمازبخوانند و نمازگزاران قطره ای می بنوشند تا تکه های پراکنده ايران به هم برسد. آخر اين چه دياری است که هم باده نوشان در قدرت ما را می کشند و همه مومنين بر مصدر؟
حالا شما رسيده ايد به مقر فرماندهی خود. ناهار نوش جان می کنيد. سر بر سجاده می گذاريد و کميته مشترک و موزه عبرت را فراموش می کنيد. و من گوشه همان سلول نشسته ام و تا ابد زار می زنم. تا روزی که آزادی درکشورم بال بگشايد، قانون حاکم شود، قدرت در انحصار کسی نماند، هيچ کس در کشور خود غريبه نباشد....
خواهش می کنم در را باز نکنيد. بگذاريد در اشک و آرزوی خود غوطه بزنم.
برگرفته از :
http://www.newsecularism.com/2009/02/23.Monday/023209-Hushang-Asadi-Khamenei-Zendan.htm
| اگر جرم این است، من نیز مجرمم ! |
| ۴/اسفند/۱۳۸۷ |
|
نویسنده : شکیبا |
جهان امروز جهانی بسیار بزرگ و در عین حال کوچک است ! این پارادوکس زمانی مفهوم خود را نشان می دهد که متوجه انواع عقاید ، نظرات ، مکاتب فکری و ... درپیرامون خود باشیم که نمونه بزرگی جهان اطراف ماست . از طرفی با رشد سریع تکنولوژی ، مخصوصا در زمینه ارتباطات و انتقال اطلاعات و همچنین رشد و ترقی وسایل ارتباطی مانند هواپیما ، قطارهای سریع السیر و ... شاهد هرچه نزدیک تر شدن انسانها به همدیگر و بنوعی کوچک شدن این جهان می باشیم .
جدای از وسایل ارتباطی ، رسانه های گروهی ، اینترنت ، ماهواره ، شبکه های کابلی و ... رشدی بسیار سریع داشته اند . در عصری که هر لحظه اش در گرو تغییرات شگفت انگیز است ، ارتباطات حرف اول را می زند . تحقیقات نشان می دهد که حدود 75 درصد از اوقات روزانه ما به نحوی در تماس و ارتباط با دیگران می گذرد . اما هنگامی که صحبت از ارتباط می شود بعضی ها به اشتباه فکر می کنند که ارتباط شامل حوزه ای محدود مانند خویشان و نزدیکان است ؛ حال آنکه عبارتست از عملی که طی آن یک یا چند نفر به تبادل خبر ، اطلاع ، نقطه نظرها ، گرایش ها و تجربه خود می پردازند .
نیاز انسان به ارتباط با همنوع و در این سالها به ارتباط با موجوداتی فرضی که شاید در کرات دیگر باشند را می توان به نوعی در سرشت انسان جستجو کرد ، یعنی زمانی که انسانهای اولیه ، برای بیان احساسات ، شرح شکارهایشان و یا حوادثی که برایشان اتفاق می افتاده ، شروع به نقاشی بر روی دیوار غارها کردند و اشکالی را که امروزه به آنان پیکتوگرام می گوییم بوجود آوردند .
زبان و خط عمده ترین شیوه های ارتباط کلامی است و انسانها برای بیان احساسات بیشتر از زبان و برای ابراز افکار عمدتا از خط یاری می طلبند . توسعه علمی جهان نیز مدیون اختراع چاپ است که به تکثیر و توسعه افکار و نوشته های آدمیان انجامیده است .
اما همین ارتباط با همه سودمندی آن و راحت و آسایشی را که برای بشر فراهم کرده است ، به مذاق بعضی ها خوش نمی آید . همواره عده ای هستند که مخالف گردش آزاد و بی طرفانه اطلاعات می باشند لذا دست به سانسور و مبارزه با افرادی می زنند که سعی دارند دامنه ارتباطات خود را گسترش دهند . مصداق این گونه افراد را می توان در حکومتهایی با رژیم های مستبد ، توتالیتار ، جستجوکرد .
در این نظامها همواره وجود دسترسی آسان به اطلاعات محکوم است و کسانی که سعی در اطلاع رسانی درست و بموقع دارند یا با مشت های آهنین روبرو می شوند ، یا گفتارشان سانسور می شود و یا اینکه دیگران رااز ارتباط داشتن با آنان برحذر می دارند . در چنین جوامعی نه تنها دگراندیشان حق استفاده از رسانه های جمعی و عمومی را برای بیان نظرات خود و در میان گذاشتن آن با دیگران ندارند ، بلکه توسط خشونتی که بر آنان اعمال می شود حق ارتباط با مردم را ، حتی در کوچه و خیابان نیز از آنان می گیرند . دولتها همواره برای این کار از راهها و روشهای متفاوتی استفاده می کنند ، زمانی با به قلیان در آوردن احساسات و تحریک تعصبات وطنی و بر چسب زدن به عده ای سعی بر آن دارند تا مردم را علیه مردم بشورانند و در واقع دراین بین با بیرون کشیدن خود از مهلکه ، خود رااز هر گونه جوابگویی به اذهان و افکار عمومی و جامعه جهانی نجات دهند .
زمانی دیگر با متهم کردن کسانی که مخالف آنان فکر می کنند با انواع و اقسام تهمت های اخلاقی ، سعی دارند با نشان دادن چهره ای کریه و زشت از دشمنان فرضی خود ، برای اعمالشان ملجا و پناهی قانونی و شرعی پیدا کرده و بر افعال زشت خود سرپوش گذارند . البته در این میان باز هم با داغ کردن تنور تعصب و کوبیدن بر طبل خرافات و تهیج افکار عمومی ، سعی می کنند تا حدامکان دامن دولت رااز هر آنچه در نظر جهانیان ناپاک است پاک کنند . ارتباطات انسان با انسان بطور کلی بر دو نوع است : الف – ارتباطات کلامی ب- ارتباطات غیر کلامی . آنچه را می توان به راستی حدس زد آنکه در این گونه نظامها ، حاکمان سعی می کنند هر دونوع ارتباط را محدود کنند .
جامعه امروز ایران خود مثالی جامع و کامل از نظامهایی است که در بالا توصیف شده است . برخورد غیراصولی ، غیرمنطقی و غیرقانونی حکومت با دگر اندیشان ، روشنفکران و ... خود گواهی زنده از این گونه اعمال است . در این بین سهم بهائیان را باید بیشتر از دیگران دانست آنهم به چند دلیل ، یکی از مهم ترین این دلایل نوع نگرش بهائی به جهان و دعوت آنان به اصولی مترقی ست که سخت با اصول دولتمردان جمهوری اسلامی و سران آن البته در تضاد می باشد . اصولی که عمل به آنها سعادت ایران را ، چیزی که بهائیان به آن امیدوارند و در نوشته های دینیشان بوفور یافت می شود ، نوید می دهد .
بر همین منوال است که حکومت با دستگیری و زندانی کردن بهائیان ، برچسب زدن به آنها ، متهم کردن آنها به داشتن رابطه و جاسوسی با بیگانگان در راستای همان قطع ارتباط و جلوگیری از رد و بدل شدن اطلاعات بین بهائیان و دیگر هموطنان ایرانی می باشد . باید پذیرفت ارتباطات مجموعه ای از مهارتهاست . اما مهمترین آنها درک نقطه نظرهای طرف مقابل و تفهیم نقطه نظرهای خویش است . زبان تنها وسیله ارتباطی نیست و کاملترین آن هم نیست چرا که پیامهای انسانی ، بخصوص آنهایی که از احساسات و هیجانات و عواطف مایه می گیرند ، چنان پیچیده اند که هیچ کلامی گویای آن نیست ، به همین دلیل گاه یک نگاه ، لحن صدا یا یک حرکت حاوی پیامی است که از نهفته ترین درونیات فرد سرچشمه می گیرد .
با توجه به تعریف بالا نگرانی حکومت از ارتباط غیربهائیان با بهائیان چندان بی مورد نیست . این نگرانی نشان دهنده آن است که بهائیان در ارتباطات غیر کلامی بسیار موفق عمل کرده اند و کردار نیکشان در این سی سال اخیر خود گواه راستی گفتارشان است . در چنین جوامعی و هنگامی که تمام راههای صحیح و موثق کسب اطلاعات بسته باشد ، مردم به صحبت کردن و بنوعی درد دل کردن با همدیگر در کوچه و بازار رو می آورند . باید توجه داشت که همین صحبتهای کوچه و بازار افکار عمومی یک شهر و یا کشور را تشکیل می دهد و در این زمینه هم گویا بهائیان موفق بوده اند و توانسته اند تا حدودی افکار عمومی را با خود همراه کنند .
ارتباطات غیر کلامی عبارتست از کلیه پیامهایی که افراد علاوه بر خود کلام ، آنها را نیز مبادله می کنند . طرز قرار گرفتن ، راه رفتن ، ایستادن ، حرکات ، چهره و چشم ها ، لحن صدا ، طرز لباس پوشیدن و ... جملگی نشان های از ارتباطات غیر کلامی هستند .
بهائیان در این مدت و برغم انواع سختی هایی که هر روزه اخبار آن در رسانه های بهائی و البته غیر بهائی منتشر می شود ، پا رااز دایره ادب بیرون ننهاده اند و همواره سم کشنده را با شهد و شکر پاسخگو بوده اند . از این رو رژیم که صبر و تحمل خود رااز دست داده چاره ای جز زندانی کردن بهائیان ندارد . بعنوان نمونه ، زندانی کردن خانم ژینوس سبحانی ، منشی دفتر خانم عبادی را علاوه بر آنکه می توان فشار بر شیرین عبادی دانست ، باید در راستای تلاش دولت برای قطع کردن پلهای ارتباطی بهائیان با جامعه بیرون بحساب آورد . از آنجایی که خانم سبحانی منشی دفتر بوده اند لذا بنابر وظیفه شغلی خویش ارتباطات بسیاری را با مراجعان دفتر داشته اند و از سوی حکومت بیم آن میرفته که ایشان به صحبت با هموطنان خود بپردازد و در جهت حل دغدغه های ذهنی آنان ، مشورت ها و راهنمایی هایی را ارائه دهد ؛ و این از نظر کسانی که خواهان قطع ارتباط جامعه بهائی با جامعه مسلمان ایران هستند بسیار خطرناک است .
اگر بهائیان واقعا آن بودند که دولت می گوید و اگر تمام تهمت های اخلاقی و سیاسی و ... راست می بود ، برای رژیم نباید چندان مهم باشد که میزان فعالیت بهائیان و حضورشان در جامعه چگونه و به چه کیفیت است . اما از آنجایی که از کوزه همان تراود که در اوست ، دولت بسیار بیم ناک است ، که سیر و سلوک اجتماعی و خلق و خوی خوش بهائیان اسباب دردسر شده و تمام آن تهمت ها در پرده ای از ابهام قرار بگیرد . این تحریکات و تهمت ها که قرار بود سبب روگردانی و منفور جلوه دادن بهائیان بشود خود سبب تحریک حس کنجکاوی ایرانیان آزاده را فراهم آورده و آنان را بیش از پیش به سوی بهائیان برای درک حقیقت رهنمون کرده است . لذا دولت با زندانی کردن ، تبعید کردن و البته سانسور سایتها و وبلاگهای بهائی قصد دارد تا با جلوگیری از جریان سیال اطلاعات عرصه را بر بهائیان تنگ کند .
حال که تلاشهای دستگاههای عریض و طویل دولتی در بایکوت آرا و افکار بهائیان بی نتیجه مانده ، برتمام ایرانیان آزاده و روشنفکر است که ضمن مخالفت با هرگونه تبعیض و سانسور و همچنین هوشیاری نسبت به موضع زورمدارانه ای که ممکن است تبدیل به خشونتی سیستماتیک شود ، به نشر و درج دیدگاههای بهائی برای مسائل روز دنیا و مخصوصا ایران عزیز همت گمارند تا سیه روی شود آنکه در او غش باشد . نمونه این مخالفتهای اصولی و انسان دوستانه را می توان در نامه اخیر هنرمندان و روشنفکران ایرانی بنام « ما شرمگینیم» و یا بیانه روزنامه نگاران کردستان و دیگر بیانیه ها دید .
بـه امـیـد صـلـح
آنتــــی وار
برگرفته از :
با عرض سلام
بنده یکی از شهروندان شهرستان نظرآباد واقع در استان تهران میباشم. تقریبا حدود دو ماه و نیم پیش مورخ 29/8/78 متاسفانه به دستور تعدادی از مسئولین شهرستان نظرآباد مغازههای چهار عینک ساز بهائی پلمپ گردید که البته مغازههای عینک سازان مسلمان پلمپ نگردیده است که این خود دلیل به این مطلب است که این اقدام نادرست بخاطر عقیده بوده است و تا کنون مغازههای آنها پلمپ میباشد. بنده حدود هشت سال است که مشتری آن عینک سازان محترم میباشم و تا این لحظه هیچگونه رفتار ناشایست از آنها مشاهده ننمودهام و چون شهر نظرآباد شهر کوچکی است مردم شهرستان نیز بخوبی آنها را میشناسند و گواه این مطلب هستند. با وجود اینکه آن عینک سازان دارای مدرک عینک سازی و پروانه کسب دائم از اتحادیه مربوطه میباشند و سالهاست از طریق مجاری قانونی از طریق این حرفه به شهر خدمت کردهاند و با وجود اینکه طبق گفته خودشان آنها مردم را دوست دارند و همیشه آماده خدمت رسانی از هر طریقی به مردم شهر می باشند لذا بنظر میرسد که برای تعدادی از مسئولین شهرستان نظرآباد سوءتفاهم پیش آمده است که امیدوارم هرچه زودتر جهت رفع سوءتفاهم اقدامات لازم را بفرمایند تا سبب آبروریزی شهرستان نگردد.
البته ناگفته نماند که تعدادی از مسئولین شهرستان با صداقت علت پلمپ مغازه ها را شفاها مذهب اعلام کردهاند و مدرک مکتوب دال بر این دلیل به آن عینک سازان محترم بهائی نمیدهند. لذا تا آنجا که در جریان هستم محلهای کسب آنها استیجاری بوده و با وجود پلمپ بودن توان پرداخت کرایه آنها را ندارند و چرخه اقتصادی زندگی آنها با خطر جدی مواجه شدهاست که امیدوارم هرچه زودتر عدالتی را که در اسلام برای انسانهای غیر مسلمان وجود دارد در شهرستان اجرا شود و ما را از شرمندگی در مقابل آن شهروندان محترم خارج نماید.
با تشکر
برگرفته از :
آرامگاه بهاییان در سمنان ویران شد
در جریان این حمله خسارات زیادی به قبرستان بهاییان در شهر سمنان وارد شده است ...
آدينه ۲ اسفند ۱٣٨۷
در ادامه ی حملات و یورش های گسترده ی ماه های اخیر بر علیه بهائیان و گسترش روز افزون آن در ایران، قبرستان بهاییان در شهر سمنان نیز مورد حمله ی عوامل ضدبهایی وابسته به حکومت قرار گرفت و ویران شد.
به گزارش مجموعه ی فعالان حقوق بشر در ایران این یورش در روز یکشنبه ۲۷ بهمن ماه گذشته صورت گرفت و منجر به تخریب گسترده ی قبرستان این جامعه در شهر سمنان شد.
در این یورش ساختمان محل شستشوی اموات کاملا تخریب شده و این ساختمان به همراه وسایل داخل آن به آتش کشیده شد. سنگ قبرها نیز مورد هجوم واقع گشته که در حدود ۴۵ سنگ قبر تخریب شده است. مهاجمان در این یورش اقدام به نوشتن شعارهایی همچون "مرگ بر اسرائیل"، "همتون را می کشیم"، "مرگ بر بهایی کافر"، "از ایران برید گمشید بیرون"و... به روی دیوار و منابع آب واقع در محل، نمودند.
بنابر این گزارش، شهر سمنان در طی برخوردهای سیستماتیک ماههای اخیر با بهائیان صحنه برخوردهای فراقانونی بسیاری با اعضای این جامعه مذهبی بوده است که میتوان به موارد ذیل اشاره نمود:
در تاریخ ۲۵/۹/۱٣٨۷ مامورین اطلاعات یورش گسترده ای به منازل تعداد زیادی از بهائیان داشتند و بسیاری از وسایل این خانواده ها جمع و ضبط شد که در این حمله خانم صهبا رضوانی (فنائیان) از مسئولین جامعه ی بهایی در سمنان بازداشت شد. وی پس از ۲ ماه حبس انفرادی در زندان سمنان در تاریخ ۱۵ بهمن ماه در دادگاه غیرعلنی و بدون حضور وکیل محاکمه شده و در تاریخ ۱۹ بهمن ماه حکم ٣ سال و ٨ ماه حبس تعزیری به وی اعلام گردیده است .
در تاریخ ۱۵/۱۰/۱٣٨۷ آقایان عادل فنائیان، عباس نورانی (مسئولین فعلی جامعه بهائیان در سمنان)، طاهر اسکندریان (مسئول سابق در سمنان ) بازداشت شدند. همچنین در بامداد ۱٣ /۱۱ / ۱٣٨۷ گروهی ناشناس به وسیله ی نارنجک های دست ساز (کوکتل مولوتوف) به منزل خانواده ای بهایی به نام خانجانی در سمنان حمله کرده و این ساختمان را مورد هدف قرار می دهند. لازم به ذکر است منزل این خانوادهء بهایی طی ماه های اخیر ۲ مرتبه مورد بازرسی مامورین اطلاعات قرار گرفته بوده و بسیاری از وسایل این منزل توسط مامورین اطلاعات جمع آوری و ضبط شده است.
این گزارش می افزاید: با توجه به برخورد های گسترده ی اخیر با بهائیان در شهرهای مختلف ایران و برخورد های اخیر با بهائیان درشهر سمنان وضعیت این جامعه بسیاربه شدت نگران کننده می باشد.
برگرفته از :
http://www.akhbar-rooz.com/news.jsp?essayId=19539
فارنهایت ۴۵۱ : بیدادگاه و وحشتش ازقلم و سخن بهائی !
دکتر نادر سعیدی
سی سال است که دولت اسلامی با بیرحمی و شقاوت به آزار منظم و سازمان یافته بهائیان مشغول است. اما در این اواخر این سادیسم مذهبی ابعاد بسیار شدیدی یافته است. جمهوری اسلامی در دبستانها آموزگاران را وا می دارد که با خشونت و بی ادبی به کودکان بهائی توهین کنند و به آیین انها تعرض و شماتت نمایند. این یکی از شگرفترین مظاهر "عدل اسلامی" است که کمتر می توان در نظامهای نژاد پرستانه تاریخ معاصر مشابهش را تا بدین درجه از ناجوانمردی و وقاحت پیدانمود. مرتجعان ایران با رهبری انجمن حجتیه، که در این "جهاد" علیه کودکان بهائی سردمدار هستند، برگ تازه ای به منشور شجاعت و انسانیت افزوده اند. این رزمندگان شجاع در مبارزه خود به آزار و شماتت کودکان اکتفا نمی کنند بلکه بخصوص به قبرستانهای بهائی حمله می کنند و به صف منظم مردگان، با بسالت و دلاوری خاص خود می تازند و آنان را شکست داده، از قبر بیرون کشیده و پس از پیروزی در این جهاد آنان را به اتش می کشند. از این مجاهدان و مبارزان غیور و فرهنگ کتابسوزشان یعنی فرهنگ فارنهایت 451 جز این هم انتظاری نمی توان داشت.
در تاریخ صد و پنجاه سال گذشته وطن عزیزمان ایران، حمله بر بابیان و بهائیان وسیله موثری در جهت افزایش قدرت مرتجعان بوده است. تعصبات مردم ناآگاه و اعتماد ایشان به روسای مذهبی به سادگی باعث می شد که بهائی ستیزی مرتجعان به بسیج مردم نادان بیانجامد و قدرت اقتصادی، فرهنگی و سیاسی اصحاب ارتجاع مستحکمتر شود. نظریات دورکهایم و فروید بخوبی مکانیزم این ترفند را اشکار می سازد. زمانیکه وفاق گروهی بر راسیزم و نفرت علیه دگر اندیشی و دگر بودی بنا شده باشد تجاوز به حقوق اقلیت مظلوم به بسیج وفاق گروهی در میان اوباش راسیست می انجامد و سرکوب اقلیت وسیله ای برای اتحاد اکثریت در مقابل دشمنی خیالی می گردد. این امر در ایران فعلی کاربرد خاصی دارد زیرا که در تمام سی سال گذشته تنها مکانیزم سیاسی هویت سازی توسط حاکمیت تاکید برترس و نفرت همه جانبه و همه فراگیر از همه کس و همه چیز است. هویتی است که اساسش ماتم گیری و نفرت و تجلیل مرگ و کشتاراست، هویتی که در گذشته زندگی می کند و با خشونت و وسواس بر هر انچه که رنگ زندگی و نواوری و ترقی و تنوع و دوستی دارد وحشیانه می تازد. چنین هویتی است که دشمن اصلی خود را اندیشیدن و دوست داشتن و ترویج اصل برادری و برابری و حقوق بشر می داند. دراین اواخر نیز که ندای آزادی و برابری و دادخواهی از سرتاسر ایران بلند شده است و دورویی و سادیزم و نادانی فرهنگ ارتجاع بر اکثریت مردم ایران اشکار شده است و اندیشه ایرانی دیگر به تقلید کورکورانه و امتناع از اندیشیدن دل نمی بندد سران فرهنگ ارتجاع بویژه سران حجتیه بر این باورند که یکبار دیگر می توانند با سیاست بابی گیری و بهائی کشی مردم ایران را از واقعیتهای دردناک اجتماعی غافل نمایند و با افروختن اتش کینه و نفرت مذهبی نسبت به اقلیت بهائی از حمایت مردم و روشنفکران برخوردار گردند و به قدرتی که صرفا بر سرکوب و قهر مبتنی است چند صباحی مشروعیت بخشند. این درست همان سیاستی است که همه نژادپرستان در هر جامعه ای برای کسب قدرت به کار برده اند تا با برافروختن احساسات نژادپرستانه و تعصبات قومی، گروهی از مردم را علیه گروهی دیگر از هموطنانشان برانگیزند و آنان را به کشتار و آزار دسته جمعی وادار نمایند. همواره مبنای قدرت و مشروعیت استبدادگران راسیست همین بوده است که مرتب مردم را از "دشمن" داخلی بترسانند و هویت جمعی را بر اساس این ترس و نفرت مشترک از یک اقلیت مذهبی یا نژادی تعریف نمایند. برای این کار لازم است که منظما آن اقلیت را از جنبه انسانی خارج کنند و آنان را چون حیوان و ویروس و طاعون جلوه دهند. این است که آزار و ستم به ان اقلیت را مشروع و آسان می نمایند زیراکه دیگر سخن از رابطه انسان با انسان نیست بلکه سخن از رابطه انسان با ویروس و سگ و طاعون وغده سرطانی است. اینجاست که کشتار یک ملیون توتسی توسط برادران افریقایی خویش و یا مسلمانان بوزنیه توسط هموطنان صربشان و یا فرستادن یهودیان به کشتارگاههای نازی توسط برادران آلمانیشان نه تنها عملی ضد انسانی تلقی نمی شود بلکه فضیلت و افتخار هم می گردد.
بررسی جامعه شناسان و مورخانی نظیر فرگسون نشان داده است که کشتارهای دسته جمعی توسط نظامهای نفرت-محورمعمولا با چهار عامل همراه بوده است: اول اغتشاش سیاسی و نظامی و کاهش ردع و منع توسط ابر قدرتها، بصورتیکه نظام استبداد تصور نماید که دیگر نیروهای مقتدر نظامی نسبت به سیاستهای ضد انسانی ان واکنشی نشان نخواهند داد (یا بخاطر ضعف و یا بخاطر منافعشان). دوم تحقق ارتباط و آمیزش بیشتر میان اقلیت و اکثریت و افزایش هراس راسیستها از "آلودگی" نژاد یا دین برتر. سوم نابسامانی و فشار اقتصادی. و چهارم که از همه مهمتر است تبلیغات منظم سوداگران نفرت و تبعیض علیه اقلیت در زمانی که این سوداگران کنترل انحصاری رسانه های عمومی را در اختیار داشته باشند. در همه این موارد و تا قبل از این کشتارها روابط میان دو گروه در حال بهبود بوده است اما با قدرت یافتن نظریه پردازان و سوداگران مرگ و نفرت و تبلیغات منظمشان، جنبه حیوانی و شیطانی گروه چیره را تشویق نموده و از ایشان یک مشت ددمنش می ساختند که در قساوت و شقاوت از یکدیگر سبقت گیرند و البته تاریخ خود را با این توحش برای ابد ننگین سازتد.
مرتجعان ایران هم بر همین باورند که در این بحبوحه نابسامانی اقتصادی، افزایش تفاهم مذهبی میان مردم ایران و بحران مشروعیت سیاسی یکبار دیگر شعله تعصبات مذهبی مردم را علیه بهائیان برافروزند تا بدین وسیله وفاقی تازه علیه این دشمن خیالی در فرهنگ ایران بوجود اورند و جامعه را پشت سر خویش متحد کنند. غافل از انکه مانند دیگر اندیشه های ارتجاعیشان این ترفند هم به گذشته تعلق دارد و راه انداختن بهائی کشی در بلند مدت نتیجه ای جززوال هر نوع فرهنگ شکنجه و دروغ نخواهد داشت. علت این مطلب هم این است که مردم ایران دیگر یک مشت کودک سفیه و نادانی که چشم بسته، متاع این تاجران نفرت وخشونت و درندگی را بخرند و در بی خبری به مصرفش پردازند نیستند. ایشان خواستار آزادی خود و همه دیگر ایرانیان می باشند وحاضر نیستند که با تفرقه میان ایرانیان به نام مذهب و قومیت به تغذیه استبداد و ارتجاع پردازند. نتیجه سی سال بهائی ستیزی مرتجعان این است که هم اکنون در سرتاسر جهان روشنفکران دلاور غیر بهائی ایرانی به دفاع از حقوق برادران و خواهران هموطنشان قیام کرده اند، با اینکه چنین قیامی نه برایشان پست و ریاست می اورد و نه امنیت و مال و منال. به این قهرمانان و شجاعت و انسانیتشان درود میفرستم.
همزمان با یورش به خانه های بهائی و دستگیری بسیاری از بهائیان در شهرهای گوناگون مملکتمان دولت ایران اعلان نموده است که بزودی هفت تن از سران بهائی را که در نه ماه گذشته در زندان بسر برده اند به اتهام تبانی علیه ایران و توهین به مقدسات به دادگاه می کشاند. این هم از عجایب قرن بیست و یکم است که گروهی که با شعار "عدل اسلامی" به روی کار امده اند دادگاه را به بیدادگاه تبدیل نموده اند، با اینکه اعتقاد به عدل ظاهرا از اصول دین ایشان نیز می باشد. اما همانند بسیاری از دیگر جلوه های ظلم علیه گروههای گوناگون ایرانی، هر انچه که در ارتباط با بهائیان در ایران می گذرد، از جمله این دادگاه، سرتاسر اثبات ظالمانه بودن همه این رفتارهاست. عدل در رتبه اول نیازمند ان است که قانون جامعه عادلانه باشد. این به این معناست که قانون خودش توجیه ظلم و تبعیض و تبهکاری نباشد. ارتداد و سانسورمذهبی قانونی است که در بطن خود نفی هرگونه مفهوم عدالت و انسانیت است. قانونی است که اندیشیدن را جرم و جنایت معرفی می کند و با توسل به زور ان را منع می کند. حال اگر همین قانون را در یک جامعه دیگرکه اکثریت مردمش نه مسلمان بلکه مسیحی یا بودایی باشند بکار ببریم نتیجه آن است که باید به قانون "عدل" همه مسلمانان را در آن جوامع مورد تبعیض وکشتار قرار داد. البته در اندیشه ارتجاعی این بررسی قابل قبول نیست زیرا این تنها عقیده اوست که درست است و درنتیجه عدالت نمی تواند به گونه ای کلی و عمومی مورد داوری قرار گیرد. پس معنای عدل اسلامی در اندیشه این مرتجعان این است که غیر مسلمانان حق ندارند به اسلام توهین کنند و لی مسلمان وظیفه دارد که به دیگران توهین کند. در این اندیشه اینکه مسلمانان در کشورهای غیر مسلمان مورد تبعیض قرار گیرند ظالمانه است ولی اگر در کشور اسلامی در مورد غیر مسلمان تبعیض شود این تبعیض عصاره عدل و انسانیت است. به عبارت دیگر مرتجعان هنوز از محدویت اندیشه خصوصی گرا یعنی منطق کودکانه و حیوانی خارج نشده اند و توانایی ان را ندارند که از خود شیفتگی خویش و خود پرستی خشن خود گامی فرا نهند و تقدس حقوق برابر همگان را در یابند (بعنوان مثال نگاه گنید به نظریه تکامل فکری در پیاژه که رسیدن به مرحله ای که در آن توانایی اندیشه صوری و عمومی حضور می یابد نشانه گذشت از کودکی و نیل به بلوغ است و یا نظریه اخلاقی کانت که ظهور خرد را با کاربرد ملاکهای کلی و صوری در داوری خوب و بد تعریف می نماید و یا نظریه کلبرگ که قضاوت و احساس بر مبنای اصل کلیت را نشانه تعقل و تکامل اخلاقی می گیرد. در واقع این همان اصلی است که همه ادیان هم برآن تاکید کردند یعنی آنکه آنچه را بر خود نمی پسندی بر دیگری مپسند). توهین به مقدسات بهائی نه تنها توسط افراد نادان بلکه توسط دولت و قوه قضائیه هم منظما انجام می شود و آن وقت همان دولت و قوه قضائیه که شب و روز مشغول توهین به بهائیان و دیگر گروههای مذهبی است، بهائیان را باتهام "توهین به اسلام" به بیدادگاه می کشد! اصولا قانون بر این اساس بنا شده است که یک عقیده مذهبی خاص مورد حمایت و امتیاز قرار گیرد و ادیان و عقاید دیگر مورد تبعیض و ظلم. چنین ساختاری ازبیخ و بن ظالمانه است چه رسد به مراحل و جوانب دیگر نظام قضائی. مورد مشابهش ان است که در افریقای جنوبی تا چند سال قبل برتری سفیدان بر سیاهان قانون مملکت بود و اعتراض بر آپارتهاید بعنوان جرم و جنایت تلقی می گشت و اگر سیاهی به خود اجازه می داد که با تماس و مکالمه با سفیدان آنان را "نجس و الوده" سازد یا از اصل برابری حقوق همگان سخن گوید او را به اتهام قیام علیه امنیت ملی و توهین به مقدسات فرهنگی یا در خفا می کشتند و یا به محکمه "عدالت" می کشاندند. چنین دادگاهی خود بزرگترین دلیل ورشکستگی نظامهای کینه و نفرت بوده و می باشد.
اصولا خصوصیت نظام ارتجاع در همین است که نمی تواند از بند نفس خارج شود. آنچنان اسیر تنگنای تارو پود عنکبوتی خویش است که می خواهد همه چیز را که غیر خودش باشد نابود کند. نشان و هدف این فرهنگ این است که تنوع و تکثر را قلع و قمع نماید و دیگر موجودات و دیگر انسانها را بعنوان برده خویش مقهور سازد و آنها را از هر حقی محروم کند. در قاموس این مرتجعان "دیگری" صرفا طاعون و دشمن است و باید نابود گردد. باید وحدت باشد ولی وحدت به معنای سرکوب هرنوع دگر اندیشی و دگربودگی است. در مقابل این آرمان مرگ و کشتار و نابردباری، آیین ایرانی بهائی اعلان داشت که همه هستی نشان از خدا دارد و در نتیجه همه موجودات و همه انسانها مقدسند و زیبا. در این آرمان مانند هر آرمان انسانی دیگر حیات در رابطه متقابل با دیگری امکان پذیر می گردد و در تتیجه حیات راستین هر گروهی در تنوع و تکثر و حقوق مساوی همگان است. درخت و باد و اتش و خاک هم مقدسند و انها هم "حق" خود را دارند. وظیفه انسان نه تخریب و کشتار دیگر انسانها و انهدام محیط زیست بلکه عشق به همه موجودات و اتحاد با تمامیت هستی و شناسایی زیبایی و جذابیت تنوع فرهنگی و نیایش خدا از طریق احترام به همه مخلوقات خداست. علت دشمنی مرتجعان با فرهنگ بهائی در همین تفاوت بنیادی است. این است که آیین بهائی را غده سرطانی می شمارند زیرا که نفس وجوداین اندیشه کاخ خرافات و نفرت قرون وسطایی را در هم می شکند و ندای اشتی و دمکراسی و صلح و اتحاد را بلند می سازد. باز به همین جهت است که با توسل به هزاران افترا، بهائیان را عاملی بیگانه معرفی می نمایند زیرا که این آرمان قرون وسطایی و نابردبار مرتجعان است که با فرهنگ راستین ایرانی که دراصل انقلابی آزادی مذهب کورش کبیر متجلی گشت در تضاد و بیگانگی است. هراس مرتجعان از فرهنگ بهائی در همین است که ایشان بخوبی می دانند که منطق بهائی ادامه همان منطق اصیل ایرانی است یعنی منطق هستی و زندگی و ارج نهادن به همه زندگان و مظاهر خلاق و پویای حیات.
اما اشکال ارتجاع قرون وسطایی صرفا در این نیست که قانونش اندیشیدن و آزادی وجدان را بعنوان جرم و جنایت تعریف می کند. ارتجاع و استبداد نمی تواند در تثبیت قدرت انحصارگرایانه خویش به خصلت تبعیض امیز قانون بسنده کند. علتش این است که هر مجموعه قانونی هر قدر هم که راسیستی و ضد انسانی باشد باز دارای فقراتی است که تظاهر به آزادی و حکومت قانون در جامعه را میسر می سازد. قوانین ایران هم دارای اصولی است که با ماهیت تبعیض امیز خودش در تضاد است. از یک طرف قانونی است که ارتداد را تاکید می نماید و ترویج یک دین بخصوص یعنی نوع خاصی از شیعه اسلام را وظیفه دولت و رسانه های عمومی و آموزش و پرورش معرفی می نماید در عین حال که حتی زمزمه ترویج دیگر آیینها از جمله آیین مسیحیت و یهود و زرتشت را جرم و جنایت معرفی می کند. اما از طرف دیگر همان قانون ناجوانمردانه خصوصی-محور، در فقره ای دیگر، از آزادی دین در ایران سخن می گوید و از برابری حقوق شهروندان در مقابل قانون دم می زند. بدیهی است که رعایت قانون علیرغم همه تبعیضاتش دست استبداد را در ارعاب و کشتار قدری کوتاه می کند و مانعی بر سر راه تشفی عطش سیراب ناشدنی دیو نفرت و توحش می گردد. پس در همه این نظامها باید حتی قانون پرداخته استبدادگرایان را هم همواره پایمال کرد. این امر نیازمند آن است که اولا دولت تمامی نیروی مالی و قهرامیز خود را بکار اندازد تا به آزار و اذیت اقلیت مظلوم بپردازد و شرط دسترسی به حقوق و مزایا و استخدام و ثروت را اتخاذ سیاستهای تبعیض آمیز و ظالمانه در ارتباط با همه دگر اندیشان و فعالان حقوق بشرو اقلیتها بخصوص اقلیتی که بعنوان "دیگر فرهنگی" تعریف می شود معین کند. دوم آنکه آزادی سخن و مطبوعات و رسانه های گروهی را با وسواسی بی نظیر در هم شکند زیرا که هویت نفرت-محور تنها در تاریکخانه نادانی و نا آگاهی امکان بقا دارد و با ظهور خرد و بحث آزاد و آشنایی و ارتباط و انس از میان می رود. پس باید ارباب قلم را بطور زنجیره ای به قتل رساند و با شکنجه از آنان اعتراف به بیگانه پرستی و جاسوسی گرفت و با ارعاب و تهدید قلم ایشان را شکست و زبانشان را برید. سوم انکه نظام قضائی باید از هرگونه استقلال نهادی و آرمانی عاری باشد تا انکه دولتمردان مرتجع بتوانند هر انچه که می خواهند، حتی اگر با قانون تبعیض امیز خود شان هم در تعارض باشد، خود سرانه انجام دهند بی آنکه باکی از دادگاه و قوه قضائیه داشته باشند چرا که قوه قضائیه نه پاسدار بیطرف عدالت و قانون، بلکه ابزاری یکجانبه در دست حاکمان است که در بسیاری موارد کارش بی اعتنایی به تجاوز از قانون توسط زورمندان و یا صحه گذاشتن و توجیه قانون شکنی توسط همان اصحاب زور و زر است. در این جاست که دادگاههای این قوه قضائیه گاهی شکنجه مظلومان را تشویق می کند در عین حال که وجود شکنجه در زندانهایش را منکر می گردد. باز به همین خاطر است که همان دادگاه هر چه می تواند می کند تا وکلای متعهد به قانون و حقوق بشر و انسانیت و راستی را مورد ارعاب قرار دهد وبا هزار تهدید و تطمیع آنان را از پیگیری حقیقت و دفاع راستین از مظلوم بهراساند. انچه که ارگانهای دولت برای ترسانیدن بانوی قهرمانی که برنده نشان نوبل صلح شده است و کمر بر دفاع بیطرفانه از هفت بهائی بیگناه نموده است کرده و می کنند مایه شرمساری و خجلت هر ایرانی است. صحنه این بیدادگاهها هم علاوه بر زورگویی و خشونت نسبت به مظلومان و مدافعشان جز ارعاب و تحقیر آنان و ممنوعیت آنان از بحث و دفاع بیش نیست. این بیدادگاه نمایشی است ازآدمخواری و معبدی است برای قربانی آزادی، انسانیت، حقیقت و قانون. واژگونی زبان، تحریف حقیقت، حذف منظم هر واقعیت و بحثی که بی پایه بودن اتهامات ساختگی را مدلل می سازد و توهین و تعرض به افراد بر اساس آرمان عقیدتیشان از جمله قواعد دستوری این محاکم استبداد و اختناق است.
حال باید پرسید که علت این همه یورش بر بهائیان چیست. پاسخ راستین این واقعیت جانکاه در کشوری که مهد تمدن و حقوق بشر بوده است آسان است: مرتجعان از ورشکستگی آرمان نفرت-محور خویش بخوبی باخبرند و از تعارض خرد و زندگی و اخلاق و انسانیت و حقیقت با آرمانشان اگاهند و به همین دلیل است که بصورتی سراسیمه از آیین بهائی هراس دارند. این ترس وسواسی از آرمان بهائی است که این همه احساس ناایمنی وحرکتهای خشن و ددمنش را در میان مرتجعان تبیین می کند. چگونه می شود که مرتجعانی که سی سال است هر نوع قدرتی را منحصرا در جامعه ایران بدست گرفته اند، مرتجعانی که سی سال است همه بهائیان را از دسترسی به اموزش و پرورش دانشگاهی ممنوع ساخته اند، مرتجعانی که سی سال است در همه رسانه های جمعی و در همه مدارس و دانشگاهها به شستشوی مغزی مردم در جهت بهائی ستیزی اقدام کرده اند، و بالاخره مرتجعانی که مرتب هزاران دروغ و افترا علیه بهائیان گفته و می گویند و به بهائیان کوچکترین حق پاسخ به ان حملات را نمی دهند با وجود همه این همه سانسور و اختناق باز از اینکه یک بهائی بطور "خصوصی" و در خانه خودش در پاسخ به سوالات دوستش در باره آیین بهائی سخن بگوید آنقدر وحشت دارند و برای جلوگیری از آن به این همه قتل و غارت و یورش و شکنجه و دادگاه مسخره دست می زنند؟ تنها علت این مطلب این است که این مرتجعان با همه حرفها و کارهای خودشان دارند شهادت می دهند که از آرمان بهائی و اندیشه بهائی هراس دارند و از تعارض آرمان قرون وسطایی خویش با هرنوع خرد و انسانیتی اگاهند و به همین جهت است که اندیشه بهائی را ویران کننده ساختار ارتجاع می دانند. اینکه مکررا نویسندگان ارتجاع اندیشه بهائی را با غده سرطانی یکی می گیرند و از ان نفی حقوق بشر و آزادی و عدالت در باره بهائیان را نتیجه می گیرند هم بازگوی همین ترس از آرمان مترقی منطبق با زمان بهائی و نیزاحساس ناایمنی از آرمان قرون وسطایی و عقب افتاده خودشان است. والا در زمینه فرهنگ و آزادی راه مبارزه با اندیشه نادرست، تحقق آزادی سخن و عقیده است تا با بحث آزاد و تصادم افکار آنچه که مقتضای خرد و راستی است بر آرمان افترا و دروغ چیره شود. اشکال کار این است که مرتجعان خود می دانند که این اندیشه خودشان است که سرتاپا دروغ و افتراست و در نتیجه جز از طریق سانسور و شکنجه و ارعاب و نفی همه نوع آزادی قابل دوام و دفاع نیست. اما این ترس از آرمان بهائی هم اکنون چندین برابر شده است چرا که رستاخیزی در میان روشنفکران ایرانی بوقوع پیوسته است که در نتیجه روشنفکر ایرانی دیگر نه تنها بهائی کشی را تجلیل نمی کند بلکه تعرض به حقوق بهائی را نشان بارزی از تعرض به حقوق همه مردم ایران و پایمال ساختن حقوق همه دیگر مظلومان می بیند. این است که هراس مرتجعان از حضور آیین بهائی دو چندان شده است و بهائی ستیزی به شکل برنامه ای منظم در جهت سرکوب همه مدافعان انسانیت و حقوق بشر در امده است.
اعجاب آورترین جنبه اتهام علیه این هفت نفر بهائی و علیه همه بهائیان این است که مرتجعان ایشان را به دشمنی و ستیز با اسلام متهم می نمایند. یاید دید که دشمن اسلام در ایران سی سال گذشته کیست؟ چگونه است که در ایرانی که سی سال پیش مردم مسلمانش با عشق به اسلام و در کمال افتخار خواهان حکومت اسلامی شدند اکنون شمار عظیمی از ایرانیان یا بخاطر بی اعتقادی به اسلام اصلا از دین بیزار شده اند و یا انکه در خفا به آیینهای دیگر از جمله زرتشتی ومسیحی و بودایی می گروند؟ در تاریخ خاور میانه چنین برگشت دسته جمعی از اسلام در شمار بیشماری از مردم انهم در مدتی به این کوتاهی سابقه نداشته است. علت این واقعیت را همه می دانند. سیاستهای سانسور و کشتار و تبعیض و ظلم همین مرتجعان بود که به نام اسلام بر پیکر آیین قران تیشه انداخت. در این میان شاید بتوان گفت که بهائیان که به اسلام ایمان دارند از معدود دوستان راستین اسلام بوده اند چرا که با تعبیری مترقی از اسلام و با تاکید بر اصل زمانمندی دین، تصویری مثبت از اسلام بدست می دهند و تعجب انکه در میان بسیاری از ایرانیان همین اعتقاد بهائیان به حقانیت اسلام مشکلی برای بسیاری روشنفکران ایرانی شده است چرا که آنان بخاطر سیاست مرتجعان، اسلام را با آدم کشی و شکنجه یکی می گیرند.
در پایان لازم می دانم که به سه عامل در گفتمان نفرت-محور بهائی ستیزان اشاره کنم و آن را بررسی کنم.
از بارزترین ویژگیهای گفتمان مرتجع بهائی ستیز این است که برای توجیه کشتار بهائیان آنان را به طاعون و غده سرطانی تشبیه می کند که باید آن را جراحی کرد و از میان برد تا زندگی و سلامت پایدار ماند. البته بحث مرتجعان در مورد حقوق بشر از تنگنای چند استعاره سطحی نمی تواند خارج شود چون خودشان می دانند که در دفاع ازنفی حقوق بشر حرفی ندارند که بزنند و در نتیجه در میان ابرهای استعاره چهره ددمنش خود را پنهان می کنند. اما خود این استعاره بیانگر حقیقت مطلب است. اول انکه مرتجع کارش این است که انسان و جامعه را به حد یک شیی یا حیوان تنزل دهد تا بتواند انسانیت انسان را نفی کند و سیاستهای ضد انسانی خود را از زن ستیزی گرفته، تا شکنجه دگراندیشان، تا حکم مخوف ارتداد، تا سانسور و تبعیض علیه هر نوع بارقه خرد و زندگی را بتواند توجیه کند. به همین علت است که استعاره برایشان یک استعاره نیست بلکه توصیف کامل واقعیت عینی است به این معنا که فرهنگ را به حیطه جسم تنزل می دهند. اما این مرتجعان نمی دانند که در حیطه فرهنگ انسانی اگر چه غده سرطانی هم وجود دارد اما "جراحی" این غده یعنی مبارزه با اندیشه نفرت پرداز تنها از طریق آزادی سخن و استدلال انجام می شود و نه سانسور و کشتار کسانی که متفاوت بیاندیشند. اما آنگاه سوال این است که فرهنگ طاعون و غده سرطانی کدام است؟ در این جاست که هر تعقلی نشان می دهد که ارتجاع و سنت پرستی است که با حیات و پویایی و نواوری در تضاد است. پیکر زنده تندرست آن است که رشد می کند و پویاست و بر اساس شرایط جدید خود را بازسازی و انطباق می بخشد. بر عکس انچه که بر ایستایی و پرستش گذشته و منع وحشیانه زندگی و ترقی اصرار دارد است که غده سرطانی است و در مقابل سلامت یعنی آرمان آزادی عقیده، دمکراسی، حقوق بشر، برابری حقوق زن و مرد و فرهنگ تعاون و دوستی قد علم می کند. این ارتجاع و راسیزم است که باید مورد جراحی قرار گیرد اما این جراحی چیزی جز نظام آزادی اندیشه و خرد و بحث آزاد نیست که از آن طریق، فرهنگ راسیستی و نفرت-آفرین خود بخود بی اعتبار شود. علت همه هراس مرتجعان از حقوق بشر و آزادی بیان و عقیده هم همین است زیرا که بخوبی می دانند که آرمان و فرهنگ استبدادی ایشان آرمان مرگ و قهقراست و تغذیه سلولهای سرطانی تنها ازطریق فقدان اکسیژن و منع فضای ازاد و آزادی صورت میگیرد.
دیگر ویژگی گفتمان مرتجعان بهائی ستیز آن است که ایشان همه دگر اندیشان را به بیگانه بودن و جاسوس خارجی بودن متهم می کنند. اما در ارتباط با بهائیان این اتهام بی اساس بگونه ای وسواسی تکرار می گردد تا نفرت از بهائیان، علاوه بر تعصبات مذهبی توسط احساسات ملی نیز تحریک شود. در این میان در این اواخر مکررا نام بهائی بهمراه دو نام دیگر که همگی بعنوان ساخته انگلیسیها تعریف می شوند یعنی صوفیه و وهابیه ذکر می شود. اما از نا درست بودن تاریخی هر سه اتهام که بگذریم جالب رابطه اینها با یگدیگر است. صوفیه را به این علت ساخته توطئه بیگانگان می دانند که از یک نظر تا حدی با فرهنگ بهائی شباهت دارد یعنی به نسبت به مرتجعان، صوفیان به فرهنگ بردباری و مدارای مذهبی و اشتی و صلح میان ادیان و اقوام گوناگون نزدیگ تر بوده اند و این در نظام نفرت- محور ارتجاع عبارت از بیگانه پرستی است. اما به همین استدلال کورش کبیر هم بیگانه پرست بود زیرا که آن رادمرد در آن زمان بر مدارای دینی تاکید کرد. باید دید که آیا کدام فرهنگ فرهنگ ضد ایرانی است: آیا فرهنگی که با همه مظاهر آزادی و خرد که نشان ایران و ایرانی است در تضاد است و معنای ایران دوستی را در غارت مردم و سانسور و شکنجه و تبعیض و ارتشاء و زن ستیزی و شیوع اعتیاد و افزایش نا برابری و بطور کلی در ایجاد افسردگی مزمن در میان تمام مردم تعریف می کند، و یا فرهنگ بهائی که از دامان ایران زیبا و مقدس برخاست و محور آرمانیش منطبق بر فرهنگ بردبار ایرانی در برابری حقوق همگان و دمکراسی وآزادی عقیده و جدایی دین از سیاست و اندیشه صلح و اشتی و زمان-مدار و تاریخی است؟ در این مقاله به اتهام جاسوسی و بیگانه پرستی علیه بهائیان کاری ندارم (خواننده می تواند به مقاله ام در همین موضوع در ایران امروز رجوع کند). اما علت انکه مرتجعان، وهابیه را هم ساخته انگلیسیها قلمداد می کنند ان است که وهابیه در واقع آینه صافی است که ماهیت راستین ارتجاع مذهبی ایرانی را منعکس می کند. مرتجعان در این آینه خود را می بینند و لی به عنوان پدیداری متفاوت، و در نتیجه چون از تضاد اندیشه خود با هر آرمان ایرانی و انسانی و الهی باخبرند با طرد وهابیه بعنوان سیاستی انگلیسی، می کوشند تا این واقعیت دردناک را از صحنه خودآگاهی به ناخود آگاه خویش تبعید نمایند و تصویری مثبت از خود بدست بیاورند. البته تردیدی نیست که وهابیه همانند ارتجاع ایرانی دشمن انسانیت و تمدن و حقوق بشر است و مانع پیشرفت جوامع اسلامی. اما باید از این مرتجعان بهائی ستیز پرسید که آیا آرمان و منطق وهابیه با آرمان بهائی سازگار است یا با آرمان خودشان؟ ایا اینکه وهابیون می خواهند به هزار سال گذشته باز گردند با نظر بهائیان می خواند یا با نظر ارتجاع ؟ ایا ادمکشی و ادم ربایی و شکنجه و سانسور و سربریدن وهابیه با اندیشه و سیاستهای کدام گروه همسان است؟ ایا زن ستیزی وهابیه با نظری که تاکید بر برابری حقوق زن و مرد دارد می خواند یا با وسواس آپارتهاید جنسی مرتجعانی که زن را ناقص العقل و ناقص الایمان و ناقص الحظ می دانند؟ ایا وهابیه در تکفیر و تنجیس کفار با شما مرتجعان هم آوازند یا با فرهنگ معاشرت و تقدس همه ادیان و اقوام یعنی با آیین بهائی؟ ایا اصرار وهابیه درتحمیل سیاست شرعی با نظر شما مرتجعان یکی است یا با اندیشه آزادی وجدان و جدایی دین از سیاست بهائی؟ اینهم از غرایب روزگار است که مرتجعان چنین دروغهای آشکاری را در ایران تکرار می کنند و بر این باورند که مردم ایران انقدر به نیندیشیدن و تقلید و اطاعت خو گرفته اند که حتی چنین عجایبی را هم مورد سوال قرار نخواهند داد.
ویژگی دیگر گفتمان مرتجعان این است که سعی می کنند بهائی کشی و نظام تزویر و دغلکاری را با استفاده ریاکارانه از اسم امام حسین مشروع سازند. با تحریک تعصبات ناخوداگاه ایرانی، همانند برخی روضه خوانان پر تدلیس، نام آن امام شجاع و دوستدار حق و حقیقت را مورد سوء استفاده قرار می دهند تا رفتارهای ضد انسانی و ظالمانه خود را منطبق بر آرمان حسینی قلمداد کنند. این استراتژی ناجوانمردانه خود بزرگترین توهین به امام حسین و نام نامی اوست. حال باید سوال کرد که آیا رفتارهای دولت حاکم و قدرتمند ایران در رابطه با اقلیت بهائی به رفتار امام حسین شباهت دارد یا به رفتار یزید؟ آیا خصوصیت امام حسین مظلومیت بود یا ستمکاری؟ آیا رفتار وحشیانه و ددمنشانه لشگر حاکم که بر تعدادی مظلوم که اقلیتی کوچک بودند و در چنگال لشکر اکثریت محاصره شده بودند رفتار یزیدی بود یا حسینی، و آیا اکنون پس از سی سال از حاکمیت مطلقه مرتجعان، اینگونه بر اقلیتی صلح دوست تازیدن و با هر نوع تهمت و دروغ و خدعه و ناجوانمردی ایشان را آزار دادن و به زندان افکندن و شکنجه دادن و کشتن، حتی اجازه تظلم نامه نوشتن یا ملاقات با وکیل را از ایشان گرفتن، شیوه یزیدی است یا حسینی؟ آیا بر کودکان خردسال اقلیت با بیرحمی تمام هجوم کردن و وادار داشتن آموزگاران به توهین و تحقیر ان بی پناهان مظلوم، شیوه یزید بود یا حسین؟ و آیا نبش قبر شهدای کربلا و به آتش کشاندن اجساد پاک ایشان که هم اکنون هم مرتجعان فرومایه در آرامگاههای بهائی بدان مشغولند کار یزید ی است یا حسینی؟ واقعیت این است که امام حسین و هر آن کس که از فرهنگ ناجوانمردی و دسیسه و ستمکاری بیزار است از شما مرتجعان بری است.
به امید آن روزی که مسلمانان شیعه و سنی و مسیحیان و زرتشتیان و بهائیان و یهودیان و بوداییان و بی دینان، همگی زن و مرد و کودک و سالمند در ایرانی متحد، ایرانی مبتنی بر عشق همه ایرانیان به همه شهروندان آن سرزمین مقدس و ستایش تنوع فرهنگی و آزادی و مردم سالاری، در کنار یکدیگر با آشتی و ارتباط و تعاون زندگی کنند و نام ایران را بعنوان زادگاه حقوق بشر و فرهنگ الفت و محبت در سرتاسر جهان پرآواز سازند. به باور بهائیان این نه یک آرزوی خام بلکه اقتضای فرهنگ شکوهمند ایران، خواست خدا و سرنوشت این خاک مقدس است.
برگرفته از :
حسن زرهی
|
برگرفته از :
http://www.asre-nou.net/php/view.php?objnr=2296
|

اخيرا در ارتباط با بهاييان ايران بيانيه اي باعنوان "ما شرمگينيم" انتشار يافته که تقريبا ۲۷۰ نفر از نويسندگان، پژوهشگران، روزنامه نگاران، سينماگران و روشنفکران ايراني مقيم خارج از کشور آن را امضا کرده اند.
اگرکسي اندک آشنايي با تاريخ معاصر ايران ( از آغاز قاجاريه تا کنون ) داشته باشد مي داند که اين اقدام و اين بيانه ازجهات مختلف و بويژه از منظر آزادي و برابري و در يک کلمه "حقوق بشر" و سير آزادي خواهي در ايران بسيار مهم و به عبارتي نقطه عطفي اثرگذار شمرده مي شود. واقعيت تلخ اين است که از آغاز ظهور پديدة ديني – اجتماعي بابيت و بهاييت در نيمه دوم سدة سيزدهم هجري در ايران، بهاييان همواره در جامعه مسلمان اين کشور مورد نفي و طرد و آزار قرار گرفته و رخدادهاي تلخ و خونيني در جدال اين گروه نوآئين با مسلمانان و حکومتهاي وقت در نواحي مختلف ايران پديد آمده است که هنوزهم در اشکال مختلف در جريان است.
در اين که چرا چنين بوده و چرا با بهاييان چنين رفتارهايي صورت گرفته از منظر صرف تاريخي چندان جاي بحث و مناقشه نيست، چراکه در تمام ادوار تاريخ بشر جدال نوآئينان با کهنه آئينان وجود داشته و می توان گفت تا همين اکنون نيز يک برخورد عادي و معمول بين دو گروه بوده و هست. اين رخداد البته ربطي به درستي و يا نادرستي افکار نوجويان ويا دلبستگان افکار و آداب کهن ندارد، مسأله بيان واقعيت تاريخ است. اين رخداد بين پيامبران هر ديني با افکار و اديان مردم زمانشان نيز همواره وجود داشته است. در تاريخ دروني تمام اديان تاريخي و نهادينه شده کنوني ( زرتشتيت، يهوديت، مسيحيت و اسلام ) نيز همواره جدالهاي سختي بين دگرانديشان انشعابي وحتي گاه به مراتب کمتر از آن با اکثريت دينداران اندکي متفاوت انديش پيش آمده است. صرفابه عنوان نمونه مي توان به برخورد تند و خشن و خونين کاتوليک ها با پروتستانها و بعد پروتستانها با کاتوليک ها از سدة شانزدهم تا حداقل هجدهم و کشتار هاي گسترده از هردوطرف در سراسر اروپا اشاره کرد که يک نمونه آن کشتار سنت بارتلمي پاريس است که گويا طي آن حدود ۳۰۰۰۰ پروتستان کشته شدند. مسأله اصلي اين است که دينداران رايج و رسمي همواره دگر انديشان بويژه انشعاب کنندگان و خارج شدگان از دين خود را منحرف و مرتد و در نهايت دشمن خدا و پيامبر دينشان و لاجرم دشمن خود و جامعه ديني مشروع حاکم مي دانند و براين باورند که به عنوان يک تکليف شرعي و براي کسب رضايت خداوند و پيامبرش و براي محافظت از کيان و موجوديت دين خود متعهدند که بکوشند. اين منطق ثابت برخورد خشن دينداران حاکم هر عصري با مرتدان دينشان است. مخصوصا بايد به اين نکته مهم توجه داشت که احتمالا در آغاز اين دگرانديشي ها مسأله فقط ديني بوده اما بعد ها بويژه زماني که دگر انديشي به انشعاب جدي و کامل برسد، عوامل متعدد سياسي و اقتصادي و حتي انگيز ه هاي شخصي و گروهي و طبقاتي در اين جدالها نقش بسيار مهم و تعيين کننده اي پيدا می کنند و اين عوامل به گسترش و تداوم درگيريها و جنگها ياري مي رسانند. اگر به ماجراي تاريخ بهاييان ايران در گذشته و حال صرفا از منظر تحليل و تعليل تاريخي بنگريم، ماجراي قابل فهم و بي ابهامي است و چنين مواجهه اي تکرار چند هزار باره در تاريخ ايران و جهان و اسلام است. اين ماجرا اندکي پس از آغاز گسترش و عمومي شدن آن با عوامل سياسي و اجتماعي و فرهنگي از دو طرف در آميخت و اين آميختگي ها بر جدالها و پيچيدگي روابط فيمابين افزود.
اما اکنون بيش از ۱۵۰ سال از آغاز آن ماجرا و جنبش بهاييگري گذشته و ما در طول اين دوران نه چندان کوتاه تغييرات و تحولات مدني و فرهنگي و سياسي زيادي را تجربه کرده و دو انقلاب اجتماعي و سياسي بزرگي را پديد آورده و پشت سر نهاده ايم و شگفت اين که در اين زمان دراز از نظرحقوق انساني و شهروندي "مسأله بهاييان" همچنان نه تنها لاينحل مانده که حتي در دوران اخير پيچيده تر و تاحدودي وخيم تر هم شده است. در اين ميان نکته بسيار مهم آن است که در اين دوران طولاني بهاييت و حقوق ايراني و شهروندي پيروان کيش بهايي به کلي فراموش شده و در واقع در ابهام و سکوت بر گزار شده است، به گونه اي که گويا کيشي به نام بهايي در ايران وجود ندارد و شمار قابل توجهي از ايرانيان باعنوان پيروان اين کيش در اين ميهن مشترک زندگي نمي کنند. اين سکوت و حتي طرد از سوي دينداران مسلمان تا حدودي قابل فهم و درک است اما اين سکوت و فراموشي عمدي و غير عمدي در ذهن وزبان غير مذهبي ها و سکولارها و عناصر دموکرات و آزاديخواه و يا چپ غير مذهبي نيز ديده مي شود. در تمام گفته ها و نوشته هاي آزاديخواهان و عدالت طلبان ماقبل مشروطه تا همين حالا، تقريبا سخني از اين شمار ايرانيان و طرح حقوق شهروندي بهاييان نمي رود. در قانون اساسي مشروطه نه تنها يادي از حقوق اينان نيست بلکه بهاييان در تحولات و رخداد هاي سياسي و اجتماعي حضور اعلام شده نيز ندارند. حتي در آن زمان "بابي" بودن يک اتهام بود. در انقلاب اسلامي ۵۷ و قانون اساسي جمهوري اسلامي هم اين سکوت سنگين تر مشاهده مي شود. احتمالا علت اصلي ( وشايد يکي از دلايل اصلي ) اين بوده است که "مسأله بهاييان" همواره به عنوان يک "تابو" بوده و کسي جرأت نزديک شدن به آن و طرح آن مسأله را در گسترة عمومي در خود نمي ديده و نمي بيند. شگفت اين که در اين ميان عناصر غير مذهبي و حتي ضد مذهبي نيز مقهور و مغلوب اين فضا و اين تابو شده اند. با توجه به اين سانسور و بايکوت گسترده و ديرپاست که در اين دوران کمتر پژوهشگري به خود اجازه داده است که در باره اين طايفه تحقيق کند و مردم را با افکار، عقايد، آداب ديني و اجتماعي، متون و تاريخ درست و جامع بهاييت و بهاييان آشنا کند و جداي از جدالهاي مذهبي وسياسي و درستي و نادرستي هاي اعتقادي، بگويد که اينان کيستند و چه مي گويند و در تاريخ معاصر ايران چه نقشي بازي کرده اند. از اين رو امروز نه تنها مردم عادي حتي پژوهشگران ايراني نيز به درستي نمي دانند که دين و عقايد بهايي چگونه است و اساسا منابع مکتوب و درست و مورد اعتماد و وافي به مقصود در اين زمينه در ايران وجود ندارد و يا بسيار اندک است. در مقابل تا دلتان بخواهد رديه نويسي هاي معمول و غالبا بي مايه و غير علمي و همراه با تعصبات کور مذهبي در دست است که بسياري از اينها حتي ارزش ديدن هم ندارند. به نظر مي رسد که بايکوت و سانسور بهاييان در ايران حتي به جريان آزاد اطللاعات و کار پژوهش در ايران نيز آسيب رسانده است. به هر حال رخداد بهاييت در ايران عصر قاجار بخشي از تاريخ کشور ما است وشناخت درست و علمي و بي طرفانه آن، شناخت پاره اي از تاريخ عمومي و ديني – اجتماعي سرزمين ايران شمرده مي شود.
حال چنين مي نمايد که وقت آن رسيده است که به اين سانسور و سکوت و بايکوت پايان داده شود و روشن است که اين مسؤليت پيش از هر چيز و بيش از هرکس بر عهده روشنفکران و پژوهشگران است که به اين فقر و خلاء پژوهشي پايان دهند و آنگاه روشنفکران و عناصر دموکرات و آزاديخواه و حقوق بشري هستند که بايد به مقتضاي تعهد انساني و اخلاقي شان براي تأمين حقوق دريغ شده اين گروه بکوشند، همان گونه که اين تعهد در مورد تمام شهروندان ايراني با هر دين و مسلک و مرام سياسي و يا اجتماعي وجود دارد. اساس دموکراسي و بويژه حقوق بشر بر اصل برابري انسانها است. براساس اصل دموکراسي و حقوق ذاتي و طبيعي بشر هر کسي که ايراني است و در چهارچوب جغرافياي سياسي ايران زندگي مي کند با هر ايراني ديگر برابر است و در اين منطق هيچ کس از ديگري ايراني تر نيست. اين منطق را ظاهرا ما از زمان مشروطيت پذيرفته ايم اما در عمل هنوز در دوران پيش از مشروطه به سر مي بريم.
در حوزه فرهنگ عمومي به نظر مي رسد که مشکل اساسي در برخي از باور هاي مذهبي باشد. در اين مورد جاي بحث و مناقشه بسيار است که اکنون نمي توانم وارد آن بشوم، فقط خدمت عالمان و فقيهان محترم پيشنهاد مي کنم که به مقتضاي تعهد علمي در چهار چوب کليات ديدگاه اسلامي و در مرحله بعد قواعد ناب فقهي و اجتهاد اصولي در اين مورد تأمل کنند و مجتهدانه با رعايت عقل و علم و زمان به فتوا برسند. از جمله به اين پرسش به طور جدي پاسخ دهند که فرضا نسل نخست بهاييان مرتد بوده اند، چرا وبه چه دليل فقهي نسلهاي بعد تاروز قيامت مرتد باشند؟ مگر حکم فقهي بهاييان با حکم مسلمان مسيحي و يا يهودي شده فرق دارد؟ در اين ميان اهل کتاب بودن تأثيري ندارد چرا که وقتي کسي از اسلام بر مي گردد فرقي نمي کند که به کدام دين و يا اساسا بي ديني مي گرود. وانگهي امروز ما در دنيايي زندگي مي کنيم که برابري حقوق ذاتي انسانها اصل بنيادين تنظيم روابط اجتماعي شمرده مي شود و نمي توان هيچ شهروندي را به دليل فکر و عقيده و نژاد و مذهب و ديگر تعينات بشري از اين حقوق برابر محروم کرد. روزي شيخ فضل الله نوري مي گفت در اسلام اصل تبعيض حقوق است نه تساوي حقوق. آيا پس از يک قرن از آن روزگار هنوز فقيهان ما همان گونه مي انديشند؟ اگر چنين است، در اين صورت ادعاي انساني بودن اسلام و عادلانه بودن شريعت اسلامي به چه معنا است؟ روزگاري شيخ اعظم مرتضي انصاري در همان آغاز کار بهاييت در برابر پرسش هاي مکرر مقلدان در باره حکم شرعي اين گروه مسؤلانه گفت که چون اطلاعي از اين طايفه ندارد نمي تواند اظهار نظر کند ( نقل به مضمون ). پيشنهاد مي کنم که حضرات علما پژوهش علمي و اجتهادي در باره افراد و جريانهاي دگر انديش مذهبي و غير مذهبي و بويژه بهاييت را جدي تر از گذشته در دستور کار قرار دهند و به پرسش هاي روزگار خود در عين پايبندي به محکمات ديني پاسخهاي عادلانه و خرد پذير و قابل دفاع و قابل اجرا بدهند. کاري که برخي از مجتهدان از جمله ايت الله منتظري با دليري آغاز کرده اند. اين که ايشان صريحا و به شکل مکتوب از حقوق انساني و شهروندي بهاييان ايران دفاع کرده و اموال و جان و ديکر حقوق آنها را غير قبول تعرض دانسته اند، گام مهمي در چهار چوب فقه و اجتهاد شيعي است. به هر حال سکوت و بي تفاوتي در اين باب نه تنها مشکلي را جل نمي کند که بر مشکلات مي افزايد و در عمل نيز راه تعدي بر حقوق شهروندي شماري از هموطنان را باز مي کند.
واما در اينجا سخني نيز با مسؤلان نظام جمهوري اسلامي دارم. هنوز ۳۰ سال از عمر اين نظام برآمده از انقلاب نگذشته و هنوز رهبران اصلي نظام از مبارزان عليه رژيم مستبد پهلوي هستند و هنوز وعده هاي داده شده در دوران مبارزه ضد استبدادي بوسيله رهبر فقيد انقلاب و ديگر پيشتازان از يادها نرفته است، به مردم بگوييد که بنا بود در "نظام عدل اسلامي" در ميان "ملت ايران" از نظر حقوقي و استفاده از امکانات ملي و فرصتها تفاوت و تمايز و تبعيض باشد؟ به طور مشخص مي پرسم بنا بود که فقط مسلمانان شيعي خط امامي معتقد به ولايت مطلقه فقيه و ذوب در اين ولايت آزاد باشند و تمام امکانات و فرصتهاي کشور در اختيار مطلق همين "فرق ناجيه" باشد؟ اگر چنين بود چرا در همان دوران مبارزه و انقلاب اين را به مردم نگفتيد؟ يقين دارم که شما در عالم نظر به اين پرسشهاي من پاسخ منفي مي دهيد، در اين صورت بفرماييد که در حال حاضر مساوات حقوقي به معناي درست و جامع آن و حتي به طور نسبي در نظام تحت مدريت شما برقرار است؟ مي توانيد به اين پرسش پاسخ مثبت دهيد؟ و اگر پاسختان مثبت باشد فکر مي کنيد کسي باور مي کند ؟ هزاران شاهد و گواه روشن و غير قابل انکار اين دعوي را تکذيب مي کند.
به هر حال روشن است که انقلاب ايران در تداوم جنبش مشروطه براي آزادي و عدالت بود و اين دو آرمان بلند در صورتي محقق مي شوند که اصل برابري و مساوات حقوقي بر بنياد نظريه حقوق ذاتي و طبيعي انسان بدون کمترين تبعيض و تعيني در تمام عرصه هاي زندگي فردي و اجتماعي "شهروندان ايراني" کاملا رعايت شود. اين يک قاعده اساسي و بي ابهام است و نمي توان آن را ناديده گرفت و يا توجيه کرد. حال مي پرسم که آيا جماعت بهايي ايران در شمار "ملت ايران" نيستند؟ حقوق اين گروه ايراني در قانون اساسي ايران کجاست؟ قطعا در برابر من مسلمان مسأله "اهل کتاب" را مطرح مي کنيد و انعکاس آن در قانون. در پاسخ عرض مي کنم : اولا طرح موضوع اهل کتاب و مقرراتي که براي آنها در فقه مقرر شده در قانون اساسي اشتباه بود چرا که آشکارا در تعارض با اصل مساوات کامل و حقوق شهروندي دموکراتيک است و اين استثنا شمار قابل توجهي از شهروندان ايراني را از حقوق مسلم انساني شان محروم مي کند. ثانيا اشکال اساسي تر اين است که در قانون اساسي اساسا براي غير اهل کتاب ( اسماعيليه، زيديه، بهاييان، بي دينان و امثال آنها ) حقوق شهروندي تعريف شده اي مطرح نشده است. ثالثا وقتي در برخي از اصول قانون اساسي که به مساوات حقوقي تصريح شده و هرنوع عقيده را آزاد دانسته و يا تفتيش عقيده را ممنوع اعلام کرده است، بدان معنا است که غير مسلمان شيعي و يا غير اهل کتاب مي توانند از آزاديهاي مذهبي بر خوردار باشند و صرفا به دليل داشتن دين و عقيده خاص از حقوق اجتماعي محروم نشوند. در اين صورت معنا ندارد که بگوييم فلان فرد و يا گروه در عقايد خود آزاد است اما حق درس خواندن و اشتغال و تبليغ عقيده راندارد. اين که مصداق "کوسه و ريش پهن" است. حال اگر در اصول قانون اساسي و يا در تعامل فقه و حقوق شهروندي مدرن تعارض وجود دارد، مشکل شما است و نبايد شهروندان ايراني تاوان آن را بدهند. رابعا از همه اين مباحث بگذريم، به هر حال بهاييان و ديگران امروز در جامعه اسلامي و در پناه نظام حکومتي اين کشور زندگي مي کنند، آيا مقررات مربوط به "مستأمن" در باره انها صادق نيست؟ آيا نبايد اينان در نظام اسلامي احساس امنيت کنند و مال و جان و آبروي شان محفوظ باشد و از حداقل امکانات زندگي و درس و اشتغال بر خوردار باشند؟ آيا درست است که آنان از تحصيل در مدارس و دانشگاه محروم اند؟ آيا راست است که همواره حتي مرده هايشان در گورستان امنيت ندارند؟ کدام قانون ديني و کدام قاعده روشن فقهي چنين رفتارهاي زشت و غير انساني را مجاز مي شمارد؟ آيا تصور مي شود که اين نوع رفتارها به سود دين و دينداران است؟
دراينجا فقط يک مسأله باقي مي ماند و آن اتهاماتي است که مسؤلان در مورد بهاييان و دراويش و يا ديگران مطرح مي کنند. من نه بازجو هستم و نه قاضي و لذا در اين زمينه اظهار نظر نمي کنم، فقط به عنوان يک مسلمان ويک ايراني خير خواه، که آشکارا دين و کشورم را در معرض اتهام مي بينم، تقاضا مي کنم دادگاه متهمان را در يک شرايط عادلانه و با رعايت کامل موازين حقوقي برگزار کنيد تا هر نوع شبهه و ترديد بر طرف و احتمالا از هر نوع سؤء استفاده جلوگيري شود. اگر چنين نکنيد، هيچ کس در داخل و خارج ادعاي شمارا باور نخواهد کرد. شما که مدعي هستيد دلايل و مستندات قطعي و محکمه پسند داريد، چرا نبايد از تشکيل دادگاه علني و قانوني استقبال کنيد؟
از آنجا که اين نوع رفتارها موجب شده است که اسلام و انقلاب اسلامي ايران زير سؤال برود و شماري جاهل و يا مغرض بر اين دعوي پاي بفشارند که از اول نيز قرار بوده است که همين کارها بشود و فقط براي عوام فريبي وعده هاي ديگري دادند، تا آنجا که به من به عنوان يک روحاني مسلمان انقلابي در دهه چهل و پنجاه مربوط مي شود، بايد صادقانه شهادت بدهم که من ( و ديگراني چون من ) در آن زمان هرگز فکر نمي کرديم که بنا است در نظام حکومت اسلامي تبعيض حقوقي برقرار شود و دگر انديشان غير مسلمان و حتي مسلمان از حقوق انساني برابر محروم باشند. اين در حالي بود که کم و بيش با شريعت و فقه اسلامي نيز آشنا بودم. شايد ساده انديش بودم و موانع را نمي ديدم اما فکر مي کردم که اين قواعد و احکام غير قابل اجرا در اين روزگار با اجتهاد علمي و زنده متحول خواهند شد. در ايجا نمي توانم بيش از اين در اين مورد سخن بگويم اما با بيان دو خاطره احساس و ذهنيت خود را از آن ايام براي نسل امروز باز مي گويم.
در اواسط دي ماه ۵۷ به مناسبت ايام ماه صفر براي يک سفر تبليغي در صغاد آباده بودم. شبي دو جوان به ديدن من آمدند و از من براي حمله شبانه به محل مذهبي بهاييان آن منطقه ( حظيرة القدس ) و به دست آوردن اسناد آنجا و در نهايت تخريب آن اجازه خواستند. از اين پيشنهاد غير منتظره و عجيب چنان ناراحت و در عين حال بيمناک شدم که تا لحظاتي قدرت تکلم و عکس العمل نداشتم. پس از آن با تمام قوا کوشيدم که آن دو جوان پرشور را از اين کار بازدارم. براي اينان استدلال کردم که قرار نيست در حکومت اسلامي کسي به خاطر دين و عقيده اش مورد آزار قرار بگيرد بلکه قرار است همه در دين وعقيده و فکر خود آزاد باشند. بويژه به ياد دارم به سخنان امام خميني به عنوان رهبر ديني انقلاب استناد کردم. با استدلال و حتي خواهش و اصرار اين دوستان را از کار نادرستشان باز داشتم. ظاهرا قانع شده و رفتند. هرچند دوشب بعد آمدند و گفتند که به محل مورد نظر رفته و اوراقي را به دست آورده اند ولي از تخريب خوداري کرده اند. مشتي اوراق به من دادند که ببينم چه هستند. سخت ملامتشان کردم. البته بگويم که آن کاغذ پاره ها نيز چيزي جز برخي قبضهاي رسيد حق عضويت و اوراق تبليغ مذهبي نبودند.
خاطره ديگر مربوط است به پس از انقلاب. زماني که من در انتخابات مجلس اول از حوزه انتخابيه شهسوار ( تنکابن بعدي ) و رامسر انخاب شدم، دونفر به ديدن من آمدند و خود را نماينده جامعه بهايي شهر معرفي کرده و متني را به من دادند و گفتند که براي تبريک آمده اند. متن را خواندم. در آن ضمن تبريک و اداي احترام فراوان به اسلام و پيامبر، در خواست کرده بودند که در نظام جمهوري اسلامي اجازه داده شود که بهاييان ايران نيز از حقوق مدني و شهروندي برخوردار شوند و به اين محروميت طولاني پايان داده شود. البته افزوده شده بود که بهاييان طبق عقيده مذهبي شان هميشه از کار سياسي اجتناب مي کنند و فقط به ايران مي انديشند و مي خواهند ايراني باشند ( از آنجاکه متن را اکنون در اختيار ندارم مضمونا نقل مي کنم ). من نيز ضمن تشکر گفتم که انقلاب براي آزادي و عدالت براي همه است و اميدوارم که همه از آن برخوردار شوند و بهايي ها هم ايراني اند. بعد افزودم البته در اين مسير يک سلسله موانع فرهنگي وجود دارد که رفع آنها به زمان احتياج دارد و انتظار دارم که شما نيز صبور باشيد و در استيفاي حقوقتان شتاب نکنيد. با اين همه من به عنوان نماينده مجلس در حد توان از حقوق تمام مردم بدون تبعيض دفاع خواهم کرد.
اما و هزار اما وقتي به مجلس رفتم پس از مدتي کوتاه سير حوادث به گونه اي بود که امکان دفاع از حقوق شرعي و قانوني نمايندگان مجلس نيز براي من و امثال من وجود نداشت تا چه رسد به بهاييان و ديگران. به عبارت ديگر من به عنوان نماينده مردم از حقوق خودم نمي توانستم دفاع کنم. وقتي نماينده مجلس به خاطر نطق خود در مجلس بوسيله نمايندگان ديگر کتک مي خورد ديگر چگونه مي تواند از حقوق ديگران دفاع کند؟ امروز پس از ۳۰ سال از انقلاب حتي برگزاري مراسم يابود براي نخست وزير اولين دولت انقلابي و مسلمان راست کرداري چون مهندس بازر گان و دکتر سحابي و يا بالاتر اقامه مراسم خالص مذهبي نماز فطر و قربان و جمعه با منع مواجه است. حساب ديگران روشن است.
برگرفته از :
http://www.roozonline.com/archives/2009/02/post_11678.php
http://www.khandaniha.eu/items.php?id=682
|
|