تبليغاتX
پندار نامه ها
 
پندار نامه ها
 
 
ایران سرزمین پیامبران
 
 

صلح بجای جنگ در غزه


نگارش : فاران دوستي 


" اي اهل عالم سراپرده يگانگي بلند شده به چشم بيگانگي يكديگر را مبينيد " (1)

بيش از ده روز است كه شاهد تصاوير ناگواري از اجساد و كشته شدگان مسلمانان فلسطيني ساكن نوار غزه از تلويزيون و مطبوعات هستيم تصاوير و اخباري كه قلب هر انساني را بدرد مي آورد پدران و مادراني كه جگر گوشه هاي خود را بر اثر حملات هواي يا زميني ارتش اسرائيل از دست داده يا كودكاني كه در سنين خردسالي يتيم شده اند. وضعيت بهداشتي و درماني در غزه به شدت رو به وخامت است برق در بسياري از نقاط اين منطقه قطع شده و ساكنان اين منطقه از دسترسي به وسايل گرمازا محروم شده اند تا اين لحظه خبرها حاكي از كشته شدن بيش از 850 نفر فلسطيني و مجروح شدن حداقل 2500 نفر از ساكنين اين منطقه مي باشد. براستي به چه دليل حكومتي به خود اجازه ميدهد دست به چنين كشتار ناجوانمردانه اي بزند در اينجا نمي خواهم به بررسي ظاهري اين جنگ بپردازم كه آيا تقصير حماس بوده است يا اسرائيل؟ بلكه دليل اين كشتار را چيزي فراتر از اينها مي دانم. دليلي را كه مي توان در بمبگذاري هاي انتحاري عراق نيز شاهد آن بود كه هر روزه در اخبار مي خوانيم جمعي از مسلمانان اهل تسنن در نقطه اي از بغداد توسط گروههاي تندرو شيعه كشته شده يا جمعي از شيعيان توسط القاعده يا تندروهاي سني كشته شده اند. و همين علت است كه طي سه دهه اخير كه حكومت اسلامي در ايران به روي كار آمده بيش از 200 نفر از پيروان آئين بهايي از دختر نوجوان 17 ساله تا پيرمرد 80 ساله در ايران اعدام يا كشته شده و يا جوانان بهايي از تحصيل در دانشگاه هاي كشور محروم شده اند. اما دليل اين خونريزيها و كشتارها چه مي باشد:

" از جمله اساس بهاء الله ترك تعصب وطني و تعصب مذهبي و تعصب جنسي و تعصب سياسي است زيرا عالم بشر به مرض تعصب مبتلا شده و اين مرض مزمن است كه سبب هلاك است. جميع اختلافات و جنگها و نزاع ها و خونريزيها سببش اين تعصب است. هر جنگي كه مي بينيد يا منبعث از تعصب ديني است يا منبعث از تعصب وطني يا تعصب سياسيست و تا اين تعصبات موجود ، عالم انساني آسايش نيابد." ( 2 )

تا زماني كه انسانها مقر و معترف به اين نشوند كه اساس اديان الهي و تعاليم انبياي رحماني ، يكي است و آن عبارت از محبت ، صلح و دوستي مي باشد نمي توان انتظار داشت كه اين خونريزيها پايان پذيرد. هر ديانت و آئيني پيروانش را به دوستي و عشق به همنوعانش دعوت مي كند و از دشمني و قتل پرهيز مي دارد. اما برتري جويي و تنها خود را داراي حق دانستن صاحبان اديان و ممالك است كه نمي گذارد اين پيام راستين مجري گردد همين برتري جويي دينيست كه منشاء تعصبات و اختلافات مذهبي شده و نتيجه آن نيز كشتاري است كه اين چند روزه شاهد آنيم. مردم مسلمان غزه هنوز در زير آتش بمبارانهاي اسرائيليان هستند چند روز پيش از اين بيش از 50 نفر از شيعيان هنگام زيارت مراقد ائمه اطهار در كاظمين طي يك بمبگذاري انتحاري ، مظلومانه كشته شدند. هر روز خبر بازداشت و افزايش فشار بر بهائيان ايران از خبرگذاريها پخش مي شود. آيا سوزاندن آقاي محمدحسين معصومي و همسرش شكرنساء معصومي در روستاي نوك بيرجند علتي جز تعصب مذهبي دارد؟ از كوه پرت كردن جواني بهايي به نام پيام سبحاني در سيستان بلوچستان يا اعدام آقاي عنايت الله اشراقي به همراه همسر و دخترش در شيراز آيا دليلي جز تعصب مذهبي مي توان براي آنها برشمرد؟

اما آنچه حائز توجه است اينستكه سازمانهاي حقوق بشري و بسياري از كشورها نسبت به اين اعمال غير بشري واكنش نشان مي دهند . اعتراضات مسلمانان جهان يا كشورهاي اسلامي مانند ايران موجب شده تا بسياري از شخصيتها يا سازمانهاي جهاني ، رفتار اسرائيل را در غزه مورد نكوهش و تقبيح قرار دهند و در صدد راهي براي ايجاد صلح در منطقه ميباشند از جمله اين اشخاص ميتوان به بان كي مون دبيركل سازمان ملل متحد يا وزير امور خارجه بريتانيا و يا ساركوزي رئيس جمهور كشور فرانسه اشاره كرد كه همگي نسبت به حمله اسرائيل به غزه عكس العمل نشان داده اند و بدنبال راههايي براي آتش بس در منطقه هستند ( البته قطعنامه جديد شوراي امنيت سازمان ملل متحد را كه خواستار توقف حمله اسرائيل به غزه و آتش بس سريع شده را نيز نبايد فراموش كرد ) . و يا شاهد آنيم كه جامعه بين المللي بهايي نيز از جوامع و شخصيتهاي جهاني همواره خواسته اند كه از حكومت ايران بخواهند از آزار و فشار بر بهاييان در ايران دست بردارد و حقوق اوليه شهروندي ايشان مانند حق تحصيل يا كار را كه در ايران از آن محرومند را به ايشان بازدهند تا بهاييان هم بتوانند در كنار ساير هموطنانشان به سازندگي و خدمت به ايران بپردازند .در خاتمه دعا يا مناجاتي كه توسط حضرت عبدالبها در هنگامه جنگ جهاني اول نازل شده را زيب اين اوراق ميكنم ، به اميد صلح و دوستي پايدار بين همه ابنا ب

هوالله

ای خداوند مهربان، به فریاد بیچارگان برس.ای پاک یزدان، بر این اطفال یتیم رحم فرما.ای خداوند بی نیاز، این سیل شدید را قطع کن.ای خالق جهانیان،این آتش افروخته را خاموش کن.ای دادرس،به فریاد یتیمان برس.ای داور حقیقی،مادران جگر خون را تسلی ده.ای رحمان رحیم،بر چشم گریان و دل سوزان پدران رحم نما.این طوفان را ساکت کن و این جنگ جهان گیر را به صلح و آشتی مبدل گردان.توئی بینا و شنوا. 
ع ع 

1- از بيانات حضرت بهاء الله
2- از بيانات حضرت عبدالبهاء ( قسمت اول خطابات مباركه )


برگرفته از :
http://www.newsaqar.info/ftopicp-3528.html

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 0:37 قبل از ظهر  توسط مهرداد  | 
 

 بهائی ستیزی و اتهام بهائیان به جاسوسی (۲)

نادر سعیدی

قسمت اول :  http://mehrdadvojdani.blogfa.com/post-279.aspx

ششم: جاسوسی در آئین  بهائی حرام است.

بهائی ستیزان هزار دروغ در باره بهائیان به استناد مسخ نوشته های بهائی می پردازند ولی کوچکترین علاقه ای به نوشته های بهائی در مورد وظایف بهائی بعنوان یک شهروند و نظر بهائیان در باره ایران ندارند. در عین حال همه مردم ایران و مخصوصا بهائی ستیزان بخوبی می دانند که بهائیان تقیه نمی کنند و مرگ را بر هتک اعتقاداتشان ترجیح می دهند. ولی به آسانی تناقض ذاتی این دو واقعیت را با مسئله جاسوس بودن یک بهائی می توان فهمید. عبدالبها در مورد لزوم خدمت و امانت و صداقت هر شهروند بهائی چنین حکم می کند "هر ذلتی را تحمل توان نمود مگر خیانت به وطن و هر گناهی قابل عفو و مغفرت است مگر هتک ناموس دولت و مضرت ملت."[7] و نیز بیان می دارد "اگر نفسی موفق بر ان گردد که خدمت نمایان به عالم انسای علی الخصوص به ایران نماید سرور سروران است و عزیزترین بزرگان." [8] این است نحوه اعتقاد و وظیفه بهائیان و ملاک رفتار و روش کردارشان. جاسوسی را باید در میان کسانی جست که به آئین  بهائی و تعالیم ان باور ندارند و اهل دروغ و تقیه هستند و نه رادمردان و رادزنانی که حاضرند از همه حقوق توسط انسان ستیزان محروم شوند ولی خلاف باورشان سخن نگویند و رفتار ننمایند.

نکته دیگری که در این مورد دروغ بودن اتهامات سیاسی بر بهائیان را مشخص می کند این است که از طرفی مرتجعان می گویند آئین  بهائی یک دین نیست بلکه دستگاهی سیاسی و جاسوسی است و از طرف دیگر می گویند که بهائیان برای استخدام کنندگان خود یعنی اسرائیل مرتب پول می فرستند. این هم نوع جدیدی از استخدام جاسوسی است که جاسوس نه تنها از استخدام کننده اش حقوق نمی گیرد بلکه به ان حقوق هم می دهد و نه تنها از این جاسوسی نفعی نمی برد بلکه حاضر است که هر چه دارد را داوطلبانه فدا نماید ولی بهائی بودن خود را انکار نکند. نه تنها این واقعیت ماهیت سادیستی این نوع اتهامات به بهائیان را افشا می کند بلکه بعلاوه نشان می دهد که بهائیان بخاطر اعتقادشان به الهی بودن تعالیم بهائی است که حاضر به این همه ظلم و جفا می شوند اما اعتقادشان را انکار نمی کنند. در چنین شرایطی است که می بینیم تحریم جاسوسی و خیانت به وطن اعتقاد بنیادی بهائی است و به همین جهت بر خلاف ریاکاران یک بهائی حاضر است که جان بدهد ولی خیانت به وطن ننماید.

اکنون که سخافت اتهامات بهائی ستیزان روشن گردید به مهمترین شکلهای این اتهامات از طریق یا افترابندی و یا تحریف نوشته های بهائی اشاره میکنم و آنها  را بگونه ای مختصر بررسی می کنم:

اول: اتهام مبنی بر یادداشتهای دالغورکی سفیر روسیه

بر طبق این اتهام مشهور باب و بهاءالله ساخته‏ روس‏ها معرفی می‏گردد. برای اثبات این مدعا کتابی به نام «خاطرات سیاسی کینیاز دالغورکی» در سال ۱۹۴۳ در مشهد چاپ می‏شود و اندکی پس از آن چاپ دیگری در همان سال صورت می‏گیرد. بر طبق این نوشته که متأسفانه در فرهنگ ایران بسیار اثر می‏گذارد و کتابی مستند تلقی می‏شود و هنوز هم در بسیاری از نوشته‏ها و بحث‏ها در مورد این مسئله به آن استدلال می‏شود، کینیاز دالغورکی که در فاصله‏ زمانها ی ۱۸۴۵ تا ۱۸۵۴ سفیر روسیه در ایران بوده است، ظاهراً این یادداشت‏ها را به رشته‏ تحریر در می‏آورد و بیان می‏کند که به ایران می‏آید و مسلمان می‏شود و به آموزش علوم اسلامی می‏پردازد و درجرگه‏ علما وارد می‏شود و در این مدت با بهاءالله ملاقات می‏کند و بعداً به عنوان یکی از علما به کربلا می‏رود و در آنجا باب را پیدا می‏کند که در آن موقع در کربلا بود و او را می‏فریبد و کاری می‏کند که باب ادعای مهدویت کند. بر اساس این قصه‏ عجیب خیالی، از آن پس هرچه در این زمینه انجام می‏یابد، بر اثر اعمال کینیاز دالغورکی و روسیه صورت می‏گیرد و همه‏ آثار بهاءالله نوشته‏ کینیاز دالغورکی است. این افسانه تا به آنجا می‏رود که می‏گوید، دالغورکی برای ساختن خانه ای جهت اقامت بهاءالله در عکا، در زمانی که ایشان در آنجا سکونت داشت پول می‏دهد.

سخافت این نظریه و جعلی بودن این یادداشت بر همه‏ کسانی که کوچکترین تحقیقی کرده‏اند، آشکار و روشن است. اولین مطلبی که خواننده را به تعجب می‏اندازد، این است که بر طبق این نوشته، باید فرض نمود که همه‏ مردم ایران و همه‏ علما، افرادی بسیار جاهل باید باشند که ادعای یک شخص روسی را که تظاهر به اسلام می‏کند و خود را مسلمان معرفی می‏کند، از تهران به کربلا می‏رود و با علما و گروه‏های مختلف، در مدارس مختلف زندگی می‏کند و بعد از مدت کوتاهی سفیر می‏شود و به عنوان سفیر روس در ایران کار می‏کند، بپذیرند، بدون آن که تشخیص دهند، که این شخص روسی است و یا آنکه آقای سفیر قبلاً در میان طلاب و علماء بوده است. اما نوشته‏ اولی که در سال ۱۹۴۳ در مشهد به طبع رسید، آن قدر غلط‏های عجیب و غریب داشت که با وقایع مختلف بدیهی تاریخ کاملاً متناقض بود، به طوری که مجبور شدند، تغییرات فاحشی در آن به عمل آورده، پس از مدت کوتاهی بار دیگر دست به چاپ آن زدند. با این حال چاپ دوم نیز غلط‏های بسیاری دارد. به عنوان مثال در چاپ اول نگاشته شده که کینیاز دالغورکی برای ساختن خانه ای که بهاءالله در عکا در آن اقامت داشتند، پول داده است. اما جالب است که کینیاز دالغورکی یک سال قبل از تبعید بهاءالله به عکا فوت می‏کند. سال فوت او ۱۸۶۷ است، بنابراین اصلاً امکان ندارد که این کار انجام شده باشد. از این جهت است که نویسندگانی که آن را جعل کردند و متوجه شدند که مرتکب غلط‏های فاحشی در آن شده‏اند – مانند اشتباهی که ذکر شد – سعی نموده اند، در چاپ دوم تصحیحاتی در آن انجام دهند. در این بحث وارد جزئیات و اشتباهات بزرگ دیگر تاریخی نمی‏شوم و به مهمترین مسئله می‏پردازم.

بر طبق نوشته‏ی این کتاب، کنیاز دالغورکی در زمآنها ی مشخصی خودش را به عنوان یک عالم و مسلمان جلوه داده و در طهران و کربلا زندگی کرده و به فریفتن بهاءالله و باب اقدام می‏کند. اما زندگی کینیاز دالغورکی کاملاً مشخص است. این شخص نه تنها سفیر روسیه در ایران بود، بلکه از خانواده‏ای بسیار معروف در روسیه بوده است. کتاب‏های متعدد تاریخی و دائرة المعارف‏های روسی و غیره در مورد او نوشته‏اند و از این جهت تاریخ زندگی او در دست است. در آن سال‏هایی که دالغورکی بر طبق کتاب جعلی «خاطرات سیاسی کینیاز دالغورکی» در تهران و در کربلا زندگی کرده و خودش را به عنوان مسلمان جا زده و به صورت یک عالم، لباس روحانیت در برکرده و مشغول فریفتن باب و بهاءالله شده است، بر طبق تاریخ‏هایی که در کتب معتبر در ارتباط با کینیاز دالغورکی در فرانسه و روس نوشته شده، سفیر روسیه در لاهه، ایتالیا و استانبول بوده است!

دالغورکی بین ۱۸۳۲ تا ۱۸۳۷ در لاهه زندگی می‏کند. در فاصله‏ی سال‏های ۱۸۳۷ تا ۱۸۴۲ در ایتالیا به سر می‏برد و پست سیاسی خود را در آنجا داراست. در سال‏های ۱۸۴۲ تا ۱۸۴۵ در استانبول زندگی می‏کند و البته پس از آن است که به تهران می‏آید و در فاصله‏ی سال‏های ۱۸۴۵ تا ۱۸۵۴ سفیر روسیه در ایران میشود. بنابراین تمام قصه‏های خیالی که در اینجا ذکر شده است، یعنی دورانی که ایشان بر طبق این خاطرات سیاسی در کربلا یا در تهران هستند، ایشان در واقع در ایتالیا و هلند و استانبول بوده‏ و مقامات عمده‏  سیاسی داشته‏ و مشغول فعالیت‏های سیاسی بوده‏ است.

بنابراین تمام جعلیاتی که در این خاطرات سیاسی کینیاز دالغورکی مطرح شده است، جز دروغ هیچ بیش نیست. این مطلب را تمام نویسندگان محقق و دانشمندان ایرانی مدت‏ها قبل فهمیده و در مقالات متعددی نوشته‏اند. از جمله کسروی است. کسروی با وجود ان که نسبت به دیانت بهائی دشمنی داشته است و خود یک ردیه علیه ان نوشته، اما در همان کتاب و همچنین در مقالات متعدد دیگری از این یادداشت‏ها (خاطرات سیاسی کینیاز دالغورکی) سخن به میان آورده است و می‏گوید که می‏داند چه کسی آن را جعل کرده است. [9]

علاوه بر کسروی بسیاری از نویسندگان دیگر نیز در ارتباط با این مسئله تحقیق کرده‏اند و همگی نوشته‏اند که این نوشته‏ها جعلی و باطل است. به عنوان مثال آقای مجتبی مینوی، استاد دانشکده‏ الهیات و معارف اسلامی دانشگاه تهران، در مجله‏ی راهنمای کتاب، سال ششم، شماره‏ یک و دو، فروردین و اردیبهشت سال ۱۳۴۲، در صفحه‏ ۲۲ می‏نویسد: «یقین کرده‏ام که این یادداشت‏های منسوب به دالغورکی مجعول است». ایشان در آن مقاله، پس از شمارش اغلاط تاریخی و تناقضات درونی و امتناع منطقِی درستی این یادداشت‏ها می‏نویسد: «از روی همین مطالب خلاف واقع و اغلاط تاریخی که در این یادداشت‏هایی که منسوب به دالغورکی موجود است، می‏توان حکم کرد که تمام آنها  مجعول است و این جعل هم باید در ایران شده باشد.»

عباس اقبال آشتیانی، استاد تاریخ دانشکده‏ ادبیات دانشگاه تهران، در مجله‏ی یادگار، سال پنجم، شماره‏ی ۸ و ۹، فروردین و اردیبهشت ۱۳۲۸ شمسی، در صفحه‏ ۱۴۸ چنین نوشته است: «در باب داستان کینیاز دالغورکی حقیقت مطلب این است که آن به کلی ساختگی و کار بعضی از شیادان است. علاوه براین که وجود چنین سندی را تا این اواخر احدی متعرض نشده بود، آن حاوی اغلاط تاریخی مضحکی است که همه‏ء آنها  صحت آن را به کلی مورد تردید قرار می‏دهد.»

خنده دار این است که خاطرات سیاسی کینیاز دالغورکی همواره فقط به زبان فارسی به چاپ رسیده ولی هرگز اصل روسی آن دیده نشده، نه کسی آن را نشان داده و نه درکتابخانه ای در روسیه یا جای دیگر دنیا مطرح شده است. این است که مطلبی است به کلی ساختگی و یک نوع جعلی است که در کمال ساده لوحی انجام شده و این سؤال را پیش می‏آورد که: چگونه چنین کار غیر اخلاقی، چنین جعل غیر انسانی، می‏تواند توسط بسیاری از نویسندگان، کسانی که در مورد آئین بهائی اظهار نظر می‏کنند و خود را متخصص می‏دانند، همواره به عنوان سندی راستین و دلیلی قاطع جهت اثبات ادعای سیاسی بودن آئین بهائی به کار برده شود و دلیلی بر آن باشد که دیانت بهائی ساخته‏ء استعمار است؟

دوم: اتهام بر اساس اعطای لقب سِر به عبدالبها.

بهائی ستیزان براین واقعیت تکیه می کنند که انگلیسیها به عبدالبها لقب سِر دادند. مرتجعان بهائی ستیز بلافاصله پس از گفتن این نکته بشکلی طوطی وار اضافه میکنند "می دانیم که انگلیس این لقب را تنها به کسانی می دهد که برای سیاست انگلیس خدمت عمده کرده اند پس عبدالبها جاسوس انگلستان بود". جالب اینجاست که باز هیچیک از این افراد با کلیشه های کلی باف خود بما نمی گویند که چه فعالیت جاسوسی توسط عبدالبها سر زد که این اتهام معنا بیابد بلکه باز دست به استنتاج خیالی می زنند. اما واقعیت درست عکس این کلی گویی های ساده لوحانه است. اول آنکه می دانیم که عبدالبها چه کرد که چنین لقبی به او داده شد. دوم اینکه دهها بار انگلستان این لقب را به کسانی داده است که نه تنها جاسوس نبوده اند بلکه مبارزان راستین عدالت و آزادی بوده اند. سوم اینکه اگر عبدالبها جاسوس انگلیسی می بود باید هرگز دولت انگلستان چنین لقبی به مامورش ندهد تا سوء ظن در مورد جاسوسش بوجود نیاید و بتواند اسان جاسوسی کند. چهارم انکه اگردرستی این منطق واژگون و کلی باف را دنبال کنیم اسان می شود ثابت نمود که نه تنها همه علما و مشروطه خواهان یک قرن گذشته بلکه همه سران فعلی کشورمان ماموران استعمار فرانسه و انگلیس و صدام حسین و امریکا بوده و هستند. بگذارید به اختصار این چهار نکته را روشن کنم.

اینکه چرا انگلستان به عبدالبها لقب سِر داد معلوم است. در بحبوحه جنگ جهانی اول عبدالبها به همه بهائیان ساکن در فلسطین (بسیاری بهائیان بدستور علمای اسلامی و دو دولت اسلامی قاجار و عثمانی به فلسطین تبعید شده بودند) دستورداد که به کشاورزی در سطح وسیع مشغول شوند. در نتیجه هنگامی که قحط سالی و کمبود غذا زندگی ساکنان عکا را تهدید می کرد عبدالبها دستور داد که با جیره بندی غذا به مردم عکا آذوقه داده شود. به پاس این امر بود که دولت فاتح یعنی انگلیس به عبدالبها چنین لقبی داد. البته اینکه مسلمانان عکا از گرسنگی و طاعون تلف نشدند به شکلی غیر مستقیم به ایجاد نظم هم کمک می کرد و در نتیجه می توان گفت که این کار با منافع انگلیسیها هم می خواند. ولی این به ان معنی نیست که عبدالبها کاری غیر انسانی کرد. نجات دادن جان مسلمانان کاری غیر انسانی و یا ضد اسلامی و یا ضد ایرانی و یا ضد فلسطینی نبود. اعتراض مرتجعان به این معناست که عبدالبها جاسوس است چون کودکان و زنان و مردان مسلمان عکا را از مرگ نجات داد! اگر جاسوسی این است همه بهائیان و همه بشر دوستان و همه پیامبران هم جاسوس بوده و هستند.

اما جمله کلیشه ای مرتجعان واقعا شاهکاری است. این افراد فکر می کنند که چون انگلیس و امریکا و فرانسه دست به استعمار زدند در ان صورت هر چه که کردند و می کنند انعکاسی از سیاست استعماری آنها ست. البته بسیاری از کارهایشان همینطور هم هست ولی در بسیاری موارد این کشورها بر اساس شعارهای برابری و آزادیشان مجبورند که بر اساس منافع انسانی هم رفتار نمایند تا هژمونی آنها  نه تنها قهر امیز بلکه مشروع نیز تلقی شود. هر مورخ و جامعه شناسی بخوبی از این مطلب باخبر است. اعطای جوایز گوناگون در بسیاری موارد بخاطر این هدف مشروعیت عملی می گردد. بعنوان مثال درست است که انگلیسیها به عبدالها لقب سر دادند ولی به نلسون مندلا و اقبال لاهوری یا بیل گیتز و یا دهها هنرمند و مخترع هم این لقب را دادند. حال همانقدر که نلسون مندلا با مبارزه اش علیه آپارتاید و نژادپرستی و رهایی سیاهان جاسوس انگلیس می بود و یا اقبال لاهوری فیلسوف و شاعر پاکستانی که به آزادی پاکستان و احیای اسلامی تعهد داشت جاسوس بود عبدالبها هم جاسوس بود. یا آنکه باید گفت که هر کس که از نظر ادبی و هنری و علمی امتیازی می یابد و در نتیجه به دریافت این لقب نائل می شود کاری کرده است که ضد منافع مردم کشور خودش می باشد. در واقع استراتژی این نوع جوایز این است که با دادن این نشان به برخی افراد انسان دوست و خادم بشر دولت انگلستان چنین وانمود کند که همواره حافظ منافع عمومی است و طرفدار مظلومان است. شاید هم بخاطر اینکه مردم عکا و حیفا چه مسلمان چه مسیحی و چه یهودی شیفته عبدالبها بودند انگلیس می خواست با تجلیل ایشان مردم را به خود نزدیک کند. اما عبدالبها بر اساس فلسفه خود با آنکه از دریافت چنین نشانی اکراه داشت اما برای حفظ صلح و احترام به دیگران ان را رد ننمود ولی هرگز نه ان را بکار برد و نه در مورد ان سخن گفت چراکه هدف او احیای عالم بود و خدمت به وحدت عالم انسانی.

اما در واقع نه تنها دادن این لقب به عبدالبها بیانگر جاسوس بودن عبدالبها نیست بلکه بالعکس خود این واقعیت ثابت می کند که دولت انگلستان عبدالبها را جاسوس خود نمی دانسته است. اگر عبدالبها جاسوس بود و اگر کسانی که این لقب را به او می دادند بخاطر جاسوسی او را ارج می نهادند در ان صورت باید نشان سر را به هرکس غیر از عبدالبها می دادند. علتش این است که ایشان با فرهنگ توطئه گرای منطقه اشنا بودند و باید همه کار می کردند که جاسوسشان مخفی بماند و در ظاهر توسط دولت انگلستان مورد قدردانی نگردد. یعنی خود اتهام ثابت کننده نادرستی ان است.

اما اگر بخواهیم بر طبق این گونه استنتاجات خیالی تاریخ پردازی کنیم باید همه کس را به نوعی جاسوس بشماریم. بعنوان مثال انقلاب ایران بدون اینکه دولت عراق و دولت "استعماری صهیونیسی" فرانسه که بزرگترین حامی نظامی اسرائیل در چند دهه تاسیس اسرائیل بود به رهبر انقلاب اجازه اقامت و فعالیت سیاسی بدهند و نیز بدون اخبار بی بی سی انگلیسی امکان نداشت. حال باید پرسید که ایا می شود رهبر انقلاب را متهم به جاسوسی و صهیونیزم کرد؟ این نوع تاریخ پردازی و توطئه گرایی را می توان در مورد هرکس و هر چیز بکار برد. اتهام جاسوسی موقعی درست است که دلایل عینی در اثبات ان آقامه شود و نه استنتاجهای قیاسی قرون وسطایی بر اساس تخیل آکنده از نفرت و غرض. آنچه که آئین  بهائی را مستثنی می سازد زمینه تعصبات ناخودآگاه ارتجاعی علیه ان در فرهنگ ماست و در نتیجه هر اتهام توطئه ای هر قدر هم که بی اساس باشد به آسانی در فرهنگ ما مورد قبول قرار می گیرد.

سوم: اتهام شهبازی بر اساس ارتباط مجعول با یهودیان اقاسی و ساسون.

چند سال قبل روزنامهء جام جم  در ۴ شماره به درج مقاله ای تحت عنوان "جستارهائی از تاریخ بهائی گری در ایران" نوشتهء عبدالله شهبازی پرداخت. این مقاله، سرتاسر دروغ و افتراء علیه نه تنها بهائیان بلکه همهء دیگر اقلیتهای مذهبی ایران از جمله زرتشتیان و یهودیان است که همگی را بعنوان عمّال و جاسوسان انگلستان قلمداد مینماید. تاریخی که شهبازی می بافد از سه رشته تنیده شده است. اول آنکه میرزا آقاسی را جاسوس یهودیان و در نتیجه انگلیسیها می داند که به گسترش آئین باب پرداخت و به این جهت می گوید که باب از او به ستایش یاد کرد. دوم آنکه یهودیان مشهد در سال 1839 بی آنکه کوچکترین فشاری بر آنها  باشد داوطلبانه و دسته جمعی مسلمان شدند تا آنکه در اسلام جاسوسی نمایند. این افراد بعدا اولین مومنان خراسانی به آئین باب می گردند و عامل اصلی برای گسترش آن می شوند. سوم آنکه در زمانی که باب نوجوان در بوشهر در تجارتخانه دائیشان کار می کند تاجرانی یهودی مخصوصا دیوید ساسون یهودی از بمبئی به تجارت با جاهای گوناگون از جمله بوشهر می پردازند واین امر ثابت می کند که باب ساخته دست ساسون است!

در اینجا به ذکر فهرست وار برخی از غلطهای عمده نوشته شهبازی بسنده می کنم.

شهبازی می گوید: نقش شبکهء زرسالاران یهودی و شرکا و کارگزاران ایشان در گسترش بابی گری و بهائی گری را از دو طریق میتوان پیگیری کرد:  اوّل حرکتهای سنجیده و برنامه ریزی شدهء برخی از دولتمردان قجر بویژه حاج میرزا آقاسی صدر اعظم … که به گسترش بابی گری انجامید... صعود حاج میرزا آقاسی به صدارت (۱۲۶۰ ق.) مقارن با آغاز دعوت علی محمّد باب است.  تصحیح: میرزا آقاسی حدود ۹ سال قبل از آغاز دعوت باب به صدارت رسید و ظهور باب در سال ۱۲۶۰ هجری قمری یک دهه پس از صعود میرزا به مقام صدارت عظمی اتّفاق افتاد. 
شهبازی به نقل از هما ناطق می گوید: حاج میرزا آقاسی که جای خود داشت. باب از او به ستایش یاد می کند و می نویسد "بدیهی است حاجی به حقیقت آگاه است". تصحیح: باب مطلقاً چنین بیانی نگفته است. نه تنها این مطلب درست نیست بلکه حقیقت عکس آن هم می باشد. گفته باب این است: "یقین است که جناب حاجی به کما هی امر علم نرسانیده." نه تنها هرگز باب از حاج میرزا آقاسی ستایش نکرده است بلکه در اوّلین فصل اولین کتابش (سورة الملک) به او دستور میدهد که خود را از مقام صدارت مخلوع سازد و در خطابش به او وی را اینگونه توصیف می کند: ای کافر بالله و مشرک به آیات او و معرض از حضرت او و مستکبر به باب او ای دشمن خدا و دشمن اولیاء او و ای مظهر ابلیس: چه کرده ای گویا که به همهء موجودات از غیب و شهود ظلم روا دآشتی. ننشسته ای مگر بر صدر آتش جهنم و مرزوق نیستی مگر از آتش خسران و نمی خوری مگر از میوه های شجرهء حسبان. 
شهبازی می گوید: دوم گِرَوش وسیع یهودیان به بهائی گری که سبب افزایش کمّی و کیفی این فرقه و گسترش جدید آن در ایران شد… یهودیان مشهد... در سال ۱۸۳۹ میلادی اندکی پس از استقرار کمپانی ساسون در بوشهر و بمبئی و پنج سال پیش از آغاز دعوت علی محمّد باب، به طور دسته جمعی مسلمان شدند بی آنکه هیچ فشاری بر ایشان باشد. تصحیح: واقعیت این است که یهودیان مشهد در سال ۱۸۳۹ داوطلبانه مسلمان نشدند بلکه گروش ظاهری آنها  به اسلام به این جهت بود که بیش از ۳۰ تن از آنان را در ضوضاء علیه یهودیان مشهد کشتند، اموالشان را مصادره کردند، دخترانشان را بزور برده و به کنیزی برخی سران مشهد در آوردند و می خواستند که بقیهء یهودیان را نیز به قتل برسانند که در نتیجه برای نجات جان خود "اسلام آوردند". این واقعه جلوهء منحوسی از ناشکیبائی مذهبی و تجاوز دسته جمعی علیه یهودیان ایرانی می باشد. جزئیات این حادثه توسط نویسندگان و مورخان گوناگون ثبت شده است و بخصوص در اثری که در گفتهء نقل شده از شهبازی بعنوان مأخذ ذکر شده، یعنی تاریخ یهود ایران نوشتهء حبیب لوی، و نیز درمقالات متعدد دائرة المعارف Judaica که مکرراً توسط شهبازی منقول می گردد مورد بحث قرار گرفته است.
[10] شهبازی به مسخ این حادثه پرداخته، بجای آنکه فرهنگ ناشکیبا و تاراجگر ظالمان را به باد انتقاد کشد و نسبت به هموطنان یهودیش که آماج اینگونه تعدی و ظلم بوده اند احساس محبّت و همدلی بیاید، بر یهودیان می تازد و ایشان را دو رو و ریاکار و حقّه باز می خواند چرا که آنها  بدون آنکه واقعاً به اسلام ایمان داشته باشند تظاهر به اسلام کردند (یعنی تقیه کردند) ! 
شهبازی می گوید: می دانیم که بابی گری را یک یهودی جدید الاسلام ساکن رشت، به نام میرزا ابراهیم جدید، به سیاهکل وارد کرد. تصحیح: اوّلاً این مطلب مربوط به حوالی سال ۱۳۲۷ قمری است و این حادثه حدود ۷۰ سال پس از ظهور باب صورت گرفته و اینها همه مربوط به دین بهائی است نه "بابی گری" . کسی که دیانت بهائی را به سیاهکل وارد کرد بهائی مسلمان زاده ای بنام آقاسیّد احمد بود که به سیاهکل رفته در آنجا اقامت گزید و آقاشیخ ضیاءالدین روضه خوان را تبلیغ نمود و وی به امر بهائی ایمان آورد.  
شهبازی می گوید: می دانیم اوّلین کسانی که در خراسان بابی شدند یهودیان جدید الاسلام مشهد بودند... معروفترین ایشان ملاّعبدالخالق یزدی است. تصحیح: در واقع استدلال وی در مورد نقش یهودیان خراسان در پیدایش و گسترش آئین بابی به همین نام یعنی ملاّعبدالخالق یزدی منحصر می گردد. امّا ملاّعبدالخالق یزدی مسلمان زاده بود و این پدر وی بود که از دیانت یهود به اسلام گروید و این اتّفاق بیش از ۵۰ سال قبل از مسلمان شدن دسته جمعی یهودیان مشهد در سال ۱۸۳۹ صورت گرفت و این اتفاق هم در مشهد نیافتاد. شهبازی خودش می نویسد که ملاّعبدالخالق از مقربان شیخ احمد احسائی بود و شیخ احمد به مدت ۷ سال در خانهء وی در یزد سکونت داشت. مرگ شیخ احمد احسائی حدود ۱۵ سال قبل از ایمان جدید الاسلامهای مشهد صورت گرفته است و واضح است که ملاّعبدالخالق یزدی و ایمان او به آئین باب مطلقاً کوچکترین ارتباطی به توطئهء کمپانی ساسون و جدید الاسلام شدن یهودیان مشهد در سال ۱۸۳۹ نداشته است مگر آنکه کمپانی ساسون ماشین زمان هم در اختیار خود داشته است. مأخذ شهبازی در مورد یهودی الاصل بودن ملاّ عبدالخالق یزدی یک مأخذ تاریخ یهود نیست بلکه یک نوشتهء تاریخ بابی است که به نقطة الکاف مشهور است. اما در همان کتاب نقطة الکاف علاوه بر ملاّعبدالخالق یزدی نام یک نفر یهودی الاصل دیگر که به اسلام گروید نیز مطرح شده است. امّا این شخص سعیدالعلماء عامل اصلی مبارزه ومخالفت با آئین بابی در مازندران و مسئول قتل اکثر رؤسای نهضت بابی در واقعهء حماسی قلعهء شیخ طبرسی بوده است. امّا شهبازی در مورد این مسئله سکوت می کند و خوانندهء او هرگز نخواهد فهمید که مغرض ترین مخالف و معاند آئین باب یک یهودی جدید الاسلام بود. امّا چون این مطلب با نظریهء توطئه اش نمی خواند فقط از عبدالخالق یزدی سخن می گوید.  امّا مسئله این است که ملاّعبدالخالق یزدی اگرچه بابی شد امّا پس از ۴ سال با شنیدن اینکه باب خود را قائم موعود معرفی نمود از دیانت بابی خارج شد و بابیان را کافر دانست و سعی کرد که فرزندش را که در قلعهء شیخ طبرسی شرکت داشت از امر باب خارج نماید که موفق نشد. استدلال شهبازی در مورد نقش یهودیان جدید الاسلام مشهد در پیدایش و گسترش آئین بابی به کسی خلاصه می شود که نه از جدید الاسلامهای مشهد در سال ۱۸۳۹ بود و نه در امر باب باقی ماند بلکه بالعکس به مخالفت آن قیام کرد!  اما بابیان اوّلیهء خراسان چه کسانی بودند! در پاسخ این سئوال باید گفت که اکثریت قاطع ایشان بطور قطع از شیعیان بودند. اوّلاً اوّلین مؤمن به امر باب ملاّحسین بشرویه ای خراسانی بود که از علمای تشیّع بود. به همین ترتیب چند تن از خویشان نزدیک وی نیز از مؤمنان اوّلیهء خراسان و از حروف حی یعنی ۱۸ نفر اوّلین مؤمنان به باب محسوب می گردند. امّا با سفر ملاّحسین به خراسان تعداد کثیری از مردم و علمای شیعه به آئین باب گرویدند. اوّلین بابیان خراسان علمای طراز اوّل خراسان بودند که بدنبال هریک از آنها  تعداد کثیری از پیروانشان بابی شدند. از اوّلین مؤمنان خراسان یکی میرزا احمد ازغندی بود، دیگر ملاّاحمد معلّم حصاری دیگر ملاّ شیخ علی ترشیزی ملقب به عظیم، دیگر ملاّمحمّد دوغ آبادی، دیگر میرزا محمّد باقر قائنی دیگر حاج عبدالمجید نیشابوری پدر بدیع خرآسانی، و ملاّ زین العابدین. یکی از این علماء هم ملاّعبدالخالق یزدی بود. آشکار است که اوّلین بابیان خراسان یهودیان جدید الاسلام نبودند و اکثریت قریب به اتّفاق بابیان اوّلیهء خراسان نیز از شیعهء اثنی عشری آمدند و چند تن معدود از یهودیان جدید الاسلام نیز هیچگونه نقش مهمّی در گسترش آئین باب ایفا نکردند چرا که اصولاً در آئین بابی باقی نماندند.  
خطای هفتم: شهبازی می نویسد:  پژوهش من بر پیوندهای اوّلیهء علی محمّد باب و پیروان او با کانونهای معینی تأکید دارد... دوران اقامت باب در بوشهر مقارن است با سالهای اوّلیهء فعالیت کمپانی ساسون (متعلق به سران یهودیان بغداد) در بوشهر و بمبئی... خاندان ساسون بنیانگزاران تجارت تریاک ایران بودند. تصحیح: اگر چه شهبازی کوچکترین دلیلی برای اثبات اتهامش نمی آورد (استدلال شهبازی این است: باب در بوشهر تجارت می کرد. برخی تاجران یهودی هم در بمبئی با بوشهر تجارت داشتند. پس باب جاسوس آنان است!) و اگرچه امر عدمی را نمی شود اثبات کرد اما با این وصف همه شواهد نشان می دهند که شهبازی عامدانه دروغ می بافد. اگر باب مخلوق و بازیچهء دست دیوید ساسون که تاجر تریاک بود می بود در آنصورت منطقی است که هم برای تضعیف ملّت ایران و هم برای ازدیاد منافع دیوید ساسون مصرف تریاک را تشویق نماید و آنرا وظیفه ای دینی قلمداد کند. امّا وقتی به آثار باب نگاه می کنیم و پس از آن به آثار بهاءالله می بینیم که نه تنها مصرف تریاک حرام شده است بلکه باب داشتن، خریدن، فروختن و مصرف تریاک را همگی تحریم می فرماید. این تحریم به حدی قوی است که اصولاً آئین بابی از ابتدا بر اساس حرمت دخان و تریاک تعریف گردید. ( بیان فارسی باب هشتم از واحد نهم " فی حرمة التریاق و المسکرات"). در بیان عربی در بارهء تریاک و مسکرات حکم می فرمایند که "لا تملکون و لا تبیعون و لا تشترون و لا تستعملون" که هم مالکیت و هم خرید و هم فروش و هم استعمال تریاک را حرام فرمود. در واقع حرمت دخان و افیون از مهمّترین شاخصهای نهضت بابی و بهائی بوده است. شاید دقت به این نکته لازم باشد که در قرآن کشت و تولید و مصرف تریاک به هیچ وجه حرام نیست. به علاوه در مورد دیوید ساسون کتابهای متعددی نگاشته شده است. جالب است که علیرغم همهء تحقیقات گوناگون در مورد دیوید ساسون حتّی یکی از این نویسندگان هم ذکری از واژهء بابی و یا بهائی نکرده است. دیوید ساسون یهودی متعهدی بود که در آئین یهود بسیار فعّال بود و کوچکترین ارتباطی با امر بابی و یا بهائی نداشت. به علاوه اگر دیوید ساسون عامل اصلی این توطئه بود چرا به ایران نمی آید و چرا هرگز در بمبئی و هندوستان به ترویج آئین باب و یا بعداً آئین بهاءالله اقدام نمی کند و چرا مطلقاً ارتباطی میان ساسون و آئین بهائی در هیچ مدرک و نامه و سندی از او در دست نیست با آنکه زندگانی وی موضوع دهها تحقیق بی طرفانه و علمی بوده است؟ کار تحقیق تاریخی در ایران به جائی رسیده است که تنها ملاک علمی بودن یک نوشته در مورد بهائیان فقط و فقط این است که نسبت به بهائیان دشمنی نشان دهد و اتهام بزند و دلیل اثبات این اتهام هم خود ان اتهام است.
[11]

لازم به ذکر است که چون مدتی پیش میان شهبازی و برخی دیگر از سران رژیم اسلامی اختلاف افتاد دیدیم که همان روش دروغباف و مزورانه ای که در مورد بهائیان بکار رفت این بار در باره هم خود شهبازی و هم مخالفانش در داخل رژیم بکار برده شد. شهبازی بنا به سبک "مورخانه" خویش یک یک مخالفانش را به بهائی بودن متهم کرد و برخی از مخالفانش هم با "ردپایی" صهیونیزم در پسر و دختر و عروس "یهودی" وی از ماهیت ضد انقلابی و ضد اسلامی وی سخن گفتند. این است معنای دور ِ باطل.

چهارم: اتهام مبتنی بر انتساب صهیونیزم به بهائیان.

 یکی ازشایع ترین دروغها مربوط به رابطه بهائیان با دولت اسرائیل است. اصولاً این مطلب یک هنجار متداول است که در بحث در مورد تجاوز به حقوق بشر در ارتباط با آزار و اذیت بهائیان ایرانی، بجای اظهار خجلت از این روحیه قرون وسطائی، دشمنان آئین بهائی که از آزار و ایذا به بهائیان لذّت می‌برند دست به دامان حمله به اسرائیل گشته و بهائیان را به شکلی به دولت اسرائیل می‌چسبانند تا مسئله تجاوز حقوق بشر را در زیر خاکستر مسخ و انحراف پنهان نمایند. بعنوان مثال کانون رهپویان در اثبات صهیونیست بودن بهائیان می نویسد "آئین جدید ابتدا و برای اوّلین بار توسّط رژیم غاصب صهیونیستی به رسمیت شناخته می ‌شود... بهائیان در اراضی این رژیم از پرداخت مالیات معاف می ‌شوند" .

در همین  جمله کوتاه چندین غلط و تناقض فاحش وجود دارد. اوّلین دروغ محض این است که پس از ایجاد آئین بهائی دولت اسرائیل اوّلین دولتی بود که آنرا به رسمّیت شناخت. اما باید سؤال کرد که نویسندگانی که تا این حد از بدیهی ‌ترین واقعیتهای تاریخی در مورد موضوع مورد بحثشان بی‌خبرند چگونه به خود اجازه این گونه قضاوتهای قاطع و محکم را می‌دهند؟ شاید این افراد نمی ‌دانند که دولت اسرائیل بیش از صد سال پس از آغاز آئین بهائی بوجود آمد، و مدتها قبل از آن، یعنی دهها سال قبل از سال ١٩٤٨ که سال تشکیل دولت اسرائیل بود، دهها کشور گوناگون بر اساس احترام به اصل آزادی مذهب آئین بهائی را به رسمیت شناخته و تشکیلات و اماکن بهائی را بنحو قانونی مورد ثبت و شناسائی قرار دادند. در اکثر این کشورها که اماکن و سازمانها ی دینی از مالیات دولتی معاف می ‌باشند این امر در مورد دیانت بهائی نیز ادامه یافت. اما همه این کشورها بدون استثنا همین امر را در مورد سازمانها  و اماکن اسلامی و مسیحی و یهودی نیز مجری می دارند. بعنوان مثال در امریکا و اسرائیل مساجد و سازمآنها ی اسلامی از مالیات معاف هستند و در نتیجه باید بر روال منطق کانون، اسلام را صهیونیست و حامی امریکا و یا ساخته و پرداخته آن دو به حساب آورد.

امّا مکررا بهائیان را به صرف اینکه برخی اماکن مقدسه و در نتیجه مرکزروحانی و اداری انان یعنی بیت العدل در اسرائیل کنونی قرار دارد به صهیونیست بودن و جاسوس بودن متهم می کنند. اما هیچیک  به خواننده خود نمی گویند که علت اینکه این اماکن و بیت العدل دراسرائیل کنونی قرار دارد چیست چون چنین توضیحی نفی کننده اتهام صهیونیستی است. این امر مستلزم توضیح است بخصوص که مرتجعان هزاران بار بهائیان را متّهم به جاسوسی برای اسرائیل کرده‌اند و دلیل عمده‌شان هم این است که مرکز اداری و روحانی بهائیان در اسرائیل قرار دارد و لذا بهائیان نیز مبالغی را برای مراکز خود در اسرائیل می ‌فرستند.

پس از آغاز آئین بهائی، سرکوب و تکفیر و کشتار بابیان و بهائیان بدست سران مذهبی و سیاسی ایران آغاز گردید. نظر به همان ناشکیبائی مذهبی، شارع آئین بهائی بهاءالله در سال ١٨٥٣ میلادی از وطن خود به بغداد در امپراطوری عثمانی تبعید گردید. به خاطر گسترش نفوذ بهاءالله در بغداد بود که به تشویق سران مذهبی و سیاسی ایران ایشان به نقاط دورتری در مملکت عثمانی تبعید گردید تا آنکه در سربازخانه عکّا در سرزمین فلسطین محبوس شد. بهاءالله درسال ١٨٩٢ میلادی در عکّا وفات کرد و بدین ترتیب عکّا محل استقرار جسد ایشان شد و مقدّس‌ترین اماکن بهائی در جهان محسوب می‌گردد. به همین ترتیب عبدالبهاء نیز که در سن ٩ سالگی بهمراه پدرش به خاک عثمانی تبعید گشت در نزدیکی عکّا یعنی بر فراز کوه کرمل در شهر حیفا وفات کرد و مرقدش بهمراه جسد باب، که ایرانیان اجازه دفن آن را نمی ‌دادند و هنوز هم مقابر مقدّس بهائی را خراب کرده و می‌سوزانند، در آن کوه استقرار یافت. وفات عبدالبهاء در سال ١٩٢١ میلادی بود. پس به علّت ناشکیبائی و ظلم تنگ ‌نظران مذهبی ایرانی بود که بهاءالله به فلسطین تبعید گردید و بخاطر ظلم و کینه همانها  بود که فلسطین مقدّس‌ترین مرکز روحانی و اداری بهائی گردید. بیش از ٥٠ سال پس از وفات بهاءالله در فلسطین بود که کشور اسرائیل بوجود آمد. در نتیجه بخاطر ظلم و ناشکیبائی سران ایرانی بود که مرکز اداری و روحانی بهائی در محلی قرار گرفت که بعدا به کشور اسرائیل تبدیل گشت. حال تنگ‌نظران مذهبی ایرانی که خود بخاطر سیاست ظلم و ستمشان شارع بهائی را به فلسطین تبعید کردند و باعث شدند که مراکز اداری و روحانی بهائی در اسرائیل کنونی قرار یابد طلبکار و مظلوم هم شده‌اند و بودن این مراکز در اسرائیل را دلیلی بر ظالم بودن بهائیان و جاسوس بودن و بیگانه پرست بودن ایشان تلقی می کنند. از این جالب‌تر اعتراض این افراد به فرستادن تبرعات به مراکز اداری و روحانی خویش است که آنرا کمکی به اسرائیل تلقی می‌کنند. این مطلب درست مانند آنست که مسلمانان ایران برای نگاهداری و حفظ کعبه و ضریح ائمه  تبرعاتی به عربستان و عراق بفرستند و آنگاه این امر دلیلی برای سر‌سپردگی و جاسوسی مسلمانان ایران برای شیوخ حاکم عرب و صدام حسین و یا هم اکنون امریکا تلقی گردد. از آن گذشته مسلمانان دنیا برای حفظ بیت المقدّس همواره مخارجی می ‌نمایند و بیت المقدّس نیز در داخل اسرائیل قرار دارد آیا می‌شود گفت که حضور بیت المقدس در اسرائیل دلیل آنستکه همه مسلمانان جهان جاسوس اسرائیل هستد؟

اصولا باید همواره  سخنان مرتجعان را در ارتباط با بهائیان و اسرائیل مورد ترجمه قرار داد تا بتوان ان را فهمید. بعنوان مثال برخی از روزنامه های ایران پس از دستگیری هفت نفر رهبران اداری بهائی در ایران نوشته و می نویسند که آنها  به ارتباط و تماس با دولت صهیونیستی اعتراف کرده اند. این مرتجعان دارای یک کد رمزی هستند که کار این کد این است که بهائیان را منفور جلوه دهد. حقیقت این است که سران بهائی و هر بهائی در سرتاسر دنیا با افتخار اعلان می کند که با بیت العدل که رهبر روحانی و اداری جامعه جهانی بهائی است و البته بر خلاف نظامهای سنتی گذشته توسط انتخابات دمکراتیک در سرتاسر جهان انتخاب می گردد در تماس است و در مورد نحوه اداره جامعه بهائی با ان مرکز مشورت می نماید. البته این مطلب کوچکترین ربطی به دولت اسرائیل ندارد و هیچ بهائی کاری به هیچ دولتی از جمله دولت اسرائیل ندارد. اما در کد مرتجعان ارتباط با رهبر بهائی که بخاطر ظلم همین مرتجعان اتفاقا در اسرائیل کنونی قرار دارد به شکل ممسوخ ارتباط با دولت اسرائیل تحریف می گردد.

اما مرتجعان که کوچکترین دلیل و نشانه ای از صهیونیست بودن بهائیان نمی یابند به ناچار باز دست به دامان فن تحریف متون بهائی می شوند تا چند جمله بیابند که با مسخ ان دست به استنتاج بغض امیز خود بزنند. در این اواخر در نوشته های انان به دو مطلب استناد می شود. اول اینکه می گویند عبدالبها سالها قبل از تشکیل دولت اسرائیل پیش بینی کرده است که یهودیان به ارض مقدس باز خواهند گشت. از این مطلب نتیجه می گیرند که عبدالبها با تشکیل دولت اسرائیل موافق بوده است. دوم اینکه مدعی می شوند که روحیه خانم همسر شوقی افندی در خطاب به اسرائیلیان بیان داشته است که سرنوشت اسرائیل و آئین  بهائی بهم مرتبطند. اما واقعیت این است که هیچکدام از این تعابیر درست نیست. بگذارید به طور فشرده این دو مطلب را بررسی نماییم.

درست است که عبدالبها از مهاجرت یهودیان به ارض مقدس خبر داده اند اما این امر نه به معنای تایید  تاسیس "دولتی" یهودی است و نه به معنای تایید صهیونیزم. مر تجعان همواره استدلال می کنند که قران کلام خداست زیرا توانست بدرستی اتفاق چند سال بعد یعنی شکست ایران از رومیان را در سوره روم پیش بینی کند. اما وقتی صحبت از درستی پیش بینی عبدالبها در مورد بازگشت یهود می شود به نآگاه این امر دلیل جاسوس یهودیان بودن می شود ولی در مورد پیش بینی قران صحبتی از اینکه پیامبر اسلام جاسوس رومیان در توطئه علیه ایران بوده است نمی شود. در واقع مخالفان اسلام ظاهرا دلیلی برای این تعبیر غلط داشتند زیرا که ایه قران این پیش بینی را بعنوان اتفاقی که باعث شادمانی مومنان می شود بیان می دارد یعنی نه تنها پیش بینی است بلکه در ظاهر بیان شادمانی و حمایت از شکست ایران هم می باشد. اما در سخنان عبدالبها مطلقا سخنی که صحبت "دولت" یهودی باشد یا اخراج اعراب را از سرزمین خود توجیه کند و یا از ذلت اعراب اظهار شادمانی شود وجود ندارد. نه تنها چنین نیست بلکه عبدالبها درست عکس این مطلب را بیان می کند یعنی می گوید که تنها یک راه وجود دارد که به عزت قوم یهود منجر شود و یهودیان باید که ان راه را انتخاب نمایند. و ان اینستکه به فکر منافع همگان باشند و نه منافع خصوصی خود و تاکید می نماید که هر سیاستی که مبتنی بر افکار خصوصیه باشد منتهی به خسران مبین می گردد. به عبارت دیگر عبدالبها با هر سیاست قومی یا ملی که بخواهد به ظلم به دیگر گروهها منجر شود مخالف است و این مطلب را در مورد مسئله بازگشت یهود مورد تاکید قرار می دهد.  بعنوان مثال ایشان چنین می نویسد: "(قوم اسرائیل) روز بروز ترقی خواهد یافت و از خمودت و مذلت هزاران ساله خلاصی خواهد یافت ولی مشروط بآنکه بموجب تعالیم الهیه روش و رفتار نمایند... در منافع و روابط عمومیه عالم بشر سعی و کوشش نمایند از تعصبات قدیمه و افکار پوسیده و اغراض ملّیه منسلخ گردند و جمیع بشر را اغنام الهی شمرند و خدا را شبان مهربان دانند امروز روزی است که افکار خصوصیه چه از افراد چه از ملّت سبب نکبت کبری گردد و عاقبت منتهی به خسران مبین شود".[12]

پس تنها در یک صورت می شود بهائیان را متهم به دفاع از صهیونیزم کرد و ان موقعی است که صهیونیزم نظریه معطوف به منافع همه مردم صرفنظر از دین و جنس و قومیت و زبان انان باشد و با همه بر اساس چنین سیاستی معامله کند. حال اگر تعریف صهیونیزم چنین است بهائیان هم مانند همه نوعدوستان و پیامبران "صهیونیست" هستند!

مطلب دیگری که بخوبی سخافت این اتهام را بر ملا می سازد این است که هر اندیشه و سیاستی که خصوصی باشد با آرمانها ی آئین  بهائی ناسازگار است. از نطر آئین  بهائی زمان ان رسیده است که همه انسانها  شهروند کره زمین باشند و همه جا بروی همگان باز باشد. این اندیشه نه تنها در تضاد با صهیونیزم به عنوان سیاستی تبعیض امیزاست بلکه با صدها شکل دیگر قوم گرایی و تبعیض دینی هم مخالف است. اینکه یهودیان در سرتاسر کشورهای اروپایی و نیز اسلامی چه در قرون وسطی و چه در دوران جدید به شکلهای گوناگون از حقوق شهروند مساوی بر خوردار نبوده اند هم نوع دیگری از خصوصی گرایی است. ملاقات و همکاری مفتی مسلمانان فلسطین با هیتلر همانند ستم بر فلسطینی ها هردو مبتنی بر فرهنگ خصوصی گرایی و تبعیض و نژادپرستی است و تا همه افراد بشر این منطق را کنار نگذارند رهایی و آزادی راستین ممکن نیست. عبدالبها آرزو دارد که یهودیان عزیز شوند ولی این عزت برای او به این معناست که همه دیگر افرادبشر هم عزیز بشوند. راه عزت هر گروهی در دنیای بهائی ان است که در عزت همگان کوشد و این تعریف بهاءالله  از انسان است: "امروز انسان کسی است که به خدمت جمیع من علی الارض قیام نماید... عالم یک وطن محسوب و من علی الارض اهل ان."

ترفند دیگر مرتجعان برای تحریف حقیقت این است که مدعی میشوند که روحیه خانم به اسرائیلیان گفته است که سرنوشت اسرائیل و آئین  بهائی به یکدیگر مرتبط است. البته احتمال دارد که روحیه خانم هرگز چنین چیزی نگفته باشد و من هنوز چنین نقل قولی را در هیچ مدرکی ندیده ام . اما حتی اگر یک بهائی چنین جمله ای ادا کند معنای ان درست عکس معنایی است که در اندیشه و زبان مر تجعان پرورده می شود. اگر چنین حرفی را یک بهائی بزند صرفا به این معناست که بر طبق بشارات تورات در زمان ظهور موعود یهودیان به ارض مقدس می روند و این امر مقدمه ای برای تحقق صلح جهانی است بطوریکه شمشیر به وسیله شخم تبدیل می گردد و گرگ و میش از یک چشمه می نوشند. از انجا که این صلح و آشتی میان همه اقوام و ادیان و ملل است که بر طبق تورات سرنوشت قوم اسرائیل است و از انجا که دقیقا همان سرنوشت مقصد آئین  بهائی هم می باشد می توان گفت که سرنوشت بهائیان و سرنوشت راستین همه اقوام و ادیان و ملل عالم از جمله یهودیان بهم پیوسته اند زیرا آینده جهان آینده صلح عمومی و وحدت عالم انسانی است. آشکار است که این مطلب نه دفاع از تبعیض و قوم مداری بلکه بر عکس توصیه به سیاست انسان گرایی و حقوق بشر است.

اما آنچه که به صورتی انکار ناپذیر اتهام صهیونیستی بودن بهائیان را کاملا باطل می کند مهمترین و مستقیم ترین  واقعیت و سند تاریخی در مورد تشکیل دولت اسرائیل است که در پیام بیت العدل اعظم نیز تاکید و تکرار شده است:

در سال 1947 میلادی، یک سال قبل از تأسیس کشور اسرائیل، هنگامی که کمیسیون ویژۀ فلسطین در سازمان ملل متّحد خواهان نظر ادیان و گروه‌های مختلف راجع به آیندۀ این سرزمین شد، رئیس این کمیسیون، عالی‌جناب قاضی امیل سندستروم، ضمن نامه‌ای به مرجع امر بهائی، حضرت شوقی افندی، نظر و دیدگاه بهائیان را در این زمینه جویا شد.  آن حضرت در تاریخ 14 جولای 1947 در مکتوبی خطاب به ایشان فرمودند که دیانت بهائی به کلّی از سیاست حزبی مبرّا است و در مجادلات و منازعاتی که در مورد آیندۀ ارض اقدس در میان است وارد نمی‌شود.  هیکل مبارک در همان نامه توضیح می‌فرمایند که "بسیاری از پیروان دیانت ما از اعقاب مسلمان و یهودی هستند و ما هیچ گونه تعصّبی نسبت به هیچ یک از این دو گروه نداریم و به جان و دل مشتاقیم که به منظور حفظ منافع متقابل آنان و خیر و صلاح این مملکت، بین آنها  صلح و آشتی برقرار گردد."

اینست حقیقت تاریخی بهائیان و موضع انان در باره سیاست و منطق خصوصی گرایی.

پنجم: اتهام مبتنی بر دعای عبدالبها در حق زمامداران عالم از جمله پادشاه انگلیس

یکی ازدلایلی که توسط مرتجعان برای اثبات جاسوس بودن بهائیان بیان شده است مبتنی بر این است که عبدالبها در پایان جنگ جهانی اول و پیروزی انگلستان بر عثمانیان در حق پادشاه انگلستان دعا کرده ودر ان دعا بیان می کند که سرادق عدل بر ارض مقدسه سایه افکنده است و بدین جهت خدارا شکر می نماید. (الهم ان سرادق العدل قد ضربت اطنابها علی هذه الارض المقدسه فی مشارقها و مغابرها...اللهم اید الامبراطور الاعظم جرج الخامس بتوفیقاتک الرحمانیه)[13]. مرتجعان این بیان را بدین معنی می گیرند که عبدالبها از اشغال فلسطین توسط انگلیسی ها ستایش می کند و استعمار را تایید می نماید. اما حقیقت عکس این مطلب است. در جریان جنگ جهانی اول اعراب انگلستان را نه یک نیروی استعمارگر و متجاوز بلکه نیرویی آزادی بخش که قرار است به انان برای رهایی از تسلط ترکها کمک نماید نگاه می کردند. اما بعد که انگلستان قول خود را زیر پا گذاشته و خود جانشین ترکها شد مورد انتقاد قرار گرفتند. آنچه که عبدالبها در ان زمان ستایش می نماید طلیعه پایان یافتن جنگ جهانی اول است چه که در این جنگ انگلستان تعهد کرد که با اعرابی که از حکومت استعماری و ارتجاعی عثمانی در ستوه بودند و آرزو داشتند که با شکست عثمانیان مناطق عربی توسط خود اعراب کنترل شود همکاری نماید و به انان قول داد که اعراب خود حکومت را بر عهده خواهند گرفت و ارتش انگلستان تنها برای تضمین این آزادی مناطقی را که در تصرف ترکهای عثمانی بود ازاد خواهد کرد. به همین دلیل است که عبدالبها در نهایت حکمت بخاطر فتح اراضی مقدسه و پایان جنگ خدارا شکر می نماید و در عین حال با تاکید بر اینکه دولت قاهره به "عدالت" و" راحت رعیت و سلامت بریه" معطوف است با کاربرد زبان و اصطلاحات خود انگلستان به آنها  خاطرنشان می کند که باید به قول خود و بر طبق مقتضای عدالتی که مدعی ان بودند رفتار نمایند. این هم به این معناست که قدرتشان را در راه رهایی اراضی مقدسه بکار ببرند و  نه آنکه یک نوع استعمار را به شکلی دیگر و شدیدتر تبدیل نمایند. بطور خلاصه اگر از ظواهر تشریفاتی دعای عبدالبها فراتر برویم این دعا تنها یک معنا دارد: خدارا شکر که جنگ به پایان رسید و حال وقت ان است که لشگر فاتح انگلیسی بر طبق قول خود و بر طبق آنچه که عادلانه است و مقتضای راحت و اسایش مردم فلسطین اقدام نماید و با حمایت از استقلال اعراب و خروج از منطقه براستی که سایه عدلش را در ارض مقدس پایدارسازد. به عبارت دیگر پیام عبدالبها این است که امیدوار است که انگلستان بعنوان قوای فاتح به منافع عمومی مردم فلسطین و نه منافع خصوصی خود توجه نماید.

اما این همان مطلبی است که پیش از ان بهاءالله در سال 1868 در نامه اش به ملکه ویکتوریا در باره انگلستان مورد تاکید قرار داد. در خطاب بهاءالله  به ان ملکه اول از اقدامات مثبت وی در دوجهت ستایش می شود یکی حرکت در جهت دمکراسی سیاسی و دیگری لغو برده داری. انگاه با زبان حکمت بهاءالله  از سیاست استعماری انگلستان انتقاد می نماید بدین ترتیب که اعضای پارلمان را مورد خطاب قرار داده و بیان می نماید که دمکراسی و پارلمان مطلوب است ولی باید اعضای پارلمان در اجتماع خویش با این هدف مشورت و تصمیم گیری سیاسی نمایند که منافع عمومی مردم جهان متحقق شود و نه آنکه منافع خصوصی ایشان علیرغم منافع مردم جهان مبنای سیاست باشد. (ولکن ینبغی لهم بان یکونوا امناء بین العباد و وکلاء لمن علی الارض کلها...یا اصحاب المجلس فی هناک و دیار اخری تدبروا و تکلموا فیما یصلح به العالم و حاله".[14] پس از ان بهاءالله  انگلستان و دیگر کشورها را دعوت به صلح و خلع سلاح عمومی می نماید تا آنکه هیچ کشوری نتواند بر هیچ کشوری تجاوز نماید.

شیوه عبدالبها در این باره شیوه کلی رویکرد به سیاست در تعالیم بهائی است. عبدالبها در این مورد اصلی را که پدر بزرگوارش بهاءالله  بکار برد تکرار می نماید. در نوشته های بهاءالله  می بینیم که مفهوم سنتی السلطان ظل الله کاملا تعبیر مجدد ومترقی می گردد. به این معنی که در گذشته این جمله که سلطان سایه خداست به این معنا بود که سلطان هرچه که بکند مشروع است زیرا سایه خداست. اما بهاءالله  که بر لزوم دمکراسی و عدالت تاکید نمود این سمبل مورد علاقه زمامداران سیاسی را بکار می برد تا ان را تعبیری رهایی بخش و دمکراتیک نماید و بدین ترتیب با استفاده از ادعای خود حاکم لزوم رعایت عدالت توسط او را گوشزد نماید. در نتیجه اگر چه ظاهرا زبان تشریفاتی بکار می رود ولی در عمل وسیله ای است که او را وادارنماید که از ظلم احتراز کند و بر طبق منافع عمومی و نه منافع خصوصی رفتار نماید. بیان بهاءالله  این است که سلطان سایه خداست و این به این معناست که سلطان راستین کسی است که سیاستش همانند سیاست خداست یعنی بمانند سایه خدا عمل می کند. اما بهاءالله  توضیح می دهد که خداوند با همه مهربان است و عادل و دادگر است و بارانش بر همه می بارد ونه به یک گروه بخصوص با یک عقیده دینی مشخص یا یک قومیت خاص یا یک طبقه مخصوص. آنچه که الهی است عمومیست و هر آنچه که خصوصی است غیر الهی است. به عنوان مثال بهاءالله  به زمامدار ایران ناصرالدین شاه نامه می نویسد و با زبان حکمت اورا به عدل می خواند و این کار را با استفاده از همان سمبل انجام می دهد بدون آنکه به پادشاه اهانت نماید:

ملک عادل ظل الله است در ارض باید کل در سایه عدلش ماوی گیرند و در ظل فضلش بیاسایند. این مقام تخصیص و تحدید نیست که مخصوص به بعضی دون بعضی شود چه که ظل از مظل حاکی است."[15]

بنابراین بهاءالله  و عبدالبها در زمان خود با هر حاکمی به زبان حکمت اندرز عدالت می دادند و در برخی موارد این کار را با زبانی تشریفاتی که در ان موقع هنجار چیره بود و توسط همگان رعایت می شد انجام می دادند به این ترتیب که بطور تشریفاتی احترام به حاکم را رعایت می کردند و سمبلها و شعارهایی را که خود حاکم برای توجیه خود بکار می برد مورد استفاده قرار می دادند تا آنکه او را مجبور کنند که در عمل هم با عدالت رفتار کند. در واقع همانگونه که جامعه شناس مشهور اسکات نشان داده است استفاده از سمبلهای حاکم توسط مظلومان برای احقاق حقشان از مهمترین ویژگیهای همه نهضتهای مردمی بوده است.[16]

البته استفاده از زبان تشریفاتی و ستایش زمامداران با القابی بسیار گزافه گو خصوصیت متداول ان زمان بود. کافی است که نگاهی به نامه های حضرات علما به پادشاه و دولت انگلستان یا دیگر کشورها در همان زمان بیاندازیم تا ببینیم که این زبان تشریفاتی غالبا به حدی مورد گزافه قرار می گیرد که به اوج تملق مبدل می شود. نامه تملق امیز فضل الله نوری به انگلستان مثالی از این هنجار متداول است.

سیاستی که عبدالبها در سرتاسر نوشته های خودش از ان دفاع کرده است سیاستی الهی است یعنی سیاستی که عمومی است و متوجه به منافع همه مردم جهان. به گفته عبدالبها: "هر امر عمومی الهی است وغیر محدود و هر امرخصوصی بشری و محدود. امور خصوصی را فدای امر عمومی نماییم."

ششم: اتهام مبتنی بر بهائی بودن هویدا و برخی دیگر از سران رژیم پهلوی.

در جو خشن یک جانبه و تملق امیز بحث سیاسی در ایران هر کس که به نوعی به رژیم پهلوی چسبیده شود خود بخود متهم به هزازان برچسب می گردد. این هم از دروغهای متداولی است که مرتجعان در میان ایرانیان انداختند که بسیاری از افراد رژیم پهلوی بهائی بوده اند. اگر چه این مطلب به خودی خود مسئله جاسوس بودن بهائیان نیست ولی در عمل به این معنا هم برداشت ناخودآگاه می گردد. واقعیت این است که همانطور که می شد درجو المان نازی از انسانیت یهودیان طرفداری کرد و اتهامات نژادپرستانه علیه ایشان را نفی نمود در ایران فعلی هم می توان در مورد دروغ بودن اتهامات به بهائیان سخن گفت. حقیقت این است که نه هویدا و نه هیچیک از رجال سیاسی ایران چه در زمان پهلوی و چه هم اکنون بهائی نبوده و نیستند. البته همه فعلا باور دارند که در رژیم فعلی هیچیک از سران رژیم بهائی نیست. اما نه تنها این روند شروع شده است که گروههای مخالف در داخل رژیم فعلی یکدیگر را بهائی بنامند (مثلا گفته های شهبازی در باره مخالفانش درداخل رژیم) بلکه اگر سیاست در ایران عوض شود و رژیمی دیگر روی کار بیاید ان وقت بسیاری از سران فعلی به بهائی بودن متهم خواهند شد. این کار هم سخت نیست. همان منطقی که برای اثبات بهائی بودن این یا ان وزیر پهلوی بکار برده می شود را به آسانی می توان در مورد برخی از سران فعلی بکار برد یعنی یا بالکل دروغ گفته میشود و یا آنکه می گردند که ببینند در خانواده ان شخص یک خویشاوند بهائی می یابند یا نه و اگر چنین بود اورا بهائی قلمداد می کنند. مردم و نویسندگان ایرانی هم دلیل دیگری لازم ندارند زیرا تا به حدی به نگرش راسیستی و نجس گرا به بهائیان خو کرده اند که وجود خویشاوند بهائی را دلیل بهائی بودن خود فرد می دانند. حال آنکه در آئین  بهائی دین امری انتخابی است و نه خویشاوندی و خونی. در آئین بهائی نه ارتداد است و نه جهاد. در نتیجه بهائی کسی نیست که پدرش یا پدر بزرگش بهائی بوده باشد بلکه بهائی ان است که داوطلبانه آرمان بهائی را انتخاب کند و به ان اعتقاد داشته باشد. تمام کسانی مانند هویدا که مرتجعان انان را بشکلی راسیستی بهائی می نامند کسانی هستند که نه تنها بهائی نبودند بلکه در تضاد محض با اعتقادات بهائی رفتار کرده اند. حتی اگر این افراد در کمال عدالت هم عمل کرده باشند باز هم صد در صد نه بهائی بلکه مسلمان هستند: اول به این دلیل که خود می گویند مسلمان هستند و نه بهائی. البته چون در تشیع تقیه است شاید بتوان گفت که واقعا مانند بسیاری از ایرانیان فعلی بوده اند. همه می دانند که بسیاری از ایرانیان هم اکنون  بخاطر آنچه که در جامعه می بینند دیگر اعتقادی به اسلام ندارند اما بر اساس ضرورت امرار معاش ادعای اسلام می کنند. اما به هر حال این افراد صد درصد بهائی نبودند زیرا همانطور که جامعه  بهائی ایران در وسط این همه آزار و ظلم نشان داده است بهائی تقیه نمی کند و نفس انکار بهائی بودن به این معناست که بهائی نبودند. دوم آنکه همین که یک شخص پستی سیاسی را قبول نماید ثابت می شود که بهائی نیست زیرا قبول این پستها در آئین  بهائی حرام است.

اما البته نوع دیگری از منطق راسیستی در این اتهامات به بهائیان دیده می شود. یعنی با اینکه این افراد بهائی نبودند ولی همین که مرتجعان به چند نفر اتهام بهائی بودن زدند از ان نتیجه می گیرند که این نشان می دهد که همه بهائیان این چنینند و بخاطر بهائی بودنشان است که چنینند. اما همین افراد وقتی شاه مسلمان و هزاران ساواکی شکنجه گر مسلمان و هزاران روحانی جیره خوار رژیم گذشته و هزاران وزیر و روسای مسلمان را می بینند این را نه به حساب باقی مسلمانان می گذارند و نه به حساب اسلام.  این منطق ناجوانمردانه تنها در فرهنگی راسیستی امکان پذیر است و دلیل اینکه حتی برخی از تحصیلکرده ها هم خود بخود و بدون اندیشیدن و انصاف این تجزیه و تحلیلهای ضد انسانی را می پذیرند رسوخ منطق راسیستی در ناخود آگاه ایشان است. دیدن حقیقت شجاعت می خواهد و آزادگی. اما باید شادمان بود که نسل جدید روشنفکر ایرانی دارد نشان می دهد که جرات به اندیشیدن دارد و بندهای راسیستی را در هم می شکند. به امید ان روز که بحث در باره اقلیتهای مذهبی تجلیل وحدت در کثرت باشد ونه بحث در مورد هزار اتهام و ظلم و به امید ان روز که همه ایرانیان از منطق تفرقه که شاخص کینه و بغضای مذهبی است رها شوند و همه ایرانیان متحد و برادر در جهت پیشرفت ایران عزیز بکوشند. ان روز روزی است که عملکرد مذهب نه تشویق و توجیه سادیزم بلکه ترویج حقوق بشر و صلح و اتحاد خواهد بود.

 



[1] ٠ بر خلاف سخنان افترازنندگان تحریم ازدواج با محارم از اول پیدایش ائین بهائی مورد تاکید قرار گرفت. مثلا باب در اولین کتاب خود قیو م الاسماء حکم قران را اینچنین تأیید می نماید: ان الله قد حلل علی المؤمنین من المؤمنات غیر ذوی قرابتهم الام و البنت و الاخت و العمة و ما قد جعل الله بمثلها و بنات الاخ و بنات الاخت... و ان ذلک حکم فی کتاب الله علی کلمة الفرقان و قد کان الحکم فی ام الکتاب مقضیا. (سوره نکاح) (یعنی ازدواج را خداوند حلال فرموده مگر با محارم: با مادر، دختر، عمه، و نظیر آن ، و دختر برادر، و دختر خواهر... و این حکم کتاب خداست در قران که در این ام الکتاب نیز عمل به آن مؤکد شده است .)

همچنین باب در نوشته دیگر خویش تحت عنوان "فی بیان علة تحریم المحارم" حکم قرآن را تائید نموده ولی یکقدم فراتر رفته و صرفاً بذکر حکم نپرداخته بلکه به بررسی علل فلسفی و متا فیزیکی ان می پردازد٠ باب در بررسی خود ازدواج با محارم را تناقضی با اصول خلقت، علیت و حقیقت هستی دانسته ولذا حرام بودن ازدواج با محارم را امری ابدی و غیر قابل تغییر معرّفی کرده است٠ در اینجا قسمتی از این لوح را ذکر می کنم: فی بیان علّة تحریم المحارم من اﻻخت واﻻم والعمة والخالة الخ باﻻصل و تحریم غیرها عرضا٠٠٠امّا السؤال مما حرّم الله علی الرجال من التسعة المکتوبه فی الکتاب و ممّا جعل الله من ورائها٠٠٠ فاعلم٠٠٠ ان الله قد خلق اﻻشیاء من ماء البحرین احدهما ماءالعلّه و الثانیه ماءالمعلول و لقد مرج البحرین فی هذا الدنیا یلتقیان بسرّ اﻻختیار من ماء هذین البحرین٠٠٠ و لذا قد حرّم الله سبل المعلولیّه علی العلیّه و لذلک حرّمت فی الکتاب اﻻمّ والعمّه والخاله لسرّعلیتهّن اشارة الی رتبة التثلیت فی الفعل البدء٠٠٠و اما الستة اﻻخیرة فهی قد وجدت بعد قرب آدم بالشجره ٠٠٠و لذلک حرّم الله علی اشرف ذرّیته تلک السّتة٠

بهاءالله لوح خطاب به شیخ محمد تقی معروف به اقا نجفی ص 32. [2]

[3] به عنوان مثال عبدالبها می نویسد:هر چه اوصاف و نعوت و اسما و صفات ذکر نمائیم کل راجع باین مظاهر الهیه است اما بحقیقت ذات الوهیت کسی پی نبرده تا اشاره نماید یا بیانی کند و یا محامد و نعوتی ذکر نماید. پس حقیقت انسانیه انچه داند و یابد و ادراک کند از اسما و صفات و کمالات راجع باین مظاهر مقدسه است و راهی بجایی دیگر ندارد السبیل مقطوع و الطلب مردود. (امر و خلق ج 1 ص 28)

[4] یکی از تحقیقات علمی در مورد زمینه تاریخی این دیگر سازی بهائی نوشته دکتر محمد توکلی طرقی تحت عنوان بهائی ستیزی و اسلام گرایی در ایران است.

[5] قران سوره روم ایه 1-7

[6] بعنوان مثال عبدالبها می نویسد: حکومت جسیمه ایران زمانیکه تعرض بوجدان نداشت طوائف مختلفه در تحت لوای سلطنت کبری ...اینگونه امور (تعرض بوجدان) در جمیع ممالک مانع نمو و ترقی و داعی انحطاط و تدنی است... وجدان انسانی مقدس و محترم است و ازادگی ان باعث اتساع افکارو تعدیل اخلاق و تحسین اطوارو اکتشاف اسرار خلقت. (مقاله شخصی سیاح ص197-204)

[7] امر و خلق جلد 3 ص 286

[8] امر و خلق جلد 3 ص 289

[9] کسروی بهائیگری ص 70

[10] داستان گروش قهرامیز یهودیان نه تنها توسط خود یهودیان بلکه توسط سیاحان غربی نیز که در آن دوران در مشهد بودند به تفصیل مورد بحث قرار گرفته است. این داستان دهشتناک قتل و تاراج و ناشکیبائی به تفصیل توسط مسیونر مسیحی فرانسوی فریر که در ان زمان در ایران بود نوشته شده است. بهمین ترتیب مسیونر مسیحی المانی ولف که در ان دوران در مشهد بود جزئیات واقعه را توشته است. همینطور لرد کرزن، نیمارک و وامبری نیز در مورد ان نوشته اند. اما این حادثه درمشهد یک اتفاق غریبی نبود. چند سال قبل از ان در تبریز کشتاری عجیب از یهودیان صورت گرفت که ان شهر را از یهودی خالی کرد. از غرائب روزگار است که ادمی که در قرن بیست و یکم  تمام هم و غمش ضدیت با یهود است انکار میکند که در ایران قرن نوزدهم فشاری بر یهودیان بوده است!

[11] برای اطلاعات بیشتر رجوع کنید به کتاب کورش پویا تحت عنوان بهائی ستیزی عبدالله شهبازی و تحریفات تاریخی وی چاپ شرکت کتاب

[12] امر و خلق جلد 4 ص 470

[13] مکاتیب عبدالبها ج 3 ص 347

[14] بهاءالله اثار قلم اعلی ج 1 ص 62

[15] بهاءالله اثار قلم اعلی ج 1 ص 77

[16] See Scott, james C., Weapons of the Weak

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 11:53 بعد از ظهر  توسط مهرداد  | 
 

بهائی ستیزی و اتهام بهائیان به جاسوسی(۱)


نادر سعیدی


چندی است که اندیشه آزادی و دمکراسی و احترام به حقوق بشر در میان نویسندگان و روشنفکران ایرانی گامی بلند در جهت شجاعت و خودآگاهی برداشته است. روشنفکر در تحلیل نهایی کسی است که خودش بیندیشد و بر اساس خرد و بررسی واقعیتها به تحلیل جامعه پرداخته و دروغهای متداول فرهنگی را مورد سوال و کنکاش قرار دهد. نتیجه چنین اندیشه ای روشن ساختن تاریکیهای ذهنی وتبعید دیوهای انسان ستیزاز تاریک خانه های فرهنگ اجتماعی یعنی  تبدیل ناخودآگاه به خودآگاهی است. این حرکت چیزی جز بت شکنی و بازگشت انسان و انسانیت به خانه خویش نیست.
 
کار روشنفکر ان است که به تولد و ظهور انسان کمک کند. ظهور انسان یعنوان انسان به این معنی است که آدمی بر اساس حقیقت وجودش یعنی هشیاری و آزادی و اصالتش تعریف گردد و نه بر اساس ویژگیهای بدنی یا خاکی او. در جامعه ای که انسان پدید آمده است و آدمها  بعنوان انسان و نه حیوان و کالا مورد معامله و رفتار قرار می گیرند خبری از نظام کاستی، نظام نژاد پرستی، نظام نجاست، نظام مردسالاری و نظام ارتداد و تبعیض و خفقان مذهبی نیست. آنچه که در همه این نظامها و فرهنگهای ضد انسانی مشترک است تقلیل هویت راستین و حقوق آدمیان به ویژگیهای بدنی و حیوانی  یعنی نفی انسان بعنوان موجودی ازاد و اندیشمند است. در جامعه ای که دران انسان تولد یافته است آدمها  همگی در برابر قانون مساوی هستند و کار نظامهای سیاسی و قضایی حفظ و پاسداری این تساوی حقوق است. وجود قوانین تبعیض علیه گروههای گوناگون بر اساس اعتقاد مذهبی یا جنسیت یا رنگ پوست یا آرمانها ی اجتماعی آنها  به این معنی است که قانون جامعه تبلوری از فرهنگی ضد انسان است. چنین فرهنگی کارش تبدیل انسانها  به حیوان ویا یک شیئی بی جان یعنی انسان کشی و انسان زدایی است.

به همین دلیل است که علامت شاخص روشنفکر راستین دفاع از حقوق اقلیتهایی است که در تاریخ آن جامعه اماج نه تنها ظلم و تبعیض بوده اند بلکه فرهنگ انسان زدا نیز با بهانه ها و دلیل تراشی های گوناگون به مسخ حقیقت و توجیه ستم بر ان اقلیتها پرداخته است. رسالت اندیشمندی که حاضر نیست حرکت رهایی بخش اندیشه ازادش را در معبد زور و زر قربانی نماید این است که این دروغهای شایع فرهنگی را مورد سوال قرار دهد و به ایجاد فرهنگی معطوف به برابری حقوق همگان و آزادی عقیده و اندیشه کمک نماید. بعنوان مثال روشنفکر کسی بود که در زمانی که برده داری بر اساس هزار دروغ نژادپرستانه مورد قبول عامه مردم بود و رهبران دینی هم برده داری را قانونی ازلی و اراده تغییر ناپذیر الهی معرفی می کردند از حق آزادی همگان بعنوان حقوق انفکاک ناپذیر بشر دفاع می نمود و ورشکستگی و پوشالی بودن ان عقاید ارتجاعی را نمایان می ساخت. این است که روشنفکربودن نیازمند استقلال فکری  انصاف  شجاعت و انقطاع است.

هر فرهنگی بگونه ای وسواسی در مورد یک اقلیت بخصوص دست به دروغ پردازی و افترا و تخیل میزند و خود را بر اساس تضاد با ان اقلیت تعریف می کند. در نظامهای نژادپرست این اقلیت نژادی مظلوم است که بعنوان "دیگر" ان جامعه و فرهنگ تعریف می شود و هرچه که در ان جامعه پلید و نفرت انگیز تلقی می شود به ان گروه نسبت داده می شود و در عین حال برای اینکه دروغ بودن این تصویر واژگون برای مردم روشن نشود هر گونه ارتباط نزدیک با ان گروه ستمدیده ممنوع و منفی تلقی میگردد وان  گروه نجس و ناپاک و آلوده قلمداد می شود. در فرهنگ ایران این گروه "دیگر" بیش از هر گروهی اقلیت بهائی بوده است. در نتیجه نه تنها این گروه بطور منظم در صد و هفتاد سال گذشته مورد تبعیض و کشتار قرار گرفتند بلکه بعلاوه دستگاههای سنت پرست فرهنگی نیز با هزار توهین و دشنام به توجیه این ستم پرداختند. این وسواس و تاریکی ذهنی و فکری تا بدان حد شدید بود که حتی برخی از نویسندگان و تحصیلکرده های ایرانی نیز علیرغم برخی بت شکنیهایشان در مورد فرهنگ بهائی ستیزی به تکرار همان دروغهای ارتجاعی مشغول بودند یا لااقل در مورد این سادیسم فرهنگی که بنام خدا و حقیقت به انسان زدایی و انسان کشی می پرداخت و می پردازد سکوت می گزیدند.

 اما خوشبختانه در دوسال گذشته موج روشنفکری ایرانی جهشی بزرگ یافته و بسیاری از نویسندگان ایرانی علاوه بر کنکاش در مورد جوانب گوناگون فرهنگ و جامعه ایرانی به شکستن بزرگترین تابوی فرهنگی ما یعنی سکوت در باره واژه "بهائی" پرداخته اند وبا شهامت تحسین بر انگیزی این نقطه کور ناخودآگاه فرهنگی را نیز مورد بررسی قرار دادند و ستم و اجحاف بر بهائیان ایرانی را محکوم نمودند. بر این رادمردان و رادزنان رشید و پیشاهنگ ایرانی درود می فرستم. این روند مایه شادمانی هر ایران دوستی است چراکه نه تنها یک نوع بخصوص ستم و بیداد را در فرهنگ ما محکوم می نماید بلکه بعلاوه طلیعه ایست از اینکه اندیشه آزادی و حقوق بشر از حالت شعاری ناخودآگاه و انتزاعی خارج شده و در جهت واقعی شدن و خودآگاهی و انضمامی گشتن حرکت میکند. شکستن این تابو طلیعه تولد انسان در نظام فرهنگی و قانونی ایران است.

هر فرهنگ گروه "دیگر" را براساس عقده ها و حساسیت های خودش تعریف می کند. در گذشته دو دسته از این عقده ها در فرهنگ قرن نوزدهم ایران رواج و قدرت بسیار داشتند. یکی عقده های جنسی و دیگر عقده های مذهبی. طبیعی است که در فرهنگ بهائی ستیزی گذشته همواره بهائیان بر اساس این دو نوع افترا و مکانیزم فرافکنی روانی مورد توهین و مسخ و دشنام فرار بگیرند. پرتاب خیالی عقده های جنسی به بهائیان ترفند کارایی در دست سنت پرستان بوده است. این تخیل بیمارگونه جنسی در مورد نام بهائی تا به حدی در تارو پود ناخودآگاه برخی از ایرانیان رسوخ داشته است که هنوز هم در قرن بیست و یکم شماری از مردم به ان باور دارند. مسئله دردناک فقط این نیست که این تخیلات جنسی بهائی ستیزان همگی دروغ و عکس حقیقت است. دردناک تراز ان این است که رواج این باورها حکایت از این واقعیت می کند که تا چه حد امتناع از اندیشیدن و گریز از آزادی و خودکشی انسانیت در جامعه ما رواج داشته است. اتهاماتی نظیر اینکه بهائیان در جلساتشان چراغ خاموش می کنند و هر کس باهرکس آمیزش  جنسی می یابد یا اینکه بهائیان مسلمانان کنجکاو در مورد آئین  بهائی را به این نوع جلسات برای اغوا و فریفتن ایشان می برند (که با اتهام سنیان حاکم نسبت به شیعیان اسماعیلی برای منفور جلوه دادن آنها  در میان مردم شباهتی عجیب دارد) دو نوع عملکرد اجتماعی داشت. از طرفی مردم را از بهائیان بیمناک و متنفر می کرد و از طرف دیگر جذابیت و خلاقیت فرهنگ سنت شکن بهائی را پنهان می ساخت. پس علت جذابیت مردم به آئین  جدید خلاقیت جهان بینی بهائی و انطبلق ان با تولد انسان نیست بلکه اغوای جنسی و یا ریختن دوایی در چایی مجلس بهائی است که آدمها  را می فریبد و انان را ناخودآگاه بهائی می کند. یا هنوز هم هستند ایرانیانی که فکر می کنند در میان بهائیان برادر و خواهر با هم ازدواج میکنند. این در موقعی است که بهائیان در همه جای ایران و در هر محله ای بوده و می باشند و مردم هم آنها  را میشناسند و آنها  را می بینند. شاید نگاه می کنند ولی نمی بینند.[1]

دسته دیگر از عقده ها و حساسیت های فرهنگی ما به مسئله مذهب و خداپرستی مربوط می شود. منطق و جهان بینی ارتداد شاید مخوف ترین و عقب افتاده ترین شکل انسان کشی و انسان زدایی است یعنی فرهنگی است که اندیشیدن را جرم نابخشودنی قلمداد میکند وقبول یک دین را به این معنا می گیرد که از ان به بعد ان فرد حق اندیشیدن ندارد و با ایمان به یک دین باید انسانیت خود را طرد و سلب نماید و نه تنها خودش از اندیشیدن احتراز کند بلکه با دشنام و کشتار دیگران را هم از اندیشیدن ممنوع سازد. آدمی به اندیشیدنش ادم است و فرهنگ ارتداد یعنی تقلیل انسانها  به درندگان ارض. به همین ترتیب این فکر که دگر اندیشیدن خصوصا دگراندیشی مذهبی جنایت و جنگ با خداست و این احساس که وجود دگر اندیش مذهبی لطمه و توهین و تعدی به ناموس فرد متدین است ودر نتیجه باید با شدت و غلظت این آلودگی را طرد نماید زمینه احساسی بسیاری از مقلدان مذهبی ما بوده و می باشد. جای تعجب نیست که رهبران ارتجاع برای منفور ساختن بهائیان در میان مردم به تکرار این دروغ بپردازند که بهائیان منکر حقانیت آئین اسلام هستند و به توحید و خداپرستتی عقیده ندارند بلکه بهاءالله  را خدا می دانند. حقیقت این است که بهائیان البته آئین  اسلام را آئینی الهی می دانند وبه ان احترام میگذارند. اما براین باورند که قوانین اسلام برای دوران گذشته قابل اجرا بوده است و در مرحله خود به تمدن و پیشرفت بشر کمک کرده است اما ان قوانین دیگر برای نیازها و ویژگیهای جهان امروز مناسب نیست همانطور که دستورات آئین  بهائی نیز صرفا برای زمان محدودی قابل اجراست و در مراحل بعدی پیشرفت انسان اعتباری نخواهد داشت.

در این میان این تهمت که باب و بهاءالله  ادعای خدایی کرده اند و بهائیان انان را خدا می دانند بیش از هر اتهامی توسط سنت پرستان تکرار می گشت. البته در زمان حیات بهاءالله  نیز این اعتراض توسط مرتجعان تکرار می گشت و به همین جهت بهاءالله  در نوشته خود خطاب به یکی از این مرتجعان یعنی آقا نجفی توضیح می دهد که " این عبد و این مظلوم شرم دارد خودرا به هستی و وجود نسبت دهد تا چه رسد به مراتب فوق ان" [2] و در نوشته هایش مکررا توضیح می دهد که معنای عباراتی در آثار ایشان که از خدایی هر یک از پیامبران خدا سخن گفته شده این نیست که این پیامبران خدا هستند بلکه بیان یک نکته عمیق عرفانی است یعنی آنکه خدای واحد مافوق درک انسان است و زبان بشر فقط صفات بشری و مخلوق را ارائه می کند و نمی تواند خدای راستین را توصیف کند چرا که همه انسانها  و حتی همه پیامبران ازجمله باب و بهاءالله  در مقابل ان حقیقت مطلق متعالی نیستی محضند. پس به این دلیل خدایی که مردم در ذهنشان با صفات و توصیف مشخص تعریف می کنند خدای راستین نیست بلکه یک تصور ذهنی است. در نتیجه بهاءالله  در سطح عرفانی و فلسفی دقیقی بیان داشت که تعاریف انسانها  از خدا ربطی به خدای راستین ندارد بلکه در اوج خود این تصاویر ذهنی آدمیان اشاره به "تجلیات" و "مظاهر" خدای راستین در عالم مخلوق دارد. به این علت است که از نظر بهاءالله  آنچه که مردم به عنوان خدا در ذهنشان توصیف می کنند به مظاهر و تجلیات خدا مربوط می شود و در واقع در اوج خود توصیف همه پیامبران (و نه فقط باب یا بهاءالله)  به عنوان بزرگترین مظهر و تجلی خدا در دنیا می باشد. اما گفتن این مطلب به عکس دروغ پردازی سنت پرستان بیان تنزیه خداست و اینکه بهاءالله  و همه پیامبران در مقابل خدای راستین نابود محض هستند. در واقع آئین  بهائی تنها آئینی است که اندیشه استعلای خدای واحد را منظما مطرح می کند و از تصورات قشری در مورد خداوند که خود نوعی بت پرستی خفیف است فراتر می رود و نشان می دهد که آنچه که در ذهن و زبان مردم بعنوان خدا توصیف شده است تنها توصیف تجلیات خدا در دنیاست و نه حقیقت و ذات خدا. این اندیشه اندیشه راستین تنزیه و تعالی خداست ونه اینکه بهائیان پیامبران را خدا بدانند.[3] اما مرتجعان قشری چند عبارت در نوشته های بهائی را که بر این نکته لطیف دقیق دلالت می کند بر اساس مفاهیم سطحی خود مورد سوء تعبیر قرار می دهند و بهائیان را به نداشتن اعتقاد به خدا متهم می سازند. بیش از صد سال است که این دروغ را گفته و می گویند و در عین حال با ممنوع ساختن چاپ و انتشار نوشته های بهائی در ایران مانع می شوند که مردم حقیقت این مطلب را بفهمند و تنها با تکرار این عبارات و مسخ معنای ان در روزنامه ها و منابر و کتابها و کنفرانسها امید دارند که مقلدان خود را از اندیشیدن و تفاهم و انسانیت دور دارند.

اما اگرچه درایران قرن نوزدهم بخاطر نوع عقده ها و حساسیتهای فرهنگی ان زمان بهائیان بعنوان "دیگر" فرهنگی از طریق افتراهای جنسی و مذهبی مورد تحریف و مسخ قرار می گرفتند اما در قرن بیستم و بیست و یکم حساسیت و وسواس فرهنگی جامعه ما بیش از هر چیز شکلی سیاسی به خود گرفته است به این معنی که اکنون مبنای اصلی برای تعریف "دیگر فرهنگی" خارجی جلوه دادن و جاسوس خارجیها بودن و ساخته روس و انگلیس و صهیونیزم بودن شده است. تردیدی نیست که فرهنگ ایرانی تا حدی شعار "کار انگلیسیهاست" را تا به حدی مورد اغراق و کلی بافی کرده است که هر گروه ایرانی گروه مخالف خود را جاسوس انگلیسیها می داند. رژیم فعلی ایران همه دگر اندیشان را به جاسوس بودن متهم می کند و تقریبا همه مخالفان انقلاب مطمئن هستند که انقلاب اسلامی ایران توطئۀ انگلیسیها بود تا جلوی پیشرفت ایران را بگیرند. اندیشه توطئه بعنوان عامل اصلی بررسی تاریخی در واقع بشکل بیماری دسته جمعی در فرهنگ ما در آمده است و البته به همین دلیل است که ما هیچوقت مسئولیتی برای چگونگی مسیر تاریخمان را قبول نمی کنیم و خود را صرفا بازیچه ای پذیرا در برابر نیروهای خارجی تصور می کنیم. البته شک نیست که بسیاری از گروههای خارجی در تاریخ ایران به استعمار و استثمار کشورمان پرداختند و تا انجا که توانستند به توطئه و دسیسه علیه پیشرفت ان اقدام نمودند. ولی این به ان معنا نیست که همه چیز کار انگلیسیهاست و هر ان کس که با ما متفاوت می اندیشد جاسوس خارجی است. در فرهنگ قرن بیستم ایران همسوی اهمیت یافتن هر چه بیشتر تعریفی سیاسی و ملی از هویت ایرانی شکل چیره بهائی ستیزی نیزعوض می شود و بتدریج نوع اتهامات به بهائیان به موازات این تغییر حساسیت دگرگون می گردد. جالب است که در 60 سال اول آئین  بهائی هیچیک از مخالفان بهائی اعم از رهبران دینی یا رهبران سیاسی به هیچ وجه بهائیان را عامل سیاست خارجی نمی دانستند. حتی در زمان مشروطیت طرفداران "مشروعیت" مانند فضل الله نوری آئین  بهائی را به این دلیل نفی می کردند که از نظر بهائیان باید همه ایرانیان صرفنظر از مذهبشان بعنوان شهروند ایرانی در مقابل قانون برابر و محترم باشند و البته برای فضل الله این باور کفر و محاربه با خدا بود. سردمداران سنت پرست در ان زمان بهائیان را به خاطر اعتقادشان به تساوی و تقدس حقوق همگان مورد طرد و دشنام و نفرین قرار می دادند و اعتقادی به انگلیسی بودن یا صهیونیست بودن بهائی نداشتند. اما حال که زمانه عوض شده است و فرهنگ ایرانی علیرغم همه کوششهای مرتجعان به آرمان برابری حقوق همگان دلبسته است مرتجعان نمی توانند آئین  بهائی را بخاطر عقاید راستینش مطرود سازند. نتیجه ان است که در قرن بیستم اگرچه اتهامات جنسی و مذهبی ادامه یافت اما افترا و بهتان و دروغ در مورد خارجی بودن و سیاسی بودن و جاسوس بودن بهائی ترفند چیره "دیگر پردازی" برای طرد و منفور ساختن این اقلیت شده است.[4]

جای بسی تعجب است که سنت پرستانی که به نام اسلام به تبعیض علیه گروههای گوناگون ایرانی می پردازند خود را ایران دوست می خوانند و آئین  ایرانی بهائی را متهم به ایران ستیزی می کنند. به بهائیان می گویند که بهائیت دین نیست بلکه  پدیداری سیاسی است. گویا این افراد اسلام را امری غیر سیاسی می دانند و با هرگونه مداخله دین در امور سیاسی مخالفند و گویا اسلام از طریق تهاجم خارجیان یعنی اعراب به ایران نیامد. در واقع عکس این اتهام مصداق دارد یعنی آئین  بهائی از ایران بپا خاست و آئین  بهائی را عقیده بر ان است که دیانت و سیاست باید از یکدیگر جدا باشند و آئین  بهائی با هرگونه حکم جهاد و شمشیر و تبعیض و نجس دانستن انسانها  و حکم انسان زدای ارتداد مطلقا مخالف است. مرتجعان به بهائیان اتهام می زنند که ایران دوست نیستند و ذلت ایران را می خواهند. اما در واقع دارند اتهاماتی را که قرنها توسط ایرانیان ملی گرا به خودشان زده شده است به بهائیان پرتاب می کنند. مخالفان اسلام نه تنها اسلام را نظام استعمار خارجی که با اتش و خون و با تهاجم بر کشور ایران تحمیل گردید می دانند بلکه به آیات قران نیز استناد می کنند که در ان نه تنها شکست و ذلت ایران توسط رقیب و دشمن تاریخیش یعنی رومیان پیش بینی شده است (و هم من بعد غلبهم سیغلبون)  بلکه این ذلت و شکست ایران را بعنوان بشارتی که مومنان را شادمان خواهد ساخت معرفی می نماید (یومئذ یفرح المومنون) و این شکست و ذلت ایران بعنوان خواست خدا و تحقق اراده و فعل خدا ارائه میگردد.[5] حال مایه شگفتی است که همان اعتراضات را مرتجعان به آئین  بهائی نسبت می دهند. اما تفاوت در این است که پیامبر بهائی خود ایرانی بود و آئین  بهائی هر گونه قهر و خشونت و جهاد و تحمیل عقاید را حرام کرده است و با تاکید بر اصل برابری حقوق همه انسانها  و دعوت به صلح عمومی و نفی جنگ و پرخاشگری و تاکید بر لزوم مشورت وتساوی و دمکراسی در سطح بین المللی برای حل اختلافهای بین کشورها بنیان هرگونه استعمار را طرد و نفی کرده است. به همچنین هر کس که با بهائیان اشناست می داند که بهائیان عاشق ایرانند زیرا ایران را سرچشمه آزادی و رهایی تمام جهان می دانند و هر قسمت ایران را مقدس و زیارتگاه می شمارند. حتی به همین علت است که هر غیر ایرانی هم که بهائی شود خود بخود شیفته و دوستدار ایران می گردد.  سرتاسر نوشته های بهائی آکنده از ستایش ایران است. بهائی نه تنها از شکست و ذلت ایران خوشحال نمی شود بلکه همه آثار بهائی وعده می دهد که ایران غبطه گاه عالم و عزیزترین کشور دنیا خواهد شد و اینکه وظیفه هر بهائی است که با جان و دل بکوشد تا با صداقت و امانت به خدمت ایران بپردازد.

 مرتجعان تصمیم گرفتند که بخاطر حفظ منافع مادی و سنتی خویش آئین  بهائی را که فرهنگ خرد گرایی و برابری و دمکراسی و آزادی است و در ان جایی برای اخوند و کشیش نیست و اصل تقلید انسان زدا را منتفی می سازد با توجه به حساسیت نوین فرهنگ ایرانی یعنی ملیت گرایی پدیداری خارجی و جاسوس جلوه دهند. و بدین ترتیب مخصوصا از وسط قرن بیستم به تکرار و ترویج این دروغ بزرگ پرداختند و از همه رسانه های فرهنگی و عمومی در جهت این شستشوی مغزی عامه مردم اقدام نمودند. زمینه تعصب مذهبی در میان حتی تحصیلکرده های ایرانی و ممنوعیت قانونی و فرهنگی بهائیان برای انتشار نوشته های خود باعث شد که این دروغ به آسانی مورد قبول بسیاری از ایرانیان قرار گیرد زیرا که خودآگاه یا ناخودآگاه از دیدن واقعیت در مورد این نقطه کور فرهنگ ایرانی احتراز می کردند و صرفا بلندگوی فرهنگ تقلید گشتند. اما روشنفکران ایرانی در این اواخر قدمی والا برداشته و متوجه شده اند که آزادی راستین ایران نیازمند آزادی مظلوم ترین اقلیت ایرانی است که حقوق انسانیش تا کنون مورد غفلت روشنفکران ایرانی بوده است. علت این بیداری یکی افزایش سیاستهای ظلم و تبعیض و فحاشی مرتجعان در چند سال اخیر نسبت به بهائیان و نیز رشد روشنفکری راستین در میان ایرانیان و دیگر بی اعتمادی کامل مردم به شعارهای سنت پرستی فرهنگی و سیاسی است چرا که همگان در هر موردی از دروغبافی مرتجعان باخبر شده اند. هم اکنون روشنفکر ایرانی در ارتباط با آئین  بهائی در برزخی بسر میبرد. از طرفی می داند که ظلم مرتجعان به بهائیان مبتنی بر دروغ و درندگی است و از طرف دیگر هنوز اشنایی با آرمانهای راستین بهائی ندارد زیراکه مبنای اطلاعاتش از این آئین  بیشتر مطالبی است که در نوشته های ردیه نویسان مطرح شده است. قدم بعدی این سیر روشنفکری در این جهت است که به تعریف اقلیت مظلوم توسط تاریخنویسی ظالم اکتفا نکند و بکوشد که به مظلوم فرصت دهد که باورهای خود را به مردم ایران نشان دهد و وارد گفتمانهای روز شود.

در باقی این مقاله بطور مختطر به بررسی اتهام سیاسی و جاسوس بودن آئین  بهائی می پردازم.   

پاره ای رسانه های عمومی ایران که کاملا با فشار مرتجعان به رسانه های خصوصی یعنی مروجان دروغهایی که به نفع اقلیتی واپس گرا می باشد تبدیل شده اند هر روز وسواس خاصی دارند که به بهائیان توهین نمایند و آنها  را جاسوس بخوانند و هر روز آنان را به اتهامی جدید که در تخیل تنگ نظرشان پرداخته می شود متهم نمایند. تازگی هم مرتجعان ترفند نوینی ساخته اند یعنی بجای اینکه  گناه آنان را محاربه با خدا معرفی نمایند انان را به جرم "اقدام علیه امنیت ملی" متهم می سازند. در واقع اندیشیدن در مغز همه سنت پرستان به معنای اقدام علیه امنیت ملی است. اما چون بیان این حقیقت ماهیت انسان ستیز آنها  را آشکار می کند به صورتی دلبخواهی دست به جعل اتهامات خیالی می پردازند شاید که با بسیج ساختن تعصبات خود آگاه و ناخودآگاه بیسوادان علیه بهائیان افکار مردم را از واقعیتهای دردناک جامعه فعلی ایران منحرف نمایند. اما دروغ بودن این اتهامات را می توان با اندکی اندیشیدن ادراک کرد. در اینجا به چند دلیل بسیار آشکار اشاره می کنم.

اول: اگر بهائیان جاسوس بودند مانند همه جاسوسان دنیا دست به تقیه می زدند.

بهائیان در ایران یک گروه نژادی یا زبانی با خصوصیتهای قابل شناخت نیستند. به همین دلیل مگر آنکه خود را معرفی نمایند از ظاهرشان هرگز نمی شود آنها را بازشناسی کرد. به عبارت دیگر اگر بهائیان جاسوس امریکا یا انگلیس یا روسیه یا اسرائیل یا عربستان یا چین و یا برزیل می بودند به راحتی می توانستند در تمام ارگانهای سیاسی و امنیتی ایران نفوذ کنند تا بتوانند برای ان کشورها جاسوسی نمایند. آشکار است که اگر بهائیان ساخته سیاستهای توطئه پرداز خارجی می بودند از اول تعالیم ایشان بر ضرورت پنهان کردن عقیده دینیشان تاکید می داشت و از اول گروهی سرّی می بودند  که نه تنها دیگران از بهائی بودنشان خبر نمی داشتند بلکه دیگر بهائیان هم از دین همکیشان جاسوس خود بی خبر می بودند. این مطلب کار سختی نمی بود زیرا که فرهنگ تقیه ویژگی شاخص شیعه بوده و می باشد و در نتیجه زمینه فرهنگی ان هم آماده بود. مرتجعان به بهائیان اتهام می زنند که شما علیه امنیت ملی اقدام می کنید و جاسوس صهیونیسم و دیگر کشورها هستید اما هر بهائی را با هر اتهامی به مجرد اینکه بگوید من بهائی نیستم از هر گونه اتهامی معاف کرده و دیگر آنها  را نه تنها جاسوس ندانسته بلکه وطن دوست و ایران دوست و ضد صهیونیست می شمارند! در واقع دشوار است که چیزی مضحک تر از این شرایط بتوان تصور نمود. اگر بهائیان ساخته توطئه خارجی بودند و اگر هدف و وظیفه شان جاسوسی بود باید درست عکس این دو واقعیت وجود می داشت. یعنی اول آنکه بهائیان هرگز خودرا داوطلبانه معرفی ننمایند بالعکس کیش و اندیشه خویش را رسما پنهان و انکار نمایند تا بتوانند ازادانه در همه جا رخنه کنند و جاسوسی نمایند و دوم آنکه رژیم اسلامی هرگز نباید رسما تبری بهائی را از آئین  بهائی بعنوان  دلیل جاسوس نبودن بگیرد وبه بهائیان محکوم به مرگ این امکان را بدهد که تبری کنند و ازاد شوند. این واقعیت دردناک مانند آفتاب دروغبافی مرتجعان را روشن می کند و نشان می دهد که مشکل آنها  با بهائیان مسئله جاسوسی نیست بلکه صرف اعتقاد دینی آنهاست. این شهامت بهائی به اینکه خود را با وجود چنین خشونتی  بهائی بنامد و از حق انسان بودن خود دفاع کند است که اقدام علیه امنیت ملی قلمداد می شود. گویا در کد زبانی مرتجعان انسانیت و صداقت و زندگی بدون خشونت معنای نوینی یعنی جاسوس بودن یافته است.

نتیجه منطقی این واقعیت بدیهی این است که اگر یک بهائی جاسوسی هم بتواند وجود داشته باشد لازم است آن شخص بهیچوجه خود را بهائی معرفی نکند و همه جا شهادتین گوید و ریش گذارد و در لباس طلبه و روحانیت ظاهر شود تا بتواند واقعا جاسوسی کند. در نتیجه دستگاههای امنیتی اگر در فکر امنیت ایران هستند باید ان کسانی را از حقوق شهروندی و آزادی محروم نمایند که به بهائیان فحاشی می کنند ودر انتساب به اسلام و هواداری رژیم سر و دست می شکنند تا بالاترین شغلها و نفوذ و امکانات را پیداکنند. چون اگر کسی بخواهد جاسوس موفقی باشد در جامعه کنونی ایران دشمنی با بهائیان بهترین و کارامدترین راه است. سیاست مرتجعان درست عکس ادعای انان است: انانی را که خود را بهائی معرفی می کنند و حاضرند شغل و مال و آزادی و جان خود را بدهند و تبری نکنند از همه حقوق محروم می کنند و انان را به خاطر اینکه خود را بهائی می خوانند جاسوس می شمارند و حتی اجازه ورود به دانشگاه را به جوانان بهائی نمی دهند ولی اگر آنها  در برگه ثبت نام بهائی بودن را خط بزنند و بجایش مسلمان بنویسند بلافاصله اجازه ورود به دانشگاه می یابند.

خلاصه اگر آئین  بهائی توطئه ای سیاسی برای جاسوسی به نفع خارجیان بود در ان صورت باید بهاءالله  و عبدالبها و شوقی افندی و بیت العدل بهائی همواره به بهائیان تاکید می کردند که وظیفه دینیشان این است که مانند شیعیان دست به تقیه بزنند و برملا ساختن اعتقاد خود را گناهی بزرگ معرفی می کردند و از هر گونه تهیه امار کتبی برای معرفی بهائیان جلوگیری می کردند و برای گمنام ماندن خود از تشکیل جلسات بزرگ ممانعت می کردند و وقتی ماموران سرشماری ایران به خانه بهائیان می امدند به بهائیان دستور می دادند که خود را شیعه معرفی کنند نه آنکه همگان رسما اصرار بر بهائی بودن کنند تا آنکه سران سنت پرست مجبور شوند که برای پوشش حقیقت اصرار کنند که ستون بهائی را در این مورد حذف کنند در حالیکه همان مرتجعان در مورد تقاضای شغل و کسب اصرار بر وجود ستون مذهب داشته و دارند تا بهائیان را از هر حقی محروم کنند.

دوم. جهان بینی و تعالیم بهائی بجای عقب افتادگی ایران به پیشرفت ایران می انجامد

یک عامل واضح دیگر که بگونه ای آشکار سخافت اتهامات مرتجعان را نشان می دهد این است که همه تعالیم بهائی به رهایی و تجدد راستین و رشد و تکامل ایران می انجامد. اگر آئین  بهائی ساخته توطئه خارجی برای جلوگیری از پیشرفت ایران باشد در ان صورت باید تعالیمش همگی به عقب افتادگی و سنت پرستی ایران کمک کند. حال آنکه حقیقت عکس این امر است. یعنی این آرمان ارتجاع گرایان است که هم در فکر و هم در عمل به عقب افتادگی و استبداد سیاسی و مذهبی که جذام پیشرفت اجتماعی است منجر شده و می شود. در واقع یکی از اهداف این همه دروغ بافی و اتهام نسبت به بهائیان انست که حقیقت فرهنگی و تاریخی دو قرن اخیر را وارونه جلوه نمایند  تا کسی رغبتی به مطالعه آرمان ایرانی بهائی نکند. بدین ترتیب که عمّال فرهنگ جهالت و سنت پرستی و تحجر فکری را که در واقع زیربنای ضعف ایران و تحکم نیروهای استعماری بوده است بعنوان عوامل بیداری فرهنگی و ترقّی ملّی و مبارزان استعمار معرفی نمایند و بالعکس باب و بهاءالله را که شکوهمندترین نوآوری فرهنگی و روحانی را برای ایران به ارمغان آورده و برای اوّلین بار اندیشهء عدالت اجتماعی، تساوی حقوق زن و مرد، اصل دمکراسی سیاسی، نفی ناشکیبائی مذهبی، تحریم نظام برده داری، الغاء حکم نجاست مذاهب دیگر، الغاء هرگونه تبعیض حقوقی نسبت به غیر مؤمنان (از جزیه گرفته تا توهین بر مقدساتشان تا ممنوعیت ایشان از حقّ آزادی سخن و عقیده تا حکم قتل افراد بخاطر جهاد یا ارتداد و غیره) را به ایران ارائه نمودند مورد توهین و افتراء قرار داده و آنها  را بعنوان حامیان استعمار و عقب افتادگی ایران قلمداد نمایند. وقتی آدمی به گفتمان واژگون بهائی ستیزان گوش می دهد در واقع باید به این نتیجه برسد که تکیه بر آزادی عقیده و دین و دمکراسی واصل تساوی حقوق همگان و عدالت اجتماعی و تساوی حقوق زن و مرد و نفی آزار و تبعیض بر غیر مسلمانان و غیر شیعیان عامل اصلی عقب افتادگی ایران و حمایت از استعمار است و بالعکس باید که متقاعد شود که سنّت پرستی، تشویق فرهنگ نفرت نسبت به اقلیتهای مذهبی، زن ستیزی و مرد سالاری، زیر پا گذاردن اصل آزادی سخن و عقیده در جامعه و نفی دمکراسی سیاسی راه تکامل و ترقّی و مبارزه با استعمار است و اوج تکامل فرهنگی هم در فرهنگ مربوط به آداب نجاست و طهارت و دخالت در جزئیات زندگی شخصی افراد از جمله آداب مستراح رفتن و جماع و غیره متبلور میگردد. چنین واژگونی حقیقت تاریخی از غریب ترین مسخهای فرهنگی تاریخ بشرست.

یکی از علل اصلی عقب‌افتادگی ایران و دیگر کشورهای خاور میانه در دنیای جدید، فرهنگ طرد و تکفیر مذهبی بود که توسّط زمامداران مذهبی بر عامّهٴ مردم تحمیل می‌گردید. بر اساس این فرهنگ معاشرت با اروپائیان و دیگر اقوام و ادیان مطرود گشته و نجاست و گمراهی و ضلالت آنها  مورد تأکید قرار می‌گرفت. فرهنگ تکفیر بر آن بود که مسیحیان و یهودیان چنان پست و پلیدند که حتّی کتابهای دینی خود را عمداً تحریف کرده‌اند و لذا فرهنگ آنان فرهنگی فاسد و گمراه است در نتیجه مردم خاور میانه علاقه‌ای به مطالعهٴ فرهنگ اروپائی نداشتند و از اتفاقات اروپا اساساً بی‌خبر بودند. بالعکس سران مذهبی این جوامع خود را دارای فرهنگ برتر دانسته و با تأکید بر ایستاگرائی مذهبی، سنّت‌گرائی فرهنگی و تقلید از علماء روحیّهٴ تحقیق علمی و تکامل فرهنگی و خلا‌ّقیّت فردی و توسعهٴ اقتصادی را سرکوب نمودند. اگر چه در قرن‌های شکوفائی اسلام کشورهای اسلامی نیروی چیره بر نیروهای اروپائی بوده و بسیاری از مناطق اروپا تحت کنترل و تسخیر نظامی ارتش‌های اسلامی قرار داشت امّا اروپائیان با رویکرد به فرهنگ تحقیق علمی و آزادی مذهبی بتدریج در جهت علمی، اقتصادی، اجتماعی و در نتیجه نظامی و سیاسی نیز پیشرفت حیرت‌انگیزی نموده و بزودی حکومت‌های اسلامی فائق بر قسمت‌های گوناگون اروپا را شکست داده و بتدریج بسیاری از مناطق اسلامی را تحت تصرّف و نفوذ خود قرار دادند.

اگر چه عقب‌افتادگی کشورهای خاورمیانه توسّط سیاست‌های استعماری اروپائی تشدید و تحکیم گردید امّا عوامل درونی فرهنگی این ممالک هم از علل عمدهٴ این عقب‌افتادگی بوده و می‌باشد. فقدان آزادی دین و وجدان، تعرّض به عقائد و آزار مردم، و نابرابری و تبعیض حقوقی افراد و گروه‌ها بر اساس اعتقادات ایشان یکی از مهمترین موانع رشد علم و صنعت و از اساسی‌ترین هادمان روحیّهٴ تحقیق و تتبّع و خلا‌ّقیّت اقتصادی و فرهنگی است. بهمین علّت است که بهاءالله در الواح گوناگون خود از جمله لوح سلطان خطاب به ناصرالدّین شاه بر ضرورت آزادی عقیده و دین در ایران تأکید نمود و عبدالبهاء نیز در آثار گوناگون خود از جمله مقالهٴ شخصی سیّاح تحقّق آزادی وجدان را شرطی اساسی برای عدالت اجتماعی و تکامل و تجدّد و توسعهٴ اقتصادی و فرهنگی معیّن کرد.[6] جای تأسّف است که این آرمان آزادی و برابری و دمکراسی از ابتدا خود مهمترین آماج تعرّض فکری و ناشکیبائی مذهبی و تبعیض و ظلم حقوقی و توهین و افتراء و خشونت فرهنگی قرار گرفت. بی جهت نیست که هر جامعه‌شناس تیزهوش و منصفی بخوبی از این نکته آگاه است که شاخص راستین گسترش و رسوخ اندیشهٴ دمکراسی و شکیبائی دینی و فرهنگی در ایران درجهٴ کوشش ایرانیان در جهت حمایت از آزادی مذهبی و حقوقی هموطنان بهائی خویش است.

مهمترین تعلیم بهائی یعنی اصل وحدت عالم انسانی و صلح عمومی نفی کامل نه تنها استعمار بلکه  طرد علل زیر بنایی استعمار است. بهاءالله  به روسای سیاسی دنیا ازجمله روسای استعمارگر نامه نوشت و همه آنها  را به عدالت و دمکراسی و خلع سلاح عمومی و جایگزین ساختن نظامهای دمکراتیک بین المللی بعنوان مبنای تصمیم گیری در سیاست بین الملل بجای فرهنگ شقاوت و نظامی گرا و جنگجو و متجاوز دعوت نمود. اگر بهاءالله  جاسوس می بود باید تعالیمش توجیه استعمار می بود و نه نفی کامل ان. حتی اصل لغو جهاد در آئین  بهائی نیز نفی کامل هر نوع استعمار و استثمار می باشد. لغو جهاد در امر بهائی به این معنی است که هیچ مذهب و کشور و فرهنگی حق ندارد که با توسل به زور و خشونت خود را بر مردم و فرهنگهای دیگر تحمیل کند، به کشورشان حمله کند، مملکت آنها  را تصرف نماید و از آنان مالیات اضافی و باج و خراج بگیرد. بدین جهت است که اصل لغو جهاد نه تنها نفی کامل استعمار غرب مدرن است بلکه بعلاوه نسخ حکم حمله به کشورهای غیر مسلمان، تحمیل جزیه  و خراج بر کفار و اهل کتاب، به برده کشیدن کودکان و زنان بیگناه و تبعیض حقوقی میان مؤمن و غیر مؤمن است. تفاوت اندیشه بهائی با نظر مرتجعان انسان ستیز در این است که بهائی با استعمار به هر شکلی مخالف است در حالیکه مرتجع فقط با آن نوع استعماری مخالف است که در آن خود استعمارگر نباشد والا هیچ اعتراضی به تسخیر و استعمار و برده نمودن دیگران توسط خودش به اسم دین و وظیفه دینی ندارد. اینکه کسی شعار ضد انگلیسی بدهد که او را مترقی و پیشرو نمی سازد. هیتلر و همه نازیان دشمن خونی انگلیس و امریکا و یهودیان بودند ولی بجای سربلندی المان و دفاع از حقوق انسانی مایه نکبت و ذلت و خجلت المان شدند. اعتراض آنها  به استعمار انگلیس نه بخاطر دفاع انان از انسانیت بود بلکه بالعکس بخاطر ارتجاعی بودن و ضد حقوق بشر بودنشان بود که با ان مخالفت می کردند. آئین  بهائی نفی استعمار و نژادپرستی و انسان زدایی بطور کلی است و همین است که سنت پرستان را چنین به هراس می اندازد زیرا آرمان بهائی اعلان ورشکستگی فرهنگ انسان زدا می باشد.

سوم: اتهام جاسوس بودن نه بر مبنای هیچ فعالیت بهائیان بلکه صرفا مبتنی بر تخیل و فن تحریف است.

اگر آئین  بهائی ساخته سیاستهای خارجی می بود و پیامبر بهائی و پیروانش جاسوس می بودند در ان صورت در این مدت صد و هفتادسال یک دشمن بهائی می توانست با مدرک و دلیلی عینی جاسوس بودن بهائیان را بر اساس اعمال جاسوسی آنها  مشخص نماید. اما عجیب است که با آنکه همه چیز بهائیان را زیر ذره بین قرار داده و می دهند نتوانستند یک مدرک پیدا و ارائه کنند. بالعکس روش این افراد این است که یا بدون هیچ مدرکی افترا بزنند و آشکارا دروغ بگویند یا آنکه هزاران نوشته های  بهائی را بدست متخصصان استخدامی و قلم به مزد زیرو رو کنند تا چند جمله پیدا کنند که بتوانند انرا سوء تعبیر نموده و اتهام ارتباط خارجی به بهائیان بزنند. اساسا از آنجا که اتهامات وارد بر بهائیان یا دروغ  محض است و یا آنکه صرفا استنباطی مبنی بر تعبیر متون است و نه هیچگونه فعالیت بخصوص آشکار می شود که همه این اتهامات حاصل بغض  مرتجعان نسبت به نهضتهای مترقی و انسانی است. با آنکه سنت پرستان از دیر زمان در میان بهائیان جاسوس داشته و دارند و از همه فعالیتهای بهائی باخبرند وهرگز فعالیتی که جنبه سیاسی و جاسوسی و توطئه داشته باشد در میان بهائیان ندیده اند ولی باز حرفهای خود را علیرغم همه واقعیتها تکرار می کنند. بعنوان مثال بهائی ستیزان مکررا می گویند که بهائیان مامور و جاسوس روسیه تزاری بوده اند. حال آنکه هر واقعیت تاریخی نشان می دهد که نمی تواند چنین باشد. از این بگذریم که مرتجعان کتابی ساختگی با نام یادداشتهای سفیر روسیه در ایران جعل نمودند و ان را چاپ کردند و در آن هزاران فحاشی و بی ادبی روا داشتند. خوشبختانه این جعل مضحک بقدری ابلهانه صورت گرفت که همه محققان غیر بهائی ایرانی که حتی علیه بهائیان هم ردیه نوشته اند با دلایل گوناگون ساختگی بودن این نوشته مجعول را ثابت نمودند. خود اینکه مرتجعان باید برای اثبات اتهام خودشان دست به اینگونه جعل و دروغ بزنند بخوبی نشانی می دهد که همه این اتهامات جز تخیلات مشتی بشر ستیز نیست که از هیچ کاری برای رسیدن به منافع خود فروگذار نیستند. اما دلیل دیگری که قاطعانه دروغ بودن این اتهامات را آشکار می کند این است که با انقلاب کمونیستی در روسیه و انقراض رژیم تزاری قدرت در دست کسانی افتاد که بخاطر انکه دین را بطور کلی امری ارتجاعی می دیدند با بهائیان دشمنی داشتند و هر چه که می توانستند برای سرکوب و بی اعتبار ساختن بهائیان انجام دادند. بدیهی است که اگر بهاءالله  مامور و جاسوس روسی بود این مطلب در توده ای از پرونده های امنیتی رژیم تزاری پیدا می شد و رژیم ضد تزاری و ضد بهائی آنها  را بر ملا می ساخت تا علاوه بر افکندن بهائیان به زندان در بحث تاریخی هم آنها  را بی اعتبار سازند و البته چنین نشد چرا که چنان نبود. پس آشکار است که این اتهام جز فریبی برای مسخ حقیقت بیش نیست.

چهارم: اگر اتهام جاسوسی درست بود این همه تناقض در این اتهامات نمی بود.

وقتی به اتهامات مرتجعان علیه آئین  بهائی توجه می کنیم می بینیم که محتوای این تاریخ پردازیها همگی با یکدیگر در تناقض هستند. این تناقضها ان چنان فاحش است که در واقع تمامی این اتهامات تنها در یک نکته مشترکند و ان تعریف بهائی به جاسوس بودن است اما محتوای این ادعا یعنی  اینکه جاسوس کجا هستند و کی جاسوس شدند همه با هم در تناقض است. برای کسی که خِرد و اندیشه دارد این واقعیت ثابت میکند که این نوع جمله ها فاقد محتوای عینی و مفهومی است بلکه صرفا جمله هایی است که تنها خصلت احساسی دارد و تنها در مورد شخص اتهام زننده و احساسات و خواسته های او به ما خبری می دهد ولی در مورد واقعیت خارجی هیچ اطلاعی نمی دهد. بعنوان مثال وقتی می گوییم "درجه حرارت در زمستان پائین  می رود" جمله ای را بر زبان می اوریم که دارای محتوای عینی است و دارد چیزی در باره زمستان به ما می گوید. اما وقتی می گوییم من از زمستان نفرت دارم این جمله فقط جمله ای احساسی است و دارد احساسات گوینده را توصیف می کند بی آنکه در مورد زمستان اطلاعی عینی بما بدهد. اتهامات علیه بهائیان که انان را جاسوس می خواند منطقا جز جملات احساسی نیست و تنها دارد خصوصیات گوینده و اینکه به آئین  بهائی دشمنی دارد را بازگو می کند بی آنکه در مورد بهائیان واقعیتی را گفته باشد. دلیل این مطلب این است که محتوای این جملات و اتهامات همگی نفی کننده یکدیگرند و تنها چیزی که باقی می ماند این است که همه آنها  بیانگر این خواسته گویندگان است که می خواهند که بهائیان را بد جلوه دهند. اجازه بدهید  به چند نمونه اشاره کنم:  

یکی از نویسندگان ایرانی بنام دیوید یزدان چندی پیش در نشریه‏ Persian Heritage مقاله‏ای نوشت. این شخص در مقاله‏اش در این مورد سخن می‏راند که بهائیان عمال استعمار انگلستان هستند و بعد برای اثبات این مسئله می‏گوید که این بهائیان بودند که سید جمال الدین افغانی را علم کردند و این بهائیان بودند که که مخارج آیت‏الله خمینی را پرداختند و آیت الله خمینی را علم کردند و اینکه انقلاب اسلامی در ایران ساخته‏ دست بهائیان بوده است! البته این نویسنده شانس دارد که در ایران نیست و البته اگر در ایران بود تاریخ ضد بهائی او درست معکوس می گشت. مثالی دیگر: مرتجعانی که دست به جعل کتاب یادداشتهای دالغورکی سفیر روس زدند باب و بهاءالله  را مامور روسیه که توسط سفیر روس اغوا و پرورده شدند معرفی می کنند. اما کسانی نظیر کسروی که با آئین  بهائی دشمنی دارد و بر ان رد نوشته است باب و بهاءالله  را کاملا بی رابطه با هر سیاست خارجی می داند. اما در چند سال اخیر که تاریخ پردازی یعنی جعل و مسخ تاریخ در خدمت زورگویان در مملکت ایران به یک حرفه سوداور تبدیل شده است نویسندگانی مانند شهبازی با هزار آب و تاب ادعا کرده اند که باب مامور و پرورده انگلیسیها بود. در این میان البته از نوشته های تاریخ پرداز کانون رهپویان نمی توان غافل شد که در واقع تاریخی بدست داده اند که تنها بشرطی درست در می اید که باب و بهاءالله  ماشین زمان در اختیار خود داشته و با سفر به آینده توانسته اند که مدتها پس از وفاتشان توسط انگلیسیها ساخته و پرداخته شده و انگاه به صدسال قبل بازگشته و دینشان را شروع کنند. در این مقالات نویسندگان رهپویان وصال بدین گونه تجزیه و تحلیل کرده‏اند که بعد از آن که واقعهء‏ رژی در ایران رخ داد، استعمار انگلستان متوجه شد که تنها چیزی که می‏تواند مانع استعمار در ایران شود، تشیع و اسلام است. به این جهت انگلیسیها به همراه دیگر نیروهای استعماری یک جلسه‏ محرمانه ای تشکیل دادند که چهار نشست داشت. در این نشست‏ها با گفتگوهای مختلف به چند نتیجه رسیدند که این نتایج توسط این نویسندگان مطرح شده است. ولی مهمترین نتیجه این بود که باید یک دین جدیدی به وجود آورد که این دین اصل جهاد را نفی کند و بر اصل تسامح وبردباری مذهبی تاکید کند تا در نتیجه ایران ضعیف شده و انگلستان بتواند حاکم بر ایران شود. استدلال این نویسندگان این است که بعد از واقعه‏ی رژی، استعمارانگلیس فهمید که چه عواملی مانع پیشرفت استعمار در ایران است و در نتیجه، آئین بهائی را به وجود آورد که آئین نفی جهاد و آئین بردباری مذهبی است. اما این تاریخ قدری اشکال دارد. مسئله این جاست که بهاءالله در سال ۱۸۹۲ یعنی همزمان با واقعه رژی (1891-1892) وفات می‏کند. بنابراین از دیدگاه این نظریه‏ء بغض آلود و افترا آمیز، استعمار انگلستان پس از وفات بهاءالله برآن می‏شود که آئین بهائی را ایجاد کند، یعنی این که ماشین زمان در اختیار استعمار انگلیس بوده است که بتواند پس از وفات بهاءالله به گذشته برگردد و پیغمبری به نام بهاءالله به وجود آورد در حالی که بهاءالله ۵۰ سال پیش از آن حکم جهاد را ملغی کرد، اصل تسامح و شکیبایی مذهبی را تأکید فرمود، و اصل آشتی بین ملل و مذاهب و وحدت ادیان را پایه گذاری نمود. اصولی که به قول این نویسندگان باعث عقب افتادگی ایران است! البته در این چند دهه اخیر که در سیاست ایران اسرائیل اماج نفرت و خشم مردم شده است اکثر تاریخ پردازیها از صهیونیزم بعنوان ریشه آئین  بهائی سخن می گوید حال انکه آئین  بهائی بیش از صدسال قبل از ایجاد حکومت اسرائیل بوجود امد. در عین حال در ان واحد بهائیان بعنوان جاسوس همه استعمارگران تعریف شده اند یعنی همواره جاسوس همه کشورها بوده اند چه روسیه چه انگلیس چه امریکا چه اسرائیل. حال هم اگر فردا چین کشور منفور به حساب بیاید تاریخ پردازان ارتجاع از جاسوسی چین سخن خواهند گفت زیراکه عبدالبها از چین مثبت گفته است و در حق ان کشورهم دعا کرده است! در فرهنگ ارتجاع اندیشیدن گناه نابخشودنی است و این است که در این فرهنگ هنوز عده ای می توانند به این اتهامات علیرغم تضاد فاحش با یکدیگر باور دارند.

پنجم: اگر آئین بهائی توطئه ای علیه ایران بود باید بهائیان ایرانی داوطلبانه به سرتاسر دنیا هجرت نمی کردند.

تمامی تاریخ آئین  بهائی حکایت از ان می کند که این آئین  خود را عامل رهایی و آزادی همه دنیا می شمارد و به همین دلیل بهائیان به همه جای دنیا مهاجرت کرده و می کنند تا پیام صلح و برابری را به همه نقاط دنیا ببرند. مهاجرت بهائیان هم به کشورهای فقیر و هم به کشورهای غنی هم به شهرها و هم به دورترین قبایل اقیانوسیه و افریقا و امریکای لاتین صورت می گیرد. بهائیان هم در ایران و هم در انگلیس و امریکا و فرانسه و المان به انتشار فرهنگ صلح و وحدت مشغول بوده و هستند. بهاءالله  در دوران تبعید و زندان الواحی خطاب به زمامداران عالم از جمله زمامداران فرانسه و المان و اطریش و انگلستان و پاپ و ایران و عثمانی می نویسد و همه انان را به امر خود و به صلح و دمکراسی ملی و بین المللی دعوت می کند. این واقعیتها نشان می دهد که ماهیت آئین  بهائی امری روحانی و جهانی است و ربطی به زد و بندهای خاص سیاسی ندارد. حال اگر بهائیان جاسوس انگلستان برای از میان بردن ایران بودند باید تمرکزشان بر ایران باشد نه آنکه به قبایل اقیانوسیه مهاجرت نمایند. به همین دلیل است که تعداد بهائیان در برخی جاها بسیار بیشتر از تعداد بهائیان ایرانی است. بعنوان مثال اگر ماهیت بهائی صهیونیزم است دیگر مهاجرت به دهها کشور فقیر که هیچ ارتباطی با درگیری سیاسی اسرائیل و فلسطینی ها ندارند بی معنی و بی مورد است. اما می بینیم که مهاجرت بهائیان حد و مرزی نمی شناسد و به همه جای دنیا می روند تا آئین  خود را انتشار دهند. اگر این آئین  یک توطئه خاص سیاسی بود باید تنها یک یا چند نقطه مشخص مورد تاکید انان بود و کاری به دیگر جاها نمی داشتند. مگر اینکه بهائیان را عامل توطئه همه کشورها علیه همه کشورها بپنداریم. جالب است که در هیچیک از این کشورها دولتهای گوناگون با خصوصیتهای گوناگونشان بهائیان و نظام اداری دمکراتیک بهائی را نه جاسوس می دانند و نه  انان را مخالف منافع انسانی می پندارند.  تنها در میان فرهنگی که هنوز در قرن بیست و یکم  حکم ارتداد را قانون کشور می داند و بر طبق ان می اندیشد  این گونه اتهامات علیه این اقلیت مذهبی مطرح می شود.

 
قسمت دوم :
http://mehrdadvojdani.blogfa.com/post-280.aspx

 

برگرفته از :
http://www.negah28.info/index.php?option=com_content&task=view&id=959&Itemid=24

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 11:27 بعد از ظهر  توسط مهرداد  | 
 

قائم شهر زیر تگرگی دیگر بار


یکشنبه ۱۵ دی ماه ساعت دو تا شش بعد از ظهر حملات دگرباره ای به چهار خانواده بهایی ساکن قائم شهر صورت گرفت. منزل "سهراب عطاییان"، " بیژن نوع خواه"، "حسین فناییان" و "ثنا الله سنایی"از طرف اداره اطلاعات ساری با حکمی نا خوانا، و فاقد مهر و امضا مورد هجوم قرار گرفت و سی دی های بهایی و غیر بهایی، کتب مربوط به دیانت بهایی و عکسهای مذهبی و حتی رسیور این خانه ها به تاراج رفت. در ضمن صبح روز بعد دوشنبه ۱۶ دی به خانه "فرشاد اسدی" بهایی دیگر قائم شهر هجوم برده شد و وسایل نام برده ضبط گردید.
قابل ذکر است که از ۹ نفر از اعضای این خانواده ها شامل سهراب لقایی، امیلیا فناییان، فرزانه فناییان، انیسا فناییان، شهناز نوع خواه، پگاه سنایی، ترانه عطاییان، فرشاد اسدی، پیروزه اسدی، تعهد گرفته شد که به ستاد خبری اطلاعات ساری مراجعه نمایند.
اقدام اخیر اداره اطلاعات، در پی دستگیری و حملات پیشین به بهاییان ساری، بهشهر و قائم شهر و نیز تخریب گورستان بهاییان قائم شهر صورت گرفته.
در عجبم. دستیابی به قانون در کشور ما بهایی سنگین در بر داشت. چه سرهای بزرگوار که در طلب وصول به اصول بر دار رفت و چه خونها که در جویهای وطن جاری شد و چه فریاد و فغانها از حلقوم عدالت طلبان برخاست تا قانونی مصوب شد و مجلسی راه افتاد. در زمانه ای که برخی علمای متحجر و بنیادگرا قانون شریعت را برای اداره مملکت کافی می دیدند و تصویب قوانینی مطابق روز و حقوق انسانی را شرک و عاریه از کفار می دانستند، بزرگ زنان و مردانی برخاستند و خواستار تصویب اصولی شدند که دست استبداد را می بست و حقوق بیشتری را به مردم ارزانی می کرد.
اما بعد ازگذشت صد سال از عمر قانونی مدون در ایران چگونه با خنجر بی قانونی حنجر عدالت و انسانیت بریده می شود. قوانین فعلی ایران گرچه در بعضی موارد مهر تبعیض و جدایی افکنی بر پیشانی دارد توسط خود مسئولین نیز اجرا نمی شود. این بی قانونی به خصوص در ارتباط با اقلیتهای قومی و مذهبی رنگ بیشتری به خود می گیرد.
در حالی که بهاییان بیشترین تعداد اقلیت مذهبی ایران را به خود اختصاص داده اند اما در قانون اساسی از داشتن نماینده مجلس محرومند بنابراین هرگونه ظلمی بر ایشان روا می شود و دادخواهی و عدالت طلبی مجامع بین المللی و روشنفکران و آزادی خواهان نیز به جایی نمی رسد و روز به روز فزونی می گیرد.
با آنکه شکایت و تظلم در دادگاهی که گاه بیداد جای دادش نشسته و انسانها، بی جرم در پس میله ها خفته اند ره به جایی نمی برد ولی برای احترام به قانون و عدالت باید نوشت و گفت و در گوشها زمزمه کرد؛ گرچه دهان را بسته و قلمهارا شکسته اند ولی تا جوهر می چکد حقیقت را هم باید فریاد زد.
 
 |+| نوشته شده در  جمعه بیستم دی 1387ساعت 10:34 بعد از ظهر  توسط مهرداد  | 
 
اسلام و حقوق بهائیان !

در رابطه با مصاخبه آقای سراج الدین میردامادی با آقایان سید محمد هاشمی و محمد امجد
http://www.zamaaneh.com/seraj/2009/01/post_12.html


از آقایان مصاحبه شده هم گله مند و هم صد البته بسیار قدردان و سپاسگزارم . روشن است  که چرا سپاسگزارم ، در مکان و زمانیکه  ستمگری و خودخواهی و نادانی و ترس بیداد می کند و سجایای اخلاقی از قبیل شجاعت از نوادرست ، بیانات ( گرچه بسیار با "لکنت زبان" ) آقایان حقوقدان و احتمالا فعال در امر پشیبرد حقوق بشر  ، بسیار غنیمت و مورد ستایش است . و اما چرا گله مند ؟ به دلایل ذیل : 

 ۱ــ اگر آقایان به تمام مطالب و اصول منطقی که اظهار فرموده اند پای بند هستند و از همه ستمی که به خصوص در این سه دهه اخیر بر بهائیان رفته ، آگاهند ( بدون شک آگاهند ) ، چرا از صدور  یبانیه ای در دفاع از حقوق هم میهنان بهائی خود دریغ می کنند ؟ حتی در این بیانیه می توانند از همه روشنفکران و کوشندگان راه آزادی و استادان دانشگاهها و دانشجویان عزیز و شجاع و فداکار بخواهند آنرا حمایت و امضا کنند . باشد تا همگان بدانند کی روشنفکر است و کی روشنفکرنما .
 
 ۲  _ آقای سید محمد هاشمی فرموده اند :
"در خصوص ریشه‌ی تاریخی بهائی‌ها صحبت نمی‌کنم که بهائی‌ها خودشان را مسلمان می‌دانند، من کاری ندارم و اعتقادی هم به ایشان ندارم منتها بهائی‌ها انسان هستند."  اشاره به "ریشه ی  تاریخی" بهائی ها کردن  ولی از بیان نظر خود امتناع جستن ، مرا دوباره طعم تلخ درد استخوان در زخم را می چشاند . اگر این ریشه تاریخی بهائی ها (؟) ، مورد نظر آقای هاشمی ، مثبت و افتخارآفرین است ، چرا ایشان از تعریف و تمجید آن خودداری می فرمایند . و اگر آن رشه ی تاریخی هرزه و از دیدگاه ایشان ننگین ست ، ( وشاید به همین دلیل ست که می فرمایند "من اعتقادی به آنها ندارم" ، شاید هم ایشان این ابراز عقیده را می کنند که فردا خانه و کاشانه شان مورد هجوم و دست برد سربازان گمنام امام زمان قرار نگیرد . لذا از روز و روزگار خانم شیرین عبادی پند می گیرند ) چرا سند و مدرک آکادمیک نشان نمی دهند و تنها به رها کردن "استخوان در زخم" بسنده می کنند . ایشان باید خوب بدانند که تمام ظلم و ستمی که شامل حال بهائیان است فقط در محرومیت از کار و کسب و خوراک "بخور و نمیر" خلاصه نمی شود ، بلکه بزرگترین ستمی که بر بهائیان رفته و همواره می رود ، محرومیت از خق پاسخگوئی به تهمت ها ی درغگویان نادان و بی خبر از خدا ست .
ممکن ست آقای هاشمی از لطف و محبتشان بهائیان را هم مسلمان بدانند ، ولی بهائیان با وجود اینکه حضرت محمد را پیامبر راستین الهی میدانند و کتاب مقدس قران را وحی خداوند می دانند ، ولی خود را مسلمان نمی دانند . درست مثل مسلمانان که با وجود اعتقاد به حضرت مسیح ، مسیحی به حساب نمی آیند . اگرچه بعضی ها با نگاه به "ریشه ی تاریخی"  دیانت بهائی را فرقه ای از اسلام بدانند ، آنچنان که مسیحیت برای حداقل دو قرن فرقه ای یهودی به حساب می آمد . 
 
  ۳ ــ  آقای هاشمی بر اساس کدام منطق علمی و یا فلسفی و بر اساس کدام اصل از اصول حقوق بشر در اینکه بهائیان از مشاغل دولتی در کشور خود محروم باشند ، اشکالی نمی بینند ؟ لطفا نگوئید : "به دِه راهتان نمی دهیم ، سراغ خانه کدخدا را می گیرید ؟" . چون این دِه ما به دهکده ای آنچنان کوچک تبدیل شده که دیگر مکانی برای خودخواهی ها و تنگ نظریها ندارد . این دِه خانه جهانی همه ی  انسانهاست و مدتهاست که دیگر بی کدخدا شده . از آن زمان که بهاءالله فرموند ، کره خاک در حقیقت یک کشور ست و همه انسانها شهروندان این کشور یگانه اند .

  ۴ ــ  در پایان توضیحی بدهم در مورد اصطلاح "ادیان الهی" که اخیرا کسانی از روی ساده لوحی و خودشیفتگی ، مفهوم آنرا به نفع خود مصادره کرده اند . منطقا پیروان هر دینی که بگوبند که به خدا عقیده دارند و پیامبرشان از جانب خدا مبعوث شده وکتابی آورده که شامل تعالیم و احکامی ست که می تواند جوابگوی مشکلات و نیازهای مردم زمانه باشد ، می توان این دین را دین الهی دانست . مثل دیانت بهائی . حالا اگر بعضی از دوستان مسلمان به ما بگویند که دین بهائی الهی نیست چون بهاءالله برگزیده خداوند نیست و هیچ کتابی هم نیاورده است ، آیا به همین سادگی و با یک انکار و لطف این دوستان ، ما بهائیان بی کتاب و بی پیامبر می شویم ؟ مگر یهودیان قبول دارند که مسیحیت یک دین الهی ست و به حضرت عیسی ایمان دارند ؟ مگر مسیحیان حضرت محمد را پیامبر راستین خداوند می دانند و قران را وحی پروردگار و دین اسلام را الهی می دانند ؟ اگر مسیحیان پیامبر بودن حضرت محمد را انکار می کنند و اسلام را الهی نمی دانند ، از عظمت حضرت محمد ذره ای کاسته می شود و یا الهی بودن اسلام تعطیل می شود ؟ اگر دلیل حقانیت حضرت محمد کلمات او (آیات مبارکه مندرج در قران) ست ، و اگر این دلیل معیاری ست نه فقط انحصاری برای مسلمانان بلکه جهانشمول و آزاد برای بهره گیری همگانی ، بنابراین سانسور ها را از میان بردارید بگذارید بهائیان از حق بیان عقیده بر خوردار شوند . آنگاه با دریای دانش و حکمتی که بهاءالله برای انسان امروز به ارمغان آورده ، آشنا خواهید شد . این همه ترس و گریز از شناخت حقیقت از کجا سرچشمه می گیرد  ؟ 

با تشکر فراوان از تلاش ارزشمند آقای سراج الدین میردامادی در راه روشنگری و پیشبرد امر حقوق بشر .


                                                                                        مهرداد وجدانی 

 |+| نوشته شده در  جمعه بیستم دی 1387ساعت 2:29 قبل از ظهر  توسط مهرداد  | 
 

اسلام و حقوق بهائیان       

سید سراج‌الدین میردامادی                

seraj.mirdamadi@radiozamaneh.com

در هفتمین برنامه از سلسله برنامه‌های اسلام و حقوق بشر باز هم به موضوع حقوق اقلیت‌های دینی در جامعه اسلامی پرداختیم. این مشکل آن‌گاه حادتر می‌شود که پیروان ادیان غیر مذکور در قرآن و قانون اساسی جمهوری اسلامی از حقوق شهروندی خودشان محروم می‌شوند.

در رأس این محرومان از حقوق شهروندی در ایران بهائیان قرار دارند. در همین رابطه، با سید محمد هاشمی، استاد حقوق اساسی دانشگاه شهید بهشتی تهران و محمد امجد، کارشناس مسایل اسلام و حقوق بشر و دانش‌آموخته حوزه علمیه گفت و گو کرده‌ام.

Download it Here!

ابتدا از دکتر سید محمد هاشمی، پرسیدم از منظر قانون اساسی جمهوری اسلامی با توجه به این‌که ذکری از دین بهائیت در این قانون نیامده است، محرومیت‌های اعمال شده برای شهروندان بهایی چه وجاهت قانونی دارد؟

این‌که شما می‌فرمایید از دو منظر قابل توجه است که هر دو هم ریشه قرآنی دارد. منظر اول ادیان اهل کتاب است‌؛ کلیه پیامبرانی که کتاب داشته‌اند امتشان اهل کتاب می‌شوند.

پس اهل کتاب در معنای عام، همه پیروان ادیان را شامل می‌شود، اما در صدر اسلام چند دین مطرح به ویژه دین یهود و دین نصارا (مسیحیت) و دین زرتشت هم مطرح بوده، به خصوص در ایران که آیاتی در قرآن از باب تمثیل این ادیان را مورد توجه قرار داده است.

در خصوص ادیان الهی آیه‌ای داریم که می‌خوانم: «الذین آمنو و الذین هادو و النصارا و الصابئین من آمن باالله و الیوم الآخر و عمل صالحا فلهم اجر عند ربهم و لاخوف علیهم و لا هم یحزنون.»

متدینین آن زمان و پیروان پیامبران آن زمان نوعاً غیر از اسلامی که دین جدیدی بوده‌، یهود و نصارا دانسته می‌شده که این‌ها را به عنوان مثال آورده‌اند و این به آن معنا نیست که داوودی‌ها اهل کتاب نباشند.

بنابراین آیه تمثیلی است و مؤید این تمثیلی بودن آیه دیگری است که دین زرتشت را هم به آن ادیان اضافه کرده است و آن آیه ۱۷ سوره حج است که می‌فرماید: «ان الذین آمنوا و الذین هادو و النصارا و الصابئین و المجوس.»

از یک طرف و از طرف دیگر «و الذین اشرکوا ان الله یفصل بینهم یوم القیامه» خداوند در روز قیامت بین کسانی که موحد هستند یعنی مسلمان و یهودی و مسیحی و زرتشتی و صابئین از یک طرف و آن‌هایی که مشرک هستند از طرف دیگر قائل به تفکیک می‌شود.

با توجه به مندرجات قرآن منظور فقط مسیحی و کلیمی نیستند و اینها را از باب تمثیل ذکر کرده اند یعنی برداشتی که من می کنم این است.


سید محمد هاشمی، استاد حقوق اساسی دانشگاه شهید بهشتی تهران، نفر دوم از سمت راست

یعنی احصاء منحصر نیست؟

نه نیست و قرینه‌اش سه چیز است اول ان الذین آمنوا... من آمن بالله پس کلیه اهل کتاب و ادیان ابراهیمی مثل داوود و سلیمان و غیره.

دوم، الیوم الاخر یعنی قیامت را هم قبول داشته باشند‌، فقط این سه‌، چهار دین که قیامت را قبول ندارند، تمام ادیان الهی قیامت را قبول دارند.

سوم آن‌که عمل صالح یعنی کار خوب انجام بدهند پس اشتراک ایمان به خدا اعتقاد به روز جزا و عمل صالح همه‌ی پیروان ادیان الهی را شامل می‌شود.

ما وارد قانون اساسی می‌شویم‌. قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران هم بر اساس مندرجات لفظی که در قرآن هست، این سه دین را مورد توجه قرار داده است البته صابئین هم بوده‌اند که ـ بحث در مشروح مذاکرات هست ـ گفته می‌شود صابئین یا یهودی بوده‌اند یا نصارا و بنابر‌این ذکر نام دیگر نکرده‌اند پس سه دین زرتشتی و مسیحی و کلیمی را گفته‌اند.

بنابر‌این این‌ها تفسیر لفظی کرده‌اند و در قانون اساسی نقل کرده‌اند و پیروان این ادیان دارای آزادی عقیده هستند و می‌توانند عبادات خودشان را انجام بدهند.

حتی در مجلس هم می‌توانند نماینده داشته باشند، اما یک عده هستند که در این مندرجات قرار ندارند و اعلام می‌کنند دین یا مذهب هستند.

راجع به مذاهب، اصل ۱۲ قانون اساسی هم مذاهب اسلامی را برشمرده است که اگر این‌ها هم تفاوتی در احوال شخصیه و غیره داشته باشند این آزادی و استقلال را دارند مثل مالکی و حنفی و حنبلی و‌...

من در خصوص ریشه‌ی تاریخی بهائی‌ها صحبت نمی‌کنم که بهائی‌ها خودشان را مسلمان می‌دانند، من کاری ندارم و اعتقادی هم به ایشان ندارم منتها بهائی‌ها انسان هستند.

به عنوان انسان باید از حقوق انسانی برخوردار باشند. این گروه عقیده خودشان را دارند و تفتیش عقیده هم ممنوع است. هیچ‌کس را هم نمی‌توان به صرف داشتن عقیده مورد مؤاخذه قرار داد.

بنابراین ایشان حق زندگی کردن دارند و بایستی از حقوق انسانی برخوردار باشند. اتفاقاً قانون اساسی، اصلی دارد که این گروه و سایر گروه‌ها مشمول آن قرار می‌گیرند و آن اصل ۱۴ قانون اساسی است که می‌گوید‌:

«به حکم آیه شریفه لایحکم الله عن الذین لم یقاتلوکم فی الدین و لم یخرجوکم من دیارکم من ان تبروهم و تقسطوا علیهم ان الله یحب المقسطین حکومت و مردم حق دارند نسبت به افراد غیر مسلمان ـ این اطلاق دارد اعم از اهل کتاب و غیر اهل کتاب ـ که حقوق انسانی ایشان را رعایت بکنند و با آن‌ها با قسط و عدل برخورد بکنند.»

بنابر‌این این‌ها به عنوان یک انسان حق دارند از حقوق انسانی برخوردار باشند حقوق انسانی ایشان چیست؟ حق حیات‌، خوردن، آشامیدن‌، کار کردن و تحصیل کردن و غیره یعنی حق دارند زنده بمانند بنابر‌این کسی حق ندارد متعرض ایشان شود.

این‌ها حق دارند از امکانات زندگی برخوردار باشند‌، باید خوراک و پوشاک داشته باشند. برای تهیه خوراک و پوشاک ناگزیر از کار کردن هستند، بنابر‌‌این کار کردن حق ایشان است.

نهایتاً امروزه زندگی بی‌سوادانه امکان‌پذیر نیست، پس سواد جزو حقوق اولیه انسانی است و سواد و تحصیلات در تمام مدارج حق ایشان است.

از آنجا که این‌ها رسمی نیستند انسانیت شأن مورد تأیید است، ممکن است نتوانند مشاغل حکومتی داشته باشند اما می‌توانند کارگر باشند می‌توانند کار بکنند‌، می‌توانند پزشک باشند و زندگی داشته باشند.

اگر به بازار مراجعه کردند، بازاری مسلمان و مسیحی باید به این‌ها جنس بدهد، همه این‌ها حقوق انسانی است پس در قانون اساسی این تعامل نسبت به غیر متدینین مندرج در اصل ۱۳ قانون اساسی هم صورت می‌گیرد و این‌ها باید از حقوق انسانی‌شان برخوردار باشند این موضوعی است که از مندرجات همین قانون اساسی می‌شود استنباط کرد.

همان‌طور که اطلاع دارید شهروندان بهائی هنگام ثبت ازدواج با مانع مواجه می‌شوند و طبعاً فرزندان حاصل از این ازدواج ثبت نشده نمی‌توانند از مزایای دریافت شناسنامه برخوردار باشند‌، از دکتر هاشمی پرسیدم این ممانعت‌ها را به چه میزان قانونی می‌دانید؟

در مسایل حقوقی، گاهی تفسیر موسع و گاهی تفسیر مضیق می‌کنیم. کسانی که در مقام تفسیر قرار گرفته‌اند پیش از آن‌که یک حقوق‌دان با توسعه فکری باشند، حقوقدانی با ذهن بسته هستند.

به همین جهت است که انکار می‌کنند وقتی کسی متولد شد وجود دارد، نمی‌توانند بگویند چون این فرزند مسلمان یا مسیحی یا کلیمی و زرتشتی نیست، شناسنامه برای او صادر نمی‌کنیم باید شناسنامه صادر کنند زیرا شناسنامه یک گواهی است که این فرد وجود دارد.

در خصوص ازدواج هم طبق نظر قرآن، ازدواج یکی از آیات الهی است اینجا چیزی است که ربطی به دین و مذهب ندارد‌، ازدواج یک امر کاملاً طبیعی و فطری است منتها ازدواج باید نهادینه بشود‌.

چطور می‌شود مانع ازدواج دو نفر انسان که به آن نیاز دارند و این ازدواج از حقوق انسانی است، بشویم، این خلاف منطوق اصل ۱۴ قانون اساسی است، لذا ازدواج این‌ها باید به رسمیت شناخته بشود.

آزادی عقیده هم که وجود دارد و ما نمی‌خواهیم بر کسی تحمیل عقیده بکنیم، مندرجات قرآن هم لااکراه فی‌الدین را دارد. در مورد عقیده نباید زور داشت‌‌، عقیده قلبی است الایمان معرفتٌ بالقلب و قول بالسان و عمل بالارکان.

شما کاری بکنید که این‌ها با جذابیت‌های اسلامی مسلمان بشوند با چماق که نمی‌شود کسی را صاحب عقیده کرد، قرآن مخالف تحمیل عقیده است.

غیر از این‌که آزادی عقیده را به پیامبر می‌گوید انما انت مذکر لست علیهم بمسیطر‌‌، یک آیه خیلی جالب است، این آیه که می‌گوید اگر خدا می‌خواست همه ایمان می‌آوردند آن‌وقت تو می‌خواهی به زور اصرار کنی مردم ایمان بیاورند.

بنابر‌این فردی که بهایی است عقیده‌اش مربوط به خودش است، او در عقیده‌اش آزاد است‌، حالا که آزاد است بر اساس اصل ۱۴ قانون اساسی حقوق انسانی غیر مسلمانان که به طور اطلاق می‌گوید فقط اهل کتاب نیستند، باید مورد احترام قرار گیرد.

آیا ازدواج یکی از حقوق انسانی است یا نیست؟ این را باید جواب داد که ازدواج هم یکی از حقوق انسانی است، این به عنوان یک شهروند نه به عنوان یک متدین بایستی از این حقوقش برخوردار باشد‌. کلیه مردم ایران از هر قوم و قبیله‌ای که باشند طبق اصل ۲۱ و ۲۲ قانون اساسی از حقوق مساوی برخوردار هستند.


محمد امجد، کارشناس مسایل اسلام

در ادامه به سراغ محمد امجد، کارشناس مسایل اسلام و حقوق بشر و دانش‌آموخته حوزه علمیه رفتم و از ایشان پرسیدم آیا از منظر فقه اسلامی، بهائیان دارای حقوق شهروندی هستند؟

حقوق شهروندی به دلیل آن‌که حقوق مستحدثی است و فقهاء باید به عنوان موضوع مستحدث با آن برخورد بکنند، نمی‌شود با استناد به احکام فقهی، دنیای پیشامدرن بررسی کرد.

آزادی مذهب‌، آزادی عقیده‌، آزادی بیان‌‌، حق حیات‌، حق تعلیم و تربیت‌، حق داشتن اجتماع دینی یا اجتماع و حزب سیاسی و همه این حقوق و آزادی‌های شهروندی برای شهروندی است که در دنیای فعلی زندگی می‌کند.

ولی در یک کشور اسلامی، حقوق و قوانین برپایه فقه اسلامی ریخته می‌شود.

یک کشور اسلامی هم چنان‌چه خودش را موظف به اجرای عدالت بداند و بپذیرد حقوق بشر و اجرای حقوق بشر به تحقق عدالت کمک بیشتری می‌کند تا عدم اجرای آن، باید بر اساس استناد به اعلامیه حقوق بشر برای بهایی‌ها حقوق شهروندی را به عنوان شهروند قائل بشود.

ولو این‌که از منظر دینداری یک مسلمان شیعه اثنی عشری، اعتقادات یک بهایی باطل و از منظر اعتقادی، او محکوم به مرگ و فنا باشد.

ولی این اعتقاد برای خودش محترم است و حکومت بایست بر اساس تحقق عدالت و امحاء ظلم به قانونی استناد بکند که به تحقق عدالت و امحاء ظلم کمک می‌کند.

بنابر‌این اگر یک شخص بهایی را به خاطر بهایی بودن از بخشی از حقوق شهروندی خودش محروم بکنیم دست حکام و فرمانروایان و اصحاب قدرت را برای تعدی بیشتر نسبت به سایر حقوق و آزادی‌های سایر شهروندان باز کرده‌ایم و این یعنی کمک کردن به پیشرفت ظلم و امحاء عدالت و ما مسلمانان موظف به تحقق عدالت و امحاء ظلم هستیم‌.

من در محضر برخی از علمای اسلام عرض کردم یک مسلمان شناسنامه‌ای با یک بهایی شناسنامه‌ای چه فرقی دارد؟ یعنی یک فرزند مسلمانی که در خانواده مسلمان متولد شده و نشو و نما یافته با یک فرزند بهایی که در یک خانواده بهایی متولد شده و نشو و نما یافته چه فرقی دارد که من این یکی را دارای حقوقی بدانم و دیگری را فاقد آن حقوق بدانم‌.

یکی بتواند بعد از پیروزی در کنکور سراسری وارد دانشگاه بشود این یکی به صرف این‌که در یک خانواده‌ی بهایی به دنیا آمده‌، نتواند.

این فرد که بر اساس تحقیق و تفحص نرفته این دین را انتخاب کند‌، این دین چیزی شبیه فرهنگ و آداب و سنن است مثل کسی که در میان قوم و قبیله خاصی به دنیا آمده و نشو و نما یافته و بر اساس آن فرهنگ و آداب عمل می‌کند‌.

مگر می‌شود فرض گرفت یک جوان ۱۵ ساله در یک خانواده بهایی متولد و تربیت بشود و مع‌الوصف این قدرت و اختیار را و این جرأت و جسارت را داشته باشد بگوید من بهایی نیستم.

همان‌طور که یک جوان مسلمان این جرأت و جسارت را ندارد ـ حتی فرض کنیم قانون تنبیهی و قانون مجازات هم نباشد ـ تغییر دین، امر خطیری است، کمتر کسی جرأت و جسارت دارد که اقدام بکند.

همان‌طور که یک مسلمان کمتر جرأت و جسارت دارد که بهایی بشود، یک بهایی هم که در یک خانواده بهایی متولد شده، کمتر جرأت دارد که مسلمان شود. چگونه ما از این فرد تکلیف مالایطاق می‌خواهیم.

تقریباً این تکلیف مالایطاق است که ما از یک جوان بهایی بخواهیم ضمن این‌که در یک خانواده بهایی به دنیا آمده‌ای باید مسلمان شیعه اثنی عشری بشوی و هزاران مشکلات در زندگی‌ات ایجاد بشود.

تکلیف مالایطاق که نمی‌توانیم بکنیم، از طرفی این در دولت جمهوری اسلامی به دنیا آمده است و یک شهروند است آیا ما می‌توانیم با استناد به بخشی از احکام فقهی که به فرموده‌ی امام، قابل تغییر و تأویل و تبدل است با جمود بر آن احکام فقهی دنیای گذشته این شخص بهایی را از حقوق خودش محروم بکنیم‌؟ چنین چیزی اخلاقاً مجاز نیست.


برگرفته از :

http://www.zamaaneh.com/seraj/2009/01/post_12.html

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 0:21 قبل از ظهر  توسط مهرداد  | 
 

ستون مذهب و یا اصل تقيه

امروز مقاله ی دوست گرامی شکيبا را در مورد " چرا ستون مذهب؟ "

(http://www.asre-nou.net/php/view.php?objnr=1137) ديدم. واقعاً دلم از ظلم آشکاری که به بهائيان ايران ميشود به درد آمد. لحن شکيبا گويای حال کسی بود که حتی آنانی را که به او وعزيزان او ظلم ميکردند دوست داشت و آرزو ميکرد که شايد آنان از توضيح او در مورد شرط بلاغ پند بگيرند نه ملال. اميدوار بود که شايد وقتی را که خداوند به آنان داده به خير خود و بندگان خدا بگذرانند و سبب رضای پروردگار منّان شوند.

شکيبا با تعجب دوستان خوش قلب و خوش نيت بهائيان روبرو ميشود که شما بهائيان چه اصراری داريد در مقابل کسانيکه ظرفيت شنيدن اين اسم را ندارند خود را بهائی بخوانيد. چرا تقيه نميکنيد؟ او سعی ميکند با بيان رسای خود چند علت را توضيح دهد که چرا اين مهم است که به روشنی گفته شود من بهائی هستم.

او اول به راز عشق اشاره ميکند که

هزار جهد بکردم که سّر عشق بپوشم نبود بر سر آتش ميسرم که نجوشم

اين نکته ايست که آن را فقط عاشقان پاکباخته ميشناسند. چه بسا که آن دوستان خوش نيّت فقط به ضروريات زندگی دو روزه توجه دارند و از اين عوامل در کنارند. ولی بازهم خاطرشان گرامی و لطفشان مزداد باد. گذشته از اين اگر دليل ابراز دين فقط عشق الهی بود ميگفتيم بگذار ياد بگيريم که راز نهان را با محرمان در ميان گذاريم نه با همه کس. اما نميشود. زيرا که عوامل مهّم و حياتی ديگری نيز در کارند.

نکته ی بسيار مهم ديگری که شکيبا بر آن پا ميفشارد صفت زيبای راستگوئی است. آری "جميع معاصی به يک طرف و کذب به يک طرف؛ بلکه سيئات کذب افزون تر است و ضررش بيشتر". اين سخن عبدالبهأ است، همان مبيّن تعاليم بهاالله. دقيقاً از همين دروغگوئی مصيبتها شروع ميشود. دين که برای ترويج اخلاقيات و اعتماد بين انسانها آمده تبديل به وسيله ی ماجراجوئيهای سياسی ميشود. دينداران که بايد محل اعتماد مردمان ميشدند تبديل به "چوپانهای دروغگو" ميشوند که به مرور حتی حرفهای راستشان را کسی باور نميکند. واقعاً مرگ اعتماد يکی از حوادث جانکاه زندگی انسانها و ملّتهاست.

شکيبا در آخر اشاره به تأثير مثبت صداقت و پابرجائی بهائيان در ابراز دينشان بر روی بيداری هموطنانشان ميکند که در مورد عواقب " تفتيش عقايد" به تفکر بيافتند. از خود بپرسند که اين بهائيان چه کسانی هستند که موجب اينهمه سختی و فشار بايد قرار گيرند. وقتی که در ايران برای فرزندان معصوم مسلم اشکها ميريزند، چگونه ميشود که کودکان بهائی را با چشم گريان به خانه ميفرستند؟ چگونه دلشان راضی ميشود که اميد تحصيل را در دل جوانان بهائی بکشند؟ دلايلی که دولتيان مياورند هر روز بی اعتبارتر ميگردند زيرا مردم ميبينند که دلايل يکطرفه اند و برای بهائيان امکان دفاع داده نميشود. سايتهای غيرخودی چه بهائی چه غيربهائی بسته ميشود. اين سبب شکّ مردم در صداقت مسؤلين امر ميگردد. امروزه اکثريت قريب به اتفاق تحصيل کرده ها خود را با تفتيش عقايدشان روبرو ميبينند...آری بالاخره آمد آنروز که ملت ايران ديد که ظلم مستمر بر بهائيان در طی 164 سال لاجرم گريبان همه را ميگيرد. اين وضع آدم را به ياد حرف برتولت برشت، نمايش نويس آلمانی، مياندازد که چيزی به اين مضمون نوشت: آمدند يهوديها را بگيرند من گفتم من که يهودی نيستم، چرا اعترض کنم. آمدند کمونيستها را بگيرند. گفتم من که کمونيست نيستم، چرا اعتراض کنم. آمدند همسايه ام را بگيرند گفتم حتماً کاری کرده منکه کاری نکرده ام. چرا اعتراض کنم. آمدند مرا گرفتند. ديگر کسی نبود که اعتراض کند... البته فرهيختگان ايران ديگر ساکت نيستند. اگر درگذشته هيچيک از انان علاقه و يا جرأت حرف زدن در مورد بهائيان را نداشت، امروزه شرط آزادگی را از جمله در دفاع از بهائيان ميبيند.

نکته ای را که شکيبا، شايد بخاطر طول کلام، مطرح نکرد موضوع انکار موجوديت بهائيان از طريق سوا کردن آنان از ديگران است. اگر بهائيان توی دام " تقيه کردن" بيفتند، هر چند اين توصيه از طرف دوستان خيرخواه صورت بگيرد، با چندين مساله سياسی پيچيده روبرو خواهند شد. اولاً دولت ميتواند موجوديت اين قسمت از ملّت ايران را در مقابل مراجع بين الملی انکار کند و تمام دادخواهی بهائيان دنيا را مهمل و نامربوط جلوه دهد. اگر فرد بهائی خود را مسلمان قلمداد کند و در اداره ی دولتی وارد شود يا به باج دهی دچار خواهد شد و يا دولت ميتواند او را به اتهامات مختلف اسير ظلم و ستمی نمايد که آنورش ناپيداست.

تأثير بسيار بد اين پنهان کاری در روحيه ی بهائيان هم بوضوح ديده خواهد شد. بهائيان عادت خواهند کرد که هميشه نگران باشند مبادا کسی از دين آنان خبر دار شوند. اين کار به مرور آنان را تبديل به افراد جبون و ترسو خواهد کرد. جلّ الخالق، انسان کار زشت را پنهان ميکند نه آئينی را که در دنيای متمدن با تحسين روبروست. نوشته های تولستوی هنوز خاطرها را نوازش ميدهد که اذعان ميدارند: کليد حل مشکلات دنيا در دست زندانی عکا (بهاالله) است. تولستوی تنها کسی نيست که زبان به تعريف گشوده است. علاقمندان ميتوانند به موضوع " نظر برخی از دانشمندان، بزرگان و مستشرقین عالم درباره دیانت بهائی " در اينترنت[1] رجوع کنند. باشد که هموطنان عزيزمان بدانند که چه پديده ی افتخارآميزی از خاک گهربار ايان بر آمده است.

خطر ديگر تقيه از بين رفتن آداب و مراسم مذهبی بهائی است. آنان نه ازدواج بهائی ميتوانند بکنند و نه بعنوان بهائی ميتوانند در گورستانهای بهائی با مراسم خودشان دفن شوند. نه جلسه ی دعا و مناجاتی ميتوانند بگيرند ونه کلاسهای درس اخلاق ميتوانند تشکيل بدهند. رفته رفته در جامعه ی به اصطلاح اسلامی حلّ ميشوند. لابد خواننده ميداند که بهائيان کارهائی را که به نام اسلام انجام ميگرد اسلامی نميدانند. اسلام دين الهيست، آئين صلح و سلام است. لا اکراه فی الدين[2] شعارش است و شنيدن گفتارها و انتخاب بهترين آنها[3] يکی ازتعليم نجات بخشش ميباشد که هيچ وقت کهنه نميشود. آيا مسئولين دولتی احترامی به اين آيات الهی دارند؟

موضوع حياتی ديگر رسالت بهائيان در آگاه کردن مردم روی زمين از ظهوری پيامبری است که بهائيان تحقق صلح جهان و نهادينه شدن اصول انسانی در دنيای آينده را تنها از طريق او ميّسر ميدانند. اين باور چه راست باشد چه خطا دليل موجهی برای سرکوب آنان نميتواند باشد. اين موضوعی است که هرکس خود بايد صحّت و يا بطلان آن را با روش تحّری حقيقت پيدا کند[4]. اگر بهائيان تقيه و يا سکوت کنند چه کسی اين تعاليم را به هموطنان و مردم دنيا معرفی کند؟ آگاهی دادن و دعوت به تحقيق و تتبع راه سقراط است، راه متفکران بزرگ عصر جديد، راه پيامبران وبرگزيده گان است. لذا سرکوب بهائيان به خاطر اين باور و اين راه و روش هرگز توجيه پذير نيست و رضای الهی را در پی ندارد.

با آرزوی بهروزی و کاميابی برای ملّت ايران و انصاف و عدالت برای مسؤولين دولتی

--------------------------------------------------------------------------------

در اينترنت در گوگل جمله را ميشود نوشت و آن را پيداکرد[1]

سوره 2، آيه 256[2]

سوره 19، آيه 18[3]

قسمت بهاالله http://reference.bahai.org کتاب ايقان ص. 1،[4]

منبع: http://asre-nou.net/php/view.php?objnr=1413


برگرفته از :

http://www.noghtenazar2.info/node/668

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم دی 1387ساعت 11:7 بعد از ظهر  توسط مهرداد  | 
 

متعصّبان اسلامی نه دوست ايران هستند و نه

دوست اسلام

قبل از هر چيز بايد دانست که هر چند غيرت چيز خوبی است اما تعصّب بسيار بد است. غيرت ناشی از شناخت اخلاقيات و ارزشهای والای انسانيست و انسان را وادار ميکند که از راه عقل و خرد و با اصول انسانی وضع ناخوشايند را اصلاح کند. اما تعصّب ناشی از کوری ذهن و عقده های بيمارگونه ميباشد و فرد متعصّب برده ی عواطف رشد نيافته و بازيچه ی شيادان و سودجويان ميشود.

فرد غيور هرگز راضی نميشود که به کسی ظلم شود و او ساکت بنشيند اما فرد متعصّب موجوديت خود را در نابودی دگرانديشان ميبيند و از هيچ ظلمی کوتاهی نميکند. تمام پيامبران از دست چنين افرادی صدمه ها ديده اند. به قرآن کريم رجوع کنيد تا اين موضوع را به وضوح ببنيد. اگر متعصّبان اسلامی ذره ای احترام به کتاب آسمانی خودشان داشتند از انذارات آن پند ميگرفتند و راه انسانها را ميپيمودند. چقدر در آن کتاب مقدس نوشته شده که خداوند ظلم ظالمين را بي جواب نخواهد گذاشت. چقدر آنجا تصريح شده که " وای بر دروغگويان"  . اينان متأسفانه بيدار نخواهند شد زيرا که مريض روحی و فکری هستند و چنين مريضانی تا خود متوجه نابسامانی روحشان نشوند به مشاوران روان درمانی رجوع نميکنند. بنابر اين سخن نويسنده با آنان نيست بلکه با مردم شريف ايران چه مسلمان و چه معتقدين اديان و آرمانهای ديگر است.

هموطنان عزيز! يک وقتی حضرت مسيح که حقــّانيتش در فرقان تأکيد شده است تعليم ميداد که " درخت را از ميوه اش ميشود شناخت. درخت خوب ميوه نيکو ببار مياورد و درخت فاسد ميوه ی بد...". حال اعمال اين ظالمان خدا نترس رديه نويس را در نظر آوريد تا حقيقت حال مثل روز بر شما روشن شود. آنان در روزنامه های سرتاسری هر حرفی را که دلشان ميخواهد راجع به بهائيان مينويسند. مجلات پر حجم ضد بهائی با عکس و حواشی چاپ ميکنند ولی به هيچ بهائی اجازه نميدهند که در همان روزنامه ها يا مجلات جواب آنها را بدهد. در تلويزيونها برنامه هائی برای مسخره کردن آئين بهائی ترتيب ميدهند ولی به هيچ گزارشگری اجازه ی مصاحبه با بهائی را نميدهند. اگر از حقيقت نميترسيدند ميتوانستند مثل همه ی کشورهای آزاد دنيا در محيطی فارغ از فشار و تهديد از صاحبنظران دنيا و بهائيان برای تبادل افکار دعوت کنند تا مردم با حقيقت حال آشنا شوند.

در دنيای آزاد چاپ همه کتابهای دينی و غير دينی آزاد است. چرا اين رديه نويسان از چاپ صحيح کتابهای بهائی توسط خود بهائيان ميهراسند؟ چرا سايتهای اينترنتی بهائی را ميبندند؟ آنان برای بقای خود مردم نادان و بی اطلاع را لازم دارند زيرا که ميدانند وقتی نور بيايد تاريکی مضمحل ميشود. خداوند فرموده که " حق آمد و باطل از بين رفت. براستی که باطل از بين رفتنی است (سوره بنی اسرائيل، آيه ۸۱ ). ايچنين است که اينان از حقيقت ميگريزند و راه آن را هم به روی مردم ميبندند. آيا اين وضع به وضوح قابل تشخيص نيست؟ حال تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل.

آسيبی که چنين رفتاری به ايران و ايرانی ميزند آنقدر زياد است که فقط ميتوان دست بدامان خداوند مهربان شد که خردمندان و مسئولين ايران را همّت بلند عنايت فرمايد تا قبل از نابودی کامل فرهنگ ايرانی به داد آن برسند. وقتی که کودکان و جوانان ايرانی شاهد پايمالی حقوق اقليتهای ايرانی، افراد به اصطلاح غير خودی، ميشوند وقتی ميبينند که در حق آنان کتمان حقيقت ميشود لاجرم بطور آگاهانه يا ناآگاهانه مجبور به تعين موضع ميشوند. چون طرفداری از حقيقت در فرهنگ سرکوب کار هرکسی نيست لذا بسياری از آنان راه آسان را برميگزينند، يعنی سازش با زورگو و بستن چشم بر روی ظلمها. چنين انسانهائی چه بسا که بتدريج برای رها شدن از عذاب وجدان بطور ناخودآگاه به محکوم کردن مظلومان و طرفداری از ظالمان ميپردازند. و اين سرآغاز انحطاط فرهنگ و متعاقب آن پايه ريزی سرنوشت تلخ يک ملت است.

پس تا دير نشده بايد فرهنگ حقيفت جوئی و حقيقت يابی را ترويج نمود. عصر روشنگری را به جوانان ياد داد. بايد يادآور شد که خداوندی که خود را حق ناميده، از حقيقت خشنود ميگردد نه از دروغ و تهمت، از انسانيت راضی ميشود نه از حق کشی و ظلم وجور.

پس راه اينست که همانطور که قرآن مجيد ميگويد گفته ها را بشنويم و بهترين ها را انتخاب کنيم (سوره زمر، آيه  ۱۸ ) . اما نبايد يادمان برود که تلقينات محيط دور بر ما ميتواند ما را در قضاوت گمراه کند. وقتی يک جوان مسيحی از زمان کودکی ميشنود که مسيح پسر خداست، ديگر حضرت محمد که به تصريح قران مجيد بشريست مثل همه برايش جلوه ای نخواهد داشت. نتيجه اين خواهد شد که او جستجوی حقيقت را شروع نکرده آن را بپايان خواهد رساند. کسانی که در غرب با مسيحيان معتقد حرف زده باشند يا به صفحات اينترنتی دسترسی داشته باشند اينرا ميدانند. البته اين وضعيت مختصّ دوستان عزيز مسيحی نيست. هر انسانی که با پيشداوری و تعلـّـق به بتهای ذهنی و احساسی به مسائل نگاه کند در نيمه راه از حرکت بسوی فلاح باز ميماند. پس بايد همانطور که حضرت بهاالله فرموده قلب را از هر تعلقی آزاد کرد و همه دانسته ها را مورد سوآل قرار داد و با توّکل بخدا و با صبر و حوصله حرفها را شنيد، فهميد و بهترين را انتخاب کرد.

خدا يارتان و جهان به کامتان باد.
يک بهائی ايرانی که به وطنش و فرهنگ آن افتخار ميکند.


برگرفته از :

http://www.noghtenazar2.info/node/670

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم دی 1387ساعت 10:38 بعد از ظهر  توسط مهرداد  | 
 

فشار بر زندانیان بهایی برای شرکت در

مراسمات مذهبی شیعیان

     

 

چهارشنبه ۱۸/دی/۱۳۸۷ 

 
دو زندانی بهایی در زندان مرکزی ساری به دلیل عدم حضور در مراسم عزاداری شیعیان مورد تنبیه و تحقیر قرار گرفتند.
با آغاز ماه محرم و برنامه های عزاداری که مختص آئین شیعه است دو زندانی بهایی به نامهای فواد نعیمی و فیض الله روشن در زندان مرکزی ساری  برای شرکت در این مراسمات تحت فشار مسئولین قرار گرفتند که به دلیل امتناع آنان از شرکت در این مراسمات به دستور ریاست زندان موهای سر آنان تراشیده شد و این دو زندانی بهایی به بند 8 زندان که به بند تنبیهات معروف است منتقل گردیدند. از ویژگیهای این بند محرومیت زندانیان از حق استفاده از تلفن ، ملاقات و مرخصی می باشد.مسئولان زندان پیش شرط خروج این زندانیان از بند تنبیهی زندان را تعهد آنان به شرکت در مناسک و مراسم مسلمانان عنوان داشته اند.
فواد نعیمی و فیض الله روشن دو زندانی بهایی در اوایل سال جاری توسط نیروهای امنیتی استان مازندران به اتهام عضویت در هیات خادمین (مسئول اداری جامعه ی بهایی)، اقدام بر علیه امنیت ملی و نماینده ی دوره های فضائل (یادگیری مشارکتی)بازداشت و به حبس های تعزیری و تبعید محکوم شدند.
 
برگرفته از :
 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم دی 1387ساعت 10:5 بعد از ظهر  توسط مهرداد  | 
 

بازداشت سه تن از مسئولان جامعه بهایی در شهر

سمنان

يكشنبه ، ۱۵/دی/۱۳۸۷

 

سه تن از مسئولان جامعه بهایی در شهر سمنان روز جاری توسط نیروهای امنیتی بازداشت و به نقطه نامعلومی منتقل شدند.

آقایان عادل فنائیان ، عباس نورانی از مسئولان فعلی و آقای طاهر اسکندریان مسئول سابق این جامعه مذهبی پس از مراجعه نیروهای امنیتی به منازل مسکونی خود بازداشت شدند.
لازم به ذکر است نیروهای امنیتی در حدود ۲۰ روز قبل با مراجعه به منازل دهها تن از بهائیان این شهر اقدام به بازداشت خانم صهبا رضوانی (دیگر مسئول جامعه بهایی شهر سمنان) نموده بودند.
سه فرد بازداشت شده روز جاری پیشتر در سال ۸۴ نیز بازداشت گردیده بودند که در دادگاه اولیه پرونده مذکور به حبس تعزیری محکوم شدند ، این پرونده پس از فرجام خواهی متهمان به دادگاه تجدید نظر ارسال گردید ، نیروهای امنیتی در روز جاری به صدور حکم شش ماه حبس تعزیری دادگاه تجدید نظر و اجرایی شدن حکم مذکور اشاره نموده بودند. تا کنون مرجع قضایی در خصوص دلایل بازداشت و اتهامات این افراد اظهار نظری ننموده است.

برگرفته از :

http://www.hra-iran.org/index.php?option=com_content&view=article&id=229:4-5&catid=84:502&Itemid=219

 |+| نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 0:19 قبل از ظهر  توسط مهرداد  | 
 

شرکت در توطئه سکوت !

آقای علی اصغر حاج سیدجوادی ،

بدون شک دفاع از مظلومان و تلاش در راه رسیدن به آزادی و حقوق بشر به خصوص برای آنان که از حقوق انسانی خود محرومند دلالت بر سجایای اخلاقی و به ویژه شجاعت اخلاقی جنبعالی دارد .
و اما یک پرسش برای شما که به عنوان یک روشنفکر (سکولار؟) متعهد مورد شناخت و احترام همگانید _ در برابر همه این اعتبار بطور گریز ناپذیری باید بپذیرید که آگاه و داننده همه آنچه که حداقل در این سه دهه در کشور عزیزمان ایران روی داده هستید ( منطقا آگاهی شما باید نسبت به رویدادهای داخل ایران خیلی بیشتر از آگاهی تان از آنچه در غزه می گذرد باشد ، و همینطور حساسیت تان) . و آن پرسش بزرگ ( دست کم پرسش بزرگ برای ۳۰۰۰۰۰ از هم میهنان بهائیتان) چنین است :
آقای حاج سید جوادی ! شما از آنچه که در این دوره سی ساله بر بهائیان ایران گذشته آگاهی دارید ؟ _ به اعتبار روشنفکریتان نمی توانید از رویدادهای پیرامونتان اظهار بی خبری بفرمائید . بنابراین در برابر همه ظلم و ستمی که بر هم میهنان بهائیتان رفته ، چه گفته اید و چه نوشته اید ؟ آیا شما به عنوان یک روشنفکر و دانشگاهی هیچ خبر شدید که سی سال است جوانان بهائی از ورود به دانشگاهها محرومند ؟ در این مورد چه کردید و چه گفتید ؟ حداقل با "لکنت زبان" شکوه ای کردید ؟ من شکی ندارم که از همه آنچه که بر هم میهنان بهائیتان رفته اگاهی دارید . آیا حداقل یک بار و حد اقل با "لکنت زبان" از آنها داد خواهی و تظلمی کردید ؟ و یا در "توطئه سکوت"  ۱۶۰ ساله علیه بهائیان بی گناه شریک شدید ؟ من می گویم بهائیان بی گناه ، اگر شما به عنوان یک روشنفکر می دانید بهائیان گناهکاراند ، کدام است مدرک و سند گناهکاری آنان ؟ و اگر جنابعالی مثل من می دانید که بهائیان بی گناهند و وفادار و عاشق سرزمین مقدس ایران ، چرا تا کنون در دفاع از ایشان حتی با "لکنت زبان" کلمه ای نگفته و ننوشته اید ؟ چرا ؟ نگران پرداخت هزینه های سیاسی این دفاع بوده اید ؟ آیا شما از آن دسته روشنفکرانید که هنوز دچار "تابو" بهائی هستید ؟
آقای حاج سید جوادی عزیز ! اگر شما در جائی از حقوق بهائیان ایران دفاعی کرده اید ، لطف بفرمائید ، اولا گلایه های هموطن نا چیز خود را ببخشید و ثانیا به من آدرس بدهید که با  قدر دانی قبلی به خواندن آن بپردازم .
می دانم که می دانید که ارزشها وقتی ارزش اند که جهانشمول باشند ، یعنی فراگیر و عمومی به دور از همه تعصبات نژادی ، ملی ، قومی ، جنسی ، مذهبی ، طبقاتی ، و "قبیله ای" .
انسانی که از حقوق بشر تجلیل و تقدیس می کند و از درد و رنج برادران فلسطینی گریان است ، درس شرافت و بزرگی را به همنوعان خود می آموزد . آنکه از حقوق برادران فلسطینی سخن می گوید و از رنجهای آنان مرثیه خوانی می کند ولی از کنار درد و رنج ۱۶۰ ساله برادران و هم میهنان بهائی خود بی تفاوت رد می شود ، در پنهان کردن دم خروس
 درمی ماند ؛ دم خروسی که پَرهای آن صفحات تاریخ ما را آرایشی رنگین و ننگین خواهند داد !      
         
 
با تقدیم احترامات فائقه

                                                                                                        مهرداد وجدانی

دفاعیه آقای حاج سید جوادی از برادران و خواهران رنجدیده فلسطینی :

http://www.asre-nou.net/php/view.php?objnr=1681

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 10:33 بعد از ظهر  توسط مهرداد  | 
 

مرز جدائی

سروده : منصور نبیلی

ایستادم لب مرز
و تماشا کردم
گریهء مرز جدائی ها را

چهرهء پاک زمین
سخت غمناک و حزین

همه مأمور جدائی شده اند
دیده بانی و یکی برج بلند
سیم ها بر سر سیم
نرده ها کهنه و افتاده به خاک
سیم ها لخت و فقیر
سیم ها خسته و پیر
پایه ها زیر فشار، و شده از جان سیر
پایه ای خم شده است
که تحمل بکند پیکر سیم
سیم ها پر خس و خار
و شیاری به سر و صورت خاک
و خطوطی مبهم
همه در کار جدائی ساعی!
 
بچه های لب مرز
دلشان غمگین است
قلبشان خونین است
پای این خط سیاه
روحشان هست سفید
به سفیدی صفای دم صبح
چه کسی باعث این حزن و جدائی شده است؟

یک وطن بود جهان
و خدا خلق نمود
عالمی عاری از مرز و حصار
خاطر آدم و حوّا نه پریشان نه غمین
و نه بیگانگی و فتنه و کین
کشور خارجی و پرچم بیگانه نبود
ما نبودیم جدا روز نخست
یک وطن بود جهان

مرزها را چه کسی ساخته است؟
چه کسی عامل این تفرقه است؟
آی، ای بیخبران
آی، ای فتنه گران
ای که تاریخ سیاه است چو رنگ دلتان

شرمتان باد از این مرز و حصار
مرزها را بزدائید ز خاک
مرز زائیدهء فکر بشر است
مرزها ننگ بشر
قلبهای همه آزاده دلان بی مرز است

یک وطن بود جهان
ولی افسوس که با دست بشر
خط بیگانگی و مرز عناد
شده ترسیم بر این صفحهء خاک
و به صدها پاره
پاره کردند تن پاک زمین
و زمین سخت غمین
 
مرزها ناامن اند
آتش مکر و ریا
شعلهء بغض و عناد
عاقبت خواهد سوخت
پیکر عالم را
بشریت به کجا خواهد رفت؟
 
آرزوی بشر خستهء قرن
آرزوی بشر درمانده
آرزوی بشر خونین دل
آرزوی بشر پای به گِل
زندگی در وطنی بی مرز است
آرزویش چه خوش و شیرین است
اتحاد همهء اهل جهان
وحدت فکر و روان
وحدت خط و زبان
وحدت عالم انسانی و کلّ ادیان
عصر بی مرزی و صلح
فصل بیداری جان
 
آفرینش هرگز
در دل دفتر خویش
واژهء "مرز" و "جدائی" ننوشت
و کتاب هستی
لفظ "بیگانه" نداشت
و نبود
پرچم سرخ و کبود
 
در لغت نامهء عالم هرگز
بحثی از فعل "جدا کردن" نیست
و یقین است که این عالم خاک
یک وطن خواهد شد
و به یاری بلوغ عالم
خطِ بد رنگ جدایی ها را
از سر رو روی زمین پاک کنیم
مرز، توهین به مقام بشر است
مرز را باز کنیم
تا نباشد به جهان
پدر از مادر و فرزند، جدا
و مبادا هرگز
که بگویند به ما
بچه های لب مرز
دلشان غمگین است
دلشان غمگین است


برگرفته از :
http://www.sedaye-doost.blogfa.com/

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 8:14 بعد از ظهر  توسط مهرداد  | 
 

حمله به منزل شیرین عبادی

 خانم شـیریـن عـبادی

روابط عمومی کانون مدافعان حقوق بشر: صبح روز پنجشنبه ۱۲ دی ماه ۱۳۸۷ جمعی ۱۵۰ نفره با حضور در مقابل منزل شیرین عبادی و طرح این شعار که « عبادی حمایت می کند ، اسراییل جنایت می کند ! »، به تخریب تابلوی وکالت شیرین عبادی و لگدکوب کردن آن پرداختند.

این اقدام و طرح چنین شعارهایی در حالی صورت گرفته است که «کانون مدافعان حقوق بشر» با صدور اطلاعیه ای در محکومیت خشونت های صورت گرفته در نوار غزه، خواستار سرعت عمل مجامع بین المللی و حقوق بشری شده بود.

همچنین اعضای کانون مدافعان حقوق بشر از جمله شیرین عبادی رییس این کانون در مصاحبه های مختلف بر حفظ کرامت انسانی فلسطینیان و ممانعت از کشتار مردم فلسطین تأکید کرده بودند. در هر صورت جمع معترض در مقابل منزل شیرین عبادی پس از حضور پلیس متفرق شدند.

چند روز پیش از این نیز پنج نفر که خود را مأمور مالیاتی معرفی می کردند با حضور در دفتر وکالت شیرین عبادی، دو عدد کیس کامپیوتر و برخی از اموال این دفتر وکالت را با خود بردند. این اقدام پس از پلمپ دفتر کانون مدافعان حقوق بشر انجام شد.

 
برگرفته از :
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 2:25 بعد از ظهر  توسط مهرداد  | 
 

گردباد هجوم به سمنان


" مامورم و معذور ، باور کنید ! " ، " ما را حلال کنید ! " این جملاتی ست که گه گاه بر زبان مامورین اطلاعاتی که به خانه بهاییان یورش می برند ، می گردد . و این بار هجوم گسترده مامورین اطلاعات به خانه بهاییان سمنان.

7:15 صبح روز دوشنبه 25 آذر ماه به 20 خانواده بهایی هجوم برده شد.(این در حالیست که اولین گزارشها تعداد یورشها را 12 مورد ذکر کرده بودند) تعداد مامورین بازرسی در برخی خانه ها به 12 نفر نیز می رسید. این افراد با ماشینهای شخصی و پلاک تهران به در منزل این خانواده ها رفته و در بعضی موارد از نشان دادن حکم به طورواضح نیز سر باز زدند.
در بدو ورود، تمام موبایلهای ساکنین منازل ضبط و سیم تلفن ها کشیده شد تا از انتشار خبر جلوگیری شود. حتی از رفتن بعضی کودکان این افراد،به مدرسه ممانعت به عمل آمد. گشتن منازل و بردن وسایل افراد تا 11:30 صبح به طول انجامید و از عکسهای فردی و خانوادگی ، کتابها، موبایل، کامپیوتر، ماهواره و در برخی موارد چک پول و سند خانه مسکونی نیز فروگذار نکردند. حتی پس از هجوم به منزل بهفر خانجانی، اقدام به اخذ نقود موجود در گاوصندوق و تمام سندهای مسکونی و جواز کسب و کار وی نمودند.

پس از بازرسی ، تنظیم صورتجلسه ، بردن وسایل مورد نظر و فیلمبرداری از محل، اقدام به دستگیری خانم صهبا رضوانی نمودند. صهبا رضوانی- تنها فردی بازداشت شده در حمله اخیر- ساعت 7:30 صبح توسط دو مامور اطلاعاتی- یک مرد و یک زن روبنده دار و چادری – دستگیر و به حراست اطلاعات سمنان منتقل شد و با وجود قول مساعد مامورین مبنی بر آزادی وی تا ظهر دوشنبه، هنوز خبری ازآزادی وی به دست نیامده است.

این در حالیست که اقدامات گسترده ای از 4 ماه پیش بر ضد جامعه بهایی سمنان آغاز گردیده است. طی 4 ماه گذشته، تقاضای صدور جواز کار به 5 تن از بهاییان سمنان علی رغم طی شدن تمام مراحل اداری، رد شده است.

از سویی دیگر 2 هفته پیش از این یورش ، وزارت اطلاعات سمنان به تمام مغازه داران بهایی اعلان نموده بود که باید تمام کارمندان مسلمان خود را اخراج نمایند؛ چرا که هیچ مسلمانی نباید نزد کارفرمای بهایی مشغول به کار باشد.
حضور گسترده روحانیون در سطح مدارس سمنان برای اشاعه مفتریاتی درباره بهاییان ،درست یک هفته قبل از یورشه اخیر، از دیگر نشانه های این حملات گسترده ضد بهایی به شمار می رود. دستگاه های حکومتی این اقدام را با هدف آلودن اذهان دانش آموزان و نیز تحت فشار قرار دادن دانش آموزان بهایی انجام داده است.
در همین احیان بر دیوار مغازه یکی از خادمین سمنان به نام سیامک ایقانی جمله" اینجا نجس است" نوشته شده که البته چند روز بعد به علت سوالات بسیار خریداران در این ارتباط ، به دستور نیروی انتظامی توسط مالک پاک شده است.
فعالیت دیگری که بر ضد جامعه بهایی در این شهر صورت پذیرفته، تشکیل سمیناری با عنوان" سایه شوم" توسط کانون رهپویان وصال بوده است. این همایش در تاریخ 5 آذر ماه امسال به دعوت هیئت محبان حضرت فاطمه زهرا و با هدف " بررسی و نقدی برپیوند فرقه ضاله با صهیونیست" در تالار هلال احمر سمنان برگزار شد. سخنران و در واقع موسس این کانون ضد بهایی، محمد انجوی نژاد بود که به ایراد تهمت و توهینهایی به این آیین پرداخت. به طور خاص از مربیان پرورشی، تعلیمات دینی و بعضی جوانان دعوت به عمل آمده بود.
نگاه کلی به تمام این اقدامات حاکی از آن است که برنامه ای گسترده و متمرکز برای شهرهای مختلف ایران برنامه ریزی و در حال اجراست.
نکته قابل توجه در اینجاست که بعضی مامورین بازرسی از علت کار خود اظهار بی اطلاعی می کردند و خود را مامور و معذور می خواندند و یا در نهایت ناآگاهی در پی دلارهایی بودند که به ظن آنها در جهت حمایت از فعالیتهای صهیونیسم می باید جمع شده باشد. حتی یکی از مامورین که از حمله ناجوانمردانه و غیر انسانی خود به شرم آمده بود، در زمان تَرک منزل اظهار داشته است " ترا به خدا این کارها را به پای اسلام نگذارید !  "
و نگرانیش نیز به جاست. وای به روزی که بر تن پلید سیاست و قدرت، پیراهن دین کنند و به نامش بکشند و ببرند و بدزدند و دروغ گویند. دیگر درباره آن دین چگونه می توان اندیشید؟
 

برگرفته از :
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 0:11 قبل از ظهر  توسط مهرداد  | 
 

مُهر خاموشی بر لب باید زدن؟

چشم‎ها را بگویید تا دیگر نبینند و گوشها را تا دیگر نشنوند و زبانها که دیگر سخن نگویند و دستها که دیگر ننویسند؛ معامله نکنند؛ کار نکنند؛ درس نخوانند؛ دور هم جمع نشوند؛ جواب ندهند؛ سؤال نکنند؛ تظلّم ننمایند؛ نزد مسلمانان، چه بیگانه و چه آشنا نروند؛ اگر به زندان افتادند کسی را به وکالت نگیرند. این است آنچه که جمهوری اسلامی ایران از بهائیان انتظار دارد که اگر جز این عمل کنی بر تو همان رَوَد که بر دیگران رفت.

نمی‎دانم از چه خوف دارند اینان که از هر بهائی، چه کودک دبستانی باشد، چه پیرمرد یزدی، چه کشاورز بیرجندی باشد و چه بازرگان طهرانی هراس دارند و این خوف خویش را به هر گونه‌ای که باشد بارز می‎سازند. گاه به حبل تهمت و افترا متوسّل می‎شوند و گاه به ریسمان اخراج اطفال و نوجوانان معصوم از مدارس چنگ می‎زنند؛ گاه بخشنامه صادر می‎کنند که کسی با اینان داد و ستد ننماید؛ گاه به زندان می‌اندازند و پروندهء قطور درست می‌کنند و هر وکیلی را که به خود جرأت دهد وکالت اینان به عهده گیرد آنچنان مرعوبش سازند که از هر چه وکالت دست بشوید و چون بدو روی آوری روی در هم کشد و از خوف جواب درستی هم به تو ندهد.

روزنامه‌ها آکنده از تهمتند و افترا؛ امّا اگر جواب گویی درجش نکنند و خود را چون تنها به قاضی رفتگان راضی می‌یابند؛ مجلّات شمارهء ویژه انتشار دهند و در این وهم و تصوّرند که کلامشان فصل‌الخطاب بود و گفتارشان برهان بلاجواب. صدا و سیمایشان از خودباورانی را دعوت کند که تصوّر نمایند پژوهشگری پربارند و محقّقی قهّار و چون سؤالی نمایی جوابی ندهند و طفره همی روند امّا سخنان بی‌پایه و اساس آنچنان گویند که هر شنونده‌ای تصوّر حقیقت نماید و تخیّل واقعیت نماید. جوانان بهائی را به جبر جمع کنند که به خیال خویش ارشاد نمایند و آنگاه نگون‌بخت زنی را که سخت بی‎دفاع می‌نماید وادار می‌کنند در جمعشان حضور یابد و آنگونه که آموزشش داده‌اند اراجیف بر زبان رانَد و سیل تهمت و افترا بباراند و چون پرسشی از او مطرح کنند سخت برآشوبد و معترض شود که بر او تهمت روا داشته‌اند.

هیچیک از اینها را نباید شنید که اگر شنیدی خطایی بس عظیم مرتکب شدی که باید تاوان دهی. باید همانند مردگانی باشی که در ژرفنای گور خوابیده‌اند و چون خوابگاه ابدی‎شان را زیر و رو کنند دم نزنند و هیچ سخن نگویند و ستم رفته بر آنها و درختان را نبینند و از دیوارهای ویران شده نیز لاجرم هیچ قصّه‌ای بازگو نکنند. 

در جمهوری اسلامی ایران اگر به تو تهمت زنند و تو جواب دهی از مدرسه اخراجت کنند که دیگران را به کیش خود فرا خوانده‌ای؛ اگر دروغها بر زبان رانند و چون فاتح میدان نبرد فخر و مباهات فروشند که کودکی را اشک بر چشم نشانده‌اند، اگر همان کودک برخیزد و معلّم را جواب بگوید، باید سختی دست معلّم را بر گونهء لطیف خویش احساس کند و بر خود این درد و رنج را هموار سازد که معلّم طاقت جواب ندارد و تحمّل خفّت در مقابل شاگردان را بر خود هموار کردن نتواند و شماتت ناظم بشنود و نگاه اخم‌آلودهء مدیر را که اینان جمع شده‌اند تا به مهر و ملاطفت الفبای محبّت آموزند و بر دانش کودکان بیفزایند.

نوجوان کاشانی را بخوانند و حکم اخراجش به دست دهند که چرا در رفع شبهات کوشیدی و از چه روی اینهمه که ما با ترّهات خود بافتیم با بیان حقیقتی پنبه کردی و عاقبت چون خود را در تنگنا می‎یابند حوالت به بزرگتر خویش دهند و راهی شهری دیگر کنند که اگر جوابی خواهی به دیار دیگر برو؛ امّا بدان که دیگر از تحصیل خبری نیست و درس خواندنت میسّر نه و این است آنچه که اینان بدان مباهات نمایند.

پنداشتم که اگر آنهمه ستم را که بر ما در این دیار روا می‎شود برای کسی در آن سوی جهان باز گویم هرگزش باور نیاید که در چنین سرزمینی زیستن و دم نزدن میسّر باشد و اگر قرنی بر این ماجرا بگذرد و آیندگان داستان این روزگار ما را بخوانند هرگز باور نکنند که چنان مردمانی بودند که چنین ستمگری می‌کردند و چنین انسان‌هایی نیز بودند که چنان بردباری از خویش نشان می‌دادند.

اینک درد و رنج دلم را انباشته نه از آن جهت که بر ما ستمکاری می‌کنند یا هر محرومیتی بر ما روا می‌دارند یا ما را از سخن گفتن باز می‌دارند یا از نوشتن منع می‌کنند، که اینهمه را با دل و جان پذیرفته‌ایم و بادهء محبّت یار نوشیده‌ایم و در ره او هر درد و رنجی را مشتاقانه پذیرا شویم. بلکه رنجم از آن است که نمی‌فهمند و چنین می‌کنند؛ شاید هم می‎فهمند امّا چون از هر جوابی به سؤالات انباشته شده عاجزند به سلاح ناتوانانان پناه می‌برند و دست به ظلم و ستم می‎آلایند؛ یادم می‌آید آن زمانی که مسیح را بر صلیب خواستند بزنند، نگاهی به ستمگران انداخته فرمود، "ای پدر اینها را بیامرز زیرا که نمی‌دانند چه می‌کنند" (انجیل لوقا، باب 23، آیهء 34).

حال، ای کسانی که در دیار دیگر ساکنید و اینگونه کردار را باور نتوانید کرد، روی من با شماست؛ آیا زبان از سخن گفتن باید فرو بست یا دیده را از دیدن باید باز داشت یا گوش را از شنیدن باید منع نمود یا دست را از نوشتن باید نهی کرد؟ شما که در دیار آزادگان زندگانی به آسودگی می‌گذرانید بگویید اگر به لاطائلات پاسخی دهم دیگران را به کیش خود فرا خوانده‌ام؟ آیا اگر ستم‌های رفته را بازگو کنم به حکومت و کشور خود خیانت روا داشته‌ام؟ آیا اگر بخواهم که اینهمه روزنامه‌ها و مجلّه‌ها در جواب افتراها پاسخ مرا نیز درج کنند، خواسته‌ای فراتر از حقّ خود بیان کرده‌‎ام؟

به من بگویید که راه درست کدام است؟ گویند زمستان بگذرد و روسیاهی به زغال باقی بماند؛ چگونه باید زمستان را سپری کرد و زمهریر بی‌مهری‌ها را چگونه باید از سر گذراند؛ بوران ستم‌ها را چگونه باید بر خود هموار ساخت؟ از طوفان خشم نامهربانان که از جواب ناتوان مانده‎اند به کدامین سرپناه باید پناه برد؟ اشک کودک دبستانی را چگونه باید از گونه‎اش ستُرد؟ اندوه جانکاه نوجوان از مدرسه رانده شده را چگونه باید از دلش زدود؟ نان‌آور خانواده را که پروانه کارش باطل شده و مغازه‎اش مُهر و موم، چگونه باید دلداری داد که "هر آن کس که دندان دهد نان دهد"؟ آن ستمگران ناشنوا را چگونه باید آموخت که هر سخنی را جوابی است و هر تهمتی را دفاعی؟ آن قاضی را که بر مسند علی تکّیه زده چگونه باید سخن گفت که دادار آسمان نظاره می‌کند کارَت را؛ حکم مکن خلاف عدالت را؟ تو به من بگو چگونه و با کدامین قلم و کدامین زبان باید اینهمه را باز گفت تا مؤثّر افتد؟

رگرفته از :
http://www.negah28.info/index.php?option=com_content&task=view&id=953&Itemid=21

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 9:52 بعد از ظهر  توسط مهرداد  | 
 

روش شناسی بهائی ستیزی: خشونت، شوک و

تولید شِبه ِتاریخ  


کاویان صادق زاده میلانی

 

ما با اِعمال فشار شما را از درون خالی می کنیم، و سپس شما را با خودمان پر می کنیم.

1984  جرج ارول                           [1]


آنهایی که چوب در دست به جان دیگران افتاده اند معمولا مایلند که تاریخ را فراموش کنند و وقعی به تاریخ نمی گذارند. اما آنهایی که ضربه های چوب بر اندامشان وارد می شود ناچار به تاریخ پناه می برند و از آن درس می گیرند.

نوام چامسکی                              [2]

 

خشونت، شوک و گسیختگی زمان و مکان بعنوان روش بهائی ستیزان

سلامت جسمی و روانی آدمی در چارچوب زندگی مادّی آن نیازمند به تماس و درک محیط انسان در دو بردار زمان و مکان است. از اینروست که یکی از ابزارهای نظامهای استیلاگر و تمامیت خواه در نابود کردن مخالفان و زیر پا گذاردن گفتمانهای مدنی دور کردن حسّ آدمی از محیط پیرامون و درهم ریختن چارچوب شناختۀ شده زمان و مکان است. نمونۀ شناخته شدۀ این واقعیت آزمایشهای غیرانسانی و غیر اخلاقی دکتر ایون کمِرون در دهۀ 1960 در دانشگاه مک گیل است. او درچارچوب کذایی علمی (و به بهانۀ آزمون در روانشناسی و روان پزشکی) برای دست یافتن به روشی تازه در شستشوی مغزی مراجعان بی گناه و بی خبر از همه جا به را به آزمایشهای پلیدی که با درهم ریختن احساس زمان و درک مکان و وارد کردن شوک بلند و کوتاه به شوربختان زیر مطالعه وادار ساخت. زیربنای فکر غیر انسانی کمِرون این بود که با وارد کردن شوکهای برقی زیاد و محروم کردن شخص از حسّ زمان و مکان لوح ضمیر انسان را می توان پاک کرد و روی تابلوی سفیدی که باقی می ماند می توان دلخواه آزمایشگر را ثبت کرد.[3]

 

نتیجۀ تحقیقات شوم کمِرون روش مورد علاقۀ شکنجه گران دهۀ بعد شد و همین شگردها در شیلی ِ پینوشه و قدرتمندان نظامی ِ آرژانتین و برزیل در حکومت زور و اختناق و در راه سرکوب اندیشۀ آزاد و مردمسالاری به کار گرفته شد. از واقعیتهای تاریک عصر حاضر یکی این است که تحقیقات غیراخلاقی دکتر کمِرون زیر بنای روش برخورد بهائی ستیزان نهادینه در نظام با جامعۀ بهائی شده است. سرکوب آزادیخواهان شیلی و کودتای 1973 و قتل سالوادر آلنده به بهائۀ واهی مبارزه با سوسیالیزم و جلوگیری از توسعۀ کمونیسم بود (گرچۀ هدف نهایی و غایی آن تولید آزمایشگاهی برای یک باور نظری اثبات نشده یعنی اقتصاد سرمایه داری افراطی و کم رنگ کردن نقش دولتها در برقراری برابری اجتماعی در راستای تثبیت منافع اقتصادی گروهی کوچک بود) و سرکوب بهائیان ایران به بهانه های ساختگی دفاع از اسلام ناب و مبارزه با امپریالیزم (ولی در اصل به منظور جلوگیری از آشنایی مردم با دین بهائی وآموزه های آن و ادامۀ استیلا و هژمونی دکانداران دینی بر مردم ایران و تثبیت تئوری اثبات نشدۀ دیگری بنام ولایت فقیه) است.

در مقاله ای که کمِرون در سال 1960 منتشر کرد میآورد که دو اصل مهم به انسان توان درک "زمان و مکان" یعنی هویت فیزیکی خویش را می دهد: یکی حسّهای پنجگانه و دیگری حافظه انسان. کمِرون با شوک حافظه و خاطرات را درهم می شکست و پاک می کرد و با منزوی کردن قربانیان در کمدهای ایزوله ساز حسّ های پنج گانه را ضعیف می ساخت. سپس با وارد آوردن ضربۀ غیر منتظره مانند شوک برقی یا نور شدید یا تزریق مواد محرّک به ناگاه حسّهای گوناگونی را تحریک می کرد. با محروم کردن زندانی از بینایی با بستن چشم، یا کشیدن نقاب و روکش بر سر برای زمانهای دراز، و با بستن مقوا بر دست و محروم کردن از لمس زندانی پینوشه کم کم هویت خود را از دست می داد و روان و فکرش کم سوء می شد تا در زیر بازجویی و در برابر شوک برقی و انداختن سگ وحشی بر قربانی قابل القاء باشد. روش بهائی ستیزان نیز جز این نیست. محرومیتهای فراوان بهائیان از حضور در جامعۀ مدنی و کوشش در به حاشیه راندن بهائیان نیز کوششی در منزوی کردن جامعۀ مظلوم بهائی است. در پی آن خشونت، اِرعاب، بازداشت به دلایل ساختگی، دادگاه های فرمایشی، قتل، پرتاب نارنجک به مطب دکتر، ریختن بنزین بر سر رهگذر بهائی و آتش زدن او، پروپاگاند روزانه در نشریات رسمی، آزار کودکان در مدرسه، ربودن جمعی ِ بهائیان و سر به نیست کردن آنان به طرزی مخفی، پرتاب جوان بهائی از کوه، محرومیت از تحصیل، اخراج از کار و اعدام بی گناهان چون شوک برقی پینوشه و کمِرون یک هدف را دنبال می کند: ایجاد فضائی از وحشت و سست کردن باورهای دینی و هویت مدنی شهروندان. محرومیتهای فراوان بهائیان از حضور در جامعۀ مدنی و کوشش در به حاشیه راندن بهائیان نیز کوششی در منزوی کردن جامعۀ مظلوم بهائی است.همانطور که پینوشه با محروم کردن زندانی از بینایی با بستن چشم، یا کشیدن نقاب و روکش بر سر برای زمانهای دراز، و با بستن مقوا بر دست و محروم کردن از حسّ لمس زندانی پینوشه کم کم هویت خود را از دست می داد و روان و فکرش کم سوء می شد تا در زیر بازجویی و در برابر شوک برقی و انداختن سگ وحشی بر قربانی قابل القاء باشد. بهائی ستیزان نیز با منزوی کردن بهائیان از جامعۀ مدنی و وارد کردن شوکهایی بی وقفه و پی در پی نظیر آنچه گفته شد مشغول به جنایاتی مشابه ولی در سطح کلان هستند. 

نباید از روشهای تخریب روان و متلاشی کردن شخصیت با گسستن بردارهای زمان و مکان ناگفته گذشت. شکنجه گران با نگاه داشتن قربانیان در زیر نقاب و با نگاه داشتن آنان در تاریکی گذشت زمان و تشخیص مکان را بر قربانیان دشوار می ساختند. ناآگاهی از محیط پیرامون و چارچوب زمان از جمله گذشت شب و روز داده های عصبی را کاهش می داد و شخصیت قربانی را چون تضعیف می کرد. یکی از چنین روشها تغییر دائمی زمان متعارف خواب و غذا خوردن و وعدۀ های غذا بود. نظام جمهوری اسلامی همین روش گسستگی زمان و مکان را در مورد جامعۀ بهائی ایران نیز به کار برده است. برای نمونه به جامعۀ بهائی نسبت دست نشاندگی اسرائیل زده می شود چه که مرکز جهانی بهائی واقع در شهر حیفا در اسرائیل قرار دارد. این اتهام به خودی خود موجب سست شدن و گسستگی سیر خطّی و بردار تاریخ می شود چه که آشکارا بهائیان پیش از دولت اسرائیل در آنجا حضور داشتند ولی تبلیغات نظام این درک تاریخی را می شکند . مرز بین فضاهای گوناگون نیز این چنین زیر پا گذارده می شوند. مرکز جهانی بهائی و مکانهای مقدّس بهائی در اسرائیل کنونی قرار دارند. پس هرگونه تماس با مرکز جهانی بهائی تماس با دولت اسرائیل و حمایت از صهیونیزم ارائه می شود و این پروپاگاند مرز و فضا را زیر پا می گذارد: مرزآشکار و غیر قابل انکار ِ بین دو پدیدۀ مستقل ِ دولت اسرائیل و مرکز اداری دین بهائی که بنا بر حادثه ای تاریخی در گوشه های از شامات در امپراتوری عثمانی قرار گرفته بود. نمونه های کوشش نظام در تولید خدشه و گسستگی زمان و مکان بسیارند و در اینجا فرصت اشاره به تمام آنها نیست.

از ترفندهای موثر شکنجه گرانی که از آزمایشهای کمِرون الهام گرفته اند و در راه سرکوب آزادی و استقلال مردمان ساکن جنوب اقتصادی کرۀ زمین به کار گرفته میشد تعویض متناوب داده های عصبی و حسّی به بیماران بود: گاهی سرد، گاهی گرم، گاهی گرسنه، گاهی تشنه، گاهی 360 شوک برقی در یک شبانه روز، زمانی نور زیاد و زمانی صدای بلند و دلخراش و زمانی اهانت و خشونت فیزیکی. این روش را در مقیاس کلان بهائی ستیزان نیز به بهترین وجه و در ابعاد فیزیکی و روانی آن به کار می برند : گاهی بهائیان دست نشاندۀ روس تزاری و فردا نوکر انگلستان قلمداد می شوند. پروپاگاند و فضا سازی دیروز از اسرائیل و صهیونیزم صحبت می کرد ولی امروز از ک.گ.ب و فردا از انتلیجنس سرویس بریتانیا سخن می راند.[4]  گاهی بهائیان از سوی وزیر کشور و وزیر اطلاعات مسئول انفجار شیراز معرفی می شوند ولی هفتۀ بعد عامل گرانی بنزین و مرغ و تخم مرغ و گوجه فرنگی دانسته می شوند. امروز در رسانه ای دیگر بهائیان مسوول مستقیم افزایش اعتیاد و فحشاء و دین گریزی جوانان نیز معرفی می شوند و در جریده ای دیگر از عوامل اقتصادی احتکار و رشوه. نظام ناگهان و پس از بیست سال محرومیت اعلام می کند که بهائیان مثل تمام ایرانیان می توانند به دانشگاه بروند. این شوکی است بر تمام جوانان امروز و شوکی است بر تمام جوانان دو نسل پیشین که فرصت تحصیلات عالی خود را به دلیل هوس نظام در محروم ساختن بهائیان نقش بر آب دیدند. جوانان بهائی با اشتیاق و ذوق در کنکور شرکت می کنند و رتبه های ممتاز کسب می کنند. ولی هر سال پرونده هایشان (باز هم به علّت اشتهای دوبارۀ نظام درمحروم ساختن بهائیان) بنا بر گزینۀ دین ناکامل اعلام می شود و سازمان سنجش اجازۀ حضور در دانشگاه را به آنان نمی دهد. این چرخه ها هر روز متناوبا تکرار می شود . به طوری که تمام اتهامات بالا از سوی منبعی رسمی یا رسانه ای نیمه رسمی درون مرزی هر روز انتشار می یابد. همانطور که اشخاص دگرآزار و سادیسم دار و شکنجه گران شیلی و آرژانتین و پاناما با شوک و شکنجه و خشونت می کوشیدند که ضمیر قربانی خود را آسیب دهند و بر لوح ذهن آسیب دیده و دگرگون شدۀ او داده های جدیدی ترسیم و القاء کنند، بهائی ستیزان هم می کوشند که با وارد آوردن مدام و بی وقفۀ آزار فیزیکی و روحی و روانی جامعۀ بهائی را متلاشی کنند. و صد البته باید بر روحیه و شهامت و قدرت جامعۀ بهائی ایران آفرین و درود فرستاد که نزدیک سی سال است که در برابر چنین روشهایی ایستادگی می کند و در برابر چنین شیوه های غیر انسانی بهائی ستیزان هرگز مقابل به مثل نکرده و دست به خشونت و حتی توهین به ایران و ایرانیان نزده است و هنوز هم با جدیت در راه اعتلاء و بلندی ایران و خدمت به ایرانیان می کوشد.

باید پرسید چرا با بهائیان چنین می کنند؟

البته مساله عمده ،فقط مسالۀ حقوق بشر و موازین انسانی و میثاق های بین المللی  نیست. مسالۀ حقوق بشر گرچه اهمیت و مرکزیت اساسی دارد ولی زیربنای مساله چیز دیگریست. متاسفانه ارگانهای حقوق بشر و فعالان مربوط توجه خود را به علت غایی معطوف نکرده اند. نسل کشی  (و واژۀ درست برای پروژۀ ایدئولوژیک نظام ایران همین نسل کشی است) علیه بهائیان ایران یک سری وقایع بی ربط و مقطعی و خشونتهای بدون زیربنا نیست.  شاید نقطۀ کور فعالیتهای حمایت از حقوق بشر در همین جا باشد. فعالیتهای ضدّ بهائی نظام یک پروسۀ سامان دار و هدفمند است. اکثر فعالان حقوق بشر ناچار توجه خود را به خشونتها و حق کشیها و بی عدالتیها منعطف می کنند و ناچار "وقایع" را گزارش می کنند: دیروز در یزد یک جوان بهائی به تیر بسته شد و بر سرش بنزین ریختند و او را به آتش کشیدند، امروز کودک بهائی در مدرسه مورد توهین وجدانی و عقدیتی قرار گرفت، پریروز سه بهائی را در ساوه بازداشت کردند و امسال جوانان بهائی باز به دانشگاه نخواهند رفت و ... ولی ذکر تک تک وقایع متاسفانه جلوی ترسیم نقش کامل و توجه به پایه و اساس مطلب را می گیرد. اصل مساله در این است که پروبلماتیک ایران و جهان امروز، یعنی مجموعۀ کامل معضلات موجود در ایران و جهان، توسط ولایت فقیه و راهکارهای اسلامی قابل حل نیستند. این کاستی و فقر محتوایی ِ ایدئولوژی حاکم بر نظام و درماندگی در ارائۀ هر گونه راه حلّ و راهکار برای ایران است که ناچار و برای سرپوش گذاشتن بر آن و برای فرار از اقرار به این کمبود فکری راهکاری جز خشونت و نسل کشی نمی داند.

 



[1] Nineteen Eighty Four. (1984)

[2] Barsamian, David. Targeting Iran, 31-32

[3] Klein, Naomi. The Shock Doctrine:The Rise of Disaster Capitalism. 2007. مکتب شوک: ظهور نظام سرمایه داری آسیب دهنده

 [4]

 برای نمونه اخیر این پروسه روش شناسی بهائی ستیزی و کوشش درگِل آلود کردن آب با  اشاره انتلیجنس سرویس و ک.گ.ب توجه شما را به این لینک جلب می کنم. توجه کنید که در همین یک مطلب چندین مطلب ضد و نقیض به صورت متناوب تکرار می شود:

 

برگرفته از :
http://www.negah28.info/index.php?option=com_content&task=view&id=952&Itemid=21

 |+| نوشته شده در  جمعه ششم دی 1387ساعت 10:14 بعد از ظهر  توسط مهرداد  | 
 

تأملی دربارهء مفهوم دین

یکی از بحثهایی که بارها و بارها افراد مختلف بهائی و غیربهائی مطرح می کنند آن است که دین چیست و چه کارکرد یا کژکارکردی برای فرد و جامعه دارد. هیچ توافقی در تعریف دین میان اندیشمندان، میان افراد بی دین، میان پیروان ادیان، و حتی بین پیروان یک دین، وجود ندارد. در این باره حرفهای زیادی گفته شده و می شود. در این مقاله سعی بر آن است که بر اساس یکی از الواح حضرت بهاءالله (مندرج در مجموعهء اشراقات، ص 133) این موضوع مورد بررسی قرار گیرد.

حضرت بهاءالله می فرمایند: "حق جل جلاله از برای ظهور جواهر معانی از معدن انسانی آمده". هدف اصلی خداوند آن است که استعدادهای نهفتهء نوع انسان را ظاهر نماید. حضرت بهاءالله برای بیان بایدها و نبایدها، که بشر آزادی خواه امروز از آن گریزان است، نیامده اند. برای القای بعضی عقاید به انسانها، که بشر اندیشمند امروز از آن گریزان است، نیامده اند. در یک دستشان آب زندگانی است و در دست دیگر فرمان آزادی. اگر بایدها و نبایدهایی ذکر می شود (که بیشتر شامل احکام عبادی و اخلاقی است) تأثیری مهم در رشد فرد یا اجتماع دارد و دلیل آن هم بیان می گردد تا افراد آگاهانه و عاشقانه آنها را رعایت کنند، نه به امید پاداش و ترس از مجازات. بیشتر عقاید در مورد مبدأ و معاد در حد اصول بیان می شود تا ضمن هدایت افکار به سمت صحیح، امکان تفکر و تأمل بیشتر فراهم شود. اکثر احکام جزائی و مدنی در حد کلیات بیان شده و وضع جزئیات آن به مجامع منتخب مردم سپرده شده تا با مشورت و بر طبق مقتضیات زمان و مکان و مورد، حکم صادر گردد.

یک از دلایل مهمی که امروزه مردم از دین گریزانند آن است که فراوان ترین و خونین ترین جنگها و کشت و کشتارها به نام دین انجام می گیرد و بنیادگرایان مذهبی در همهء جوامع مختلف دینی نابردبارترین و خودخواه ترین مردم عالمند. حضرت بهاءالله به این حقیقت، به این کژکارکرد دین، اذعان دارند و می فرمایند: "ضغینه و بغضای مذهبی ناریست عالم سوز و اطفای آن بسیار صعب، مگر ید قدرت الهی ناس را از این بلای عقیم نجات بخشد."

به همین دلیل با توضیح علت تفاوتهای ادیان مختلف، به پیروان خود مأموریت می دهند که نهایت تلاش را در حل مشکل اختلافات مذهبی مبذول دارند: "الیوم دین الله و مذهب الله آنکه مذاهب مختلفه و سبل متعدده را سبب و علت بغضا ننمایند. این اصول و قوانین و راههای محکم متین از مطلع واحد ظاهر و از مشرق واحد مشرق و این اختلافات نظر به مصالح وقت و زمان و قرون و اعصار بوده. ای اهل بهاء، کمر همت را محکم نمایید که شاید جدال و نزاع مذهبی از بین اهل عالم مرتفع شود و محو گردد حباًّ لله و عباده. بر این امر عظیم خطیر قیام نمایید."

"مشکوه بیان را این کلمه به مثابهء مصباح است. این اهل عالم، همه بار یک دارید و برگ یک شاخسار. به کمال محبت و اتحاد و مودت و اتفاق سلوک نمایید. قسم به آفتاب حقیقت نور اتفاق آفاق را روشن و منور سازد. حق آگاه گواه این گفتار بوده و هست. جهد نمایید تا به این مقام بلند اعلی که مقام صیانت و حفظ عالم انسانی است فائز شوید. این قصد سلطان مقاصد و این امل ملیک آمال."
سپس مشکل اصلی را که در این راه وجود دارد بیان می فرمایند: "ولکن تا افق آفتاب عدل از سحاب تیرهء ظلم فارغ نشود ظهور این مقام مشکل به نظر می آید و سحاب تیره مظاهر ظنون و اوهامند یعنی علمای عصر" مشکل اصلی نداشتن عدل و انصاف است. متعصبان مذهبی چشم خود را بر روی حقایق می بندند، نه اشتباهات خود را می بینند، نه حقایق مشترک در جمیع ادیان را؛ اسیر ظنون و اوهامند، نه در جستجوی حقیقت. چرا چنین است؟ چون کورکورانه از علمای دینی پیروی می کنند و آنان نیز، به بیان حضرت بهاءالله در کتاب ایقان، یا به علت حب ریاست یا از روی نادانی افراد را به تعصبات مذهبی سوق می دهند: دین خود را برتر از همهء ادیان می شمرند و پیروانشان را از تفکر و تأمل باز می دارند.

اما حضرت بهاءالله از هر دری وارد می شوند تا وحدت عالم انسانی را تحقق بخشند: "گاهی به لسان شریعت و هنگامی به لسان حقیقت وطریقت نطق نمودیم و مقصد اقصی و غایت قصوی ظهور این مقام بلند اعلی بوده. کفی بالله شهیدا"

سپس راه و روش مبارزه با تعصب مذهبی را نشان می دهند: "ای اهل بهاء، با جمیع اهل عالم به روح و ریحان معاشرت نمایید."مهمترین راه از میان رفتن تعصب مذهبی معاشرت اهل ادیان مختلف با یکدیگر است که ترسها و سوء تفاهمات را از میان می برد و شباهتها را آشکار می سازد. یکی از مهمترین روشهایی که علمای اسلام برای مبارزه با ادیان دیگر در پیش گرفتند نجس خواندن پیروان آنها بود و منع معاشرت مردم با آنان. و بسیار در این راه موفق بودند. وقتی مردم با پیروان ادیان دیگر معاشرت نداشته باشند و از آنان فاصله بگیرند به تدریج ترس و سوءظن و غرور به وجود می آید و جدایی را بیشتر و بیشتر می کند.

دومین راه مذاکره در مسائل مختلف است: " اگر نزد شما کلمه ای و یا جوهری است که دون شما از آن محروم به لسان محبت و شفقت القا نمایید.اگر قبول شد و اثر نمود مقصد حاصل والا او را به او واگذارید و دربارهء او دعا نمایید نه جفا. لسان شفقت جذاب قلوب است و مائدهء روح و به مثابهء معانی است از برای الفاظ و مانند افق است از برای اشراق آفتاب حکمت و دانایی." گاهی پیروان ادیان با هم معاشرت دارند اما مسائل مذهبی را کاملاً از مذاکرات خود حذف می کنند چون می خواهند بر اختلافات سرپوش بگذارند. به این ترتیب همچنان فاصلهء آنان حفظ می شود و سوء تفاهمات بر طرف نمی گردد. اما اگر هریک عقاید خود را با محبت بیان کنند و با انصاف به سخنان یکدیگر گوش فرا دهند به تدریج اختلافات بر طرف خواهد گشت و توافق ها روز به روز بیشتر خواهد شد.

این بیان همچنین نشان می دهد که پذیرش دین امری شخصی و اختیاری است و کسی حق اعتراض بر دیگری یا وادار کردن او را ندارد. موضوعات می تواند با محبت و شفقت به طور عقلانی مورد بحث قرار گیرد و در نهایت هر فردی شخصاً آزادانه تصمیم گیری کند. دین نه تقلیدی است، نه خرافی، نه اجباری؛ باید با عقل و با قلب هر دو سنجیده شود، نه اینکه از روی تقلید یا اجبار پذیرفته شود.

پس از دیدگاه بهائی هدف از دین "ظهور جواهر معانی از معدن انسانی" است و این مستلزم آزادی و عدالت و عقلانیت و محبت؛ و اگر دین این خصوصیات را نداشته باشد به صریح بیان حضرت بهاءالله البته بی دینی بهتر است.


برگرفته از :
http://www.noghtenazar2.info/node/661

 |+| نوشته شده در  جمعه ششم دی 1387ساعت 9:59 بعد از ظهر  توسط مهرداد  | 
 

بحثی در باره یکی از احکام کتاب اقدس

يک هم وطن،در ای میل خود به یکی از سايت های بهائی*، 12 سؤال* راجع به مکانیزم جلوگیری از فحشاء و اعمال منافی عفت در آئين بهائی کرده بود که بطور خلاصه مربوط به موقعيتهائی بودند که قانون کتاب اقدس در ظاهر به آنها پاسخ نداده است. ازلحن سؤالات ،چنین بر می اید که ايشان مطمئنند که نارسائی قوانين بهائی را بوضوح روشن کرده اند. مثلاً پرسیده اند که تکليف انسانهای بی پول چه ميشود. با آدمهای پولدار که با وقاحت ميگويند ما بازهم چنين خواهيم کرد چه بايد کرد؟ کسانيکه دارائی خود را مخفی کنند چگونه وادار به پرداخت جريمه ميشوند؟ پرونده و حساب دفعات تخلف چگونه نگاهداری ميشوند؟ و سؤالاتی از اين قبيل. اکثر اين سؤالات در پائين اين مقاله با ذکر مفهوم سؤال جواب داده شده است.اما ان چه در نظر اول به ذهن متبادر می گردد آثار فرهنگ "کتابهای حل المسائل مذهبی" است که از لابلای حرفهای چنين جويندگان حقيقت بيرون ميزند. فرهنگی که حتی به " زنای تصادفی در حين زلزله " هم مي پردازد. چنين روالی را بهائيان البته هرگز دنبال نکرده و نخواهند کرد. گاهی هم نيّت توهين آميز سؤال کننده از پرده بيرون مي افتد .انجا که مي پرسد "آيا ... برای ثبت زنای مثلاً شش مليون بهائی در جهان از رايانه های قوی استفاده ميشود...". پرسشگر در اينجا اشاره به آمارها دارد زيرا که گفته ميشود که در سرتاسر دنيا حدود شش يا هفت مليون بهائی و جود دارد پس ايشان فرض را بر اين ميگذارند که همه يا اکثريت بهائيان غير عفيف هستند. آدم به اينگونه انسانها چه جوابی بدهد که خارج از ادب نباشد؟ از آنجائيکه اکثريت هموطنان مسلمان ما در محيطهای شريف خانوادگی بزرگ شده اند و از اشاره ها، پی به کنه مطلب مي برند، لذا خود را به اين اندرز تسلی ميدهم که " در خانه اگر کس است يک حرف بس است".

باید اذعان داشت که بسیاری از افراد، نسبت به قانون مجازات زنا در آئين بهائی دچار سوء تفاهم هستند و این شاید نظر به تفکر شایع در جو.امع شرقی باشد. بعضی راه استهزاء ميروند و ميگويند پس راه تمتع جنسی باز شده است. برخی بطور جدی تعجب خود را بيان ميکنند که پرداخت جريمه ( 9 مثقال طلا در دفعه ی اول و دو برابر آن در دفعه ی بعدی ...) ترسی را در دلها نمی افکند و باعث جلوگيری از فحشأ نمي شود. بعضی هم ثروتمندان را در اين ماجرا فارغ از هرگونه دغدغه ی خاطری مي بينند...

اين وضع نشان ميدهد که وقتی انسان از تحولات فکری دنيا دور نگاه داشته شود چگونه فکرش به بيراهه رفته و از حقايق اساسی دور ميشود. اگر از اينان بپرسيم که آيا هيچ مرد مؤمنی که عاشق خداوند است و شرافت خود را در اخلاقيات ميبيند حاضر است نگاه پليدی بسوی زنی بيفکند؟ اگر زيباترين زنان را در اختيار او بگذارند حاضر است رضای الهی را فدا کند و تسليم هوی و هوس شود؟ مطمئناً قبول خواهند کرد که نه. آری اشمئزازی که حتی از تصّور بی عفتی به روح انسان متعالی وارد ميشود او را از آلودگيها فراری ميدهد. او به زبان حال در مقابل خدای خود ميگويد " ما راچو تو منظوری خاطر نرود جائی". در کنار اين حقيقت نکته ی ديگری هم وجود دارد. و آن اينکه برای کسانيکه که تربيت الهی و روحانی ديده اند لذات زندگی درقانون شکنيها نيست بلکه در امکاناتی است که در آئين الهی به آن توصيه شده است ويکی از آنها ازدواج است. پس مطمئن ترين راه همان تربيت نوع انسان به اخلاقيات و شرافت انسانيست.

متأسفانه دوستان نامهربانی که اينگونه سوالات را مطرح ميکنند هنوز از تلقينات قرون قبل از عصر روشنگری اروپا رهائی پيدا نکرده اند. برای اينان سنگسار کردن زنان[1] قابل قبول تر از جريمه های اخطارگونه اوليه و کمر شکن دفعات بعدی است. برای اينان از "دست دادن رضای الهی" آنقدر مهم نيست که صد بار تازيانه[2]. تصور ميکنند اگر ترس و رعب شديد از مجازاتهای فجيع در دلها بيفکنند، همگان، آدمهای با تقوی ميشوند. اخباری که از وضع ايران مخصوصاً در اين مورد و در همه ی سطوح ميرسد بطور نگران کننده ای عکس اين توّهم را نشان ميدهند. من وارد اين بحث نميشوم زيرا که موضوع بر اکثريت ايرانيان معلوم است. خداوند از طريق وحی به حضرت بهاالله اين تعاليم را که به درد انسان هوشيار و آگاه امروزی نمي خورد بلکه او را از دين بيزار مينمايد کنار گذاشت و اساس را بر حل مسائل اجتماعی، اقتصادی، سياسی و مخصوصاً تربيت انسان قرار فرمود.

برای دوران جاهليت، خداوند علّام، صلاح را در آن تعاليم خشن مي ديد. البته چنين روشهائی برای روح انسان امروزی دلخراش و منزجر کننده هستند، اما بهائيان به حکمت الهی اعتماد دارند که لابد آن زمان چنين دستوراتی لازم بود. اما خدا را هزار بار شکر ميکنند که درقسمتهای پيشرفته ی دنيای متمدن امروز کسی شاهد چنين صحنه های غير انسانی نيست و دردنيای آينده ی بهائی نيز نخواهد بود.

خوشبختانه هستند روشنفکران مسلمان که ميگويند اسلام امکان اثبات زنا را تقريباً غير ممکن کرده است. شهادت چهار مرد مؤمن و عادل که به چشم خود ديده اند تقريباً غير محتمل است. افسوس که کسی به حرف اينان اهميتی نميدهد.

درفرهنگ بهائی جوهر مجازات در رنج دوری از رضای الهی است. وقتی يک بهائی ميخواند که: "ذره عفت و عصمت اعظم از صدهزار سال عبادت و دريای معرفت است"، روح او از بی عفافی در گريز ميشود و بسوی تقوای خالص پرواز مينمايد. وقتی خانواده های بهائی و تشکيلات آئين الهی از طرف حضرت بهاالله موظف به تربيت کودکان و جوانان به اخلاقيات از طريق دلايل و معرفت ميشوند، ديگر فرهنگ عفاف و پاکدامنی بر مومنين مسلط ميگردد. تعداد معدودی را که به علتی از علل از اهميت عفت و عصمت آگاه نشده اند مؤمنين به حکمت و تدبير و نه زور و تهديد بيدار ميکنند و اگر نشد، آنان را به خدا واگذار مينمايند و در حقشان دعا ميکنند شايد خداوند خودش آنان را هدايت فرمايد.

روش بهائيان مچ گيری و ترساندن انسانها نيست. راه آنان اشاعه ی اخلاقيات، فهم و دانش و بينش است. انسانها بايد به بلوغی برسند که پليس و محکمه آنان وجدان بيدار و راهنمايشان تعاليم الهی باشد. با وجود اين البته افراد معدودی خواهند بود که کارهای ناشايست بکنند. در مسائلی که ضرر آن به خود فرد ميرسد مثل زنا، شايسته است که بهائيان به فرموده ی حق چشم پوشی کنند، زيرا که پرده دری شأن وحوش است نه لايق انسان. ولی چنانچه کار متخلفين به پرده دری و اشاعه ی کارهای ناشايست کشيد، و يا شکايتی پيش آمد البته جامعه بايد عکس العمل نشان دهد، آنهم نه با وحشيگری.

در مورد هرسوالی که جواب آن از آيات کتاب اقدس به وضوح معلوم نميشود، طبق دستور حضرت بهاالله بيت العدل اعظم تصميم خواهند گرفت. در اين موارد البته حقوق دانان، روانشناسان، جامعه شناسان و صاحبنظران مربوط به موضوع مورد مشورت بيت العدل اعظم خواهند بود.
جويندگان حقيقت بايد توجه بفرمايند که کلمه ی بيت العدل در آيه مربوط به حدّ زنا، اشاره به بيت العدل محلی دارد نه بين المللی يا بيت العدل اعظم (کتاب مستطاب اقدس ، يادداشتها شماره 77).
به نظر ميرسد که جريمه دفعه ی اول ارتکاب زنا که معادل 9 مثقال طلاست، حالت اخطاری دارد. البته برای کسانيکه شرم سرشان ميشود معلوم شدن موضوع بسيار ناگوار تراست تا جريمه ی نقدی. دفعات بعدی فشار مالی به ترتيب ثقيل تر ميشود و زمانی غير ممکن ميگردد. ملاحظه بفرمائيد که زندگی چنين افرادی در يک جامعه ی اخلاقی چقدر سخت و طاقت فرسا خواهد بود.
حال به خود سؤالات نظری بيفکنيم. لحن پرسشها بسيار تمسخر آميز است بنده از تکرار کلمه به کلمه خود سؤالات صرف نظر ميکنم و فقط به مفهوم آنها اشاره خواهم کرد. و از بين 12 سؤال آنهائی را انتخاب ميکنم که تا حدی ارزش جواب داشته باشند.

قبلاً گفته شد که بيت العدل اعظم مجاز هستند تمام مواردی را که حکم انها در کتاب اقدس تعیین نگردیده است، روشن سازند. دليل محّول کردن قوانين به اين موسسه، در تغييرات سريع اجتماع امروز و فردای بشريست. دانشمندان مي گويند هر پنج سال چهره ی دنيا با گذشته فرق بسيار مي کند. لذا هر روزی را حکمی و هر دوره ای را تصميم ديگر لازم است[3]. اين اختيار صدور احکام تکميل کننده توسط بيت العدل اعظم در واقع جواب اکثر سؤالات فوق الذکر است اماّ توضيح مستقيم بعضی از آنها شايد باعث آرامش خاطر بعضی از دوستان مسلمان ما باشد که در معرض این تلقينات يکطرفه قرار دارند.

جواب سؤال اول- هنوزمعلوم نيست که بيت العدل اعظم در مورد افراد بی پول، چه تصميمی خواهند گرفت، ولی امروزه در کشورهای متمدن بعضی از مجرمين را به کارهای عام المنفعه وامي دارند که دستمزد آنها معادل جريمه مي باشد.

جواب سؤال سوم- در مورد فرد پول داری که انکار ميکند پولی دارد بايد گفت که در کشورهای متمدن دنيا ادارات ماليات روشهائی را برای شناسائی وضعيت مالی افراد پيدا کرده اند. اميدوارم اين دوستمان از نگرانی بيرون آمده باشند.

جواب سؤال ششم- تجاوز غير از زناست و در مورد آن البته بيت العدل اعظم تصميم خواهند گرفت.

جواب سؤال هفتم- اينکه آيا در آمد از طريق اين جريمه ها سبب تشويق مأمورين تشکيلات بهائی به ترويج اين انحرافات نميشود بايد فقط گفت: ما کجائيم در اين بحر تفکر تو کجائی! اگر آن دوستان به تعاليم آئين بهائی وقدرت تربيتی آن دقت بفرمايند دچار اين نگرانی نمي شوند.

جواب سؤال هشتم- درآمدهای بيت العدل محلی، ملی و بين المللی در واقع از طريق اعانات و حقوق الله تضمين ميشود نه از طرق اعمالی که جزو نوادر خواهند بود. اين درآمد ها از جمله صرف کارهای عام المنفعه مثل بنای مدارس برای کودکان ونوجوانان فقير، دستگيری از يتيمان و بينوايان و غيره ميشود. نکته ی مهم ديگر اينست که تصميم گيرندگان در خصوص صرف مخارج مزبور، منتخبين جوامع بهائی هستند و نه منتصبين مادام العمر؛ منتخبينی که در نهايت آزادی و بدون تبليغات برگزيده ميشوند. براستی که ايرانيان بايستی بر اين روش که توسط يک پيامبر ايرانی ابداع گردیده است بر خود ببالند.

جواب سؤال يازدهم – در مورد افراد بدکارحرفه ای بايد گفت که در جامعه ی بهائی چنين صنفی وجود نخواهد داشت زيرا تقويت نهاد خانواده و شناخت علمی از نيازهای طبيعی انسان باعث رونق ازدواج های صحيح بوده و در آينده هم چنين خواهد بود. بهائيان ياد ميگيرند که کانون زناشوئی خود را با خوشبختی عجين کنند که نيازی به آن انحرافات نباشد.

جواب سؤال دوازدهم- دوستان ميپرسند که از چه طريقی طلاها به سوی اسرائيل سرازير ميشود؟ اولاً گفته شد که در اين زمينه مسئول بيت العدل های محلی مستقر در شهرهای مختلف دنيا هستند. ثانياً تشکيلات بهائی گنج اندوزی نميکنند بلکه پولها را صرف خدمت به نوع بشر و آشنائی انسانها با تعاليم جديد مينمايند. در تمام دنيا حدود 3000 طرح خيريه بهائی وجود دارد مثل مدارس حرفه ای و بيمارستانها که پول آن را بهائيان دنيا ميپردازند. پس پولها در اسرائيل جمع نميشود بلکه در سرتاسر دنيا صرف انسانها ميشود. گذشته از همه اینها ،ایا لزوما باید همان طلاها را منتقل نمود؟ایا نمی توان معادل ان را با یک اشاره به کامپیوتر به هر کجای دنیا انتقال داد؟!

خبر خوش ديگر آنکه وقتی احکام کتاب اقدس قدرت اجرائی پيداکنند اسرائيليان و فلسطينيها برادروار همديگر را در آغوش خواهند کشيد وبر اشتباهات اجداد خود تأسف خواهند خورد. نه فلسطينيان از تکه پاره شدن کودکان مدرسه ای اسرائيلی شادی خواهد کرد و نه اسرائيليان بخاطر دو سرباز گروگان گرفته ی خود چند صد فلسطينی را به خاک وخون خواهند کشيد.

فلسطينيها و اسرائيليان با لذتِ دوستی و صلح آشنا خواهند شد. هيچکدام بقای خود را در نابودی ديگری نخواهد ديد. آنان از خطاهای اجداد خود درس خواهند گرفت همانطور که آلمانيها از نسل گذشته ی خود درس گرفتند.

اميد است که اين مختصر انسانهای اهل انصاف وجويندگان حقيقت را کمی کمک کرده باشد.

یادداشت ها:
*- متن ای میل ایشان عینا چنین است::
مکانیزم جلوگیری از فحشاء و اعمال منافی عفت در بهائیت ،پرداخت طلا به بیت العدل (مرکز فرماندهی بهائیان)است. اگر مرد و زنی بهائی ، مرتکب عمل زنا شدند باید طبق نص کتاب اقدس ،هر کدام نه مثقال طلا به بیت العدل بپردازند.چنانچه برای بار دوم مرتکب این عمل زشت گردیدند باید هر کدام دو برابر این مبلغ یعنی هیجده مثقال به همان مرکز یعنی بیت العدل بپردازند. به عبارت کتاب اقدس توجه فرمائید :"قد حکم الله لکل زان و زانیه دیه مسلمه الی بیت العدل و هی تسعه مثاقیل من الذهب و ان عادا مره اخری عودوا بضعف الجزاء"
برای پژوهشگران در باره این حکم بدیع این سوالات مطرح می شود:

1- اگر این دو خلافکار فقیر بودند و طلائی نداشتند که به بیت العدل بدهند بیت العدل با آنها چه می کند؟
2- اگر این دو خلافکار ثروتمند بودند و فورا این جریمه را پرداخت نمودند و گفتند باز هم حاضریم ادامه دهیم و جریمه بپردازیم بیت العدل با آنها چه می کند؟

3- اگر خلافکاران در پرداخت طلا ،ادعای فقر کردند ،بیت العدل با چه مکانیزمی راستی آزمائی می کند تا حق او در دریافت جریمه ازبین نرود؟

4- چون جریمه بار دوم خلافکاری دو برابر است بیت العدل چگونه حساب دفعات زنای افراد(زنان جداومردان هم جدا)نگاه می دارد تا حقوق بیت العدل در دریافت طلا حفظ شود؟

آیا در مقر بیت العدل دفتر نویسی زناها انجام می شود یا برای ثبت زنای مثلا شش میلیون بهائی در جهان از رایانه های قوی استفاده می کنندتا وقتی کسی مرتکب زنا شد سریعا از رایانه ها یک پرینت از وضعیت زنا و دفعات خلاف او ارائه کنند؟

5- اگر مردبهائی با یک زن شوهر دار مرتکب عمل زنا شد آیا جریمه آنها یکسان است؟
6- اگر زنای به عنف انجام گرفت باز هم طبق این حکم ،زن باید نه مثقال طلا به بیت العدل بپردازد؟
7- چون هربار که زنا تکرار شود جریمه دو برابر می شود ماموران وصول بیت العدل برای بالا رفتن در آمد بیت العدل وسوسه نمی شوند که به روند افزایش فحشاء کمک کنند یا حداقل مانع نشوند؟
8- بیت العدل با این جریمه ها (پول ها و طلاهای دریافتی از زنا) چه می کند و این پول حلال را به چه مصرفی می رساند؟

9- مکانیزم اثبات زنا برای بیت العدل چیست تا بتواند جریمه دریافت کند(ماموران کنترل زنا دارد یا دوربین های مخفی یا روش های دیگر)؟

10- تکلیف خلافکاران ثروتمند که باید برای بار دهم عمل خلاف خود 43.2کیلو و برای بار پانزدهم خلافکاری خود 1382.4 کیلو و برای بار بیستم زنای خود 44236.8 (سه کامیون پانزده تنی) طلا به بیت العدل بپردازند چیست؟ بار ی سی ام و چهلم و پنجاهم چه می شود؟(ماشین حساب ها کم می آورند!)
11- تکلیف زنا کاران حرفه ای ،فاحشه خانه ها و دلالان فحشاء و عوامل اجرائی و اینترنتی این فرایند که زمینه ساز خلافند با این جریمه ها چیست؟

12- جابجائی این طلاها از کشورهای مختلف به مقصد بیت العدل در اسرائیل چگونه انجام می شود؟

پاسخ به این پرسش ها محققان را در راز گشائی از حکم کتاب اقدس برای برخورد با فحشا کمک خواهد نمود.

[1] رويات حديث و شريعت
[2] قرآن، سوره نور، آيه ی 2
[3] اقتبا س از بيان حضرت بهاالله در کتاب بشارات، بشارت سيزدهم


برگرفته از :
http://www.noghtenazar2.info/node/660

 |+| نوشته شده در  جمعه ششم دی 1387ساعت 9:49 بعد از ظهر  توسط مهرداد  | 
 

بهائی‌ستیزی و اتهام بهائیان به جاسوسی (۳)‏

اتهام رابطه با روسیه، انگلستان و صهیونیزم

نادر سعیدی

استاد جامعه شناسی دانشگاه کارلتون، مینه سوتا

قسمت اول: ترفند «دیگرپردازی»‏

قسمت دوم: اتهام جاسوس بودن بهائی
‏ ‏
اکنون که سخافت اتهامات بهائی ستیزان روشن گردید به مهمترین شکلهای این اتهامات از طریق ‏یا افترابندی و یا تحریف نوشته های بهائی اشاره میکنم و آنها را بگونه ای مختصر بررسی می ‏کنم:‏

اول: اتهام مبنی بر یادداشتهای دالغورکی سفیر روسیه ‏

بر طبق این اتهام مشهور باب و بهاءالله ساخته‏ روس‏ها معرفی می‏گردد. برای اثبات این مدعا ‏کتابی به نام «خاطرات سیاسی کینیاز دالغورکی» در سال ۱۹۴۳ در مشهد چاپ می‏شود و اندکی ‏پس از آن چاپ دیگری در همان سال صورت می‏گیرد. بر طبق این نوشته که متأسفانه در فرهنگ ‏ایران بسیار اثر می‏گذارد و کتابی مستند تلقی می‏شود و هنوز هم در بسیاری از نوشته‏ها و بحث‏ها ‏در مورد این مسئله به آن استدلال می‏شود، کینیاز دالغورکی که در فاصله‏ زمانها ی ۱۸۴۵ تا ‏‏۱۸۵۴ سفیر روسیه در ایران بوده است، ظاهراً این یادداشت‏ها را به رشته‏ تحریر در می‏آورد و ‏بیان می‏کند که به ایران می‏آید و مسلمان می‏شود و به آموزش علوم اسلامی می‏پردازد و درجرگه‏ ‏علما وارد می‏شود و در این مدت با بهاءالله ملاقات می‏کند و بعداً به عنوان یکی از علما به کربلا ‏می‏رود و در آنجا باب را پیدا می‏کند که در آن موقع در کربلا بود و او را می‏فریبد و کاری می‏کند ‏که باب ادعای مهدویت کند. بر اساس این قصه‏ عجیب خیالی، از آن پس هرچه در این زمینه انجام ‏می‏یابد، بر اثر اعمال کینیاز دالغورکی و روسیه صورت می‏گیرد و همه‏ آثار بهاءالله نوشته‏ کینیاز ‏دالغورکی است. این افسانه تا به آنجا می‏رود که می‏گوید، دالغورکی برای ساختن خانه ای جهت ‏اقامت بهاءالله در عکا، در زمانی که ایشان در آنجا سکونت داشت پول می‏دهد. ‏

سخافت این نظریه و جعلی بودن این یادداشت بر همه‏ کسانی که کوچکترین تحقیقی کرده‏اند، ‏آشکار و روشن است. اولین مطلبی که خواننده را به تعجب می‏اندازد، این است که بر طبق این ‏نوشته، باید فرض نمود که همه‏ مردم ایران و همه‏ علما، افرادی بسیار جاهل باید باشند که ادعای ‏یک شخص روسی را که تظاهر به اسلام می‏کند و خود را مسلمان معرفی می‏کند، از تهران به ‏کربلا می‏رود و با علما و گروه‏های مختلف، در مدارس مختلف زندگی می‏کند و بعد از مدت ‏کوتاهی سفیر می‏شود و به عنوان سفیر روس در ایران کار می‏کند، بپذیرند، بدون آن که تشخیص ‏دهند، که این شخص روسی است و یا آنکه آقای سفیر قبلاً در میان طلاب و علماء بوده است. اما ‏نوشته‏ اولی که در سال ۱۹۴۳ در مشهد به طبع رسید، آن قدر غلط‏های عجیب و غریب داشت که ‏با وقایع مختلف بدیهی تاریخ کاملاً متناقض بود، به طوری که مجبور شدند، تغییرات فاحشی در آن ‏به عمل آورده، پس از مدت کوتاهی بار دیگر دست به چاپ آن زدند. با این حال چاپ دوم نیز ‏غلط‏های بسیاری دارد. به عنوان مثال در چاپ اول نگاشته شده که کینیاز دالغورکی برای ساختن ‏خانه ای که بهاءالله در عکا در آن اقامت داشتند، پول داده است. اما جالب است که کینیاز ‏دالغورکی یک سال قبل از تبعید بهاءالله به عکا فوت می‏کند. سال فوت او ۱۸۶۷ است، بنابراین ‏اصلاً امکان ندارد که این کار انجام شده باشد. از این جهت است که نویسندگانی که آن را جعل ‏کردند و متوجه شدند که مرتکب غلط‏های فاحشی در آن شده‏اند – مانند اشتباهی که ذکر شد – ‏سعی نموده اند، در چاپ دوم تصحیحاتی در آن انجام دهند. در این بحث وارد جزئیات و اشتباهات ‏بزرگ دیگر تاریخی نمی‏شوم و به مهمترین مسئله می‏پردازم. ‏

بر طبق نوشته‏ی این کتاب، کنیاز دالغورکی در زمآنها ی مشخصی خودش را به عنوان یک عالم ‏و مسلمان جلوه داده و در طهران و کربلا زندگی کرده و به فریفتن بهاءالله و باب اقدام می‏کند. اما ‏زندگی کینیاز دالغورکی کاملاً مشخص است. این شخص نه تنها سفیر روسیه در ایران بود، بلکه ‏از خانواده‏ای بسیار معروف در روسیه بوده است. کتاب‏های متعدد تاریخی و دائرة المعارف‏های ‏روسی و غیره در مورد او نوشته‏اند و از این جهت تاریخ زندگی او در دست است. در آن ‏سال‏هایی که دالغورکی بر طبق کتاب جعلی «خاطرات سیاسی کینیاز دالغورکی» در تهران و در ‏کربلا زندگی کرده و خودش را به عنوان مسلمان جا زده و به صورت یک عالم، لباس روحانیت ‏در برکرده و مشغول فریفتن باب و بهاءالله شده است، بر طبق تاریخ‏هایی که در کتب معتبر در ‏ارتباط با کینیاز دالغورکی در فرانسه و روس نوشته شده، سفیر روسیه در لاهه، ایتالیا و استانبول ‏بوده است! ‏

دالغورکی بین ۱۸۳۲ تا ۱۸۳۷ در لاهه زندگی می‏کند. در فاصله‏ی سال‏های ۱۸۳۷ تا ۱۸۴۲ در ‏ایتالیا به سر می‏برد و پست سیاسی خود را در آنجا داراست. در سال‏های ۱۸۴۲ تا ۱۸۴۵ در ‏استانبول زندگی می‏کند و البته پس از آن است که به تهران می‏آید و در فاصله‏ی سال‏های ۱۸۴۵ تا ‏‏۱۸۵۴ سفیر روسیه در ایران میشود. بنابراین تمام قصه‏های خیالی که در اینجا ذکر شده است، ‏یعنی دورانی که ایشان بر طبق این خاطرات سیاسی در کربلا یا در تهران هستند، ایشان در واقع ‏در ایتالیا و هلند و استانبول بوده‏ و مقامات عمده‏ سیاسی داشته‏ و مشغول فعالیت‏های سیاسی بوده‏ ‏است. ‏

بنابراین تمام جعلیاتی که در این خاطرات سیاسی کینیاز دالغورکی مطرح شده است، جز دروغ ‏هیچ بیش نیست. این مطلب را تمام نویسندگان محقق و دانشمندان ایرانی مدت‏ها قبل فهمیده و در ‏مقالات متعددی نوشته‏اند. از جمله کسروی است. کسروی با وجود ان که نسبت به دیانت بهائی ‏دشمنی داشته است و خود یک ردیه علیه ان نوشته، اما در همان کتاب و همچنین در مقالات متعدد ‏دیگری از این یادداشت‏ها (خاطرات سیاسی کینیاز دالغورکی) سخن به میان آورده است و می‏گوید ‏که می‏داند چه کسی آن را جعل کرده است. ‏

علاوه بر کسروی بسیاری از نویسندگان دیگر نیز در ارتباط با این مسئله تحقیق کرده‏اند و همگی ‏نوشته‏اند که این نوشته‏ها جعلی و باطل است. به عنوان مثال آقای مجتبی مینوی، استاد دانشکده‏ ‏الهیات و معارف اسلامی دانشگاه تهران، در مجله‏ی راهنمای کتاب، سال ششم، شماره‏ یک و دو، ‏فروردین و اردیبهشت سال ۱۳۴۲، در صفحه‏ ۲۲ می‏نویسد: «یقین کرده‏ام که این یادداشت‏های ‏منسوب به دالغورکی مجعول است». ایشان در آن مقاله، پس از شمارش اغلاط تاریخی و ‏تناقضات درونی و امتناع منطقِی درستی این یادداشت‏ها می‏نویسد: «از روی همین مطالب خلاف ‏واقع و اغلاط تاریخی که در این یادداشت‏هایی که منسوب به دالغورکی موجود است، می‏توان ‏حکم کرد که تمام آنها مجعول است و این جعل هم باید در ایران شده باشد.»‏

عباس اقبال آشتیانی، استاد تاریخ دانشکده‏ ادبیات دانشگاه تهران، در مجله‏ی یادگار، سال پنجم، ‏شماره‏ی ۸ و ۹، فروردین و اردیبهشت ۱۳۲۸ شمسی، در صفحه‏ ۱۴۸ چنین نوشته است: «در ‏باب داستان کینیاز دالغورکی حقیقت مطلب این است که آن به کلی ساختگی و کار بعضی از ‏شیادان است. علاوه براین که وجود چنین سندی را تا این اواخر احدی متعرض نشده بود، آن ‏حاوی اغلاط تاریخی مضحکی است که همه‏ء آنها صحت آن را به کلی مورد تردید قرار ‏می‏دهد.»‏

خنده داراین است که خاطرات سیاسی کینیاز دالغورکی همواره فقط به زبان فارسی به چاپ ‏رسیده ولی هرگز اصل روسی آن دیده نشده، نه کسی آن را نشان داده و نه درکتابخانه ای در ‏روسیه یا جای دیگر دنیا مطرح شده است. این است که مطلبی است به کلی ساختگی و یک نوع ‏جعلی است که در کمال ساده لوحی انجام شده و این سؤال را پیش می‏آورد که: چگونه چنین کار ‏غیر اخلاقی، چنین جعل غیر انسانی، می‏تواند توسط بسیاری از نویسندگان، کسانی که در مورد ‏آئین بهائی اظهار نظر می‏کنند و خود را متخصص می‏دانند، همواره به عنوان سندی راستین و ‏دلیلی قاطع جهت اثبات ادعای سیاسی بودن آئین بهائی به کار برده شود و دلیلی بر آن باشد که ‏دیانت بهائی ساخته‏ء استعمار است؟ ‏

دوم: اتهام بر اساس اعطای لقب سِر به عبدالبها

بهائی ستیزان براین واقعیت تکیه می کنند که انگلیسیها به عبدالبها لقب سِر دادند. مرتجعان بهائی ‏ستیز بلافاصله پس از گفتن این نکته بشکلی طوطی وار اضافه میکنند "می دانیم که انگلیس این ‏لقب را تنها به کسانی می دهد که برای سیاست انگلیس خدمت عمده کرده اند پس عبدالبها جاسوس ‏انگلستان بود". جالب اینجاست که باز هیچیک از این افراد با کلیشه های کلی باف خود بما نمی ‏گویند که چه فعالیت جاسوسی توسط عبدالبها سر زد که این اتهام معنا بیابد بلکه باز دست به ‏استنتاج خیالی می زنند. اما واقعیت درست عکس این کلی گویی های ساده لوحانه است. اول آنکه ‏می دانیم که عبدالبها چه کرد که چنین لقبی به او داده شد. دوم اینکه دهها بار انگلستان این لقب را ‏به کسانی داده است که نه تنها جاسوس نبوده اند بلکه مبارزان راستین عدالت و آزادی بوده اند. ‏سوم اینکه اگر عبدالبها جاسوس انگلیسی می بود باید هرگز دولت انگلستان چنین لقبی به مامورش ‏ندهد تا سوء ظن در مورد جاسوسش بوجود نیاید و بتواند اسان جاسوسی کند. چهارم انکه ‏اگردرستی این منطق واژگون و کلی باف را دنبال کنیم اسان می شود ثابت نمود که نه تنها همه ‏علما و مشروطه خواهان یک قرن گذشته بلکه همه سران فعلی کشورمان ماموران استعمار فرانسه ‏و انگلیس و صدام حسین و امریکا بوده و هستند. بگذارید به اختصار این چهار نکته را روشن ‏کنم. ‏

اینکه چرا انگلستان به عبدالبها لقب سِر داد معلوم است. در بحبوحه جنگ جهانی اول عبدالبها به ‏همه بهائیان ساکن در فلسطین (بسیاری بهائیان بدستور علمای اسلامی و دو دولت اسلامی قاجار و ‏عثمانی به فلسطین تبعید شده بودند) دستورداد که به کشاورزی در سطح وسیع مشغول شوند. در ‏نتیجه هنگامی که قحط سالی و کمبود غذا زندگی ساکنان عکا را تهدید می کرد عبدالبها دستور داد ‏که با جیره بندی غذا به مردم عکا آذوقه داده شود. به پاس این امر بود که دولت فاتح یعنی انگلیس ‏به عبدالبها چنین لقبی داد. البته اینکه مسلمانان عکا از گرسنگی و طاعون تلف نشدند به شکلی ‏غیر مستقیم به ایجاد نظم هم کمک می کرد و در نتیجه می توان گفت که این کار با منافع انگلیسیها ‏هم می خواند. ولی این به ان معنی نیست که عبدالبها کاری غیر انسانی کرد. نجات دادن جان ‏مسلمانان کاری غیر انسانی و یا ضد اسلامی و یا ضد ایرانی و یا ضد فلسطینی نبود. اعتراض ‏مرتجعان به این معناست که عبدالبها جاسوس است چون کودکان و زنان و مردان مسلمان عکا را ‏از مرگ نجات داد! اگر جاسوسی این است همه بهائیان و همه بشر دوستان و همه پیامبران هم ‏جاسوس بوده و هستند.‏

اما جمله کلیشه ای مرتجعان واقعا شاهکاری است. این افراد فکر می کنند که چون انگلیس و ‏امریکا و فرانسه دست به استعمار زدند در ان صورت هر چه که کردند و می کنند انعکاسی از ‏سیاست استعماری آنها ست. البته بسیاری از کارهایشان همینطور هم هست ولی در بسیاری موارد ‏این کشورها بر اساس شعارهای برابری و آزادیشان مجبورند که بر اساس منافع انسانی هم رفتار ‏نمایند تا هژمونی آنها نه تنها قهر امیز بلکه مشروع نیز تلقی شود. هر مورخ و جامعه شناسی ‏بخوبی از این مطلب باخبر است. اعطای جوایز گوناگون در بسیاری موارد بخاطر این هدف ‏مشروعیت عملی می گردد. بعنوان مثال درست است که انگلیسیها به عبدالها لقب سر دادند ولی به ‏نلسون مندلا و اقبال لاهوری یا بیل گیتز و یا دهها هنرمند و مخترع هم این لقب را دادند. حال ‏همانقدر که نلسون مندلا با مبارزه اش علیه آپارتاید و نژادپرستی و رهایی سیاهان جاسوس انگلیس ‏می بود و یا اقبال لاهوری فیلسوف و شاعر پاکستانی که به آزادی پاکستان و احیای اسلامی تعهد ‏داشت جاسوس بود عبدالبها هم جاسوس بود. یا آنکه باید گفت که هر کس که از نظر ادبی و هنری ‏و علمی امتیازی می یابد و در نتیجه به دریافت این لقب نائل می شود کاری کرده است که ضد ‏منافع مردم کشور خودش می باشد. در واقع استراتژی این نوع جوایز این است که با دادن این ‏نشان به برخی افراد انسان دوست و خادم بشر دولت انگلستان چنین وانمود کند که همواره حافظ ‏منافع عمومی است و طرفدار مظلومان است. شاید هم بخاطر اینکه مردم عکا و حیفا چه مسلمان ‏چه مسیحی و چه یهودی شیفته عبدالبها بودند انگلیس می خواست با تجلیل ایشان مردم را به خود ‏نزدیک کند. اما عبدالبها بر اساس فلسفه خود با آنکه از دریافت چنین نشانی اکراه داشت اما برای ‏حفظ صلح و احترام به دیگران ان را رد ننمود ولی هرگز نه ان را بکار برد و نه در مورد ان ‏سخن گفت چراکه هدف او احیای عالم بود و خدمت به وحدت عالم انسانی. ‏

اما در واقع نه تنها دادن این لقب به عبدالبها بیانگر جاسوس بودن عبدالبها نیست بلکه بالعکس خود ‏این واقعیت ثابت می کند که دولت انگلستان عبدالبها را جاسوس خود نمی دانسته است. اگر ‏عبدالبها جاسوس بود و اگر کسانی که این لقب را به او می دادند بخاطر جاسوسی او را ارج می ‏نهادند در ان صورت باید نشان سر را به هرکس غیر از عبدالبها می دادند. علتش این است که ‏ایشان با فرهنگ توطئه گرای منطقه اشنا بودند و باید همه کار می کردند که جاسوسشان مخفی ‏بماند و در ظاهر توسط دولت انگلستان مورد قدردانی نگردد. یعنی خود اتهام ثابت کننده نادرستی ‏ان است.‏

اما اگر بخواهیم بر طبق این گونه استنتاجات خیالی تاریخ پردازی کنیم باید همه کس را به نوعی ‏جاسوس بشماریم. بعنوان مثال انقلاب ایران بدون اینکه دولت عراق و دولت "استعماری ‏صهیونیسی" فرانسه که بزرگترین حامی نظامی اسرائیل در چند دهه تاسیس اسرائیل بود به رهبر ‏انقلاب اجازه اقامت و فعالیت سیاسی بدهند و نیز بدون اخبار بی بی سی انگلیسی امکان نداشت. ‏حال باید پرسید که ایا می شود رهبر انقلاب را متهم به جاسوسی و صهیونیزم کرد؟ این نوع ‏تاریخ پردازی و توطئه گرایی را می توان در مورد هرکس و هر چیز بکار برد. اتهام جاسوسی ‏موقعی درست است که دلایل عینی در اثبات ان آقامه شود و نه استنتاجهای قیاسی قرون وسطایی ‏بر اساس تخیل آکنده از نفرت و غرض. آنچه که آئین بهائی را مستثنی می سازد زمینه تعصبات ‏ناخودآگاه ارتجاعی علیه ان در فرهنگ ماست و در نتیجه هر اتهام توطئه ای هر قدر هم که بی ‏اساس باشد به آسانی در فرهنگ ما مورد قبول قرار می گیرد. ‏

سوم: اتهام شهبازی بر اساس ارتباط مجعول با یهودیان اقاسی و ساسون


چند سال قبل روزنامهء جام جم‎ ‎‏ در ۴ شماره به درج مقاله ای تحت عنوان "جستارهائی از تاریخ ‏بهائی گری در ایران" نوشتهء عبدالله شهبازی پرداخت. این مقاله، سرتاسر دروغ و افتراء علیه نه ‏تنها بهائیان بلکه همهء دیگر اقلیتهای مذهبی ایران از جمله زرتشتیان و یهودیان است که همگی را ‏بعنوان عمّال و جاسوسان انگلستان قلمداد مینماید. تاریخی که شهبازی می بافد از سه رشته تنیده ‏شده است. اول آنکه میرزا آقاسی را جاسوس یهودیان و در نتیجه انگلیسیها می داند که به گسترش ‏آئین باب پرداخت و به این جهت می گوید که باب از او به ستایش یاد کرد. دوم آنکه یهودیان ‏مشهد در سال 1839 بی آنکه کوچکترین فشاری بر آنها باشد داوطلبانه و دسته جمعی مسلمان ‏شدند تا آنکه در اسلام جاسوسی نمایند. این افراد بعدا اولین مومنان خراسانی به آئین باب می ‏گردند و عامل اصلی برای گسترش آن می شوند. سوم آنکه در زمانی که باب نوجوان در بوشهر ‏در تجارتخانه دائیشان کار می کند تاجرانی یهودی مخصوصا دیوید ساسون یهودی از بمبئی به ‏تجارت با جاهای گوناگون از جمله بوشهر می پردازند واین امر ثابت می کند که باب ساخته دست ‏ساسون است! ‏

در اینجا به ذکر فهرست وار برخی از غلطهای عمده نوشته شهبازی بسنده می کنم. ‏

شهبازی می گوید: نقش شبکهء زرسالاران یهودی و شرکا و کارگزاران‎ ‎ایشان در گسترش بابی ‏گری و بهائی گری را از دو طریق میتوان پیگیری کرد‎: ‎‏ اوّل‏‎ ‎حرکتهای سنجیده و برنامه ریزی ‏شدهء برخی از دولتمردان قجر بویژه حاج میرزا آقاسی‎ ‎صدر اعظم … که به گسترش بابی گری ‏انجامید... صعود حاج میرزا آقاسی به صدارت (۱۲۶۰‏‎ ‎ق.) مقارن با آغاز دعوت علی محمّد باب ‏است‎. ‎‏ تصحیح: میرزا آقاسی حدود ۹ سال قبل‏‎ ‎از آغاز دعوت باب به صدارت رسید و ظهور باب ‏در سال ۱۲۶۰ هجری قمری یک دهه پس از‏‎ ‎صعود میرزا به مقام صدارت عظمی اتّفاق افتاد‎.
شهبازی به نقل از هما ناطق می‎ ‎گوید: حاج میرزا آقاسی که جای خود داشت. باب از او به ستایش ‏یاد می کند و می نویسد‎ "‎بدیهی است حاجی به حقیقت آگاه است". تصحیح: باب مطلقاً چنین بیانی ‏نگفته است‎. ‎نه تنها این مطلب درست نیست بلکه حقیقت عکس آن هم می باشد. گفته باب این است: ‏‏"یقین‎ ‎است که جناب حاجی به کما هی امر علم نرسانیده." نه تنها هرگز باب از حاج میرزا‎ ‎آقاسی ‏ستایش نکرده است بلکه در اوّلین فصل اولین کتابش (سورة الملک) به او دستور‎ ‎میدهد که خود را ‏از مقام صدارت مخلوع سازد و در خطابش به او ، وی را اینگونه توصیف می‎ ‎کند: ای کافر بالله و ‏مشرک به آیات او و معرض از حضرت او و مستکبر به باب او ای‏‎ ‎دشمن خدا و دشمن اولیاء او ‏و ای مظهر ابلیس: چه کرده ای گویا که به همهء موجودات از‎ ‎غیب و شهود ظلم روا داشتی. ‏ننشسته ای مگر بر صدر آتش جهنم و مرزوق نیستی مگر از آتش‎ ‎خسران و نمی خوری مگر از ‏میوه های شجرهء حسبان‎.‎

شهبازی می گوید: دوم گِرَوش‎ ‎وسیع یهودیان به بهائی گری که سبب افزایش کمّی و کیفی این فرقه ‏و گسترش جدید آن در‎ ‎ایران شد… یهودیان مشهد... در سال ۱۸۳۹ میلادی اندکی پس از استقرار ‏کمپانی ساسون در‎ ‎بوشهر و بمبئی و پنج سال پیش از آغاز دعوت علی محمّد باب، به طور دسته ‏جمعی مسلمان‎ ‎شدند بی آنکه هیچ فشاری بر ایشان باشد. تصحیح: واقعیت این است که یهودیان ‏مشهد‎ ‎در سال ۱۸۳۹ داوطلبانه مسلمان نشدند بلکه گروش ظاهری آنها به اسلام به این جهت بود‏‎ ‎که بیش از ۳۰ تن از آنان را در ضوضاء علیه یهودیان مشهد کشتند، اموالشان را مصادره‏‎ ‎کردند، ‏دخترانشان را بزور برده و به کنیزی برخی سران مشهد در آوردند و می خواستند‎ ‎که بقیهء ‏یهودیان را نیز به قتل برسانند که در نتیجه برای نجات جان خود "اسلام‎ ‎آوردند". این واقعه جلوهء ‏منحوسی از ناشکیبائی مذهبی و تجاوز‎ ‎دسته جمعی علیه یهودیان ایرانی می باشد. جزئیات این ‏حادثه توسط نویسندگان و مورخان‎ ‎گوناگون ثبت شده است و بخصوص در اثری که در گفتهء نقل ‏شده از شهبازی بعنوان مأخذ‎ ‎ذکر شده، یعنی تاریخ یهود ایران نوشتهء حبیب لوی، و نیز درمقالات ‏متعدد دائرة‎ ‎المعارف‎ Judaica ‎که مکرراً توسط شهبازی منقول می گردد مورد بحث قرار گرفته ‏است. ‏ ‎ ‎شهبازی به مسخ این حادثه پرداخته، بجای آنکه فرهنگ ناشکیبا و تاراجگر ظالمان را به‏‎ ‎باد انتقاد کشد و نسبت به هموطنان یهودیش که آماج اینگونه تعدی و ظلم بوده اند‎ ‎احساس محبّت و ‏همدلی نماید، بر یهودیان می تازد و ایشان را دو رو و ریاکار و حقّه‎ ‎باز می خواند چرا که آنها ‏بدون آنکه واقعاً به اسلام ایمان داشته باشند تظاهر به‏‎ ‎اسلام کردند (یعنی تقیه کردند)‏‎ ! ‎
‎شهبازی می گوید: می دانیم که بابی گری را یک یهودی جدید‎ ‎الاسلام ساکن رشت، به نام میرزا ‏ابراهیم جدید، به سیاهکل وارد کرد. تصحیح‎: ‎اوّلاً این مطلب مربوط به حوالی سال ۱۳۲۷ قمری ‏است و این حادثه حدود ۷۰ سال پس از‏‎ ‎ظهور باب صورت گرفته و اینها همه مربوط به دین ‏بهائی است نه "بابی گری" . کسی که‎ ‎دیانت بهائی را به سیاهکل وارد کرد بهائی مسلمان زاده ای ‏بنام آقاسیّد احمد بود که‎ ‎به سیاهکل رفته در آنجا اقامت گزید و آقاشیخ ضیاءالدین روضه خوان را ‏تبلیغ نمود و‎ ‎وی به امر بهائی ایمان آورد‎.‎

شهبازی می گوید: می دانیم اوّلین کسانی که در‎ ‎خراسان بابی شدند یهودیان جدید الاسلام مشهد ‏بودند... معروفترین ایشان‎ ‎ملاّعبدالخالق یزدی است. تصحیح: در واقع استدلال وی در مورد نقش ‏یهودیان‎ ‎خراسان در پیدایش و گسترش آئین بابی به همین نام یعنی ملاّعبدالخالق یزدی منحصر می‎ ‎گردد. امّا ملاّعبدالخالق یزدی مسلمان زاده بود و این پدر وی بود که از دیانت یهود‎ ‎به اسلام ‏گروید و این اتّفاق بیش از ۵۰ سال قبل از مسلمان شدن دسته جمعی یهودیان‏‎ ‎مشهد در سال ۱۸۳۹ ‏صورت گرفت و این اتفاق هم در مشهد نیافتاد. شهبازی خودش می نویسد‎ ‎که ملاّعبدالخالق از ‏مقربان شیخ احمد احسائی بود و شیخ احمد به مدت ۷ سال در خانهء‎ ‎وی در یزد سکونت داشت. ‏مرگ شیخ احمد احسائی حدود ۱۵ سال قبل از ایمان جدید‏‎ ‎الاسلامهای مشهد صورت گرفته است و ‏واضح است که ملاّعبدالخالق یزدی و ایمان او به‎ ‎آئین باب مطلقاً کوچکترین ارتباطی به توطئهء ‏کمپانی ساسون و جدید الاسلام شدن‎ ‎یهودیان مشهد در سال ۱۸۳۹ نداشته است مگر آنکه کمپانی ‏ساسون ماشین زمان هم در‎ ‎اختیار خود داشته است. مأخذ شهبازی در مورد یهودی الاصل بودن ‏ملاّ عبدالخالق‎ ‎یزدی یک مأخذ تاریخ یهود نیست بلکه یک نوشتهء تاریخ بابی است که به نقطة ‏الکاف‎ ‎مشهور است. اما در همان کتاب نقطة الکاف علاوه بر ملاّعبدالخالق یزدی نام یک نفر‎ ‎یهودی الاصل دیگر که به اسلام گروید نیز مطرح شده است. امّا این شخص سعیدالعلماء‎ ‎عامل ‏اصلی مبارزه ومخالفت با آئین بابی در مازندران و مسئول قتل اکثر رؤسای نهضت‎ ‎بابی در ‏واقعهء حماسی قلعهء شیخ طبرسی بوده است. امّا شهبازی در مورد این مسئله‎ ‎سکوت می کند و ‏خوانندهء او هرگز نخواهد فهمید که مغرض ترین مخالف و معاند آئین باب‎ ‎یک یهودی جدید ‏الاسلام بود. امّا چون این مطلب با نظریهء توطئه اش نمی خواند فقط از‎ ‎عبدالخالق یزدی سخن می ‏گوید‎. ‎‏ امّا مسئله این است که ملاّعبدالخالق یزدی اگرچه‏‎ ‎بابی شد امّا پس از ۴ سال با شنیدن اینکه ‏باب خود را قائم موعود معرفی نمود از‎ ‎دیانت بابی خارج شد و بابیان را کافر دانست و سعی کرد ‏که فرزندش را که در قلعهء شیخ‎ ‎طبرسی شرکت داشت از امر باب خارج نماید که موفق نشد. ‏استدلال شهبازی در مورد نقش‎ ‎یهودیان جدید الاسلام مشهد در پیدایش و گسترش آئین بابی به ‏کسی خلاصه می شود که نه‎ ‎از جدید الاسلامهای مشهد در سال ۱۸۳۹ بود و نه در امر باب باقی ‏ماند بلکه بالعکس به‎ ‎مخالفت آن قیام کرد‎! ‎‏ اما بابیان اوّلیهء خراسان چه کسانی بودند! در پاسخ ‏این‎ ‎سئوال باید گفت که اکثریت قاطع ایشان بطور قطع از‎ ‎شیعیان بودند. اوّلاً اوّلین مؤمن به امر ‏باب ملاّحسین بشرویه ای خراسانی بود که از علمای تشیّع بود. به همین ترتیب چند تن از خویشان ‏نزدیک وی نیز از مؤمنان‎ ‎اوّلیهء خراسان و از حروف حی یعنی ۱۸ نفر اوّلین مؤمنان به باب ‏محسوب می گردند‎. ‎امّا با سفر ملاّحسین به خراسان تعداد کثیری از مردم و علمای شیعه به آئین ‏باب‎ ‎گرویدند. اوّلین بابیان خراسان علمای طراز اوّل خراسان بودند که بدنبال هریک از‎ ‎آنها تعداد ‏کثیری از پیروانشان بابی شدند. از اوّلین مؤمنان خراسان یکی میرزا احمد‎ ‎ازغندی بود، دیگر ‏ملاّاحمد معلّم حصاری دیگر ملاّ شیخ علی ترشیزی ملقب به عظیم،‎ ‎دیگر ملاّمحمّد دوغ آبادی، ‏دیگر میرزا محمّد باقر قائنی دیگر حاج عبدالمجید‎ ‎نیشابوری پدر بدیع خرآسانی، و ملاّ زین ‏العابدین. یکی از این علماء هم‎ ‎ملاّعبدالخالق یزدی بود. آشکار است که اوّلین بابیان خراسان ‏یهودیان جدید الاسلام‎ ‎نبودند‎ ‎و اکثریت قریب به اتّفاق بابیان اوّلیهء خراسان نیز از شیعهء اثنی ‏عشری‎ ‎آمدند و چند تن معدود از یهودیان جدید الاسلام نیز هیچگونه نقش مهمّی در گسترش آئین‎ ‎باب ایفا نکردند چرا که اصولاً در آئین بابی باقی نماندند‎.‎

خطای هفتم: شهبازی می نویسد: ‏‎ ‎پژوهش من بر پیوندهای اوّلیهء علی محمّد باب و پیروان او با ‏کانونهای معینی تأکید دارد... دوران اقامت باب در بوشهر مقارن است با سالهای اوّلیهء فعالیت ‏کمپانی ساسون (متعلق به سران یهودیان بغداد) در بوشهر و بمبئی... خاندان ساسون بنیانگزاران ‏تجارت تریاک ایران بودند. تصحیح: اگر چه شهبازی کوچکترین دلیلی برای اثبات اتهامش نمی ‏آورد (استدلال شهبازی این است: باب در بوشهر تجارت می کرد. برخی تاجران یهودی هم در ‏بمبئی با بوشهر تجارت داشتند. پس باب جاسوس آنان است!) و اگرچه امر عدمی را نمی شود ‏اثبات کرد اما با این وصف همه شواهد نشان می دهند که شهبازی عامدانه دروغ می بافد. اگر باب ‏مخلوق و بازیچهء دست دیوید ساسون که تاجر تریاک بود می بود در آنصورت منطقی است که ‏هم برای تضعیف ملّت ایران و هم برای ازدیاد منافع دیوید ساسون مصرف تریاک را تشویق نماید ‏و آنرا وظیفه ای دینی قلمداد کند. امّا وقتی به آثار باب نگاه می کنیم و پس از آن به آثار بهاءالله می ‏بینیم که نه تنها مصرف تریاک حرام شده است بلکه باب داشتن، خریدن، فروختن و مصرف ‏تریاک را همگی تحریم می فرماید. این تحریم به حدی قوی است که اصولاً آئین بابی از ابتدا بر ‏اساس حرمت دخان و تریاک تعریف گردید. ( بیان فارسی باب هشتم از واحد نهم " فی حرمة ‏التریاق و المسکرات"). در بیان عربی در بارهء تریاک و مسکرات حکم می فرمایند که "لا ‏تملکون و لا تبیعون و لا تشترون و لا تستعملون" که هم مالکیت و هم خرید و هم فروش و هم ‏استعمال تریاک را حرام فرمود. در واقع حرمت دخان و افیون از مهمّترین شاخصهای نهضت ‏بابی و بهائی بوده است. شاید دقت به این نکته لازم باشد که در قرآن کشت و تولید و مصرف ‏تریاک به هیچ وجه حرام نیست. به علاوه در مورد دیوید ساسون کتابهای متعددی نگاشته شده ‏است. جالب است که علیرغم همهء تحقیقات گوناگون در مورد دیوید ساسون حتّی یکی از این ‏نویسندگان هم ذکری از واژهء بابی و یا بهائی نکرده است. دیوید ساسون یهودی متعهدی بود که ‏در آئین یهود بسیار فعّال بود و کوچکترین ارتباطی با امر بابی و یا بهائی نداشت. به علاوه اگر ‏دیوید ساسون عامل اصلی این توطئه بود چرا به ایران نمی آید و چرا هرگز در بمبئی و هندوستان ‏به ترویج آئین باب و یا بعداً آئین بهاءالله اقدام نمی کند و چرا مطلقاً ارتباطی میان ساسون و آئین ‏بهائی در هیچ مدرک و نامه و سندی از او در دست نیست با آنکه زندگانی وی موضوع دهها ‏تحقیق بی طرفانه و علمی بوده است؟ کار تحقیق تاریخی در ایران به جائی رسیده است که تنها ‏ملاک علمی بودن یک نوشته در مورد بهائیان فقط و فقط این است که نسبت به بهائیان دشمنی ‏نشان دهد و اتهام بزند و دلیل اثبات این اتهام هم خود ان اتهام است. ‏

لازم به ذکر است که چون مدتی پیش میان شهبازی و برخی دیگر از سران رژیم اسلامی اختلاف ‏افتاد دیدیم که همان روش دروغباف و مزورانه ای که در مورد بهائیان بکار رفت این بار در باره ‏هم خود شهبازی و هم مخالفانش در داخل رژیم بکار برده شد. شهبازی بنا به سبک "مورخانه" ‏خویش یک یک مخالفانش را به بهائی بودن متهم کرد و برخی از مخالفانش هم با "ردپایی" ‏صهیونیزم در پسر و دختر و عروس "یهودی" وی از ماهیت ضد انقلابی و ضد اسلامی وی ‏سخن گفتند. این است معنای دور ِ باطل.‏

چهارم: اتهام مبتنی بر انتساب صهیونیزم به بهائیان

‏ یکی ازشایع ترین دروغها مربوط به رابطه بهائیان با دولت اسرائیل است. اصولاً این مطلب یک ‏هنجار متداول است که در بحث در مورد تجاوز به حقوق بشر در ارتباط با آزار و اذیت بهائیان ‏ایرانی، بجای اظهار خجلت از این روحیه قرون وسطائی، دشمنان آئین بهائی که از آزار و ایذا به ‏بهائیان لذّت می‌برند دست به دامان حمله به اسرائیل گشته و بهائیان را به شکلی به دولت اسرائیل ‏می‌چسبانند تا مسئله تجاوز حقوق بشر را در زیر خاکستر مسخ و انحراف پنهان نمایند. بعنوان ‏مثال کانون رهپویان در اثبات صهیونیست بودن بهائیان می نویسد "آئین جدید ابتدا و برای اوّلین ‏بار توسّط رژیم غاصب صهیونیستی به رسمیت شناخته می ‌شود... بهائیان در اراضی این رژیم از ‏پرداخت مالیات معاف می ‌شوند".‏

در همین جمله کوتاه چندین غلط و تناقض فاحش وجود دارد. اوّلین دروغ محض این است که ‏پس از ایجاد آئین بهائی دولت اسرائیل اوّلین دولتی بود که آنرا به رسمّیت شناخت. اما باید سؤال ‏کرد که نویسندگانی که تا این حد از بدیهی ‌ترین واقعیتهای تاریخی در مورد موضوع مورد ‏بحثشان بی‌خبرند چگونه به خود اجازه این گونه قضاوتهای قاطع و محکم را می‌دهند؟ شاید این ‏افراد نمی ‌دانند که دولت اسرائیل بیش از صد سال پس از آغاز آئین بهائی بوجود آمد، و مدتها قبل ‏از آن، یعنی دهها سال قبل از سال ١٩٤٨ که سال تشکیل دولت اسرائیل بود، دهها کشور گوناگون ‏بر اساس احترام به اصل آزادی مذهب آئین بهائی را به رسمیت شناخته و تشکیلات و اماکن بهائی ‏را بنحو قانونی مورد ثبت و شناسائی قرار دادند. در اکثر این کشورها که اماکن و سازمانها ی ‏دینی از مالیات دولتی معاف می ‌باشند این امر در مورد دیانت بهائی نیز ادامه یافت. اما همه این ‏کشورها بدون استثنا همین امر را در مورد سازمانها و اماکن اسلامی و مسیحی و یهودی نیز ‏مجری می دارند. بعنوان مثال در امریکا و اسرائیل مساجد و سازمآنها ی اسلامی از مالیات معاف ‏هستند و در نتیجه باید بر روال منطق کانون، اسلام را صهیونیست و حامی امریکا و یا ساخته و ‏پرداخته آن دو به حساب آورد. ‏

امّا مکررا بهائیان را به صرف اینکه برخی اماکن مقدسه و در نتیجه مرکز روحانی و اداری انان ‏یعنی بیت العدل در اسرائیل کنونی قرار دارد به صهیونیست بودن و جاسوس بودن متهم می کنند. ‏اما هیچیک به خواننده خود نمی گویند که علت اینکه این اماکن و بیت العدل دراسرائیل کنونی ‏قرار دارد چیست چون چنین توضیحی نفی کننده اتهام صهیونیستی است. این امر مستلزم توضیح ‏است بخصوص که مرتجعان هزاران بار بهائیان را متّهم به جاسوسی برای اسرائیل کرده‌اند و ‏دلیل عمده‌شان هم این است که مرکز اداری و روحانی بهائیان در اسرائیل قرار دارد و لذا بهائیان ‏نیز مبالغی را برای مراکز خود در اسرائیل می ‌فرستند. ‏

پس از آغاز آئین بهائی، سرکوب و تکفیر و کشتار بابیان و بهائیان بدست سران مذهبی و سیاسی ‏ایران آغاز گردید. نظر به همان ناشکیبائی مذهبی، شارع آئین بهائی بهاءالله در سال ١٨٥٣ ‏میلادی از وطن خود به بغداد در امپراطوری عثمانی تبعید گردید. به خاطر گسترش نفوذ بهاءالله ‏در بغداد بود که به تشویق سران مذهبی و سیاسی ایران ایشان به نقاط دورتری در مملکت عثمانی ‏تبعید گردید تا آنکه در سربازخانه عکّا در سرزمین فلسطین محبوس شد. بهاءالله درسال ١٨٩٢ ‏میلادی در عکّا وفات کرد و بدین ترتیب عکّا محل استقرار جسد ایشان شد و مقدّس‌ترین اماکن ‏بهائی در جهان محسوب می‌گردد. به همین ترتیب عبدالبهاء نیز که در سن ٩ سالگی بهمراه پدرش ‏به خاک عثمانی تبعید گشت در نزدیکی عکّا یعنی بر فراز کوه کرمل در شهر حیفا وفات کرد و ‏مرقدش بهمراه جسد باب، که ایرانیان اجازه دفن آن را نمی ‌دادند و هنوز هم مقابر مقدّس بهائی را ‏خراب کرده و می‌سوزانند، در آن کوه استقرار یافت. وفات عبدالبهاء در سال ١٩٢١ میلادی بود. ‏پس به علّت ناشکیبائی و ظلم تنگ ‌نظران مذهبی ایرانی بود که بهاءالله به فلسطین تبعید گردید و ‏بخاطر ظلم و کینه همانها بود که فلسطین مقدّس‌ترین مرکز روحانی و اداری بهائی گردید. بیش ‏از ٥٠ سال پس از وفات بهاءالله در فلسطین بود که کشور اسرائیل بوجود آمد. در نتیجه بخاطر ‏ظلم و ناشکیبائی سران ایرانی بود که مرکز اداری و روحانی بهائی در محلی قرار گرفت که بعدا ‏به کشور اسرائیل تبدیل گشت. حال تنگ‌نظران مذهبی ایرانی که خود بخاطر سیاست ظلم و ‏ستمشان شارع بهائی را به فلسطین تبعید کردند و باعث شدند که مراکز اداری و روحانی بهائی در ‏اسرائیل کنونی قرار یابد طلبکار و مظلوم هم شده‌اند و بودن این مراکز در اسرائیل را دلیلی بر ‏ظالم بودن بهائیان و جاسوس بودن و بیگانه پرست بودن ایشان تلقی می کنند. از این جالب‌تر ‏اعتراض این افراد به فرستادن تبرعات به مراکز اداری و روحانی خویش است که آنرا کمکی به ‏اسرائیل تلقی می‌کنند. این مطلب درست مانند آنست که مسلمانان ایران برای نگاهداری و حفظ ‏کعبه و ضریح ائمه تبرعاتی به عربستان و عراق بفرستند و آنگاه این امر دلیلی برای سر‌سپردگی ‏و جاسوسی مسلمانان ایران برای شیوخ حاکم عرب و صدام حسین و یا هم اکنون امریکا تلقی ‏گردد. از آن گذشته مسلمانان دنیا برای حفظ بیت المقدّس همواره مخارجی می ‌نمایند و بیت ‏المقدّس نیز در داخل اسرائیل قرار دارد آیا می‌شود گفت که حضور بیت المقدس در اسرائیل دلیل ‏آنستکه همه مسلمانان جهان جاسوس اسرائیل هستد؟ ‏

اصولا باید همواره سخنان مرتجعان را در ارتباط با بهائیان و اسرائیل مورد ترجمه قرار داد تا ‏بتوان ان را فهمید. بعنوان مثال برخی از روزنامه های ایران پس از دستگیری هفت نفر رهبران ‏اداری بهائی در ایران نوشته و می نویسند که آنها به ارتباط و تماس با دولت صهیونیستی ‏اعتراف کرده اند. این مرتجعان دارای یک کد رمزی هستند که کار این کد این است که بهائیان را ‏منفور جلوه دهد. حقیقت این است که سران بهائی و هر بهائی در سرتاسر دنیا با افتخار اعلان می ‏کند که با بیت العدل که رهبر روحانی و اداری جامعه جهانی بهائی است و البته بر خلاف ‏نظامهای سنتی گذشته توسط انتخابات دمکراتیک در سرتاسر جهان انتخاب می گردد در تماس ‏است و در مورد نحوه اداره جامعه بهائی با ان مرکز مشورت می نماید. البته این مطلب ‏کوچکترین ربطی به دولت اسرائیل ندارد و هیچ بهائی کاری به هیچ دولتی از جمله دولت اسرائیل ‏ندارد. اما در کد مرتجعان ارتباط با رهبر بهائی که بخاطر ظلم همین مرتجعان اتفاقا در اسرائیل ‏کنونی قرار دارد به شکل ممسوخ ارتباط با دولت اسرائیل تحریف می گردد. ‏

اما مرتجعان که کوچکترین دلیل و نشانه ای از صهیونیست بودن بهائیان نمی یابند به ناچار باز ‏دست به دامان فن تحریف متون بهائی می شوند تا چند جمله بیابند که با مسخ ان دست به استنتاج ‏بغض امیز خود بزنند. در این اواخر در نوشته های انان به دو مطلب استناد می شود. اول اینکه ‏می گویند عبدالبها سالها قبل از تشکیل دولت اسرائیل پیش بینی کرده است که یهودیان به ارض ‏مقدس باز خواهند گشت. از این مطلب نتیجه می گیرند که عبدالبها با تشکیل دولت اسرائیل موافق ‏بوده است. دوم اینکه مدعی می شوند که روحیه خانم همسر شوقی افندی در خطاب به اسرائیلیان ‏بیان داشته است که سرنوشت اسرائیل و آئین بهائی بهم مرتبطند. اما واقعیت این است که هیچکدام ‏از این تعابیر درست نیست. بگذارید به طور فشرده این دو مطلب را بررسی نماییم.‏

درست است که عبدالبها از مهاجرت یهودیان به ارض مقدس خبر داده اند اما این امر نه به معنای ‏تایید تاسیس "دولتی" یهودی است و نه به معنای تایید صهیونیزم. مر تجعان همواره استدلال می ‏کنند که قران کلام خداست زیرا توانست بدرستی اتفاق چند سال بعد یعنی شکست ایران از رومیان ‏را در سوره روم پیش بینی کند. اما وقتی صحبت از درستی پیش بینی عبدالبها در مورد بازگشت ‏یهود می شود به نآگاه این امر دلیل جاسوس یهودیان بودن می شود ولی در مورد پیش بینی قران ‏صحبتی از اینکه پیامبر اسلام جاسوس رومیان در توطئه علیه ایران بوده است نمی شود. در واقع ‏مخالفان اسلام ظاهرا دلیلی برای این تعبیر غلط داشتند زیرا که ایه قران این پیش بینی را بعنوان ‏اتفاقی که باعث شادمانی مومنان می شود بیان می دارد یعنی نه تنها پیش بینی است بلکه در ظاهر ‏بیان شادمانی و حمایت از شکست ایران هم می باشد. اما در سخنان عبدالبها مطلقا سخنی که ‏صحبت "دولت" یهودی باشد یا اخراج اعراب را از سرزمین خود توجیه کند و یا از ذلت اعراب ‏اظهار شادمانی شود وجود ندارد. نه تنها چنین نیست بلکه عبدالبها درست عکس این مطلب را بیان ‏می کند یعنی می گوید که تنها یک راه وجود دارد که به عزت قوم یهود منجر شود و یهودیان باید ‏که ان راه را انتخاب نمایند. و ان اینستکه به فکر منافع همگان باشند و نه منافع خصوصی خود و ‏تاکید می نماید که هر سیاستی که مبتنی بر افکار خصوصیه باشد منتهی به خسران مبین می گردد. ‏به عبارت دیگر عبدالبها با هر سیاست قومی یا ملی که بخواهد به ظلم به دیگر گروهها منجر شود ‏مخالف است و این مطلب را در مورد مسئله بازگشت یهود مورد تاکید قرار می دهد. بعنوان مثال ‏ایشان چنین می نویسد: "(قوم اسرائیل) روز بروز ترقی خواهد یافت و از خمودت و مذلت ‏هزاران ساله خلاصی خواهد یافت ولی مشروط بآنکه بموجب تعالیم الهیه روش و رفتار نمایند... ‏در منافع و روابط عمومیه عالم بشر سعی و کوشش نمایند از تعصبات قدیمه و افکار پوسیده و ‏اغراض ملّیه منسلخ گردند و جمیع بشر را اغنام الهی شمرند و خدا را شبان مهربان دانند امروز ‏روزی است که افکار خصوصیه چه از افراد چه از ملّت سبب نکبت کبری گردد و عاقبت منتهی ‏به خسران مبین شود".‏

پس تنها در یک صورت می شود بهائیان را متهم به دفاع از صهیونیزم کرد و ان موقعی است که ‏صهیونیزم نظریه معطوف به منافع همه مردم صرفنظر از دین و جنس و قومیت و زبان انان باشد ‏و با همه بر اساس چنین سیاستی معامله کند. حال اگر تعریف صهیونیزم چنین است بهائیان هم ‏مانند همه نوعدوستان و پیامبران "صهیونیست" هستند!‏

مطلب دیگری که بخوبی سخافت این اتهام را بر ملا می سازد این است که هر اندیشه و سیاستی ‏که خصوصی باشد با آرمانها ی آئین بهائی ناسازگار است. از نطر آئین بهائی زمان ان رسیده ‏است که همه انسانها شهروند کره زمین باشند و همه جا بروی همگان باز باشد. این اندیشه نه تنها ‏در تضاد با صهیونیزم به عنوان سیاستی تبعیض امیزاست بلکه با صدها شکل دیگر قوم گرایی و ‏تبعیض دینی هم مخالف است. اینکه یهودیان در سرتاسر کشورهای اروپایی و نیز اسلامی چه در ‏قرون وسطی و چه در دوران جدید به شکلهای گوناگون از حقوق شهروند مساوی بر خوردار ‏نبوده اند هم نوع دیگری از خصوصی گرایی است. ملاقات و همکاری مفتی مسلمانان فلسطین با ‏هیتلر همانند ستم بر فلسطینی ها هردو مبتنی بر فرهنگ خصوصی گرایی و تبعیض و نژادپرستی ‏است و تا همه افراد بشر این منطق را کنار نگذارند رهایی و آزادی راستین ممکن نیست. عبدالبها ‏آرزو دارد که یهودیان عزیز شوند ولی این عزت برای او به این معناست که همه دیگر افرادبشر ‏هم عزیز بشوند. راه عزت هر گروهی در دنیای بهائی ان است که در عزت همگان کوشد و این ‏تعریف بهاءالله از انسان است: "امروز انسان کسی است که به خدمت جمیع من علی الارض قیام ‏نماید... عالم یک وطن محسوب و من علی الارض اهل ان."‏

ترفند دیگر مرتجعان برای تحریف حقیقت این است که مدعی میشوند که روحیه خانم به اسرائیلیان ‏گفته است که سرنوشت اسرائیل و آئین بهائی به یکدیگر مرتبط است. البته احتمال دارد که روحیه ‏خانم هرگز چنین چیزی نگفته باشد و من هنوز چنین نقل قولی را در هیچ مدرکی ندیده ام . اما ‏حتی اگر یک بهائی چنین جمله ای ادا کند معنای ان درست عکس معنایی است که در اندیشه و ‏زبان مر تجعان پرورده می شود. اگر چنین حرفی را یک بهائی بزند صرفا به این معناست که بر ‏طبق بشارات تورات در زمان ظهور موعود یهودیان به ارض مقدس می روند و این امر مقدمه ‏ای برای تحقق صلح جهانی است بطوریکه شمشیر به وسیله شخم تبدیل می گردد و گرگ و میش ‏از یک چشمه می نوشند. از انجا که این صلح و آشتی میان همه اقوام و ادیان و ملل است که بر ‏طبق تورات سرنوشت قوم اسرائیل است و از انجا که دقیقا همان سرنوشت مقصد آئین بهائی هم ‏می باشد می توان گفت که سرنوشت بهائیان و سرنوشت راستین همه اقوام و ادیان و ملل عالم از ‏جمله یهودیان بهم پیوسته اند زیرا آینده جهان آینده صلح عمومی و وحدت عالم انسانی است. ‏آشکار است که این مطلب نه دفاع از تبعیض و قوم مداری بلکه بر عکس توصیه به سیاست انسان ‏گرایی و حقوق بشر است.‏

اما آنچه که به صورتی انکار ناپذیر اتهام صهیونیستی بودن بهائیان را کاملا باطل می کند ‏مهمترین و مستقیم ترین واقعیت و سند تاریخی در مورد تشکیل دولت اسرائیل است که در پیام ‏بیت العدل اعظم نیز تاکید و تکرار شده است:‏

در سال 1947 میلادی، یک سال قبل از تأسیس‏‎ ‎کشور اسرائیل، هنگامی که کمیسیون ویژۀ ‏فلسطین در سازمان ملل متّحد خواهان‎ ‎نظر ادیان و گروه‌های مختلف راجع به آیندۀ این سرزمین ‏شد، رئیس این‎ ‎کمیسیون، عالی‌جناب قاضی امیل سندستروم، ضمن نامه‌ای به مرجع امر بهائی،‎ ‎حضرت شوقی افندی، نظر و دیدگاه بهائیان را در این زمینه جویا شد‎. ‎آن‎ ‎حضرت در تاریخ ‏‏14 جولای 1947 در مکتوبی خطاب به ایشان فرمودند که دیانت‎ ‎بهائی به کلّی از سیاست حزبی ‏مبرّا است و در مجادلات و منازعاتی که در‎ ‎مورد آیندۀ ارض اقدس در میان است وارد نمی‌شود‎. ‎‎ ‎هیکل‎ ‎مبارک در همان نامه توضیح می‌فرمایند که "بسیاری از پیروان دیانت ما از‎ ‎اعقاب مسلمان ‏و یهودی هستند و ما هیچ گونه تعصّبی نسبت به هیچ یک از این‎ ‎دو گروه نداریم و به جان و دل ‏مشتاقیم که به منظور حفظ منافع متقابل آنان‎ ‎و خیر و صلاح این مملکت، بین آنها صلح و آشتی ‏برقرار گردد‎."‎

اینست حقیقت تاریخی بهائیان و موضع انان در باره سیاست و منطق خصوصی گرایی.‏

پنجم: اتهام مبتنی بر دعای عبدالبها در حق زمامداران عالم از جمله پادشاه انگلیس

یکی ازدلایلی که توسط مرتجعان برای اثبات جاسوس بودن بهائیان بیان شده است مبتنی بر این ‏است که عبدالبها در پایان جنگ جهانی اول و پیروزی انگلستان بر عثمانیان در حق پادشاه ‏انگلستان دعا کرده ودر ان دعا بیان می کند که سرادق عدل بر ارض مقدسه سایه افکنده است و ‏بدین جهت خدارا شکر می نماید. (الهم ان سرادق العدل قد ضربت اطنابها علی هذه الارض ‏المقدسه فی مشارقها و مغابرها...اللهم اید الامبراطور الاعظم جرج الخامس بتوفیقاتک ‏الرحمانیه)‏ ‏. مرتجعان این بیان را بدین معنی می گیرند که عبدالبها از اشغال‎ ‎فلسطین توسط ‏انگلیسی ها ستایش می کند و استعمار را تایید می نماید. اما حقیقت عکس این مطلب است. در ‏جریان جنگ جهانی اول اعراب انگلستان را نه یک نیروی استعمارگر و متجاوز بلکه نیرویی ‏آزادی بخش که قرار است به انان برای رهایی از تسلط ترکها کمک نماید نگاه می کردند. اما بعد ‏که انگلستان قول خود را زیر پا گذاشته و خود جانشین ترکها شد مورد انتقاد قرار گرفتند. آنچه که ‏عبدالبها در ان زمان ستایش می نماید طلیعه پایان یافتن جنگ جهانی اول است چه که در این جنگ ‏انگلستان تعهد کرد که با اعرابی که از حکومت استعماری و ارتجاعی عثمانی در ستوه بودند و ‏آرزو داشتند که با شکست عثمانیان مناطق عربی توسط خود اعراب کنترل شود همکاری نماید و ‏به انان قول داد که اعراب خود حکومت را بر عهده خواهند گرفت و ارتش انگلستان تنها برای ‏تضمین این آزادی مناطقی را که در تصرف ترکهای عثمانی بود ازاد خواهد کرد. به همین دلیل ‏است که عبدالبها در نهایت حکمت بخاطر فتح اراضی مقدسه و پایان جنگ خدارا شکر می نماید ‏و در عین حال با تاکید بر اینکه دولت قاهره به "عدالت" و" راحت رعیت و سلامت بریه" ‏معطوف است با کاربرد زبان و اصطلاحات خود انگلستان به آنها خاطرنشان می کند که باید به ‏قول خود و بر طبق مقتضای عدالتی که مدعی ان بودند رفتار نمایند. این هم به این معناست که ‏قدرتشان را در راه رهایی اراضی مقدسه بکار ببرند و نه آنکه یک نوع استعمار را به شکلی ‏دیگر و شدیدتر تبدیل نمایند. بطور خلاصه اگر از ظواهر تشریفاتی دعای عبدالبها فراتر برویم ‏این دعا تنها یک معنا دارد: خدارا شکر که جنگ به پایان رسید و حال وقت ان است که لشگر فاتح ‏انگلیسی بر طبق قول خود و بر طبق آنچه که عادلانه است و مقتضای راحت و اسایش مردم ‏فلسطین اقدام نماید و با حمایت از استقلال اعراب و خروج از منطقه براستی که سایه عدلش را در ‏ارض مقدس پایدارسازد. به عبارت دیگر پیام عبدالبها این است که امیدوار است که انگلستان ‏بعنوان قوای فاتح به منافع عمومی مردم فلسطین و نه منافع خصوصی خود توجه نماید.‏

اما این همان مطلبی است که پیش از ان بهاءالله در سال 1868 در نامه اش به ملکه ویکتوریا در ‏باره انگلستان مورد تاکید قرار داد. در خطاب بهاءالله به ان ملکه اول از اقدامات مثبت وی در ‏دوجهت ستایش می شود یکی حرکت در جهت دمکراسی سیاسی و دیگری لغو برده داری. انگاه با ‏زبان حکمت بهاءالله از سیاست استعماری انگلستان انتقاد می نماید بدین ترتیب که اعضای ‏پارلمان را مورد خطاب قرار داده و بیان می نماید که دمکراسی و پارلمان مطلوب است ولی باید ‏اعضای پارلمان در اجتماع خویش با این هدف مشورت و تصمیم گیری سیاسی نمایند که منافع ‏عمومی مردم جهان متحقق شود و نه آنکه منافع خصوصی ایشان علیرغم منافع مردم جهان مبنای ‏سیاست باشد. (ولکن ینبغی لهم بان یکونوا امناء بین العباد و وکلاء لمن علی الارض کلها...یا ‏اصحاب المجلس فی هناک و دیار اخری تدبروا و تکلموا فیما یصلح به العالم و حاله".‏ ‏ پس از ان ‏بهاءالله انگلستان و دیگر کشورها را دعوت به صلح و خلع سلاح عمومی می نماید تا آنکه هیچ ‏کشوری نتواند بر هیچ کشوری تجاوز نماید. ‏

شیوه عبدالبها در این باره شیوه کلی رویکرد به سیاست در تعالیم بهائی است. عبدالبها در این ‏مورد اصلی را که پدر بزرگوارش بهاءالله بکار برد تکرار می نماید. در نوشته های بهاءالله می ‏بینیم که مفهوم سنتی السلطان ظل الله کاملا تعبیر مجدد ومترقی می گردد. به این معنی که در ‏گذشته این جمله که سلطان سایه خداست به این معنا بود که سلطان هرچه که بکند مشروع است ‏زیرا سایه خداست. اما بهاءالله که بر لزوم دمکراسی و عدالت تاکید نمود این سمبل مورد علاقه ‏زمامداران سیاسی را بکار می برد تا ان را تعبیری رهایی بخش و دمکراتیک نماید و بدین ترتیب ‏با استفاده از ادعای خود حاکم لزوم رعایت عدالت توسط او را گوشزد نماید. در نتیجه اگر چه ‏ظاهرا زبان تشریفاتی بکار می رود ولی در عمل وسیله ای است که او را وادارنماید که از ظلم ‏احتراز کند و بر طبق منافع عمومی و نه منافع خصوصی رفتار نماید. بیان بهاءالله این است که ‏سلطان سایه خداست و این به این معناست که سلطان راستین کسی است که سیاستش همانند سیاست ‏خداست یعنی بمانند سایه خدا عمل می کند. اما بهاءالله توضیح می دهد که خداوند با همه مهربان ‏است و عادل و دادگر است و بارانش بر همه می بارد ونه به یک گروه بخصوص با یک عقیده ‏دینی مشخص یا یک قومیت خاص یا یک طبقه مخصوص. آنچه که الهی است عمومیست و هر ‏آنچه که خصوصی است غیر الهی است. به عنوان مثال بهاءالله به زمامدار ایران ناصرالدین شاه ‏نامه می نویسد و با زبان حکمت اورا به عدل می خواند و این کار را با استفاده از همان سمبل ‏انجام می دهد بدون آنکه به پادشاه اهانت نماید:‏

ملک عادل ظل الله است در ارض باید کل در سایه عدلش ماوی گیرند و در ظل فضلش بیاسایند. ‏این مقام تخصیص و تحدید نیست که مخصوص به بعضی دون بعضی شود چه که ظل از مظل ‏حاکی است."‏

بنابراین بهاءالله و عبدالبها در زمان خود با هر حاکمی به زبان حکمت اندرز عدالت می دادند و ‏در برخی موارد این کار را با زبانی تشریفاتی که در ان موقع هنجار چیره بود و توسط همگان ‏رعایت می شد انجام می دادند به این ترتیب که بطور تشریفاتی احترام به حاکم را رعایت می ‏کردند و سمبلها و شعارهایی را که خود حاکم برای توجیه خود بکار می برد مورد استفاده قرار ‏می دادند تا آنکه او را مجبور کنند که در عمل هم با عدالت رفتار کند. در واقع همانگونه که ‏جامعه شناس مشهور اسکات نشان داده است استفاده از سمبلهای حاکم توسط مظلومان برای احقاق ‏حقشان از مهمترین ویژگیهای همه نهضتهای مردمی بوده است.‏

البته استفاده از زبان تشریفاتی و ستایش زمامداران با القابی بسیار گزافه گو خصوصیت متداول ‏ان زمان بود. کافی است که نگاهی به نامه های حضرات علما به پادشاه و دولت انگلستان یا دیگر ‏کشورها در همان زمان بیاندازیم تا ببینیم که این زبان تشریفاتی غالبا به حدی مورد گزافه قرار ‏می گیرد که به اوج تملق مبدل می شود. نامه تملق امیز فضل الله نوری به انگلستان مثالی از این ‏هنجار متداول است. ‏

سیاستی که عبدالبها در سرتاسر نوشته های خودش از ان دفاع کرده است سیاستی الهی است یعنی ‏سیاستی که عمومی است و متوجه به منافع همه مردم جهان. به گفته عبدالبها: "هر امر عمومی ‏الهی است وغیر محدود و هر امرخصوصی بشری و محدود. امور خصوصی را فدای امر ‏عمومی نماییم." ‏

ششم: اتهام مبتنی بر بهائی بودن هویدا و برخی دیگر از سران رژیم پهلوی

در جو خشن یک جانبه و تملق امیز بحث سیاسی در ایران هر کس که به نوعی به رژیم پهلوی ‏چسبیده شود خود بخود متهم به هزازان برچسب می گردد. این هم از دروغهای متداولی است که ‏مرتجعان در میان ایرانیان انداختند که بسیاری از افراد رژیم پهلوی بهائی بوده اند. اگر چه این ‏مطلب به خودی خود مسئله جاسوس بودن بهائیان نیست ولی در عمل به این معنا هم برداشت ‏ناخودآگاه می گردد. واقعیت این است که همانطور که می شد درجو المان نازی از انسانیت ‏یهودیان طرفداری کرد و اتهامات نژادپرستانه علیه ایشان را نفی نمود در ایران فعلی هم می توان ‏در مورد دروغ بودن اتهامات به بهائیان سخن گفت. حقیقت این است که نه هویدا و نه هیچیک از ‏رجال سیاسی ایران چه در زمان پهلوی و چه هم اکنون بهائی نبوده و نیستند. البته همه فعلا باور ‏دارند که در رژیم فعلی هیچیک از سران رژیم بهائی نیست. اما نه تنها این روند شروع شده است ‏که گروههای مخالف در داخل رژیم فعلی یکدیگر را بهائی بنامند (مثلا گفته های شهبازی در باره ‏مخالفانش درداخل رژیم) بلکه اگر سیاست در ایران عوض شود و رژیمی دیگر روی کار بیاید ان ‏وقت بسیاری از سران فعلی به بهائی بودن متهم خواهند شد. این کار هم سخت نیست. همان منطقی ‏که برای اثبات بهائی بودن این یا ان وزیر پهلوی بکار برده می شود را به آسانی می توان در ‏مورد برخی از سران فعلی بکار برد یعنی یا بالکل دروغ گفته میشود و یا آنکه می گردند که ببینند ‏در خانواده ان شخص یک خویشاوند بهائی می یابند یا نه و اگر چنین بود اورا بهائی قلمداد می ‏کنند. مردم و نویسندگان ایرانی هم دلیل دیگری لازم ندارند زیرا تا به حدی به نگرش راسیستی و ‏نجس گرا به بهائیان خو کرده اند که وجود خویشاوند بهائی را دلیل بهائی بودن خود فرد می دانند. ‏حال آنکه در آئین بهائی دین امری انتخابی است و نه خویشاوندی و خونی. در آئین بهائی نه ‏ارتداد است و نه جهاد. در نتیجه بهائی کسی نیست که پدرش یا پدر بزرگش بهائی بوده باشد بلکه ‏بهائی ان است که داوطلبانه آرمان بهائی را انتخاب کند و به ان اعتقاد داشته باشد. تمام کسانی ‏مانند هویدا که مرتجعان انان را بشکلی راسیستی بهائی می نامند کسانی هستند که نه تنها بهائی ‏نبودند بلکه در تضاد محض با اعتقادات بهائی رفتار کرده اند. حتی اگر این افراد در کمال عدالت ‏هم عمل کرده باشند باز هم صد در صد نه بهائی بلکه مسلمان هستند: اول به این دلیل که خود می ‏گویند مسلمان هستند و نه بهائی. البته چون در تشیع تقیه است شاید بتوان گفت که واقعا مانند ‏بسیاری از ایرانیان فعلی بوده اند. همه می دانند که بسیاری از ایرانیان هم اکنون بخاطر آنچه که ‏در جامعه می بینند دیگر اعتقادی به اسلام ندارند اما بر اساس ضرورت امرار معاش ادعای اسلام ‏می کنند. اما به هر حال این افراد صد درصد بهائی نبودند زیرا همانطور که جامعه بهائی ایران ‏در وسط این همه آزار و ظلم نشان داده است بهائی تقیه نمی کند و نفس انکار بهائی بودن به این ‏معناست که بهائی نبودند. دوم آنکه همین که یک شخص پستی سیاسی را قبول نماید ثابت می شود ‏که بهائی نیست زیرا قبول این پستها در آئین بهائی حرام است. ‏

اما البته نوع دیگری از منطق راسیستی در این اتهامات به بهائیان دیده می شود. یعنی با اینکه این ‏افراد بهائی نبودند ولی همین که مرتجعان به چند نفر اتهام بهائی بودن زدند از ان نتیجه می گیرند ‏که این نشان می دهد که همه بهائیان این چنینند و بخاطر بهائی بودنشان است که چنینند. اما همین ‏افراد وقتی شاه مسلمان و هزاران ساواکی شکنجه گر مسلمان و هزاران روحانی جیره خوار رژیم ‏گذشته و هزاران وزیر و روسای مسلمان را می بینند این را نه به حساب باقی مسلمانان می گذارند ‏و نه به حساب اسلام. این منطق ناجوانمردانه تنها در فرهنگی راسیستی امکان پذیر است و دلیل ‏اینکه حتی برخی از تحصیلکرده ها هم خود بخود و بدون اندیشیدن و انصاف این تجزیه و ‏تحلیلهای ضد انسانی را می پذیرند رسوخ منطق راسیستی در ناخود آگاه ایشان است. دیدن حقیقت ‏شجاعت می خواهد و آزادگی. اما باید شادمان بود که نسل جدید روشنفکر ایرانی دارد نشان می ‏دهد که جرات به اندیشیدن دارد و بندهای راسیستی را در هم می شکند. به امید ان روز که بحث ‏در باره اقلیتهای مذهبی تجلیل وحدت در کثرت باشد ونه بحث در مورد هزار اتهام و ظلم و به ‏امید ان روز که همه ایرانیان از منطق تفرقه که شاخص کینه و بغضای مذهبی است رها شوند و ‏همه ایرانیان متحد و برادر در جهت پیشرفت ایران عزیز بکوشند. ان روز روزی است که ‏عملکرد مذهب نه تشویق و توجیه سادیزم بلکه ترویج حقوق بشر و صلح و اتحاد خواهد بود.‏


‎۹ ـ ‎کسروی بهائیگری ص 70‏

10-داستان گروش قهرامیز یهودیان نه تنها توسط خود یهودیان بلکه توسط سیاحان غربی نیز که در آن دوران در ‏مشهد بودند به تفصیل مورد بحث قرار گرفته است. این داستان دهشتناک قتل و تاراج و ناشکیبائی به تفصیل توسط ‏مسیونر مسیحی فرانسوی فریر که در ان زمان در ایران بود نوشته شده است. بهمین ترتیب مسیونر مسیحی ‏المانی ولف که در ان دوران در مشهد بود جزئیات واقعه را توشته است. همینطور لرد کرزن، نیمارک و وامبری ‏نیز در مورد ان نوشته اند. اما این حادثه درمشهد یک اتفاق غریبی نبود. چند سال قبل از ان در تبریز کشتاری ‏عجیب از یهودیان صورت گرفت که ان شهر را از یهودی خالی کرد. از غرائب روزگار است که ادمی که در ‏قرن بیست و یکم تمام هم و غمش ضدیت با یهود است انکار میکند که در ایران قرن نوزدهم فشاری بر یهودیان ‏بوده است!‏

11-
‎ ‎برای اطلاعات بیشتر رجوع کنید به کتاب کورش پویا تحت عنوان بهائی ستیزی عبدالله شهبازی و تحریفات ‏تاریخی وی چاپ شرکت کتاب

12-
‎ ‎امر و خلق جلد 4 ص 470‏

13-
‎ ‎مکاتیب عبدالبها ج 3 ص 347‏

14-
‎ ‎بهاءالله اثار قلم اعلی ج 1 ص 62‏

15-
‎ ‎بهاءالله اثار قلم اعلی ج 1 ص 77‏

16-
‎ See Scott, james C., Weapons of the Weak

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 10:55 بعد از ظهر  توسط مهرداد  | 
 

بهائيان خواستار بازگشایى کانون مدافعان حقوق

بشر در ايران شدند

نيويورک

۲۳دسامبر ۲۰۰۸ برابر با ۳ دی ۱۳۸٧

سرويس خبرى جامعۀ جهانى بهائى

ژنو- جامعۀ جهانى بهائى از بسته شدن کانون مدافعان حقوق بشر، که زير نظر خانم شيرين عبادى فعاليت مى‌کند، به شدت ابراز نگرانى کرد و خواستار بازگشایى اين مرکز شد.

ديان علائى، يکى از نمايندگان جامعۀ جهانى بهائى در دفتر سازمان ملل متحد در ژنو، گفت: «بستن دفتر خانم عبادى ضربه‌‌‌اى جدى به حقوق بشر در سراسر ايران است.»

سخنگوى وزارت امور خارجۀ ايران گفته است دليل بستن اين کانون نداشتن جواز فعاليت است. اما دادن چنين جوازى به آنها عمل ساده‌اى است. اگر اين کار انجام نشود اقدام حکومت ايران به بستنِ دفتر معروف‌ترين مدافع حقوق بشر در اين کشور، که تنها برندۀ جايزۀ نوبل از ايران و نخستين زن مسلمانى است که به دريافت اين جايزه نائل شده، از نظر مردم جهان گواه ديگریست که اين حکومت حرمتى براى آزادى و حقوق بشر قائل نيست.

خانم عبادى و همکارانش در دفاع از افراد و گروه‌‌‌هاى متعددى در ايران نقش دارند و بسته شدن کانون آنها قطعاً بر تلاش‌هاى آنها تأثير خواهد گذاشت و امکان ارائۀ خدمات حقوقى را، که به آن متعهد هستند، مسدود خواهد کرد.

در ميان کسانى که خانم عبادى و همکاران او از آنها دفاع مى‌کنند بايد از هفت تن رهبران جامعۀ بهائيان ايران نام برد که در حال حاضر بدون اتهام مشخصى در زندان اوين در تهران زندانى هستند. اين هفت نفر در ماه‌هاى اسفند و اردیبهشت طى حملات گسترده‌اى که يادآور دستگيرى و اعدام رهبران جامعۀ بهائى دراوایل دهۀ ۱۳۵۰ و اواخر دهۀ ۱۳۶۰ بود بازداشت شدند.

خانم علائى گفت: «علی‌‌رغم اقدامات بر عليه مدافعان حقوق بشر در ايران، خانم شيرين عبادى و همکارانش با شجاعت کار خود را پى‌گيرى مى‌کنند. ما، به خاطر مصالح ايران، از مقامات کشور مى‌خواهيم اين مشکل ادارى را برطرف و اجازۀ بازگشایى فورى کانون را صادر کنند.»


برگرفته از :
http://news.persian-bahai.org/HRC

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 9:36 بعد از ظهر  توسط مهرداد  | 
 

تأکید بر باورهای اخلاقی در کنفرانس سازمان ملل

متحد در مورد تغییرات آب و هوا

 
 
در کنفرانس سازمان ملل متحد در مورد تغییرات آب و هوا که این هفته در شهر پزنان لهستان برگزار شد جامعه جهانی بهائی بر اهمیت مطرح نمودن نظام معنوی و باورهای اخلاقی محاط بر ازدیاد جهانی گرما و تاثیر آن بر مردم دنیا تاکید نمود.

در سند کاری که در این کنفرانس منتشر شد، جامعه جهانی بهائی اظهار نموده که «جستجو در یافتن راه حل هائی برای تغییر آب و هوا نمایانگراین امر بوده که در سیاست ها و رویکرد های فناورانه برا ی تحقق این امر محدودیت هائی وجود دارد که سئوالاتی را د رزمینه عدالت، تساوی، مسئولیت و تعهد برانگیخته است.»

این سند کاری که عنوان آن «استفاده از فرصت: باز تعریف چالش تغییر آب و هوا» می باشد ملاحظات آغازینی از دیدگاه دیانت بهائی را در رویاروئی دنیا با چالش ازدیاد جهانی گرما مطرح می سازد.

در این سند همچنین آورده شده: «کشمکش جوامع و سیاستگزاران سراسر دنیا با این سئوالات ما را به آستانه فرصتی عالی رهنموده است.»

«این فرصتی است برای برداشتن قدم بعدی که طی آن روال تعاملات در صحنه جهانی که تحت کنترل یک کشور می باشد به روشی تغییر می کند که منشاء آن وحدت است و همه ما را به عنوان ساکنان یک کره خاکی، شهروندان یک جهان و اعضای یک تمدن انسانی به یکدیگر پیوند می دهد.»

در طی این کنفرانس نمایندگان جامعه جهانی بهائی در دو رویداد جنبی نیز شرکت نمودند که هدف هر دوی آنها مطرح نمودن مسائل اخلاقی و معنوی ناشی از گرمایش جهانی بود.

هر دو رویداد توسط «برنامه همکاری در بعد تغییر آب و هوا» در موسسۀ «راک اتیکس» (موسسۀ اخلاقیات راک) در دانشگاه ایالتی پنسیلوانیا برنامه ریزی شد و عنوان هر دو برنامه این بود: «مسائل معنوی و باورهای اخلاقی که در اجرای راهکار بالی (Bali Roadmap) باید با آن روبرو شد.»

در روز دوشنبه 8 دسامبرنماینده جامعه بهائی پیتر ادرینس در میز گردی با همان عنوان و با موضوع «طلب شجاعت: قیام برچالش معنوی تغییر آب و هوا» سخنانی ایراد نمود.

آقای ادرینس در بیانات خود بر اهمیت استقبال از مفهوم وحدت بشری به عنوان استیلای اصول اخلاقی و معنوی در مطرح نمودن مسائل مربوط به تغییر آب و هوا تاکید نمود.

آقای ادرینس گفت: «برای دنیا فرصت بسیار خوبی است تا درعمل از یک چشم انداز ملی به چشم انداز جهانی انتقال یابد.»

روز سه شنبه ۹ دسامبر نمایندگان جامعه بهائی در یک سمینار یک روزه که آن نیز توسط برنامه همکاری در بعد تغییر آب و هوا تشکیل شده بود شرکت نمودند.

یکی از نمایندگان جامعه جهانی بهائی در سازمان ملل متحد، طاهره نِی لِر، که ریاست هیات نمایندگان در پزنان را به عهده داشت، خاطر نشان ساخت که «کار کنفرانس سازمان ملل متحد در مرحله ای حیاتی قرار دارد و با شرکت در این کنفرانس هدف ما تشویق رهبران دنیا و پیشروان اندیشه در شمول تعمق در تاثیراخلاقی و معنوی تصمیماتی است که اتخاذ می کنند.»

«به طور مثال، اصل عدالت مستلزم این است که حکومت ها گامی به ورای محدوده منافع ملی خود بردارند و به این مشکل در قالب دسترسی و تاثیر جهانی آن بنگرند. تغییر آب و هوا مشکلی با گستره جهانی است و نیاز به سطحی از همکاری دارد که بشریت در گذشته با آن روبرو نشده است.»

جامعه جهانی بهائی یکی از صد ها سازمان غیر حکومتی می باشد که در کنفرانس دو هفته ای در پزنان که تا ۱۲ دسامبر ادامه داشته شرکت کرده بود.

از امروز وزیران کشور ها و سایر مسئولان ارشد ۲۰۰ کشور در یک قسمت دو روزه سطح بالا که به منظور تکمیل عناصر اصلی یک برنامه بلند پروازانه در سال آینده برای تغییر آب و هوا ی دنیا تشکیل خواهد یافت شرکت می کنند.

آقای بان کی مون دبیر کل سازمان ملل متحد قرار است امروز این بخش را مخاطب قرار دهد و از رهبران مجتمع در اجلاس بخواهد تا اجازه ندهند که مشکلات غذا و بحران مالی و سایر بحران های جاری آنها را از اقدام آجل در مورد تغییرات آب و هوا باز دارد.

کنفرانس پزنان در نیمه راه تلاش برای رسیدن به توافق در زمینه انتخاب جایگزینی برای معاهده کیوتو که دارای اختیار قانونی برای کاهش پخش گازهای گرمازا می باشد و نخستین دوره تعهد آن در سال ۲۰۱۲ به پایان می رسد تشکیل شد. این جریان سال گذشته در بالی اندونزی آغاز شد.


برگرفته از :
http://news.persian-bahai.org/story/42

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 8:59 بعد از ظهر  توسط مهرداد  | 
 

 در باره هر اقدامی علیه مسئولان کانون مدافعان

حقوق بشر در ايران هشدار می دهیم !


ما جامعه جهانی و همه‌ی مدافعان حقوق بشر را به محکوم کردن این اقدام غیر قانونی فرا می خوانیم. اين ضربه ای ديگر بر پيکر حقوق بشر و برای به سکوت وادار کردن صدای مدافعان آزادی بیان و مطبوعات در ایران است. ما به مقامات جمهوری اسلامی در باره هر اقدامی علیه مسوولان کانون مدافعان حقوق بشر در ايران هشدار می دهیم. این انجمن غیر دولتی باید به انجام وظایفش ادامه دهد .

گزارشگران بدون مرز بستن دفتر کانون مدافعان حقوق بشر را توسط مقامات قضایی ايران قاطعانه محکوم مي کند و حمايت همه جانبه خود را از کانون مدافعان حقوق بشر ايران که فعالانه از آزادی بیان و مطبوعات و حقوق روزنامه‌نگاران دفاع مي کند اعلام مي دارد. همزمان با نهادهای مدافع حقوق بشر رییس اتحادیه اروپا نیز با انتشار بیانیه ای این اقدام جمهوری اسلامی را محکوم و خواهان بازگشایی دفتر این انجمن مستقل دفاع از حقوق بشر شد.

گزارشگران بدون مرز در اين باره اعلام مي کند " ما جامعه جهانی و همه‌ی مدافعان حقوق بشر را به محکوم کردن این اقدام غیر قانونی فرا می خوانیم. اين ضربه ای ديگر بر پيکر حقوق بشر و برای به سکوت وادار کردن صدای مدافعان آزادی بیان و مطبوعات در ایران است. ما به مقامات جمهوری اسلامی در باره هر اقدامی علیه مسوولان کانون مدافعان حقوق بشر در ايران هشدار می دهیم. این انجمن غیر دولتی باید به انجام وظایفش ادامه دهد."

در تاریخ اول دی ماه یک ساعت پیش از برگزاری مراسم جشن شصتمین سالگرد انتشار اعلامیه جهانی حقوق بشر ده‌ها تن از ماموران نیروی انتظامی با مراجعه به دفتر کانون مدافعان حقوق بشر به دستور سعید مرتضوی دادستان عمومی و انقلاب تهران اقدام به بستن و پلمب آن کردند. در این مراسم قرار بود تلاش‌های مدنی و حقوق بشری تقی رحمانی روزنامه نگار سرشناس ایرانی مورد تقدیر قرار گیرد.

بنا بر اظهارات رسمی مقامات ایران اين تصميم ظاهرا به دليل نداشتن مجوز فعالیت صورت گرفته است. در مرداد ماه ١٣٨٥ دبيرخانه کميسيون ماده ‪۱۰‬ قانون فعاليت احزاب و جمعيت ها در ايران که تحت مسئولیت وزارت کشور است، کانون مدافعان حقوق بشر ايران را "غير قانوني" اعلام کرده بود. عليرغم عدم نياز به درخواست مجوز برای فعاليت، با اين حال کانون مدافعان حقوق بشر ايران در همان روزهای آغاز فعاليت خود، تقاضای رسمي برای کميسيون ماده ١٠ ارسال کرده بود. مقامات دولتی هیچگاه به شکل کتبی به این تقاضا پاسخ نداده‌اند. خانم شيرين عبادی رئيس کانون مدافعان حقوق بشر در اين باره به گزارشگران بدون مرز اعلام کرده بود که " ما نياز به مجوز نداشتيم اما برای احترام به قانون تقاضای مجوز کرديم، امروز به ما مي گويند چون تقاضا نکرديد اجازه فعاليت نداريد. سوال ما اين است که چرا فقط به انجمن ما اين اجازه داده نمي شود. متاسفانه جمهوری اسلامي به قانون خود احترام نمي گذارد." وی همچنین گفته بود که از همه راه های قانونی برای ادامه فعالیت کانون استفاده خواهد کرد.


برگرفته از :
http://www.rsf-persan.org/spip.php?article16663 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه دوم دی 1387ساعت 9:52 بعد از ظهر  توسط مهرداد  | 
 

بهائیان و مساله امنیت ملی

ایمان کمالیان


تاریخچه مخالفت با آئین بهائی در ایران مخصوصا در سی سال گذشته  به خوبی نشان داده است که خصومت و سختگیری ایذایی نسبت به جامعه بهائی ریشه در عدم تحمل و مدارا نسبت به باورهای بهائیان دارد.[1] هر گونه ظاهر سازی و نشر اکاذیب علیه جامعه بهائی، چیزی جز ابزاری برای توجیه اقدامات مخالفان و رفتار گروه های فشار نیست تا شاید بتوان التهابِ افکار عمومی را تسکین داد. از این رو ،اتهام های واهی و مضحک وسیله ای بوده است برای عوام فریبی و گمراه نمودن ملت ایران در شناخت آموزه ها و اصول اعتقادی بهائیان.  

 اصل بیست وسوم قانون اساسی،آزادی اندیشه،عقیده و مذهب را بیان می کند. بنا براین نمی توان بهائیان و یا هرگروه دیگر حتی مرام های الحادی را که عقیده ای به غیر از اسلام دارند  مورد تعرض و مواخذه قرار داد. از همین جاست که آزار و اذیت بهائیان هیچ مبنایی در چارچوب قانون اساسی ندارد و معاندین آئین بهائی ناچارند برای توضیح رفتارهای خشونت بار خود نسبت به بهائیان به بهانه ها و اتهام های عجیب و غریب متوسل شوند.

 نقد عقاید و رفتار دیگران هیچ منافاتی با آزادی اندیشه ندارد به شرط آنکه در چارچوب آداب مدنی ، مستند و منطقی باشد و با کاربرد زور، توهین و تحقیر و جعل حقایق همراه نشود. و همچنین مشروط بر آنکه تمامی افراد از فرصت های برابر و یکسان برای نقد و دفاع بر خوردار باشند. طبقه حاکمه جمهوری اسلامی ایران، نه فقط آزادی بیان را یکطرفه به سود خود تعیین نموده و بهائیان هیچگونه مجرایی رسمی و عمومی برای بیان دیدگاه های خود ندارند ، بلکه در پرداختن به مساله باور های بهائیان از همه گونه توهین ، تمسخر ، تحقیر ، و وارونه سازی مفاهیم استفاده می کند که حتی مرز های استبداد را نیز در می نوردد.

 گروهی که برای رسیدن به اهداف سیاسی ، باور های مذهبی ملت را وسیله قرار می دهد و به جهت توضیح و توجیه سیاست های اشتباه و تبعیض آمیز خود به قرآن و اعتقادات دینی استناد می کند، هرگونه تجدیدی در ایمان واقعی و تدین حقیقیِ مردم را خطری برای امنیت خود می بیند و بنابراین برچسب خطر امینت ملی را به راحتی به این و آن می زند. آئین بهائی که ادعا می کند تعالیم و آموزه هایش مطابق نیاز ها و مشکلات این زمان است و ایمان و عمل به اصول و مفاهیمش ، جسم مرده اخلاق را احیاء می کند ، ارزش های راستین معنوی را ترویج می دهد ، تعهد انسانی و وجدانی را زنده می نماید و انسجام و وفاق اجتماعی را باز می سازد، البته و صد البته خطری برای قدرت سیاسی حاکم بر ایران است که اعتقادات پوسته ای مردم -که دیگر شبیه خرافه و وهم شده و شباهتی با دینداری ندارد– را محمل خوبی برای سرکوب و خفقان در جامعه و نیز نفع طلبی عده ای قلیل ساخته است.

 اعتقاد به خدای یگانه، تکریم و تعزیز بی اندازه نسبت به مقام رفیع حضرت محمد و ائمه، اعتقاد به وحدت اساس ادیان ، باور به ظهور متکامل ادیان متناسب با شرایط هر عصر و مقتضیات عالم انسانی، نفی و رد تلقی خاتمیت،  ارتقاء مقام زنان ، توجه به استفاده بهینه از منابع طبیعی در قالب رفتار های اخلاقی ، کوشش برای رفع بیسوادی و افزایش سطح آگاهی و تعلیم و تربیت عمومی در میان تمامی اقشار جامعه، ترویج موازین اخلاقی و ترویج و آموزش فضایل از سنین کودکی ، تلاش برای رفع هر گونه رفتار های تبعیض آمیز از طریق ترویج محبت و دوستی ، سعی در توزیع عادلانه ثروت و  از بین بردن تفاوت فاحش میان فقیر و غنی ، و.... چگونه می تواند اقدام علیه امنیت ملی باشد؟ آن چه امنیتی است که بهسازی و بهروزی و سرافرازی ایران و ایرانیان با آن در تضاد است ؟

 طبیعی است که مخالفان آئین بهائی باید به دنبال ترفندی باشند تا بتوانند عموم مردم را بی آنکه نسبت به حقیقت تعالیم بهائی کنجکاو و مشتاق کنند، با لفافی کاذب، ضمن آنکه مغز را بد جلوه می دهند آنرا از دسترس دور کنند. به همین دلیل با هرگونه رفتار غیر انسانی، به همه وسایل متوسل می شوند و در تلاشند تا آنکه اول،  از طریق سانسور ، حذف و طرد، انهدام ، ارعاب و تهدید به حبس و جان و مال، و تحدید کانال های ارتباطی تا آنجا که می توانند راه های شناخت حقیقی اصول و تعالیم بهائی را محدود کنند؛و دوم با افتراء و تکرار نسبت ها و اتهامات پوچ، جعل و تحریف تاریخ و تعالیم بهائی و انتشار آن در جرائد و رادیو و تلویزیون ،  عموم مردم را  نسبت به شناسایی اصول اعتقادی بهائیان ، بد بین و بی علاقه سازند. اتهامِ اقدام علیه امنیت ملی یکی از آن تاکتیک هاست که البته آب در هاون کوبیدن است و نتیجه بر عکس داده است.

 بیش از 160 سال است که از ظهور آئین بهائی در ایران می گذرد. اما در این سر زمین، به رغم آنکه زادگاهش است ، مورد بی توجهی قرار گرفته و پیروانش به انواع بی مهری ها و تبعیض ها بل سختی ها و شکنجه ها گرفتار شده اند. پیامش در جهت حکومتِ مردم سالاری، حاکمیت قانون، رعایت حقوق بشر، پیشرفت اقتصادی، همزیستی و بردباری بین اهل ادیان، ترویج علوم و فنون و صنایع مفیده و تامین رفاه اجتماعی  مورد بی اعتنایی واقع شده است . از منظر آئین بهائی،  در حقیقت ارتفاع مقام و ترقی هر انسانی منوط است به تعلیم و تربیت و به همین خاطر تعلیم و تربیت را به عنوان قانونی اساسی و ضروری برای ترقی بشر و پیشرفت جامعه لازم می داند. امنیت ملی ایران و ایرانیان به خطر می افتد آن هنگام که قوای خلاق عقل و دانش به عنوان عامل پیشرفت تمدن فراموش شود و تقلید و تزویر مبنای رفتار روزانه شود؛ در آن وقت ، اقدام برای ایجاد امنیتِ ملی، اقدام علیه امنیت ملی نامیده می شود.   



[1]  بسیار بعید و غیر ممکن است که پس از سه دهه به رغم دسترسی گسترده و همه جانبه به کتب ومطبوعات بهائی که برای طبقه حاکم جمهوری اسلامی ایران میسر بوده است ، هنوز باور های بهائیان که خود به آن تصریح دارند مجهول و نامعلوم باشد. هجوم گسترده به منازل بهائیان و مراکز بهائی پس از انقلاب دسترسی به آثار بهائی را به طور کامل برای طبقه حاکم میسر ساخته است. به علاوه در سالیان اخیر ، منابع اینترتی آثار بهائی  در دسترس عموم قرار گرفته است.


برگرفته از :
http://www.negah28.info/index.php?option=com_content&task=view&id=948&Itemid=24

 
 |+| نوشته شده در  یکشنبه یکم دی 1387ساعت 7:33 بعد از ظهر  توسط مهرداد  | 


دفتر کانون مدافعان حقوق بشر در ایران پلمپ شد


voatv 19feb04 wpshirinebadi.jpg
روابط عمومی کانون مدافعان حقوق بشر: دفتر کانون مدافعان حقوق بشر مستقر در خیابان یوسف آباد تهران روز یکشنبه اول دی ماه ۱۳۸۷ توسط نیروهای انتظامی و امنیتی بدون ارائه حکم قضایی پلمپ شد.

این دفتر با قسمتی از جایزه صلح نوبل که در سال ۲۰۰۳ به شیرین عبادی تعلق گرفته بود، خریداری شده و در اختیار کانون قرار گرفته بود. در این دفتر علاوه بر کانون مدافعان حقوق بشر، نهاد مردمی دیگری به نام «کانون مشارکت برای پاکسازی مین» که آن نیز توسط شیرین عبادی و گروهی از همفکران وی تأسیس شده بود، اداره می شد. در حقیقت با پلمپ غیرقانونی دفتر کانون مدافعان حقوق بشر، محل کار دو نهاد مردمی تعطیل شد. ریاست این نهاد مردمی را شیرین عبادی برنده جایزه صلح نوبل بر عهده دارد.

قرار بود روز یکشنبه به مناسبت شصتمین سالگرد تصویب اعلامیه جهانی حقوق بشر، در دفتر کانون مدافعان حقوق بشر مراسم جشنی برگزار شود. این برنامه به مسئول مربوط در نیروی انتظامی منطقه یوسف آباد تهران جهت حفظ امنیت مراسم و طبق معمول قبلا اطلاع داده شده بود.

کانون مدافعان حقوق بشر از سال ۱۳۷۹ شروع به کار کرد و درخواست خود را به کمیسیون ماده ده احزاب تقدیم کرده بود که حتی مسئولان وقت (علی جنتی، معاون سیاسی وزارت کشور ) صحه بر قانونی بودن این نهاد مردمی گذاشته و اعلام عمومی در روزنامه ها شده بود.

کانون مدافعان حقوق بشر به ثبت جهانی نیز رسیده و عضو رسمی فدراسیون بین المللی جوامع حقوق بشر است که ۱۹۰ کشور جهان عضو آن هستند.

کانون مدافعان حقوق بشر طبق اساسنامه خود سه وظیفه اصلی بر عهده دارد، «دفاع رایگان از متهمان عقیدتی و سیاسی»، «حمایت از خانواده های زندانیان سیاسی و عقیدتی» و «گزارش دهی منظم و مستمر در موارد نقض حقوق بشر در ایران».

از آنجایی که در دو سال اخیر به هیچ یک از گزارشگران ویژه حقوق بشر سازمان ملل متحد جهت ورود به ایران ویزا داده نشده بود، بسیاری از سازمان های بین المللی به گزارش های این کانون استناد می کردند، از جمله بان کی مون، دبیر کل سازمان ملل متحد در گزارشی که به مجمع عمومی سازمان ملل متحد در دسامبر ۲۰۰۸ ارائه کرد و منجر به صدور قطعنامه علیه دولت جمهوری اسلامی ایران شد نیز به گزارش کانون مدافعان حقوق بشر استناد شده بود.

به نظر می رسد مجموعه فعالیت های حقوق بشری این نهاد مردمی باعث برخورد غیرقانونی روز یکشنبه اول دی ماه ۱۳۸۷ شده است.



شیرین عبادی در حال گفت‌وگو با خبرنگاران پس از پلمپ دفتر کانون

برنامه جشن کانون مدافعان حقوق بشر قرار بود با سخنرانی تعدادی از فعالان سیاسی، اجتماعی و فرهنگی برگزار شود و راه اندازی سایت کانون و اعلام فعالیت آن و همچنین جایزه تلاشگر حقوق بشر به تقی رحمانی انجام شود که یک ساعت و نیم قبل از شروع برنامه نیروهای انتظامی و لباس شخصی ممانعت به عمل آوردند.

گفتنی است در حین اقدام نیروهای انتظامی در پلمپ دفتر کانون مدافعان حقوق بشر که بدون ارائه حکم قضایی انجام می شد، تعدادی از افراد لباس شخصی با دوربین های عکاسی و فیلمبرداری از داخل ماشین های پارک شده در خیابان یوسف آباد و داخل ساختمان های مقابل و همچنین دفتر کانون مدافعان حقوق بشر تصویربرداری می کردند. این در حالی بود که نیروهای انتظامی و لباس شخصی ها از انجام وظیفه قانونی خبرنگاران که برای پوشش خبر و گزارش به محل دفتر این کانون اعزام شده بودند، ممانعت به عمل آورده به گونه‌ای که دوربین عکاسان خبرنگار حاضر در محل توسط نیروهای لباس شخصی بدون ارائه کارت شناسایی ضبط شد. هرچند در این محل نیروهای انتظامی نیز حضور داشتند.

عدم ارائه حکم قانونی و قضایی به مسئولان کانون مدافعان حقوق بشر با اعتراض آنان مواجه شد. این اعتراض با برخورد توهین آمیز برخی از نیروهای مسئول در محل همراه شد که برخورد فیزیکی هم وجود داشت.


اطلاعیه شماره ۲ روابط عمومی کانون مدافعان حقوق بشر

به دنبال پلمپ دفتر کانون مدافعان حقوق بشر در تهران روابط عمومی این کانون اطلاعیه شماره ۲ خود را صادر کرد.
متن کامل این اطلاعیه به شرح زیر است:

با توجه به اینکه دفتر کانون مدافعان حقوق بشر در تهران بصورت غیر قانونی و بدون صورت برداری پلمپ شده است بنابراین قبلاٌ اعلام می‌داریم، چنانچه در آینده هر سندی یا مدرکی که عنوان شود از دفتر کانون مدافعان حقوق بشر بدست آمده است و آن را در راستای اعمال فشار بر اعضای کانون مدافعان حقوق بشر بخواهند مورد استفاده قرار دهند، از درجه اعتبار ساقط بوده و نشانه‌ای دیگر از رفتارهای فراقانونی مأمورانی است که به دفتر کانون مدافعان حقوق بشر مراجعه کرده‌اند.
روابط عمومی کانون مدافعان حقوق بشر
1/10/1387

برگرفته از :
http://www.iran-emrooz.net/index.php?/news1/17194/
 |+| نوشته شده در  یکشنبه یکم دی 1387ساعت 7:4 بعد از ظهر  توسط مهرداد  | 
 

«نگرانى عميق» مجمع عمومى سازمان ملل متحد

از وضعيت حقوق بشر در ايران

سازمان ملل متحد
۱۸دسامبر ۲۰۰۸- ۲۸ آذر ۱۳۸۷

سرويس خبرى جامعۀ جهانى بهائى

مجمع عمومى سازمان ملل متحد در قطعنامه‌اى که به تصويب رساند «نگرانى عميق خود را نسبت به موارد نقض جدى حقوق بشر» ابراز داشت.

اين قطعنامه، که با اکثريت ۶۹ رأى در برابر ۵۴ رأى به تصويب رسيد، به ويژه از استفاده از شکنجه، تعدد موارد اعدام، "سرکوب خشونت بار«زنان، و "تبعيض هاى فزاينده» بر عليه بهائيان، مسيحيان، يهوديان، صوفيان، مسلمانان سنى و اقليت‌هاى ديگر در ايران انتقاد کرده است.

بانى دوگال، نمايندۀ ارشد جامعۀ جهانى بهائى در سازمان ملل متحد، گفت: «ايران بايد با بررسى و تأمل در اين رأى متوجه شود که از فنلاند تا فيجى کشورهائى وجود دارند که که بيشتر نگران وضعيت شهروندان عادى ايران هستند تا حکومت اين کشور.»

«مجمع عمومى سازمان ملل بزرگ‌ترين نهادِ نمايندۀ جامعه جهانى است، و اين واقعيت که اين مجمع از سال ۱۹۸۵ (۱۳۶۴- ۱۳۶۳) تاکنون در بيست و يک قطعنامه نسبت به وضعيت حقوق بشر در ايران ابراز نگرانى کرده نشان مى دهد که برخلاف آنچه ايران ادعا مى کند انگيزه اين اقدام ’سياسى‘ نيست و ناشى از نگرانى واقعى در مورد وضعيت حقوق پذيرفته شدۀ بشرى در ايران است.»

«متأسفانه، علي‌رغم فريادهاى اعتراض بين‌المللى و گزارش اخير دبيرکل سازمان ملل، وضعيت حقوق بشر در ايران روز به روز وخيم‌تر مى شود. با اين وجود ما اميدواريم ابراز نگرانى‌هائى از اين قبيل رهبران ايران را به تجديد نظر در مواضع خودشان نسبت به مبانى حقوق بشر، که در اکثر جوامع ديگر پذيرفته شده است، برانگيزد.»

خانم دوگال همچنين با اشاره به اين که ايران در سال ۲۰۱۰ (۱۳۸۹- ۱۳۸۸) مورد بازرسى دوره اى شوراى حقوق بشر قرار خواهد گرفت گفت «بهتر است در اين فرصت ايران با توجه به نگرانى‌هاى جامعۀ جهانى براى بهبود وضعيت اسف‌بار حقوق بشر در آن کشور اقدام کند.»

قطعنامۀ اخير را کانادا در همراهى با بيش از چهل کشور تهيه کرده است. در اين قطعنامه به طور خاص از گزارش اخير بان کى-مون، دبيرکل سازمان ملل متحد، که در ماه اکتبر منتشر شد، ياد شده است. در آنجا آقاى بان نيز ضمن ابراز نگرانى از وضعيت حقوق بشر در ايران از حکومت اين کشور خواسته بود پاسخگوى «نگرانى‌هاى مستند» آن گزارش باشد.

آقاى بان در گزارش خود نوشته بود در ايران «موانعى جدى در برابر تأمين کامل حقوق بشر وجود دارد.» و او نيز نسبت به اعمال شکنجه، اعدام‌ها، وضعيت حقوق زنان و تبعيض بر عليه اقليت‌ها ابراز نگرانى کرده بود. (متن کامل اين گزارش را در اينجا بخوانيد)

در قطعنامه‌اى که روز ۲۸ آذر (هيجدهم دسامبر) تصويب شد، از دبيرکل خواسته شده است گزارش ديگرى از وضعيت حقوق بشر ايران در سال آينده تهيه کند. در عين حال از ايران نيز خواسته شده «به آزار، ارعاب و شکنجه مخالفان سياسى و مدافعان حقوق بشر خاتمه دهد و کسانى را که به بهانه‌هاى مجعول يا به دليل عقايد سياسى‌شان زندانى هستند آزاد کند» و از «روند قانونى دفاع از حقوق شهروندان حمايت کند و نقض حقوق بشر را مورد بخشش قرار ندهد.»

در اين قطعنامه توجه خاصى به حملات بر عليه جامعۀ بهائى در ايران شده و آمده است «شواهد روزافزونى از اقدامات دولت براى شناسائى و تحت نظر قرار دادن بهائيان وجود دارد. پيروان آئين بهائى از ورود به دانشگاه و تأمين معاش خودشان ممنوع هستند و هفت تن از رهبران اين جامعه بدون اتهام و امکان دسترسى به وکيل در زندان به سر مى‌برند.»

خانم دوگال اشاره کرد که در حال حاضر حداقل بيست بهائى، از جمله هفت عضو هيأت رهبرى اين جامعه که در ماه اسفند (مارس) و اردیبهشت (مه) گذشته دستگير و در زندان اوين نگهدارى مى شوند، در ايران زندانى هستند. بيش از صد نفر ديگر هم در طى چهارسال گذشته در جريان تشديد اقدامات دولت بر عليه جامعۀ بهائى بازداشت و به قيد ضمانت آزاد شده اند.


برگرفته از :

http://news.persian-bahai.org/UNreport

 |+| نوشته شده در  یکشنبه یکم دی 1387ساعت 0:11 قبل از ظهر  توسط مهرداد  | 
 
  بالا