تبليغاتX
پندار نامه ها
 
پندار نامه ها
 
 
ایران سرزمین پیامبران
 
خانم من بهائی است
۲۷ تير ۱۳۸۷

از: م. صنعتگران

سی و سه سال پيش، هنگامی که با خانمم ازدواج کردم، مسئله‏ی دين او اصلاً برايم مطرح نبود، يعنی اصلاً به تفاوت مذهبی ميان ما فکر نمی‏کردم. من او را دوست داشتم و با او ازدواج کردم.

مراسم و عادات دينی خانمم بعد از ازدواجمان توجه من را جلب کرد. مثلاً اين که او هر صبح عادت به خواندن «مناجات» داشت. با آواز بلند، راز و نيازش با خداوند هر صبح در آپارتمان ما می‏پيچيد و من بايد برای صرف صبحانه آنقدر منتظر شوم که او مناجات‏های پی‏ در پی‏اش را به اتمام رساند. يا اين که هر نوزده روز يک بار من را تنها می‏گذاشت و به جلسه‏ی بهائيان می‏رفت. دوست نداشتم تنها بمانم. می‏خواستم که او هميشه پيش من و برای من باشد.

چند باری به اصرار او در جلسات جشن آنها شرکت کردم. مردمی مهربان بودند و هر بار به من توجه فوق العاده می‏کردند. احساس خوشی پيش آنها به من دست نمی‏داد. دوست نداشتم در جمع آنها باشم. اين صلحجويی و محبتشان را نمی‏فهميدم، پيش آنها با خود بيگانه می‏شدم. ديگر به جلسات آنها نرفتم و خانمم هم بعد از آن که چند بار از من سؤال کرد و عکس العمل منفی من را ديد، ديگر اصرار نورزيد.

بايد بگويم که در طول سی و چند سال زندگی مشترکمان خانمم هيچگاه به من دروغ نگفت. او حلاّل همه‏ی مشکلات خانوادگی و اجتماعی من بود و منِ شکّاک به او، به خاطر همين درستی و راستی‏اش، اطمينان کامل داشتم. هميشه سعی داشت که مرا با مسائل ناگوار آشنا نکند و هر معضلی را به تنهايی بر دوش می‏گرفت.  وسايل راحتی و خوشی‏ام را فراهم می‏کرد. آنچه که می‏خواستم، به هر وضعی که بود، تهيه می‏کرد. اما من، هر کار ناهنجاری که بشود تصور کرد، در اين مدت انجام دادم، که شرحش مناسب اين نوشته نيست و بيگانگی‏ام با آنها از همين حرکات ناهنجارم سرچشمه می‏گيرد، از وجدان خودم.

خانم من فاميل بزرگی داشت. اقوام خانم من همه بهائی بودند. اينها انسان‏های شريف و درستکاری بودند. بين آنها اتحاد و يگانگی و پيوستگی عجيبی می‏ديدم. جمعی سالم، بی‏ريا، پر مهر و فداکار که به درد همديگر می‏رسيدند، رعايت يک ديگر را می‏کردند، به هم محبت داشتند و احترام می‏گذاشتند. کودکان و جوانانشان چنان تربيت می‏شدند که رفتارشان با ديگر کودکان و نوجوانان تفاوت داشت، مهربان و مؤدب بودند.  

خانم من اطلاع وسيعی در مورد دين‏های مختلف داشت. من حوصله‏ی بحث درباره‏ی مسائل دينی را نداشتم، ولی هرگاه صحبت می‏شد، از اطلاعات عميق او، هم تعجب می‏کردم، هم عصبانی می‏شدم. نمي‏دانم، چرا عصبانی می‏شدم و داد و فرياد راه می‏انداختم و خانمم هم گفتگو را قطع می‏کرد و به کار ديگری می‏پرداخت. شايد هم حرف پدرم در گوشم بود که می‏گفت: «دين مال پيرزن‏هاست». خانواده‏ی من به ظاهر مسلمان بودند. در خانه‏ی پدريم، راجع به دين صحبت نمی‏شد. اگر مادرم گاهی وقت‏ها چيزهايی می‏گفت، مثلاً از خدا و پيغمبر درخواستی می‏کرد، پدرم به او می‏خنديد و می‏گفت: «تو از کی مذهبی شدی؟!» بعد مادرم هم می‏خنديد. شايد خودش به خودش و حرف خودش می‏خنديد. ولی موقع ازدواجم با يک دختر بهائی، مادر بزرگم من را به کناری کشيد وگفت: «اينها بهائی هستند، مبادا تو يک وقت بهائی بشوی». پدرم هم بعداً يک اشاره‏ای در اين زمينه کرد. حرف‏هاي آنها در گوشم نشست.

ولی مقصد از نوشتن اين شرح کوتاه از زندگی‏ام اين است که می‏خواهم صدايم را به همه‏ی هموطنان و به خصوص به آقايان ملاها و رئيس جمهور و کليه‏ی رؤسا و دسته‏جات مذهبی در ايران رسانده، بگويم: من سال‏های طولانی است که در ميان بهائيان هستم. بهائيان جاسوس نيستند، با هيچ قوای سياسی ديگری برای از بين بردن رژيم ايران همکاری ندارند. اين اتهاماتی که به آنان نسبت می‏دهيد، بی‏اساس است، بهائيان دارای يک دينی هستند که به آن پايبندند و دستورات آن را عمل می‏کنند، مانند هر مؤمنی که دستورات مذهبی‏اش را به کار می‏بندد. همين! من از اين همه سر و صدا که شما به راه انداخته‏ايد تعجب می‏کنم.  شما از چه می‏ترسيد که اين طور در صدد از بين بردن آنها هستيد؟  آنها جمعی صلحجو هستند و فعاليت‏هايشان در داخل و خارج از کشور به خوبی نشان می‏دهد که دوستدار و خدمت‏گذار همه هستند.

در اين جا روی سخنم با آن دسته از هموطنان ايرانی است که مانند من سال‏ها با اين اشخاص زندگی کرده و يا به وضعی سر و کار داشته‏اند. هموطن عزيز، اکنون نوبت تو نيز رسيده است که از حقوق اين گروه دفاع کنی و سعی نمايی که حقيقت را به آنانی نشان دهی که افکاری زهرآميز در جامعه می‏پاشند و ذهن ديگران را مسموم می‏کنند و به آنانی که عقل و خرد خودشان را به کناری گذاشته‏اند و با اين گروه همدست و همداستان گشته‏اند. اين وظيفه‏ی وجدانی همه‏ی ماست. 

با احترام

 

 برگرفته از :   

http://www.negah28.info/index.php?option=com_content&task=view&id=847&Itemid=24

 

   

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 10:35 بعد از ظهر  توسط مهرداد  | 
 

میراث بشریّت 

 آرامگاه حضرت بهاءالله – مقدس ترين زيارتگاه براى پيروان آئين بهائى- در نزديكى عكا در شمال حيفا نيز بخش ديگرى از ميراث جهانى است .

 

برگرفته از :

http://news.bahai.org/story/643

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 7:1 بعد از ظهر  توسط مهرداد  | 
آرامگاه حضرت باب در دامنه شمالى كوه كرمل در حيفا، اسرائيل، يكى از زيارتگاه هاى بهائيان است كه به عنوان ميراث جهانى شناخته شده است. سالانه نيم ميليون نفر از اين محل به عنوان يكى از جاذبه هاى حيفا بازديد مى كنند

انتخاب زيارتـگاه بهائيان

به عنوان ميراث جهانى

شهر كُبك
٨ ژوئيه ۲٠٠٨
سرويس خبرى مرکز جهانى بهائى

یك کميته سازمان ملل در نشستى در شهر كُبك در كانادا دو زيارتگاه بهائى واقع در اسرائيل را داراى ’ارزش والاى جهانى‛ خواند و آنها را به عنوان بخشى از ميراث فرهنگى بشريت شناخت.

تصميم امروز كميسيون ميراث جهانى يونسكو به معناى آنست كه دو مكان مقدس بهائيان —يعنى آرامگاه‌هاى مؤسسين اين آئين— به فهرستى از اماكن شناخته‌شدۀ بين‌ المللى مانند ديوار چين، اهرام مصر، تاج‌محل و استون‌هنج (stonehenge) افزوده شد.

اماكن مهم دينى مانند واتيكان، بخش قديمى بيت المقدس، و بوداهاى باميان، كه اخيراً نابود شد، نيز در فهرست ميراث جهانى قرار دارند.

زيارتگاه‌هاى بهائى نخستين اماكن مرتبط با يك آئين دينى تازه تولد يافته هستند كه به فهرست يونسكو، نهاد آموزشى، علمى و فرهنگى سازمان ملل متحد، افزوده شده‌اند.

اين دو زيارتگاه يكى در نزديكى بخش قديمى عكا در ساحل شمالى اسرائيل — كه خود بخشى از ميراث جهانى است— و ديگرى در كوه كرمل در حيفا آرامگاه مؤسسين آئين بهائى، حضرت باب و حضرت بهاءالله، هستند.

بهائيان معتقدند كه حضرت باب و حضرت بهاءالله هر دو پيامبران الهى هستند و آرامگاه اين دو زيارتگاه جامعۀ پنج ميليون نفرۀ آنهاست. آرامگاه حضرت بهاءالله قبلۀ بهائيان جهان است و از اين نظر قابل مقايسه با ديوار ندبه در بيت المقدس براى يهوديان و خانه كعبه براى مسلمين است.

حضرت بهاءالله در ايران به دنيا آمد و بعداً به عكا كه در آن زمان بخشى از امپراطورى عثمانی بود تبعيد شد و در سال ۱٨٩۲ در همان جا درگذشت. حضرت باب در سال ۱٨۵٠ در ايران تيرباران شد و بقاياى جسدش بعدها براى خاكسپارى به حيفا منتقل شد.

اين دو آرامگاه به خاطر باغ‌هاى زيبائى كه آنها را احاطه كرده قابل توجه هستند. در طراحى اين باغ‌ها عناصرى از فرهنگ‌هاى گوناگون در هم آميخته شده‌اند. غير از زائران بهائى، سالانه صدها هزار بازديد‌ كننده‌های دیگر از اين باغ‌ها ديدن مى‌كنند.

آرامگاه حضرت بهاءالله – مقدس ترين زيارتگاه براى پيروان آئين بهائى- در نزديكى عكا در شمال حيفا نيز بخش ديگرى از ميراث جهانى است

آلبرت لينكلن، دبيركل جامعۀ بين المللى بهائى، گفت: "ما از تصميم يونسكو در شناخت اماكن مقدس ديانت بهائى استقبال مى‌كنيم. ديانتى كه طى ۱۵٠ سال از جمعيتى كوچك در خاورميانه به يك جامعه جهانى با پيروانى در تقريباً تمامى كشورها تبديل شده است."

فهرست ميراث جهانى را يونسكو در سال ۱٩٧۲ براى شناسائى و حفاظت "ميراث‌هاى فرهنگى و طبيعى با ارزش‌هاى والاى جهانی" ايجاد كرد .

تا به حال ۱٨۴ كشور معاهده ميراث جهانى را كه معيارهاى كلى انتخاب اين اماكن را تعيين مى‌كند امضا كرده‌اند و بيش از ٨۵٠ محل از جمله اماكن طبيعى مانند سرنگتى در آفريقاى شرقى و آبسنگ‌هاى بزرگ مرجانى در استراليا به موجب آن به ثبت رسيده‌اند .

كميتۀ ميراث جهانى از ۲۱ كشور امضا كنندۀ عهدنامۀ ميراث جهانى تشكيل مى شود . اين كميته هرسال در كشورى كه رياست كميته را برعهده دارد تشكيل جلسه مى‌دهد .

رئيس امسال اين كميته دكتر كريستينا كمرون از كاناداست و اجلاس آن در شهر كبك برگزار مى‌شود كه خود يكى از ميراث‌هاى جهانى است و امسال چهارصدمين سال تولدش را جشن مى‌گيرد.

 

برگرفته از :

http://www.bahai.org/persian/newsreleases/11-07-08

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 0:45 قبل از ظهر  توسط مهرداد  | 
 

به مناسبت 17 تير، سالروز شهادت حضرت اعلي

 خشايار خورشيدفر
khorshid_019@yahoo.com

سکوت مرگبار آن شب را صداي پاي سربازان و تفنگچي هايي مي شكست كه در محوطه خاكي سربازخانه تبريز قدم مي زدند و نگران و شرمسار كسي بودند كه او را بي آنکه جرمی مرتکب شده باشد در اتاقي كوچك به همراه چهار نفر ديگر زنداني كرده بودند. هر از چندگاهي صداي چرخ گاري يا درشكه اي نيز بلند مي شد و به نظر مي رسيد كه از جانب حكومت وقت يا علما كسي براي اطمينان از رها نکردن زنداني ها براي سر كشي به سربازخانه آمده است.

در تاريکي شب و درون اتاق بي آنكه براي زنداني ها شمعي يا فانوسي روشن كرده باشند، چهار نفر با چشماني مشتاق به تنها شمع حقيقي و زنده اي چشم دوخته بودند كه رو به روي آنها نشسته بود. قطرات عرق كه بر اثر جذبه الهي بر پيشاني او نشسته بود، مانند قطره هاي شمع روي خاک كف اتاق فرو مي افتاد و فضاي كوچك اتاق را نمناك مي كرد. شمع شيراز زير لب چيزي مي گفت و گاهي به شاگرد خود محمد علي که به ديوار گلي اتاق تکيه داده و نشسته بود، نگاه مي کرد. فهميدن کلمه هايي که زمزمه مي کرد، دشوار بود. بايد به حرکت هاي آرام لب هاي خشک و ترك خورده او بسيار دقت مي شد تا دريافت که با خود چه چيزي را زير لب زمزمه مي کند. به نظر مي رسيد کلماتي مانند ذکر بر زبانش جاري است. شايد اين کلمات بودند که بر زبان او جاري شده بودند: سبّوحٌ قدّوسٌ رَبّنا و ربّ الملائکةِ و الرّوح، سبّوحٌ قدّوسٌ رَبّنا و ربّ الملائکةِ و الرّوح، سبّوحٌ قدّوسٌ ...

در آن تاريکي چهره محمد علي که اندکي خسته و شايد هم کمي نگران به نظر مي رسيد، چندان مشخص نبود اما پيامبر شيراز اين موضوع را پيش از غروب آفتاب دريافته بود. به اين جهت از جاي خود بلند شد و كنار او نشست. محمد علي بلافاصله به احترام مولاي خود جا به جا شد و با حالتي مودبانه روي دو زانو نشست. پيامبر شيراز به آرامي و با محبت شانه هاي محمد علي را گرفت و گفت: "راحت باش، خودت را معذب نکن." ميهمان محبوس آذربايجان هنوز خستگي پيمودن فاصله قلعه چهريق تا شهر تبريز را آن هم با غل و زنجيرهايي سنگين به تن رنجور خود داشت. براي چند لحظه با نگاهي خيره به يکديگر چشم دوختند. محمد علي دستان مولاي خويش را گرفت و صورت خود را ميان آنها پنهان کرد. پيامبر شيراز که اينک ديگر نه ميهمان تبريز، بلکه زنداني آن شده بود حالات روحي محمد علي را کاملاً درک مي کرد. به همين دليل با صدايي آرام به او گفت:

"شکّي نيست که فردا امر به قتل خواهند نمود ... به تو مژده مي دهم كه فردا با من شهيد خواهي شد و من تو را اختيار نمودم تا در وصول به اين تاج افتخار با من سهيم گردي." 1

سپس افزود: "محمد علي، يقيناً اين ساعات آخري است که با من هستي و از فردا مرا نخواهي ديد تا يومي که من و احباي شهيد را در حالي ببيني که تماماً اجساد فانيه را به ابدان باقيه مبدل ساخته ايم و مِن بَعد از تألماتي که في الحال مي بيني اثري نخواهد بود. خوشا به حال تو که تا لحظه آخر در اين حيات عنصري همراه من ماندي و فردا فائض خواهي شد به فيضي که از بدو ايمان منتظر آن بودي. پس بيدار باش و اين ليل آخر را غنيمت دان و آن را به افضل اموري صرف کن که رضاي حق در آن است. دعا و حضور قلب را در اين زمان مراعات کن تا صبح نجات و شمس حقيقت را دريابي. الحمد لله که در اين ايام قليل گفتم و نوشتم هر آنچه كه لازم بود با احبا و خلق الله بگويم و کنز مخفي را بر همگان آشکار كردم و ديگر چيزي نماند از اموري که بايد مي گفتم. ... " 2

آنگاه ادامه داد: "محمد علي، استقامت في سبيل الله را از دست مده و بر مصائبي که فردا بر تو نازل خواهد شد صبور باش و بدان که عمر اين مصائب کوتاه، لکن حاصل ابدي ومستدام و في الحقيقه در ملکوت ابهي خواهي بود. به جهت تألماتي که اينك به واسطه من يا شرع بيان متحمل شدي عذر مي خواهم. حق جل جلاله شاهد و ناظر که اندک تألمي که بر تو يا ديگر احبا رفت بر خود متحمل مي دانم و بدان که اين تألمات نه از سبب شاگردي من بلکه به بهاي پيروي از کلمه الله بر تو و اهل بيان نازل شد و تماماً به فضل او نائل و به رحمت او داخل شده ايد. پس نه حضن و نه ماتم در ميان باشد، بلکه رجاي وصل به ساحت حق و تفرج در وادي سبحان که مطابق کلام اقدس ابهي براي ما و كل مؤمنين مقرر شده. انشاء الله که من و تو از صابران باشيم." 3

محمد علي که قطره هاي اشک مژه هاي غبار آلود چشمانش را نمناک کرده بود، گفت: "سبحان الله که اگر اندک هراسي از فردا يا آنچه که براي ما در پيش است، داشته باشم. فقط از حضرت اعلي به خاطر تمامي قصورات طلب عفو دارم و تمنايم اين است که مرا در ملکوت ابهي ياد فرماييد. انشاء الله که لياقت خدمت شما را در عقبي نيز داشته باشم و پابوس آستان اعلي شوم. براي من چه سعادتي بيش از اين که پيش مولا و سرور خويش اين عالم فاني را ترک کنم و حضور ملاء اعلي را دريابم؟ الحمد لله حمداً کثيرا."4

شايد اينها آخرين کلماتي بود که ميان پيامبر شيراز، سيد علي محمد معروف به "باب" و شاگرد باوفاي او محمدعلي زنوزي درست يک شب پيش از شهادت آنها رد و بدل شد. اما هر چه هست از حقيقتي حکايت دارد که 158 سال پيش در ١٧ تير ١٢٢٩ (١٨٥٠ ميلادي) در شهر تبريز به وقوع پيوست و نزديک به دو قرن نه تنها حيات اجتماعي ايران را دستخوش تحولات شگرف نمود، بلکه هديه روشن بيني و روشن انديشي ديني و الهي را براي عموم جهانيان به ارمغان آورد و جهاني تاريک و سرد را از پرتوي جاودان خود روشن ساخت و گرمي بخشيد.

آنچه که در آن زمان اتفاق افتاد تنها يک برخورد ساده ميان گروهي از افراد که ديدگاه هايي مخالف هم داشتند نبود، بلکه "نبرد بزرگ انديشه" ميان جمعي از حقيقت جويان و گروه عظيمي از خرافه پرستان بود. حقيقت جويان در پي انجام وظيفه الهي و انساني خود بودند و خرافه پرستان جامعه اي را شکل داده بودند که از آگاهي و حقيقت روي گردان شده بودند و تمسک به جهل و خرافات را راه و روشي تغيير ناپذير براي بقاي خويش مي دانستند.

حضرت باب در سن 25 سالگي و هنگامي که بازرگاني جوان بودند، در شيراز به پارسائي و پرهيزگاري ميان مردم شهرت داشتند. ايشان به امر الهي در سال ۱۲۶۰ هجري قمري (۱۸۴۴ ميلادي) خود را به عنوان "باب" معرفي فرمودند. واژه باب يعني "درب"، به اين مفهوم که کساني که مي خواهند وارد بارگاه خداوندي بشوند بايد به دستور خداوند از اين درب بگذرند. به محض اين که آن حضرت در شيراز اظهار امر و به بياني ديگر اعلام رسالت فرمودند، جمع عظيمي از مردم که از آزار ماموران حکومت وقت و زورگوئي (به ظاهر) عالمان مذهبي به تنگ آمده بودند، به ايشان ايمان آوردند. در آغاز تنها ۱۸ نفر به آن حضرت ايمان آوردند که به آنان حروف حي (زنده) مي گفتند. اما اندکي بعد شمار پيروان ايشان به سرعت رو به افزايش گذاشت و جنبش ديني – اجتماعي بي سابقه اي در شيراز و ساير شهرهاي ايران به وجود آمد.

اين وضعيت سبب شد تا علماي درباري و ماموران حکومتي احساس کنند که موقعيت آنها در خطر است. از اين رو دست به دست يکديگر داده و حضرت باب را پس از دستگيري و سرکوبي پيروان ايشان از شيراز به اصفهان بردند و در اين راه انواع اذيت ها و آزارها را به آن حضرت روا داشتند.

پس از زنداني کردن آن حضرت در قلعه ماکو و چهريق در شهر تبريز در سال ۱۲۶۶ هجري قمري (۱۸۵۰ ميلادي) به همراه يکي از پيروانش به نام محمد علي زنوزي به شهادت رساندند. حضرت باب در نوشته هاي زيادي که از ايشان بر جاي مانده خود را مبشر (بشارت دهنده) ظهور شخص بزرگوار ديگري دانسته که او را من يظهره الله (کسي که خدا را بر مي انگيزد) خوانده است.

پس از شهادت حضرت باب پيروان ايشان نه تنها خاموش نماندند، بلکه در تمام شهرهاي ايران پراکنده شده و آرمان اصلي آن آئين را که "بيان" نام داشت و انتظارظهور موعود آسماني را تبليغ مي کرد، در ميان مردم منتشر کردند و مردم خسته و درمانده از ظلم روزگار نيز گروه گروه به آنان مي پيوستند.

سر انجام اين بشارت در سياه چال تهران (زندان حکومتي قاجار) تحقق يافت. يعني هنگامي که يکي از نجيب زادگان ايراني به نام ميرزا حسينعلي (حضرت بهاالله) که از اهالي نور مازندران بود و در آن هنگام در تهران زندگي مي کرد و خود از پيروان باب بود، بر اثر بلوايي که به خاطر ترور نافرجام ناصرالدين شاه به راه افتاد، بي گناه دستگير و به سياه چال افتاد. چهار ماه بعد که بي گناهي ايشان ثابت شد، آن حضرت را آزاد نموده و از ايران به عراق (بغداد) تبعيد کردند.

ايشان بيش از يازده سال در بغداد تحت نظر بودند تا اين که به دستور دو دولت ايران و عثماني ايشان و يارانشان را به اسلامبول و سپس به ادرنه و سرانجام به عکا تبعيد نمودند. در سالهاي پايانی زندگي در بغداد پيش از رفتن به اسلامبول حضرت بهاء الله به دستور و امر خداوند خود را به عنوان من يظهره الله و موعود تمام اديان الهي معرفي فرمودند. سرانجام ايشان نيز پس از ۴۰ سال تبعيد و زندان در سال ۱۳۰۹ هجري قمري (۱۸۹۲ ميلادي) در عکا به جهان بالا صعود نمودند.

آن حضرت نوشته هاي بيشماري که روي هم رفته يکصد کتاب را تشکيل مي دهد در مورد آئين بهايي و رسالت خود و دستورات و احکام نازل فرموده اند. امروز بالغ بر 5 ميليون نفر در سراسر جهان و کشورهاي گوناگون از پيروان اين آيين جهاني هستند که در ايران تولد يافت. پيروان ديانت بهايي بر اساس تعاليم حضرت بهاء الله خود را متعهد به خدمت به عالم انساني و تلاش براي برقراري صلح و آرامش همگاني مي دانند.

در انديشه بهايي هر انسان بايد در پي ساختن عالم و برخوردار ساختن همنوعان خود از مواهبي باشد که توسط خداوند و آفريدگار جهانيان به تمامي ساکنان زمين هديه شده است. محبت و نيکوکاري به همنوعان و تمامي موجودات عالم به عموم بهائيان توصيه شده است و تلاش براي حصول اتحاد عالم انساني و بلوغ و کمال روحاني و عقلاني آن آرمان اصلي اين ديانت آسماني است.

تمامي زحمات و مشقاتي که حضرات باب و بهاء الله و تمامي شهداي آيين بيان و ديانت بهائي متحمل شدند براي تحقق اين آرمان بوده است. بر ما است که اين زحمات را پاس بداريم و از دل و جان براي پديداري آن تلاش نمائيم. هر فرد مومن به ديانت بهائي شهروندي مسئول براي اين کره خاکــي است و خود را موظف به انجام فعالــيت هايي مي داند که براي خود او و تمامي انسانها مفيد است. اين خواست و اراده ازلي و ابدي خدا است که انسانها و تمامي موجودات اين عالم از حياتي سالم، پاک و رو به رشد و تکامل برخوردار باشند زيرا همه بار يک دارند و برگ يک شاخسار.


------------------------------------------------------

1- اين جملات بر گرفته از تاريخ نبيل زرندي است.
2و 3 و 4- اين جملات با بهره گيري ازگويش مرسوم در دو قرن پيش توسط نويسنده شبيه سازی شده است.

بر گرفته از :

http://www.saqar.org/modules.php?name=Forums&file=viewtopic&t=462#2673

 


 |+| نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 11:0 بعد از ظهر  توسط مهرداد  | 

بهائیان و مساله امنیت ملی

ایمان کمالیان

 تاریخچه مخالفت با آئین بهائی در ایران مخصوصا در سی سال گذشته  به خوبی نشان داده است که خصومت و سختگیری ایذایی نسبت به جامعه بهائی ریشه در عدم تحمل و مدارا نسبت به باورهای بهائیان دارد . هر گونه ظاهر سازی و نشر اکاذیب علیه جامعه بهائی، چیزی جز ابزاری برای توجیه اقدامات مخالفان و رفتار گروه های فشار نیست تا شاید بتوان التهابِ افکار عمومی را تسکین داد. از این رو ،اتهام های واهی و مضحک وسیله ای بوده است برای عوام فریبی و گمراه نمودن ملت ایران در شناخت آموزه ها و اصول اعتقادی بهائیان.  

  اصل بیست وسوم قانون اساسی،آزادی اندیشه،عقیده و مذهب را بیان می کند. بنا براین نمی توان بهائیان و یا هرگروه دیگر حتی مرام های الحادی را که عقیده ای به غیر از اسلام دارند  مورد تعرض و مواخذه قرار داد. از همین جاست که آزار و اذیت بهائیان هیچ مبنایی در چارچوب قانون اساسی ندارد و معاندین آئین بهائی ناچارند برای توضیح رفتارهای خشونت بار خود نسبت به بهائیان به بهانه ها و اتهام های عجیب و غریب متوسل شوند.

 نقد عقاید و رفتار دیگران هیچ منافاتی با آزادی اندیشه ندارد به شرط آنکه در چارچوب آداب مدنی ، مستند و منطقی باشد و با کاربرد زور، توهین و تحقیر و جعل حقایق همراه نشود. و همچنین مشروط بر آنکه تمامی افراد از فرصت های برابر و یکسان برای نقد و دفاع بر خوردار باشند. طبقه حاکمه جمهوری اسلامی ایران، نه فقط آزادی بیان را یکطرفه به سود خود تعیین نموده و بهائیان هیچگونه مجرایی رسمی و عمومی برای بیان دیدگاه های خود ندارند ، بلکه در پرداختن به مساله باور های بهائیان از همه گونه توهین ، تمسخر ، تحقیر ، و وارونه سازی مفاهیم استفاده می کند که حتی مرز های استبداد را نیز در می نوردد.

 گروهی که برای رسیدن به اهداف سیاسی ، باور های مذهبی ملت را وسیله قرار می دهد و به جهت توضیح و توجیه سیاست های اشتباه و تبعیض آمیز خود به قرآن و اعتقادات دینی استناد می کند، هرگونه تجدیدی در ایمان واقعی و تدین حقیقیِ مردم را خطری برای امنیت خود می بیند و بنابراین برچسب خطر امینت ملی را به راحتی به این و آن می زند. آئین بهائی که ادعا می کند تعالیم و آموزه هایش مطابق نیاز ها و مشکلات این زمان است و ایمان و عمل به اصول و مفاهیمش ، جسم مرده اخلاق را احیاء می کند ، ارزش های راستین معنوی را ترویج می دهد ، تعهد انسانی و وجدانی را زنده می نماید و انسجام و وفاق اجتماعی را باز می سازد، البته و صد البته خطری برای قدرت سیاسی حاکم بر ایران است که اعتقادات پوسته ای مردم -که دیگر شبیه خرافه و وهم شده و شباهتی با دینداری ندارد– را محمل خوبی برای سرکوب و خفقان در جامعه و نیز نفع طلبی عده ای قلیل ساخته است.

  اعتقاد به خدای یگانه، تکریم و تعزیز بی اندازه نسبت به مقام رفیع حضرت محمد و ائمه، اعتقاد به وحدت اساس ادیان ، باور به ظهور متکامل ادیان متناسب با شرایط هر عصر و مقتضیات عالم انسانی، نفی و رد تلقی خاتمیت،  ارتقاء مقام زنان ، توجه به استفاده بهینه از منابع طبیعی در قالب رفتار های اخلاقی ، کوشش برای رفع بیسوادی و افزایش سطح آگاهی و تعلیم و تربیت عمومی در میان تمامی اقشار جامعه، ترویج موازین اخلاقی و ترویج و آموزش فضایل از سنین کودکی ، تلاش برای رفع هر گونه رفتار های تبعیض آمیز از طریق ترویج محبت و دوستی ، سعی در توزیع عادلانه ثروت و  از بین بردن تفاوت فاحش میان فقیر و غنی ، و.... چگونه می تواند اقدام علیه امنیت ملی باشد؟ آن چه امنیتی است که بهسازی و بهروزی و سرافرازی ایران و ایرانیان با آن در تضاد است ؟

  طبیعی است که مخالفان آئین بهائی باید به دنبال ترفندی باشند تا بتوانند عموم مردم را بی آنکه نسبت به حقیقت تعالیم بهائی کنجکاو و مشتاق کنند، با لفافی کاذب، ضمن آنکه مغز را بد جلوه می دهند آنرا از دسترس دور کنند. به همین دلیل با هرگونه رفتار غیر انسانی، به همه وسایل متوسل می شوند و در تلاشند تا آنکه اول،  از طریق سانسور ، حذف و طرد، انهدام ، ارعاب و تهدید به حبس و جان و مال، و تحدید کانال های ارتباطی تا آنجا که می توانند راه های شناخت حقیقی اصول و تعالیم بهائی را محدود کنند؛و دوم با افتراء و تکرار نسبت ها و اتهامات پوچ، جعل و تحریف تاریخ و تعالیم بهائی و انتشار آن در جرائد و رادیو و تلویزیون ،  عموم مردم را  نسبت به شناسایی اصول اعتقادی بهائیان ، بد بین و بی علاقه سازند. اتهامِ اقدام علیه امنیت ملی یکی از آن تاکتیک هاست که البته آب در هاون کوبیدن است و نتیجه بر عکس داده است.

  بیش از 160 سال است که از ظهور آئین بهائی در ایران می گذرد. اما در این سر زمین، به رغم آنکه زادگاهش است ، مورد بی توجهی قرار گرفته و پیروانش به انواع بی مهری ها و تبعیض ها بل سختی ها و شکنجه ها گرفتار شده اند. پیامش در جهت حکومتِ مردم سالاری، حاکمیت قانون، رعایت حقوق بشر، پیشرفت اقتصادی، همزیستی و بردباری بین اهل ادیان، ترویج علوم و فنون و صنایع مفیده و تامین رفاه اجتماعی  مورد بی اعتنایی واقع شده است . از منظر آئین بهائی،  در حقیقت ارتفاع مقام و ترقی هر انسانی منوط است به تعلیم و تربیت و به همین خاطر تعلیم و تربیت را به عنوان قانونی اساسی و ضروری برای ترقی بشر و پیشرفت جامعه لازم می داند. امنیت ملی ایران و ایرانیان به خطر می افتد آن هنگام که قوای خلاق عقل و دانش به عنوان عامل پیشرفت تمدن فراموش شود و تقلید و تزویر مبنای رفتار روزانه شود؛ در آن وقت ، اقدام برای ایجاد امنیتِ ملی، اقدام علیه امنیت ملی نامیده می شود.   

بر گرفته از :                     

http://politics-bahaee.blogfa.com/post-49.aspx#_ednref1 

 

 |+| نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 10:26 بعد از ظهر  توسط مهرداد  | 

دفاع از حقوق اقلیت‌ها، از شعار تا عمل

Sun 29 06 2008 - 10:49

image

در صحنه سیاست، چه آنان که در قدرت شریکند و چه ‎آنان که در برابر قدرت صف آراسته‌اند، شاید کمتر کسی را بتوان یافت که از حقوق اقلیت‌ها و دفاع از این حقوق هیچ سخن نگفته باشد و هیچ سخن نگوید. و کمتر کسی را می‌توان یافت که از تبعیض دفاع کند. مگر نه آنکه درایت سیاسی حکم می‌کند که آدمی به جبهه مخالفین تبعیض بپیوندد. اما حکایت واقعی، حکایت بس متفاوتی است.

‌نگاهی به دفتر اعمال سیاسی دولت‌ها و مخالفین دولت‌ها در چند دهه گذشته آشکارا از فرصت‌طلبی سیاسی آنان حکایت دارد. دسته، دسته و فوج، فوج کسانی که زیر بیرق دفاع از حقوق این یا آن اقلیت سینه زده و سخنان زیبا سر داده و کماکان سر می‌دهند، در عمل تنها به سود خویش می‌اندیشند و کلام و عمل‌شان از صداقت تهی است.

به سازمان‌های چپ بنگریم. حزب توده ایران و همه سازمان‌ها و گروه‌های سیاسی فعال در چند دهه‌ گذشته بارها از لزوم دفاع از حقوق اقلیت‌ها در ایران سخن گفته‌اند و دفاع از این حقوق را به بخشی از برنامه عمل سیاسی خود بدل کرده‌اند. اما دفاع از حقوق اقلیت‌ها از سوی این سازمان‌های سیاسی صرفا کارکردی افزاری داشته و ریشه در پایبندی و تعهد آنان به شعارهایشان نداشته است.

دولت‌ها نیز برای پیشبرد سیاست خود، از تنازعات قومی به سود خود بهره‌ گرفته‌اند. گروهی را علیه گروهی شورانیده‌اند، قومی را علیه قومی تحریک کرده‌اند، پیروان دینی را به جان پیروان دین دیگری انداخته‌اند. دولت‌ها از این سیاست خود در تقویت موقعیت خویش در منطقه و تضعیف همسایگان در آرایش قوا نیز بهره‌ گرفته‌اند. حکایت کردها در این رابطه حکایت آموزنده‌ای است.

واقعیتی است تلخ و تکان‌دهنده. همین که گرد و غبار پرگویان و یاوه‌سرایان نشست، نیک که نظر افکنی، خواهی دید که شمار کسانی که به حقوق اقلیت‌ها باور دارند، در این کهن مرز و بوم، بسیار اندک است. شهروندان ایران به تجربه دریافته‌اند که در هر شعار و هر وعده و هر وعید دو چند فریب لانه کرده است.

سخن گفتن کلی از حقوق اقلیت‌ها ادامه همان فریب است. تبعیض صرفا یک واژه نیست که بتوان با کشیدن خطی سرخ نابودش کرد. تبعیض یک سرنوشت است. حقوق اقلیت‌ها یعنی حقوق من کرد، من ترک، من بهایی... و تبعیض یعنی آن چیزی که از من، یک کرد سنی مذهب می‌سازد و از تو، یک شیعه فارس‌زبان. تامین حقوق اقلیت‌ها یعنی آن چیزی که از یک ساکن، یک شهروند می‌سازد. شهروندی که در ساختار اجتماعی به خاطر پیوندهای قومی، باورهای دینی، تفاوت‌های فرهنگی و زبان مادری‌اش، دسته‌بندی نمی‌شود.

دفاع از حقوق اقلیت‌ها، یک وظیفه مدنی است. و یک وظیفه مدنی، وظیفه‌ همه است. من ساکن باید بدل به من شهروند بشود. و این ممکن نیست مگر آنکه من فارس‌زبان شیعه مذهب از حقوق تو کرد سنی‌مذهب دفاع کنم و تو از حقوق من ترک‌زبان.

در یک کلام: شهروندی من در گروی شهروندی توست.

دکتر جمشید فاروقی

نهم تیرماه سال یک‌هزار و سی‌صد و هشتاد و هفت خورشیدی

 

بر گرفته از :

http://www.foroneiran.com/index.php/editornote/more/1249/


 |+| نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 1:52 بعد از ظهر  توسط مهرداد  | 

برندگان جايزۀ نوبل خواستار آزادى زندانيان بهائى شدند

نيويورك
۳۰ ژوئن ٢٠٠٨ برابر با ۱۰ تیر ١۳٨٧
سرويس خبرى مرکز جهانى بهائى

شش برندۀ جايزۀ صلح نوبل در بيانيۀ مشتركى از حكومت ايران خواسته‌اند هفت عضو برجسته جامعۀ بهائى اين كشور را كه در تهران زندانى هستند فوراً آزاد كند.

اين شش نفر كه اعضاى ’نهاد زنان نوبل‘ هستند از حكومت ايران خواسته‌اند كه امنيت اين بهائيان را – كه بدون اتهام مشخص و حق مشاورۀ با وكيل در زندان اوين هستند – تضمين كند و آنان را بدون قيد و شرط آزاد سازد.

بانى دوگال، نمايندۀ ارشد جامعه جهانى بهائى در سازمان ملل، گفت: ”ما از اين فعالان سرشناس بين المللى به خاطر درخواست آزادى دوستان بهائى خودمان، كه بدون هيچ دليلى و فقط به خاطر اعتقاداتشان زندانى هستند، تشكر مى كنيم.“

امضاءكننگان اين بيانيه عبارتند از:

 ۱ ــ بتى ويليامز و مايريد كاريگان مگواير، مؤسسين بنياد ”مردمِ صلح“ در ايرلند شمالى. برندگان صلح نوبل در سال ۱۹۷۶.

 ۲ ــ ريگوبرتا منچو تام، از پيش‌گامان دفاع از آشتى قومى-فرهنگى در موطن خودش گواتمالا. برندۀ نوبل سال ۱۹۹۲.

 ۳ ــ جودى ويليامز، استاد دانشگاه و از فعالان بين المللى براى ممنوعيت استفاده از مين. برندۀ نوبل سال ۱۹۹۷.

 ۴ ــ دکتر شيرين عبادى، وكيل ايرانى حقوق بشر. برندۀ نوبل سال ۲۰۰۳.

 ۵ ــ وانگارى موتا ماآتاى، استاد دانشگاه و فعال كنيائى محافظت از محيط زيست. برندۀ نوبل سال ۲۰۰۴.

در بيانيۀ آنها كه روى سركاغذ ’نهاد زنان نوبل‘ منتشر شده آمده است: ”ما با نگرانى از خبر بازداشت شش عضو برجسته جامعه بهائيان ايران در روز ۱۴ مه ۲۰۰۸ آگاه شده‌ايم. ما مطلع هستيم كه خانم فريبا كمال آبادى، و آقايان جمال الدين خانجانى، عفيف نعيمى، سعيد رضائى، بهروز توكلى و وحيد تيزفهم اعضاى يك گروه غير رسمى معروف به ’ياران‘ هستند كه به امور اوليه جامعۀ بهائيان ايران رسيدگى مى‌كنند؛ همچنين مطلع هستيم كه عضو ديگر اين گروه خانم مهوش ثابت از پنجم مارس ۲۰۰۸ در بازداشت به سر مى‌برد؛ ما به اين وسيله نگرانى عميق خودمان را از تهديدهاى فزاينده و آزار جامعه بهائيان ايران اعلام مى كنيم.“

ما از حكومت ايران مى‌خواهيم كه امنيت اين افراد و آزادى فورى و بدون قيد و شرط آنها را فراهم كند.“

نهاد زنان برندۀ نوبل‘ در سال ۲۰۰۶ توسط شش زن برندۀ اين جايزه از آمريكاى شمالى، آمريكاى لاتين، اروپا، خاورميانه، و آفريقا به منظور كمك به برقرارى صلح از طريق مشاركت با زنان در سراسر جهان تأسيس شد. تا به حال فقط دوازده زن موفق به دريافت جايزۀ نوبل شده‌اند.

دفتر ’نهاد زنان برندۀ نوبل‘ در شهر اتاوا در كانادا قرار دارد.

بر گرفته از :

http://www.bahai.org/persian/persecution/newsreleases/30-06-08

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 1:12 قبل از ظهر  توسط مهرداد  | 
 

وحـدت در کثرت ، راهپیمائی برای صلح

 

اثر سیما باهر                                                                connections                

  

ترک تقالید و تحرّی حقیقت ؛ ترک تعصّبات نژادی ، قومی و ملّی ، مذهبی ، جنسی ، و

طبقاتی ؛ وحدت عالم انسانی ؛ صلح عمومی .

 

 برگرفته از :

http://www.bahai.org/connections/

 |+| نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 0:22 قبل از ظهر  توسط مهرداد  | 
Sun   29 06 2008   22:15

با بهائی‌ها در مسیر زندگی (۳)

مشهد، زندان وکیل آباد

رضا فانی یزدی

Sun   29 06 2008   22:15
rezafani@yahoo.com

پس از یازده ماه بازداشت در انفرادی و اتاق‌های دربسته در بازداشتگاه اطلاعات سپاه در خیابان کوهسنگی، در ‏روز ۲۶ اسفند ۱۳۶۲ ما را به زندان وکیل آباد منتقل کردند.‏

در زندان وکیل آباد درهای بند از ساعت ۶ صبح باز می‌شد و بچه‌ها اجازه داشتند به هواخوری بروند. هواخوری ‏نسبتا بزرگی داشتیم. ما در آن زمان در بند ۴ از همان مجموعه قدیمی زندان وکیل آباد زندانی بودیم. بند ۴ ویژه ‏زندانیان سیاسی بود و سه طبقه داشت. آن زمان تعدادی از بچه‌های مجاهدین و تعدادی از بچه‌های چپ را که از ‏نظر مسئولین زندان «مساله دار» و «سر موضع» بودند، در طبقه سوم جا داده بودند و با بستن درب پله‌هایی که ‏سه طبقه را به هم وصل می‌کرد، این طبقه را از بقیه طبقه‌های بند جدا کرده بودند. ‏

بهائی‌ها هم در همین طبقه بودند و آنجا هم در اتاق‌های کاملا جداگانه و جدا از دیگر زندانیان نگاهداری می‌شدند.‏

مسجد

تازه واردین را همیشه به اتاق بزرگی در آخر راهرو در طبقه اول زیر پله‌ها که به آن «مسجد» می‌گفتند، می ‏فرستادند. یکی دو هفته و گاه حتی تا یکی دو ماه هم طول می‌کشید تا به اتاق‌های معمولی که در دوطرف همین ‏راهرو بود منتقل شویم. مسجد اتاق بزرگی بود که گاه بیشتر از پنجاه زندانی را در آن جا می‌دادند. وقتی می‌گویم ‏‏«بزرگ»، نه به این معنی که واقعا بزرگ بود و برای ۵۰ زندانی درست شده بود. بلکه اتاقی بود در حدود ۵ متر ‏در ۷ متر. کمتر از یک متر مربع نصیب هریک از ما شاید می‌شد. شبها چفت هم کتابی می‌خوابیدیم. فقط یک تخت ‏سه طبقه داشت که در اختیار توابین بود. در این تخت همیشه چند تواب بود که مسئول مسجد بودند. آنها زندانی ‏تازه وارد را تحت نظر می‌گرفتند و بر اساس رفتار او به مسئولین بند توصیه می‌کردند که به کدام اتاق فرستاده ‏شود.‏

توابین مسئول اتاق بدون رودرواسی و کمترین خجالتی در روز روشن بالای تخت‌های خود به نوشتن گزارش ‏مشغول بودند. از همه چیز و همه کس گزارش می‌دادند: با چه کسی راه می‌روی، چه بحث‌هایی می‌کنی، آیا ‏ورزش می‌کنی یا نه، و حتی از داخل حمام و مستراح هم گزارش می‌دادند که غسل می‌کنی و یا سرپا ادرار ‏می‌کنی. خلاصه که از قرآن خواندن و نماز خواندن تا حمام و توالت رفتن زندانی را تحت نظر داشتند و گزارش ‏می‌دادند.*‏

یکی دو سه روز اول حال و حوصله ی ورزش نداشتم. شاید هم مدتهای طولانی زندگی در انفرادی و اتاقهای ‏دربسته سپاه و کمبود آفتاب باعث آن بود که از اول صبح که هواخوری باز می شد به اتفاق منصور که از بهترین ‏دوستانم بود به هواخوری بند – یعنی حیاط زندان – می رفتیم و به دیواری که آفتاب به آن سمت بود تکیه می دادیم ‏و آفتاب می‌گرفتیم. چند ساعتی که از صبح می گذشت و هوا گرمتر می شد، کم کم با بچه‌های دیگر که بسیاری از ‏آنها را مدتهای طولانی بود که ندیده بودیم و پس از دستگیری از هم هیچ خبری نداشتیم راه می رفتیم و صحبت می ‏کردیم. بطوری که پس از دو هفته که برای بازپرسی ما را به دادستانی می بردند، در نگهبانی ناگهان در آینه ای ‏که در اتاق نگهبانی بود، چهره خودم را دیدم و یکه خوردم. صورتم کاملا آفتاب سوخته شده بود. در مسجد آینه ‏نداشتیم. ‏

در آن زمان ورزش دسته جمعی بجز برای توابین در زندان اساسا ممنوع بود. حداکثر حلقه‌های کوچک و چند نفره ‏تشکیل می شد. توابین اما دسته جمعی ورزش می‌کردند و حلقه‌های بزرگ تری داشتند. رسم بود که اول همه دور ‏حیاط می دویدیم. بعضی ها که سن وسال بیشتری داشتند و یا حوصله دویدن نداشتند از همان اول صبح یا با ‏نرمش‌های خیلی ملایم و یا فقط با قدم زدن در وسط حیاط از هوای آزاد لذت می بردند.‏

در سپاه چه در سلول انفرادی و چه در اتاق‌های دربسته عمومی همیشه ورزش می کردم. در اتاقهای دربسته ‏علیرغم تمایل بازجو و بعضی از توابین اتاق همیشه سعی می کردیم ورزش دسته جمعی کنیم. برای روحیه بچه ها ‏و سلامت جسم و جانمان خیلی خوب بود. حتی پیرمردهای اتاق را وادار می کردم که در کنار ما تا آنجا که ممکن ‏است همراهی کنند. بسیاری از توابین هم وقتی با این وضع مواجه می شدند، نه تنها دیگر اعترا ضی نمی کردند که ‏آنها هم به حلقه ورزشی ما در اتاق می پیوستند، بجز یک نفر – همان م.ص. که قبلا صحبت‌اش شد و او را به نام ‏مهران خواندم. تا آنجا که بخاطر دارم هیچ تواب دیگری نبود که کاملا خودش را از زندگی با ما در اتاق جدا ‏کرده و یا در حلقه ورزشی ما که برخلاف زندان وکیل آباد با بازشدن هواخوری در صبح زود،‌ بعد از ظهرها ‏حدود ساعت ۴ شروع می شد، شرکت نکند.‏

بعد از چند روز ورزش را شروع کردم.‏

حمام در زندان

آن وقتها درب حمام بجز در ساعات معینی باز نمیشد. حمام از نظر مسئولین زندان نه برای استحمام که بیشتر به ‏عنوان مقدمات برای نماز و طهارت بود. درب حمام صبح معمولا قبل از اذان صبح باز می شد. بیشتر از آن جهت ‏که اگر کسی برای نماز خواندن احتیاج به غسل داشت حمام بگیرد، البته یک نوبت بعد از ظهر هم بود.‏

داستان حمام گرفتن خودش داستان جداگانه ‌ایست که بعدا خواهم نوشت. بنابراین بعد از ورزش صبح امکان حمام ‏گرتفن در کار نبود. در بند چهار وضعیت مستراح و دستشویی‌ها افتضاح بود. چند مستراح، فکر می کنم حداکثر ‏چهار تا، در هر طبقه بیشتر نبود، با درهای کوتاه که زیر آن باز بود و یک دستشویی که یک آبریز (‏sink‏) ‏مشترک فلزی داشت که در فاصله‌های نیم متری شیرهای آب بالای آن توسط یک لوله سراسری قرار گرفته بود. ‏از شیرهای آب که معمولا هم یکی دو تا از آنها همیشه خراب بود، آب باریکه‌ای می آمد که بیشتر به شیر آب ‏سماور شبیه بود.‏

بیچاره بودی اگر که یک یا چند وسواسی در دستشویی بودند که چندتایی از آنها هم در بند داشتیم.‏

مستراح و دستشویی

برای همیشه باید در صف می ایستادی تا نوبت استفاده از دستشویی و مستراح را پیدا کنی. گاه بعد از صبحانه و یا ‏نهار و شام که بچه‌ها باید به مستراح می‌رفتند، در مستراح شاید یک صدنفر در نوبت می‌ایستادند. مخصوصا ماه ‏رمضان که می شد:‌ تصور کنید بند ۴ در آن زمان با سه طبقه حداقل ۱۴۰۰ زندانی را در خود داشت. طبقه ۱ ‏بیشترین ساکنین بند را در خود جای می داد، شاید ۵۰۰ نفر، که همه آنها محکوم بودند از ۴ توالت و احتمالا ۵ یا ‏‏۶ شیر دستشویی برای احتیاجات خود استفاده کنند.‏

از آنجا که توابین گزارش توالت را هم می دادند، حالا اگر کسی ادرار خالی هم داشت حتما باید می نشست و ‏وانمود می کرد که طهارت هم می گیرد. اگر این ادا و اطوار را در نمی آوردی، نشانه ی این بود که «مساله دار» ‏هستی و اپوزیسیون بودی. بارها مسئول بند و دادیار ناظر زندان زمانی که ما زیر حکم اعدام بودیم و مادرم ‏نگران بود و هر هفته به دادستانی می رفت، گفته بودند که "پسرت آدم نشده، غسل که نمی کنه هیچ، سرپا هم ‏ادرار می کنه!" برای مادرم تعجب آور بود که آنها از کجا این چیزها را می دادند، در یکی از ملاقاتها به من می ‏گفت "مادر، مواظب باش! اینها همه جا دوربین کار گذاشته اند! همه جا شما را می پایند، حتی توی مستراح و ‏حمام!"‏

بند لباس در هواخوری

حداقل یک ساعتی در روز ورزش می کردم. گاهی خیلی بیشتر. از ورزش که برمی گشتیم از آنجا که امکان دوش ‏گرفتن نبود در همان قسمت کوچکی که سرحمام بود و مخصوص لباس شویی ساخته شده بود، پیراهن ورزشی ‏خود را با آب می شستیم و سروصورتی هم به آب می زدیم.‏

در زندان دو جای ویژه برای خشک کردن لباسهایمان داشتیم. یکی داخل بند بود، به میله ها بندهای باریکی را که ‏از نخ جوراب های پلاستیک درست کرده بودیم می بستیم. داشتن طناب در زندان ممنوع بود. میله های راهروهای ‏باریک مقابل اتاقها در طبقه دوم همیشه پر بود از لباسهای بچه‌ها.‏

محلی دیگر برای خشک کردن لباس ها بیرون بند و در هواخوری بود. دورتادور هواخوری میله های باریک ‏آهنی (میل گرد یا بقول آن زمان آرماتورهای شماره ۱۰) را در ارتفاع ۲متری به دیوارهای دور هواخوری جوش ‏داده بودند. این میله ها به فاصله نیم متر از دیوار بود. در زندان در تمام بندها این میله ها نقش بند لباس را بازی ‏می‌کردند. تمام دور بند کشیده شده بود و همیشه هم پر بود از لباسهای بچه‌ها. ‏

پیراهن ورزشی ام را که شستم، رفتم داخل هواخوری که پهن کنم. ‏

بند لباس بهائی‌ها

تمام بندهای لباس پر بود. اما جالب بود که دو قسمت از میل‌گردها نسبتا خیلی خالی مانده بود. طول میله‌ها در این ‏قسمت ۱۰ متری می شد. پیراهنم را روی آن پهن کردم. برایم تعجب آور بود که هیچ کدام دیگر از بچه‌ها به آن ‏طرف نمی رفتند. من از ماجرا خبر نداشتم. وقتی برمی گشتم، دوستی گفت رضا چرا لباست را در قسمت بهائی‌ها ‏انداختی؟ هیچکس آنجا لباس نمی اندازد. ‏

تعجب کردم. اولین بار بود که در عمرم با مساله بند جداگانه برای لباس برخورد می کردم. قبلا شنیده بودم در ‏زمان شاه در بعضی از زندانها در این اواخر برخی از محافل مذهبی از جمله موتلفه‌ای ها و بخشی از آخوندها ‏بندهای لابس خود را از بچه‌های چپ و مجاهدین جدا کرده بودند. اما خودم تا بحال با چنین مساله ای مواجه نشده ‏بودم. مانده بودم چه باید کرد.‏

رعایت عرف زندان

آیا باید عرف زندان را رعایت می کردم؟ این عرف تا کجا قرار بود در زندگی شخصی ما دخالت کند؟

عرف زندان بود که ورزش دسته جمعی نکنی، عرف زندان بود که باید نماز بخوانی،‌ عرف زندان بود که باید ‏روزه بگیری و دعا بخوانی و در ساعات سکوت و مطالعه در اتاق ها در جلسات کتاب خوانی شرکت کنی، عرف ‏زندان بود که توابین را به عنوان مسئول اتاق بپذیری، عرف زندان بود که اتاقت را مسئولین بند تعیین می کردند، ‏ساعت حمام و توالت وقتی در انفرادی بودی در اختیار آنها بود. تا وقتی در بازداشتگاه سپاه بودیم زیر بار پذیرش ‏عرف زندان نرفته بودم. حالا اما وضعیت فرق می کرد. شنیده بودم که توابین محیط زندان را شکنجه آور کرده اند ‏ولی هنوز زیاد نمی فهمیدم یعنی چه. توابین در حقیت حاکم زندان بودند. همه کارهایی را که مسئولین زندان می ‏خواستند می کردند و بسیاری از کارهایی را هم که به عقل آنها هم نمی رسید، مبتکرانه انجام می دادند. ‏

فکر نمی کنم هیچ وقت هیچ کدام از مسئولین زندان مثلا گفته بودند که بند لباس باید جدا باشد، یا مثلا در زندان ‏پوشیدن شورت کوتاه زیر (شورت کاپیتان) ممنوع است و همه باید شورت‌های پارچه‌ای بلند مامان دوز بپوشند و ‏یا در موقع حمام گرفتن لنگی ببندند. ولی توابین اینها را عرف زندان کرده بودند.‏

پیراهنم را برنداشتم. برایم خیلی زور داشت که بند لباس جداگانه را بپذیرم گرچه که عرف زندان باشد و همه ‏پذیرفته باشند. آن روز گذشت و اتفاقی هم نیافتاد. روز بعد باز رفتم هواخوری. مثل همیشه روی همه بندها پر از ‏لباس بود. هیچ تصمیمی از قبل نداشتم که باز هم به طرف بند لباس بهائی‌ها بروم و عمدا جوشکنی کنم. اما بندهای ‏لباس بقدری پر بود که باید صد تا لباس را جابجا می کردی تا جا پیدا کنی. باز هم رفتم طرف بند بهائی ها و ‏پیراهنم را روی آن انداختم.‏

متوجه شدم که چند تواب از جمله تواب های مسئول مسجد - که هنوز در آنجا بودم و به اتاق معمولی منتقل نشده ‏بودم – مواظبم بودند. گویا آنها شنیده بودند که من روز پیش لباسم را روی بند بهائی‌ها پهن کرده بودم. نمی دانم ‏شاید تصور کرده بودند اشتباه شده بوده. حالا آمده بودند که با چشم خودشان قضیه را ببینند. حسین گ. که آن زمان ‏تواب مسئول مسجد بود و از قضا از بچه‌های چپ هم بود به سراغم آمد. با تحکم گفت که "اینجا بند بهائی‌هاست و ‏ما نباید لباسهایمان را آنجا بیندازیم!" ‏
پرسیدم:" چرا نباید؟ می بینی که بند خالی است. مگر نمی بینی تمام بندهای دیگر پر است؟" ‏
در جواب گفت "از نظر ما مسلانها بهائی ها نجس هستند!‌ بند لباس آنها را نباید استفاده کرد. مگر اینکه تو مسلمان ‏نباشی! در آن صورت هم حق نداری جو شکنی کنی! ‌اینجا بچه‌های سیاسی، چه تواب و چه غیر تواب، چه مساله ‏دار و چه اپوزیسیون، هیچکدام تا حالا این کار را نکرده اند!"‏
بدون اینکه به عواقب حرفم فکر کنم، به او گفتم "به تو هیچ ربطی نداره! برای من بند لباس، بند لباس است. بهائی ‏و مسلمان و چپی و مجاهد هم نداره. تازه، به تو هم مربوط نیست. اگر در این مورد لازم بود، خود مسئولین زندان ‏باید صحبت کنند."‏
تعجب می کرد که کسی با او اینجوری حرف می زد. حسین گ. نه تنها مسئول توابین چپ بود، که یکی از معدود ‏کسانی بود که «کارت تردد» ورود و خروج به زندان داشت. یعنی آزاد بود که هر وقت می‌خواست از بند و زندان ‏بیرون برود. او هفته‌ای چند روز، از صبح به دادستانی می‌رفت و بچه‌هایی را که قبلا زندانی بودند و حالا آزاد ‏شده بودند و باید هفته‌ای یا گاه چند هفته‌ای یکبار خود را به دادستانی معرفی می کردند را بازجویی می کرد.‏

هیچ اتفاقی نیافتاد. علیرغم تهدیدها و فحاشی های توابین و گاه حتی می شنیدم که به صدای بلند می گفتند "توده ای ‏بهایی شده!" یا "جاسوس مشترک روس و اسرائیل" هیچ وقت مسئولین بند در این مورد خاص مرا تنبیه نکردند. ‏شاید علتش این بود که آنها فکر می کردند من اعدام خواهم شد چون هنوز زیر حکم اعدام بودم. گرچه این مورد به ‏عنوان جوشکنی و تظاهر به غیرمسلمانی و عناد و دشمنی با اسلام به اتهاماتم اضافه شد.‏

انتقال به بند جدید (بند ۵)‏

چند ماهی به همین ترتیب گذشت. همه ما را از بند چهار قدیم به مجتمع دوطبقه تازه ساخته شده که به بند پنج ‏معروف بود، منتقل کردند. بند پنج خودش علاوه بر بند زنان و بخش اداری، شامل سه بند جداگانه بود. بند ۱ که ‏بیشتر توابین در آن بودند، بند ۲ به قول توابین بند «مساله دارها» و بند ۳ که قرنطینه‌ها و سلو‌ل‌های ا نفرادی را ‏شامل می شد، بند «اپوزیسیون» نامیده می شد. ‏

معمولا کسانی را که هنوز حکم نداشتند و یا زیر اعدام بودند به بند ۲ یا ۳ منتقل نمی کردند مگر انفرادی که گاه ‏تنبیهی بود و گاه به این دلیل که با حکم اعدام موافقت شده بود و شب قبل از اجرای حکم به انفرادی می بردند و گاه ‏یکی دو روزی فرد آنجا بود و بعد به دادستانی انقلاب در خیابان کوهسنگی منتقل می کردند و صبح زود در ‏محوطه حیاط دادستانی به همان درخت بزرگی که وسط حیاط دادسرا و جلو در ورودی ساختمان دادگاه بود حلق ‏آویز می کردند. ‏

دادستانی انقلاب در دوران شاه زمانی مقر ساواک در مشهد بود. اما پس از انتقال ساواک به پشت خیابان کاخ، تا ‏اوایل انقلاب محل خوابگاه شبانه روزی دانش آموزان شهرستانی دبیرستان عَلم بود.‏

ما از آنجا که هنوز زیر حکم بودیم، به بند ۱ منتقل شدیم که بیشتر اتاق‌های آن پر بود از توابین علنی و گاه هم تک ‏و توک تواب نفوذی، یعنی تواب‌هایی که بطور علنی به عنوان تواب در میان زندانیان شناخته نشده بودند. چندماهی ‏در بند ۱ بودم. بهائی ها را کلا به بند ۲ منتقل کردند. چندماهی که در بند ۱ بودم، دیگر هیچ کدام از زندانیان بهائی ‏را ندیدم. آنها نه تنها اتاق هایشان جدا بود که حتی ساعت ملاقات آنها نیز جدا بود و با ما به ملاقات نمی آمدند. بعد ‏از چند ماه، حکم اعدام ما برگشت خورد. دادگاه عالی قم که بشدت تحت تاثیر آیت الله منتظری بود با اجرای حکم ‏اعدام مخالفت کرده بود و حکم را برای تجدید نظر به دادگاه انقلاب خراسان که در آن زمان حجت الاسلام علی ‏رازینی حاکم شرع آن بود، پس فرستاد.‏

دادگاه دوم

من به اتفاق تعداد دیگری از دوستان هم پرونده ام پس از سپری شدن ۲۱ ماه از دستگیری مان برای بار دوم به ‏دادگاه رفتیم. علی رازینی در یک دادگاه جمعی، ۷ نفر بودیم. همه اعضای کمیته ایالتی حزب توده ایران در ‏خراسان، در کمتر از یک ساعت – که همه اش تهدید به مرگ و اعدام بود – بدون حضور دادستان و حتی قرائت ‏کیفرخواست، دادگاه را برگزار کرد. تنها محافظش که یک مسلسل یوزی در دست داشت و همه اش به ما چشم ‏غره می رفت در کنار او ایستاده بود.‏

از صدور حکم برای چند روزی اطلاعی پیدا نکردیم. اما وقتی که از اتاق دادگاه خارج می شد، در پاسخ به همسر ‏و مادرم که پشت درب دادگاه در انتظار بودند، گفته بود "اعدامشان می کنیم!" به همسر جوانم – البته هنوز ‏ازدواج نکرده بودیم واین داستان را جداگانه می نویسم – گفته بود "تو هنوز خیلی جوانی، حیف است که بیوه ‏شوی! برو فکر شوهر دیگری برای خودت بکن." و از مادرم که زارزار گریه می کرده و جویای حکم ما بوده ‏پرسیده بود "چند تا بچه داری؟" و در جواب مادرم که گفته بود "هشت تا"، رازینی گفته بود که "فکر کن هفت تا ‏داری! برو خدا را شکر کن که هفت بچه دیگر داری."‏

چند روز پس از دادگاه، تقریبا ساعت ۸ شب بود که بلندگو اسامی ما را صدا کرد. به دفتر زندان رفتیم. یکی از ‏مسئولین بند معروف به «طبیبی» که مدتی معاون حاجی حسینیان، دادیار ناظر زندان بود، احکام را به ما ابلاغ ‏کرد. همگی ما بجز یکی از دوستان که پس از دستگیری ما خودش را معرفی کرده بود و به ۱۰ سال حبس محکوم ‏شد، به ۲۰ سال حبس از تاریخ صدور حکم محکوم شدیم. ‏

آن شب احساس دوگانه‌ای داشتم. خوشحال از اینکه اعدام نشده‌ام، بعد از ۲۱ ماه حبس، و تقریبا ۱۰ ماه انتظار زیر ‏حکم اعدام، دیگر روزنه امید به زندگی تقریبا در دلم کور شده بود. نه تنها من، خانواده ام هم همگی خودشان را ‏آماده اعدام کرده بودند. در چهره مادرم و در چشمان همسرم، هربار که به ملاقات می رفتیم، وحشت اعدام و ‏آخرین ملاقات و دیدار را می دیدم. حالا بعد از این همه انتظار، از گور حتمی که رازینی و پورمحمدی – به ‏ترتیب حاکم شرع و دادستان وقت خراسان – برای ما کنده بودند در می آمدیم و بار دیگر امید به زندگی، اما اینبار ‏با چشم انداز ۲۰ سال حبس در زندانهای اسلامی، دوباره در وجودم متولد می شد. خوشحال بودم. همه ما با ‏خوشحالی به بند برگشتیم. خیلی از دوستان ما از شنیدن اینکه به حبس محکوم شده و از اعدام جسته بودیم به ما ‏تبریک می گفتند و در خوشحالی ما شریک شدند. تاسف آور بود که تعدادی از توابین که انتظار اعدام ما را می ‏کشیدند، نه تنها در درون که آشکارا از شنیدن اینکه ما زنده می مانیم، اظهار گلایه می کردند. ‏

برادر بزرگم که با هم در یک اتاق بودیم و به یک سال حبس محکوم شده بود، از همه بیشتر خوشحال شد. همدیگر ‏را محکم بغل کردیم. هنوز یادم نرفته، تمام صورتش ارتعاش گرفته بود. لبهایش می لرزید و اشک از چشمانش می ‏آمد و ناگهان با صدای بلند شروع کرد به گریه کردن.‏

چند روز بعد بلندگو اسم مرا دوباره صدا کرد. اینبار نه برای دادگاه و محاکمه. باید وسائلم را جمع می کردم و به ‏بند ۲ می رفتم. با برادرم و همه دوستانم خداحافظی کردم و به بند ۲ منتقل شدم. بین بند ۱ و ۲ یک دیوار بلند ‏بیشتر نبود. ولی جدایمان می کرد و دیگر همدیگر را نمی دیدیم.‏

زندگی در بند ۲‏

مرا به اولین اتاق جنب فروشگاه در طبقه ۱ منتقل کردند. این اتاق متعلق به بچه‌های سازمان مجاهدین بود. در این ‏بند بچه‌های چپ عموما در اتاق های جداگانه با همدیگر بودند و بهائی ها هم اتاق های خودشان را داشتند. دو اتاق ‏کامل از آن بهائی ها بود که حالا تعدادشان کمی بیشتر از ۳۰ نفر می شد. یکی دو اتاق هم مخلوطی از افراد ‏گوناگون بود. طرفداران سلطنت، کودتاچی، خان و مالک، افغانی های متهم به جاسوسی، و چند زندانی عادی که ‏با یکی دو تا از افغانی ها مسئول آبدارخانه و چای بودند.‏

با مجاهدین در یک اتاق

مسئولین زندان از آنجا که از انزجار بچه های مجاهدین از افراد حزب توده بخوبی مطلع بودند، مطمئن بودند که ‏فرستادن من - که از نظر آنها هنوز توده ای بودم – به اتاق مجاهدین نه تنها زندگی را برای من سخت و طاقت ‏فرسا خواهد کرد که به درگیری های گروهی در زندان نیز کمک خواهد کرد.‏

در این اتاق ۱۸ نفر بودیم. ترکیب اتاق ترکیب جالبی بود. تعدادی از افراد محترم و جا افتاده مجاهدین به همراه ‏چندتایی از بچه های پرشور و جوان این گروه و یکی دو نفر دیگر که به طور غیرمستقیم متهم به همکاری و یا ‏حمایت از مجاهدین بودند. یکی از بچه های گروه فرقان هم که در حقیقت قدیمی ترین زندانی بند بود در این اتاق ‏بود. او حالا بیشتر مجاهد بود تا فرقان.‏

برخلاف نظر مسئولین زندان، مناسبات ما بسیار دوستانه شد. شاید به این دلیل که دوستانی با تجربه چون مرتضی ‏امینی، اصغر ظهوریان، حامد علوی، غلامرضا محمدی و دوست دیگری که به مهندس معروف بود و متاسفانه ‏اسمش را دیگر به خاطر ندارم، در آن اتاق بودند. برخی از این دوستان سالها تجربه زندانهای زمان شاه را داشتند ‏و به سادگی در دام توطئه ی مسئولین زندان نمی افتادند. با بچه های جوان اتاق هم بسیار دوست شدم. از آنجا که ‏بشدت ورزش می کردم و بچه های مجاهدین هم همه در زندان به ورزش و ورزش دسته جمعی علاقه فراوان ‏داشتند، ما روابط خوبی برقرار کردیم. علت دیگر و شاید اصلی رابطه دوستانه من با دوستان مجاهد شاید حضور ‏شوهر خواهرم امین نجاتی بود. امین نه تنها خودش شخیت قابل احترام و صمیمی برای بچه های مجاهدین بود،‌ ‏بلکه به خاطر اینکه دو برادر کوچکترش اعدام شده بودند از احترام ویژه ای در بند برخوردار بود. خویشاوندی ما ‏و رابطه بسیار دوستانه ما در بند عامل دیگری بود که من نه تنها در اتاق مجاهدین کمترین مشکلی برای زندگی ‏نداشتم که شاید امروز به جرات می توانم بگویم که تجربه زندگی در اتاق مجاهدین شاید از جهاتی راحت تر از ‏زندگی با بچه های چپ بود.‏

از بازداشتگاه سپاه تا حالا که به بند ۲ منتقل شده بودم، دیگر از دوستان بهائی بجز یک مورد خبری نداشتم. چند ‏هفته ای قبل از انتقالم به بند ۲، دکتر رحیم ستاری که چشم پزشک سرشناس در شهر مشهد و از دوستان بسیار ‏خوبم بود و او هم به ۲۰ سال زندان محکوم شده بود، در بازگشت از بهداری زندان گفت که همسر سرهنگ وحدت ‏را برای معاینه چشم پیش او آورده بودند که چشمانش در شرف کور شدن بوده است. دکتر ستاری توصیه کرده بود ‏که حتما باید برای معالجه به خارج از زندان انتقال یابد. تازه آن موقع بود که فهمیدم همسر سرهنگ وحدت هم دو ‏سالی است که در زندان است. ‌از خود سرهنگ و دامادش داور هیچ خبری نداشتم.‏

دیدار دوباره با دوستان بهائی

اولین روز زندگی در بند ۲ را تازه شروع کرده بودم. حالا مثل بسیاری از بچه های دیگر زندان حکم قطعی ‏داشتم. با خیال راحت صبح ورزشم را کردم، لباسم را شستم و به داخل هواخوری بند آمدم. سمت راست در ‏هواخوری یک قسمت بزرگ از همان میله ها که به عنوان بند لباس استفاده می کردیم، کاملا خالی بود. همان ‏لحظه فهمیدم که این قسمت مال بهائی هاست. بدون کمترین نگاهی به قسمت های دیگر به طرف میله رفتم و ‏پیراهنم را روی آن پهن کردم. همان لحظه چشمم به آقای رحیمی افتاد که به تنهایی در وسط حیاط قدم می زد. به ‏من نگاه کرد و به طرف او رفتم. با هم روبوسی کردیم و از اینکه همدیگر را می دیدیم هر دوی ما خوشحال بودیم. ‏از بقیه بچه‌های بهائی پرسیدم. هنوز اتاق آنها را ندیده بودم و نمی دانستم در کدام اتاق هستند.‏

حداقل نیم ساعتی با هم قدم زدیم. از حال و احوال خانواده شان پرسیدم. از فواد پرسیدم که چه می کند. به او از ‏همسر سرهنگ وحدت و بیماری چشمش که از دکتر شنیده بودم گفتم و از حال و احوال سرهنگ پرسیدم. مطمئن ‏بودم که سرهنگ هم با آنهاست. آقای رحیمی با تاسف گفت که سرهنگ را اعدام کرده اند!‏

شنیدن خبر اعدام سرهنگ وحدت و داستان کور شدن همسرش در زندان بسیار تاسف بار بود. به یاد داور افتادم. ‏یکباره فکرم رفت به طرف خانواده آنها. حدس زدم همه خانواده از هم پاشیده است، حتما داور هم زندانی است و ‏دختر سرهنگ هم در بند زنان است. از آنها پرسیدم که آقای رحیمی گفت داور آزاد شده و در اتاق آنها نیست. در ‏همین حول وحوش بود که آقای اشراقی به حیاط آمد. با اوهم روبوسی کردم. خوشحال شدم که او سالم است. وقتی ‏در سپاه بودیم، فکر نمی کردم سرهنگ را اعدام کنند اما در مورد آقای اشراقی خیلی نگران بودم. آقای اشراقی ‏چنانچه خودش در سپاه به ما می گفت از مبلغین بهائی بوده و برای تبلیغ دین بهائی به کشورهای مختلفی مسافرت ‏کرده بود. از آنجا که تبلیغ دین بهائی از نظر مقامات جمهوری اسلامی تبلیغ «کفر و الحاد» و یکی از مظاهر بارز ‏‏«عناد و دشمنی با اسلام» بود و یکی از اتهاماتی بود که صد در صد در آن سالها در دادگاههای انقلاب به صدور ‏حکم اعدام منجر می شد، مطمئن بودم که آقای اشراقی را اعدام خواهند کرد.‏

حالا از اینکه او را در حیاط در کنار خود می دیدم و با هم قدم می زدیم بسیار خوشحال بودم. هرسه ی ما تقریبا ‏همزمان از حکم اعدام جسته بودیم. من و او و آقای رحیمی هرسه ابتدا به اعدام محکوم شده بودیم، و در دادگاه دوم ‏به ۲۰ سال حبس محکوم شدیم. بعد از مدتی قدم زدن از هم جدا شدیم. معمولا صبحانه را ساعت هشت صبح می ‏خوردیم. برای صبحانه به اتاق برگشتم. بعد از صبحانه به اتاق آنها رفتم. دو اتاق آخر راهروی بند که روبروی ‏آبدارخانه و ورودی به حیاط هواخوری مال آنها بود. اتاقها کاملا پر بود. به نظرم چند نفری هم کف خواب داشتند. ‏

بیشتر ساکنین این اتاق سن و سالشان از ما بچه های سیاسی بیشتر بود. چند نفری حتی بیشتر از ۷۰ سال از ‏عمرشان می گذشت. در میان آنها تعدادی هم جوانان هم سن و سال ما بودند. مسعود خ. یکی از آنها بود. مسعود ‏دانشجوی سال پنجم دانشکده پزشکی مشهد بود که اخراج شده بود: قد بلند، چهارشانه، بسیار خوش تیپ و بسیار ‏مهربان و مودب. بعدها با هم بسیار دوست شدیم. مسعود والیبال بازی می کرد تا آنجا که این اواخر پای ثابت ‏والیبال شده بود.‏

مرتد در ردیف بهائی‏

در اتاق‌های بهائی ها همه بهائی بودند، بجز دو نفر: اکبر آقا و مجید.‏

اکبرآقا یا اکبر باغبان از اعضای کمیته ایالتی حزب توده ایران به ۲۰ سال زندان محکوم شد و از همان ابتدای ‏بازجویی ها در زندان دچار فراموشی شد و هیچوقت هم در زندان نماز نخواند. از همان دوران دستگیری در ‏بازداشتگاه هم با او به عنوان یک موجود «نجس» رفتار می کردند. داستان زندگی اکبرآقا یکی از جالب ترین ‏داستنهایی است که در زندگی خود شنیده و دیده ام که در فرصتی در آینده آن را خواهم نوشت. مجید رفیق جوانی ‏بود هم سن و سال خودم ودانشجوی دانشگاه پلی تکنیک و از هواداران گروه راه کارگر. اولین کسی بود که رسما ‏در زندان مشهد از زمانی که در بند ۴ در طبقه ۳ در قرنطینه بود، نماز خواندن را کنار گذاشته و به همین دلیل هم ‏او را به اتاق بهائی ها منتقل کرده بودند. مجید خیلی لاغر و بسیار آرام و ساکت بود و در عین حال که در اتاق ‏بهائی ها زندگی می کرد اما با آنها خیلی قاطی نبود و بیشتر با بچه های چپ دمخور بود. پس از مدتی که کم کم ‏جو بند عوض شد و بسیاری دیگر از بچه ها نماز خواندن را کنار گذاشته و جابجایی اتاق ها و تخت ها را خودمان ‏بدست گرفتیم او به اتاق بچه های چپ آمد. در سال ۶۷ زمانی که ما را برای اعدام از سایر بچه های چپ جدا ‏کرده بودند، من و مجید با هم در قرنطینه بودیم. او تقریبا همزمان با من از زندان آزاد شد.‏

اکبر آقا روی تخت طبقه اول در گوشه اتاق دراز کشیده بود. سراغ او رفتم و رویش را بوسیدم. بیشتر از یک سال ‏بود که ندیده بودمش. خوشحال بودم که زنده است. اما او که دچار فراموشی شده بود دیگر مرا به خاطر نمی آورد. ‏

جداسازی بهائیان یا آپارتاید دینی در زندان‏

بهائی ها گرچه با ما در یک بند زندگی می کردند، اما تقریبا همه چیزشان جدا بود. حتی ساعت ملاقات جداگانه ‏داشتند. ‏

زندانیان بهائی حق نداشتند در ساعات معمولی با ما به حمام بند بیایند. ساعت حمام آنها جدا بود. حتی دوره ای ‏محل لباس شویی آنها را جدا کرده بودند. در بندهای جدید امکانات زندگی به مراتب بهتر بود. جمهوری اسلامی و ‏طراحان زندان در این دوره حداقل در ساختن بند ۵ جدید در زندان وکیل آباد سخاوتمندانه تر از زمان شاه عمل ‏کرده بودند.‏

تعداد مستراح ها نسبت به تعداد اتاق ها و ساکنین بند بسیار بیشتر از نسبت آن در بندهای قدیم بود که در دوران ‏شاه به کپی از زندانهای امریکایی و توسط امریکایی ها در دهه ۵۰ ساخته شده بود. حمام به مراتب بزرگ تر و ‏تعداد دوش های آن بیشتر بود. دستشویی هم همینطور بزرگتر بود و تعداد شیرهای آب زیادتری داشت. ما که ‏ورزش می کردیم اغلب چون حمام پس از اذان تعطیل بود، در همان دستشویی با استفاده از یک شلنگ کوتاه در ‏تابستان و زمستان با آب سرد دوش می گرفتیم. در زمستان آب بقدری سرد بود که وقتی دوش می گرفتیم، از تنمان ‏چنان بخاری بلند می شد که بچه هایی که تازه از خواب بیدار شده بودند و حواسشان نبود، فکر می کردند آب گرم ‏هنوز باز است و فریب می خوردند.‏

قسمت ظرفشویی و لباس شویی هم که هرکدام در یک راهرو جداگانه دیگر به موازات حمام و مستراح ها و ‏دستشویی ها بود، غیرقابل مقایسه با بند ۴ بود، بزرگ تر و برای استفاده راحت تر بود. در تمام این قسمت ها ‏برای مدتی بهائی ها را جدا کرده بودند. اما پافشاری بعضی از ما برای استفاده از آن قسمت ها و عدم رعایت ‏جداسازی کم کم باعث شد که بجز حمام و اتاق ها در بقیه قسمت ها عملا جداسازی از بین رفت. کم کم رفت و آمد ‏به اتاق بهائی ها شروع شد. ‏

دید و بازدیدهای نوروزی با بهائی‌ها

عید سال ۶۴ تعداد خیلی کمی از بچه ها برای دید و بازدید نوروزی به اتاق بهائی ها رفتند. عید ۶۵ و بخصوص ‏عید ۶۶ دیگر بجز توابین که تعدشان بسیار د ربند ۲ اندک بود، همه به اتاق بهائی ها برای تبریک عید رفتند. عید ‏سال ۶۷ نه تنها تمام اتاق ها برای عید دیدنی به اتاق بهائی ها رفتند، که در جشنی که در اتاق تلویزیون - که به ‏‏«مسجد» معروف بود – برگزار کردیم، همه بهائی ها هم شرکت کردند.‏

بودن اکبر آقا و مجید هم عامل دیگری بود که بسیاری از بچه ها به بهانه دیدن آنها به اتاق بهائی ها بروند. هنوز ‏گرچه تعداد کمی از بچه ها بودند که خیلی تمایلی نداشتند که به خاطر رفت و آمد با بهائی ها به جو شکنی بر علیه ‏جداسازی متهم شده و با مقامات زندان درگیر شوند.‏

‏«اسدالله» ها – یعنی پاسدارهای داخل بند** - وقتی از جلوی اتاق بهائی ها رد می شدند و بعضی از ما را در آن ‏اتاق ها می دیدند، بشدت چشم غره رفته و در بعضی موارد اگر مطمئن بودند که طرف ضعیف برخورد می کند و ‏حاضر است به حرف آنها گوش دهد، او را صدا زده و از او می خواستند که از آن اتاق بیرون آمده و دیگر به این ‏اتاقها رفت و آمد نکند. ‏

مسئولین زندان و توابها بسیاری از بچه ها را از رفت و آمد و دوستی با بهائی ها و کسانی که نماز نمی خواندند ‏برحذر می داشتند. آنها با به میان آوردن بحث «تولی و تبری» مدعی بودند که کسی نمی تواند در عین حال هم با ‏مسلمانان دوست باشد و ادعای مسلمان بودن و شیعه بودن داشته باشد، و هم با دشمنان اهل بیت دوستی کند. ما و ‏بهائی ها از آنجا که دشمن دین و اهل بیت محسوب می شدیم، بچه مسلمان ها یا آنها که مدعی مسلمانی بودند، باید ‏از ما تبری کرده و دوری می جستند. این روش گرچه در دورانی کوتاه و در مواردی معدود کار می کرد. اما ‏نهایتا بعد از یکی دو سالی کارکرد خود را از دست داد و عملا کسی دیگر زیر بار آن نمی رفت.‏

سال ۶۶ و چند ماهه اول سال ۶۷ بهترین سالهای زندان بود. بند ما خالی از تواب شده بود. گرچه چندتایی تواب ‏نفوذی داشتیم ولی عملا اداره بند دست خود ما بود. جداسازی بکل از میان رفته بود. بچه ها هر کدام در هر اتاقی ‏که مایل بودند زندگی می کردند. دیگر تخت ها را مسئولین زندان انتخاب نمی کردند. خودمان قرعه کشی می ‏کردیم. پیش از آن عمدتا تخت های طبقه سوم مال تواب ها و یا تواب های نفوذی بود، آنها از آنجا مثل برج ‏نگهبانی همه اتاق را می پاییدند و در عین حال وقتی درباره دیگر زندانیان گزارش می نوشتند و یا پاسخ آن ‏گزارش را که مسئولین زندان همراه پرسش هایی باز می‌فرستاد می خواندند، کسی نمی توانست ببیند که چه می ‏کنند و مزاحم نداشتند. کم کم همه چیز عادی شده بود. کلاس های اجباری ایدئولوژیک جمع شد. دیگر ساعت ‏سکوت و مطالعه ای وجود نداشت. خودمان ساعت سکوت را برنامه ریزی می کردیم. یک عالمه کتاب داشتیم. بند ‏‏۳ خالی شده بود . همه بچه های قرنطینه داخل بند ۲ بودند. دیگر بخاطر نماز نخواندن و روزه نگرفتن و کلاس ‏نرفتن برای ماهها به قرنطینه، انباری و یا سلول انفرادی نمی رفتیم. ‏

هواخوری هر روز برقرار شده بود. ورزش جمعی می کردیم. بهائی ها حالا با ما والیبال و بسکتبال بازی می ‏کردند و کسی توجهی به بند جداگانه لباس هم نداشت. زندان نسبتا خلوت شده بود،‌ اتاق ها کف خواب نداشت. ‏بسیاری از بهائی ها هم آزاد شده بودند. تعداد آنها بقدری کمتری شده بود که حالا فقط یک اتاق، همان آخرین اتاق ‏ته بند مقابل آبدارخانه، را داشتند. گاه آقای رحیمی و اشراقی هم در تیم والیبال در کنار ما بازی می کردند. آقای ‏میثاقی – ایشان مسن ترین زندانی بهائی بود – او هم والیبال بازی می کرد. توپ ها را دودستی با دست باز می ‏گرفت که می گفتیم «آبگوشتی»‌ توپ می گیرد. ‏

روزهای خوب در زندان متاسفانه زیاد طول نکشید. در تابستان سال ۶۷ پس از پذیرش قطعنامه ۵۹۸ از طرف ‏رهبری جمهوری اسلامی و نوشیدن جام زهر توسط آیت الله خمینی فاجعه قتل عام سراسری در زندانها بوقوع ‏پیوست. بچه های مجاهدین را کلا از بند به قتلگاه بردند و تقریبا اکثر آنها را اعدام کردند. تعدادی از ما را به ‏قرنطینه منتقل کردند که در نوبت بعدی اعدام کنند. دوستان بهائی را نفهمیدم چه کردند. دیگر هیچوقت هیچ کدام از ‏آنها را ندیدم. ‏

حالا ۲۰ سال از آن زمان می گذرد. نمی دانم به سر همسر سرهنگ وحدت چه آمد، داور کجاست، و چگونه می ‏گذراند، مسعود سرنوشتش چه شد، و آقای رحیمی و اشراقی و میثاقی چه می کنند. از فواد هم هیچ خبری ندارم که ‏جویای حال پدرش باشم.***‏

پی نوشت

دستگیری اخیر بهائیان در ایران بهانه ای شد که خاطراتم را از دوستان بهائی و زندگی با آنها در سالهای زندان را ‏بنویسم. حضور بهائی‌ها در زندانهای جمهوری اسلامی ایران بارزترین نمونه نقض حقوق بشر در جمهوری ‏اسلامی ایران پس از انقلاب است. بهائی ها در تمام این سالها قربانی سرکوب و عدم تحمل نظام اسلامی نسبت به ‏دگراندیشی بوده و هستند. علیرغم تمام تبلیغات پیش و پس از انقلاب مبتنی بر رابطه پیروان دین بهائی با ‏سازمانهای اطلاعاتی و امنیتی دیگر کشورها از جمله موساد، نظام جمهوری اسلامی ایران هیچگاه نتوانست هیچ ‏سندی را که دال بر این نوع فعالیت و رابطه است به جامعه ارائه نماید. بی اعتباری اتهام جاسوسی برای پیروان ‏ادیان بهائی مسخره ترین اتهام ممکن بود چرا که بدون توجه به موقعیت افراد دستگیر شده هرکدام از آنها که ‏حاضر به تغییر دین و پذیرش اسلام می شدند بلافاصله از زندان آزاد شده و از آنها سلب هرگونه اتهام – از جمله ‏جاسوسی – می شد. مقامات امنیتی و قضائی در نظام اسلامی در هیچ مورد دیگری چنین گشاده دست و بخشنده ‏نبودند. بسیاری از اعضای گروه های سیاسی که پس از دستگیری تواب شده، مسلمان تر از مسلمان‌ها شده و به ‏کاسهای داغ‌تر از آش مبدل می شدند و حتی تا مقام بازجویی و زدن تیر خلاص به دیگر زندانیان و هم گروهی‌های ‏خود پیش می رفتند شامل چنین سخاوت عفوی قرار نمی گرفتند.‏

جمهوری اسلامی بسیاری از اعضای گروههای سیاسی از جمله زندانیان چپ را حتی پس از تواب شدن و ‏همکاری همه جانبه نه تنها آزاد نمی کرد که حتی در بعضی موارد تا اعدام آنها هم پیش می رفت و در پاسخ به ‏اعتراض زندانی تواب، هنوز مدعی می شد که اگر واقعا تواب هستید و به اسلام گرویده اید، پس از اعدام به ‏بهشت خواهید رفت و نباید که از پذیرش حکم الهی (منظور احکام جنایتکارانه قضات شرع در دادگاه‌های اسلامی) ‏سرباز زنید. این در حالی بود که زندانیان بهائی که به جاسوسی اسرائیل متهم می شدند، بلافاصله پس از پذیرش ‏اسلام و تغییر دین آزاد می شدند. مساله رهبری جمهوری اسلامی با پیروان ادیان بهائی فقط و فقط در چارچوب ‏سرکوب آشکار مذهبی و عقیدتی و نقض حق آزادی مذهب و وجدان بوده و هست.‏

دستگیری های اخیر نیز همچون گذشته در ادامه نقض آشکار حقوق بشری بخشی از شهروندان بهائی ایرانی است. ‏اینبار هم اگر هرکدام از این شهروندان از دین خود برگشته و به اسلام بگرایند، ادعاهای کذب جاسوسی منتفی ‏است. ‏

توضیح درباره اخراج افراد بهائی از حزب توده ایران

نکته دیگری که تعدادی از دوستان به آن توجه داشته اند، داستان اخراج بهائی ها از حزب توده ایران است. تنی ‏چند از دوستان به من ایراد گرفته اند که چرا به این موضوع اشاره کرده ام و تعدادی حتی گفته اند که این ‏موضوع، یعنی اخراج بهائیان از حزب، واقعیت ندارد چرا که آنها در این مورد در زمان عضویت در حزب و یا ‏بعدا در دوران زندان چیزی نشنیده اند. ‏

ابتدا اینکه هدف من از ارائه این حقیقت نه تلاش در جهت افشاگری و یا بی اعتبارکردن حزب توده ایران است، و ‏نه اعتبار بخشیدن به مخالفین این حزب. علت اخراج بهائیان یا افرادی که در گذشته بهائی بوده و یا بهائی زاده ‏بوده‌اند تا آنجا که من می دانم نه دشمنی حزب با بهائی هاست و نه اینکه حزب باور داشته که بهائی ها جاسوس ‏اسرائیل و غیره هستند. حزب توده ایران پس از انقلاب با پذیرش مشی دفاع از جمهوری اسلامی ایران و فعالیت ‏در چارچوب قانون اساسی خود را متعهد به پذیرش و یا به زبان کنونی التزام به قانون اساسی جمهوری اسلامی ‏ایران می دانست. چنانکه می دانید، در قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران تنها اقلیت‌های شناخته شده دینی، ‏ارامنه، آسوری ها ، کلیمی‌ها و زرتشتی ها هستند. پیروان دین بهائی از دیدگاه قانون اساسی جمهوری اسلامی ‏هیچگونه رسمیت و حقوقی ندارند. حزب توده از آنجا که خود را ملزم به اجرای قانون اساسی جمهوری اسلامی ‏ایران می دانست، از پذیرش عضویت بهائی ها پرهیز می کرد. به نظر من امروز هم تمام احزاب و جریاناتی که ‏خود را ملزم به پذیرش قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران می دانند و از التزام به قانون سخن می گویند، با ‏چنین معضلاتی روبرو هستند که باید جوابگو باشند که چه راه حلی ارائه خواهند کرد.‏

به همین دلیل حزب به حضور زرتشتیان، کلیمی ها و ارامنه و آسوری ها هیچ ایرادی نمی گرفت چرا که آنها طبق ‏قانون اساسی جمهوری اسلامی جزو اقلیت‌های شناخته شده قانونی بودند و مانعی برای حضور آنها در احزاب ‏سیاسی و دخالت در سیاست تعریف نشده بود. ‏

اما در رابطه با آن دست از دوستانی که می گویند آنها هیچگاه چنین بخشنامه ای را که خواهان اخراج بهائیان از ‏حزب بوده است ندیده اند باید یادآوری کنم که این بخشنامه نه به تمام بدنه حزب ابلاغ گردید و نه به صورت ‏اعلامیه در روزنامه های حزب چاپ شد. تا آنجا که من شاهد بودم و بخاطر دارم، این بخشنامه به کمیته های ‏ایالتی حزب در مراکز استانها ابلاغ و از طریق مسئول شعبه تشکیلات پی گیری و اجرا گردید. بنابراین تمامی ‏اعضای حزب از آن مطلع نشدند. اما همه مسئولین ایالتی و بویژه افراد مسئول شعبه تشکیلات ایالتی در تمام ‏مراکز استانها حتما از آن آگاه هستند. امیدوارم که تعدادی از دوستان بهائی اخراج شده اگر خود مایل باشند در این ‏مورد اظهار نظر کنند. من از آوردن نام آن تعداد از دوستان در ایالت خراسان که شخصا می شناسم معذور هستم.‏

توضیح درباره افراد بهائی در حزب توده ایران

مورد دیگری که بسیاری از دوستان خواننده بهائی به آن اشاره کرده و از من خواسته اند که رفع ابهام نمایم اینست ‏که باورمندان به دیانت بهائی نمی توانند عضو احزاب سیاسی از جمله حزب توده ایران بوده باشندو ایراد گرفته اند ‏که چرا گفته ام مثلا فروغیان بهائی بوده است. من شخصا هیچ زمان از آن جمع دوستان بهائی که در حزب توده ‏در خراسان عضو بودند نپرسیدم که آیا واقعا به دیانت بهائی اعتقاد دارند یا خیر. تا آنجا که حتی در مطلب اولی ‏اشاره کرده و گفته ام که پدر خانواده در بحبوحه انقلاب، وشاید از ترس، مسلمان شده بود ولی بچه ها هیچکدام ‏دغدغه دین نداشتند. دوست جوان دیگری نیز داشتیم که دانشجوی دانشکده علوم بود و او هم به دلیل بهائی بودن ‏اخراج شد. مطمئن هستم که ایشان خود را یک دیندار بهائی نمی دانست ولی همانگونه که از یک مسلمان زاده اگر ‏بپرسید خود را مسلمان و یا از خانواده مسلمان می داند، او هم به همین گونه بهائی بود، یعنی در حقیقت بهائی زاده ‏بود و تا آنجا که می دانم تغییر مذهب هم نداده بود و احتمالا مثل بسیاری از بچه های مسلمان، کلیمی، ارمنی و یا ‏آسوری و زرتشتی او هم چپ شده و به ایدئولوژی مارکسیسم-لنینیسم گرایش پیدا کرده بود. من از آنجا که بسیاری ‏از دوستان بهائی این بحث را مطرح کرده بودند و خواهان رفع ابهام بودند، بخشی از توضیح یک هموطن بهائی ‏را برای رفع ابهام در زیر می آورم که امیدوارم به رفع این ابهام کمک نماید.‏

بخشی از نامه یک دوست بهائی


‏"بهائیان باید قلبا ، کلاما و عملا ، از سیاست (حزبی ) دوری جویند . وحدت عالم انسانی و صلح عمومی بین تمام ‏ملل و اقوام دنیا و دوستی و همکاری بین همه مردمان از بزرگترین تعالیم و اهداف دیانت بهائی ست . ترک ‏تعصّبات نژادی ، مذهبی ، ملّی ، جنسی ، و طبقاتی ؛ تعلیم و هدف دیگری ست در دیانت بهائی . چگونه یک ‏بهائی می تواند به این اصول وفادار بماند و در ضمن عضو احزاب سیاسی ، که اساس آنها بر رقابت ، بر تری ‏جوئی و تفوّق بر دیگران ست ، باشد ـــ آنهم حزبی که ، حداقل در تئوری ، ماده پـرستی ، آتئیسم ، و نبرد طبقاتی ‏و انقلابی را تبلیغ می کند ؟" ‏

‏" امّا گویا از نظر شما بهائی بودن و همزمان عضو حزب (توده) بودن ممکن و سهل است . من فکر می کنم نظر ‏شما ( سهل و ممکن بودن همزمان بهائی و تـوده ای بودن ) ریشه در سه روش و باور جامعه ما دارد . اول نظریه ‏ارثی بودن دین ( علمای شیعه بر این باورند که در لحظه لقاح مؤمن و یا کافر بودن انسان معیّن می شود . ) است ‏‏. بنا بر این ، دوستان خوب شما که عضو حزب تـوده بودند به دلیل بهائی زاده بودن ، شما از آنها به عنوان بهائیان ‏عضو حزب توده یاد می کنید ـــ نظریه تـوارثی دین . ( دیانت بهائی دین را یک امر تحقیقی می داند و نه تقلیدی و ‏یا توارثی ) دوّم نظریه جایز بودن تـقیّه است ـــ در سایه این نظریه دوستان خوب شما که هم توده ای و هم بهائی ‏بودند در هر رفت و برگشت بین محافل بهائی و نشست های حزبی ، بایستی دو بار تقیّه می کردند! ، یک بار ‏برای بهائیان و یک بار برای تـوده ای ها ــــ لزومی به گفتن ندارد که این نظریه "جایز بودن تقیّه " در دیانت ‏بهائی مردود و نا پـسند شمرده می شود . سوّم نگاه التقاطی داشتن به باور ها و اندیشه ها ست . در سایه این نگاه ‏می توان بهائی بود و به خدای یگانه ایمان داشت ، به وحدت ادیان و به صلح عمومی و وحدت عالم انسانی عقیده ‏داشت و جنگ و جدال را شأن درّندگان ارض دانست و از هر گونه تعصّبی از جمله تعصّب طبقاتی بر کنار بود و ‏در ضمن مارکسیست بود و ماتریالیست و وجود خدا را رد کرد و به تضادّ و جنگ طبقاتی پـایبند و مفتخر بود ! ‏احتمالا حزب توده با بهره گیری از این پـندار و روش است که عضویّت بعضی از بهائی زادگان ( بهائی ‏تـوارثی!) را در حزب مغتنم می داند ، و بعد از انقلاب و با مُد شدن حمله به پـندار ها و روش های التقاتی ، ‏بالاخره حزب به این نتیجه می رسد و مصلحت می داند که نظریه تـوارثی بودن دین را بپـذیرد و حزب را از ‏وجود ناپـاک بهائی زادگان ، پـاک و پـاکیزه کـند ، و تقیّه و دروغ را یکی بداند ."‏

                                                                                               مهرداد وجدانی
برای پیشگیری از تکرار جنایت

باید بگویم که بسیار خوشحالم که این بخش از خاطرات زندگی ام را گرچه خیلی مختصر اما تا آنجا که مقدورم بود ‏به رشته تحریر در آوردم. ابتدا به این دلیل که همیشه فکر می کردم که به تمام دوستان هم بندم از جمله دوستان ‏بهائی که با هم سالهای طولانی در سخت ترین شرایط زندان را گذراندیم، مدیونم که این حقایق را بازگو کنم. ‏امیدوارم دیگر دوستان هم بخصوص دوستان بهائی به بازگوئی خاطرات آن سالهای تلخ بپردازند. مطمئنم که باز ‏گوئی همه رنج و دردی که برما رفته است و بر انگیختن احساسات بشری دیگر هموطنان، یکی از موثرترین ‏راههای جلو گیری از تکرار مجدد جنایت است، همه ما باید آنچه را که شاهدش بوده ایم بازگو کنیم تا از تکرار ‏دوباره جنایت جلوگیری شود.‏

آرزوی همه جنایتکاران است که جنایت آنها در خفا باقی مانده و امکان تکرار دوباره آن را داشته باشند. تلاش من ‏در باز گوئی خاطرات زندان همه اش معطوف به همین است، شکستن سکوتی که جنایتکاران بشدت از آن بیمناک ‏اند، ما باید چهره آنها را نه تنها به به فرزندان، پدران و مادران آنها و همسرانشان، که به تمامی جامعه نشان دهیم. ‏جامعه ما وخانواده های آنها باید بدانند که با چه موجوداتی سر و کار دارند. شناسائی آنها در جامعه و نزد خانواده ‏هایشان و ترد آنها یکی از موثرترین وسائل جلوگیری از ورود آینده افراد در حوزه جنایت است. وظیفه ما نشان ‏دادن چهره کریه و عمق زشتی و پلیدی جنایتی است که شاهد آن بوده ایم، نشان دادن عمق زشتی و پلیدی این ‏جنایات موجب می شود که دیگر نه کسی اشتهای تکرار آن را داشته باشد و نه کسی پذیرا و مشوق آن شود. ‏مسکوت گذاشتن دامنه این جنایات و پنهان کردن آنها در قفسه های بایگانی دستگاه‌های اطلاعاتی و امنیتی، مشوق ‏تکرار آنها در آینده است.‏

دوم اینکه گرچه جمهوری اسلامی از فردای پیدایش خود ستیز برعلیه بهائیت و یا دیگر اقلیت‌های دینی، قومی، ‏جنسی و یا زبانی را در قالب قوانین و نهادهای خود بصورت یک تبعیض قانونی و سیستماتیک نهادینه کرد، اما ‏ریشه های این گونه تبعیض را باید در فرهنگ، زبان، رفتار و آموزش‌های مردم این کشور حتی پیش از تولد ‏جمهوری اسلامی جستجو کرد. هدفم از بخش اول این نوشته این بود که حتی در در دوران شاه و حکومت بظاهر ‏سکولار او جامعه ایران و افکار بخش بزرگی از جامعه ما پر بود از تنفر و اتهامات دروغ و کذب برعلیه بخشی ‏از شهروندان این کشور. متاسفانه سازماندهی تبلیغات دروغین چند دهه گذشته که بسیار زیرکانه از جانب محافل ‏ضدبهائی صورت گرفته است چنان استادانه بوده که نبرد و جنگ ادیان را به عنوان بخشی از وظیفه ی مقامات ‏اطلاعاتی و امنیتی نظام جمهوری اسلامی در آورده و در این راستا تفکر بخشی از به اصطلاح روشنفکران ‏سکولار در کشور ما را نیز به خدمت خود گرفته است.‏

بسیاری از روشنفکران ما و مدعیان ‏تفکر مدرن و سکولار هنوزمتاثر از فضای آلوده فرهنگی گذشته هستند و باورهایشان به نوعی انعکاس همان ‏عقب ماندگی فرهنگی نسلهای گذشته است که امروز متاسفانه سکان حکومت و اداره کشور را در اختیار گرفته اند ‏و آن مجموعه از باورهای عقب مانده و واپسگرا را در قوانین کشور فرموله و نهادینه کرده‌اند. ‏

جمهوری اسلامی ایران و قانون اساسی و نهادهای وابسته به این نظام در حقیقت تبلور بخشی از همین عقب ‏ماندگی فرهنگی و سنتی ماست.‏

داستان «محمدی» کردن کودکان مسلمان

برخی دوستان درباره داستان «محمدی» کردن کودکان مسلمان توسط یهودیان با من تماس گرفتند و توضیحاتی ‏دادند. به نظر می رسد که این افسانه در میان مسلمانان بسیار شنیده شده و دوستان می گفتند که در روایتی که آنها ‏شنیده اند، کودکی را «محمد» نام گذاری کرده و او را صدا می کردند و به او سوزن می زدند و با خون او آرد را ‏خمیر کرده و نان می پختند و برای همه یهودیان محله می فرستادند.‏

این داستان و روایت های آن نشان می دهد که چگونه تخم نفرت و کینه میان پیروان دین های گوناگون از همان ‏ابتدای کودکی در ذهن بچه ها به هیولاهایی تبدیل می شود که بعدها با رنگ و روی سیاسی که به آن زده می شود، ‏می تواند به خشونت و جنایت و حتی جنگ های ویرانگر تاریخی بیانجامد. ‏

زدودن خشونت در جامعه تنها با تغییر رژیم سیاسی امکان پذیر نیست. ریشه های خشونت و تنفر کنونی بسیار ‏پیشتر از حکومت کنونی و رژیم پهلوی در اذهان ما شکل گرفت و پس از فردای جمهوری اسلامی نیز بسادگی ‏ریشه کن نخواهد شد. خشونت زدائی یک پروسه طولانی است که کارفرهنگی بخش عمده ای از آن را تشکیل می ‏دهد و نقش همه ما در آن انکارناپذیر است.‏

در پایان، بار دیگر از همه دوستانی که با حوصله این مطلب طولانی را خواندند، و با مهر و گاه هم با بی مهری ‏نظرات خودشان را برایم فرستادند، سپاسگزارم.‏

با احترام،
رضا فانی یزدی
‏۹ تیر ۱۳۸۷‏

‏* امیدوارم در آینده نزدیک مطلبی توضیحی در رابطه با توابین به عنوان قربانیان زندان‌های جمهوری اسلامی ‏بنویسم.‏

‏** «اسدالله» لقبی بود که بچه ها یا شاید هم خود مسئولین به پاسدارها و بسیجی هایی داده بودند که در بازداشتگاه ‏سپاه و یا در زندان مامور خدمت بودند.‏

‏*** فواد پس از انتشار اولین قسمت از این خاطرات با من تماس گرفت. پدرش آزاد شده ولی اکنون متاسفانه دچار ‏بیماری سرطان است. من و فواد از دیدار دوباره همدیگر،‌ ولو از راه دور، ذوق کردیم و خوشحال شدیم. ‏
در اینجا بد نیست اضافه کنم که همسایه بهائی ما که در دوران همسایگی رابطه ای با هم نداشتیم نیز پس از ‏خواندن بخش اول این مطلب با من تماس گرفت و ما برای اولین بار با هم دوستانه گفتگو کردیم. ‏

بر گرفته از :
 
 
 
 
 |+| نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 0:22 قبل از ظهر  توسط مهرداد  | 

 

مساله آزادی بیان برای بهائیان

نگارش: ایمان کمالیان   

۰۶/تير/۱۳۸۷

 

۱ــ برای شروع مطلب سه فرض زیر را مرور می کنیم:

یکم : بهائیان بر این باورند که قائم آل محمد در سال 1260 هجری قمری ظاهر شده و آثار  کتبی بسیاری از خود به جای گذاشته است. قائم آل محمد، ظهور شخصی بلافاصله بعد از خود را بشارت داده است. او بهاءالله شارع دیانت بهائی است. تعالیم و آموزه های دیانت بهائی متناسب با این مرحله از رشد و ترقی عالم انسانی است و جامعه بشری را در طی چندین قرن ، به مرحله بعدی از تمدن بشری به پیش خواهد برد.

دوّم : این اعتقاد بهائیان که در بالا بیان شد از نظر مسمانانی که هنوز مسلمانند و بهائی نشده اند[i]،  باطل  است.

سوّم : بر طبق یک طبقه بندی مرسوم و معمولِ فقهی ، در جامعه ای که اکثریت آن مسلمانند (دارالاسلام[ii]) ، اهل کتاب ، حقِ تبلیغ   ندارند. بنا بر این بر حسب همین رویکرد، طبیعتا در چنین جامعه ای تبلیغ باور های بهائیان[iii] نیز مجاز نخواهد بود[iv].

۲ ــ فهم و درک، شخصی و وابسته به فرد است. نمی توان به جای دیگران دید و احساس کرد. به همین منوال ، هر گونه اعتقادی نیز شخصی است.  بنا بر این پوچ و بی منطق است که به جای دیگران بفهمیم. اعتقاد دینی نیز امری است فردی نه جمعی. حصول ایمان نیز امری است شخصی و نمی توان جامعه ای را به شیوه ای دستوری واقعا مومن و یا بر عکس واقعا بی ایمان گرداند[v]؛ نمی توان تجدید و یا تغییر ایمان امت را چون بخشنامه یا اعلامیه ای ، اعلان نمود. در رابطه با موضوع ایمان و اعتقاد دینی ، اراده دیگران نمی تواند مبنای اراده عموم مردم باشد.[vi]

۳ ــ ایمان از  آنجا  که  امری  است  معرفتی– عاطفی – ارادی[vii] بنابراین با تمامیت وجود انسان عجین می گردد و نمی تواند به دیگری وا گذاشته شود. بی معنی است شخص دیگری را نایب فرآیند ایمانی خود کنیم و از او بخواهیم از جانب ما مطالعه کند ، تفکر کند، شک کند، پرسش کند، راز و نیاز کند، توکل کند، تایید بطلبد، و ایمان آورد.  نمی توان برای حصول ایمان ، وکیل و یا وصی انتخاب کرد. شناخت و ایمان دینی ، از عمیق ترین لایه های وجودی آدمی مایه می گیرد و ابعاد متعدد ذهنی - روانی او را به نحو منحصر به فردی درگیر مساله می کند. چگونه این امر می تواند تفویض شود؟

۴ ــ آیا حدیث موثقی در دست است که ظهور قائم باید قبلا توسط علماء تصدیق شود و تایید گردد و سپس به امت اسلامی اعلان شود؟ آیا تک تک مسلمانان از جستجو، مطالعه ، تعمق و تشخیصِ  صحت و سقم ادعای قائمیت معافند و کلام خداوند ، احادیث ، اصول و فقه اسلامی این وظیفه را بر عهده مراجع تقلید و فقهای زمان گذاشته است؟ آیا هر مسلمانی نباید اول به چشم و عقل و فهم خویش در آثار مدعی ، به دنبال نشانه ها و قرائن بگردد و آنگاه در صورت نیاز با علمای افقه به مشورت بنشیند و کسب نظر نماید؟ آیا تک تک مسلمانان نباید در آثاری که محل بحث ماست به دقت بنگرند ، مطالعه کنند و به عقل خویش بخوانند و چنانچه محتاج بودند با دیگران و چه بسا با فقهای اعلم صحبت کنند؟ بر مبنای کدام اصل و حُکمی ، امت مسلمان باید ایمان و یا عدم ایمان خود را منوط و وابسته به ایمان علماء و مراجع دین کند؟ آیا امت اسلامی از امتحانات الهی در ایمان به قائم در امانند و فقط و فقط علمای دین باید در امتحان باشند؟     

۵ ــ فرد مسلمان بر طبق مسئولیت اعتقادی – روحانی - ایمانی خود باید تفحص کند و صدق و یا کذب ادعای قائمیت را شخصا بیابد. فهمِ درستی و یا نادرستی ادعای قائمیت امری است عمومی . سنت الهی این بوده است که فرستادگانِ حق، عموم مردم را فرد به فرد مخاطب خود سازند نه صرفا علمای زمان را. از همین رو ، رد یا قبولِ ادعای قائمیت امری است عمومی و فردی نه فقط خاصِ علماء. پیام الهی پیامی است همگانی نه خصوصی.  

۶ ــ رد یا قبول آئین بهائی و آموزه ها و تعالیمش مستلزم مطالعه ، بررسی و شناخت آنها است. بنا بر این نمی توان در فضایی تهی از آثار و متون اصلی به این کار مبادرت ورزید. برای آنکه امکان مطالعه و بررسی برای همگان فراهم شود باید دسترسی آسان ، فراگیر ، موثق و مستقیم به آثار بهائی میسر باشد . این امر به معنای اطمینان از مواجهه فرد مسلمان با متون اصلی بهائی ، بی واسطه و بدون حجاب های تفسیر و تعبیر و بدون سانسور از جانب علمای اسلام و مراجع قدرت[viii] است. فرد مسلمان باید بتواند پرسش های خود را در کمال آزادی از بهائیان بپرسد و بهائیان نیز باید مجاز باشند که نگرش ها و اعتقادات دینیشان را به راحتی و بدون هر گونه قید و بندی توضیح و تشریح کنند. چنین شرطی ، همان مساله آزادی بیان برای بهائیان در جوامع اسلامی است.  

 


[i]  تعداد بسیاری از تمامی اقشار جامعه حتی کثیری از علمای زمان، ادعای او را تصدیق کرده و به او ایمان آورده و در راه او کشته شده اند مخصوصا در ایران در مناطقی مثل تبریز ، زنجان مازندان ، یزد، تهران ، نیریز. ( از جمله نگاه کنید به : محمد حسینی ،نصرت الله . حضرت باب. موسسه معارف بهائی به زبان فارسی. کانادا )

[ii]  بر اساس یک تقسیم بندی فقهی ، عالم به سه بخش تقسیم می گردد ، دارالاسلام ، دارالحرب ، دارالعهد. بخش اول سرزمین هایی است که در آنجا مسلمانان اکثریت دارند یا سرزمین ، تحت حکومت آنان است . در بخش دوم با مسلمانان اعلام جنگ کرده اند و در بخش سوم با مسلمانان پیمانی برقرار است .      

[iii] بهائیان بر مبنای طبقه بندی ها ی مرسوم فقهی طبق تعریف در میان هیچ کدام از سه گروه ذمه ، معاهد ، مستامن قرار نمی گیرند. بنابراین ، اساسا احتیاج به قرائت فقهی تازه ای کاملا احساس می شود قرائتی که در آن هم عناصر فقهی به طور کامل لحاظ شوند و هم اصول ، آموزه ها و تعالیم بهائیان عمیقا و البته به دور از بغض و تعصب و پیشداوری ، محل بحث و مشورت باشند. این نوشته کوتاه صرفا می کوشد جرقه های بسیار اولیه را برای ابراز و توضیح احتیاج مزبور، ایجاد کند. 

[iv] از نظر فقهی و نه از نظر حقوقی

[v] در اینجا ، ایجاد رعب و وحشت و ترس برای اجتناب از ابرازِِ صوری هرگونه ایمان یا عدم ایمان ملاک و منظور نیست.

[vi] تاریخ صدر ظهور تمامی ادیان گواه این ادعا است. (از جمله نگاه کنید به : ناس ، جان بایر . تاریخ جامع ادیان .ترجمه علی اصغر حکمت . ناشر علمی و فرهنگی. تهران)

[vii] کلمه ایمان به آن نحو که در حوزه های دینی استفاده می شود معنای پیچیده ای دارد. ایمان مفهومی است تو در تو با ابعادی در هم تنیده. به عنوان مثال ایمان را معمولا دارای جنبه معرفتی می دانند: لازمه ایمان اعتقاد به صدق اصئل اعتقادی آن دین است. در عین حال ایمان مستلزم وجهی ارادای نیز هست ، وجهی که در قالب تعهد نسبت به موضوع ایمان و اطاعت از فرامین جلوه گر می شود؛ همینطور ایمان را ضمنا دارای وجهی عاطفی نیز می دانند که از جنس اعتماد یا عشق است. ( پترسون و دیگران ، عقل و اعتقاد دینی ، ترجمه اخمد نراقی و ابراهیم سلطانی ، ناشر طرح نو. تهران ) . در این نوشته کوتاه جنبه معرفتی یا به اصطلاح اعتقادی ایمان بیش از وجوه دیگر مبنای کار قرار گرفته است ضمن آنکه دو جنبه دیگر مد نظر بوده اند.

[viii] تاریخ ادیان به وضوح نشان می دهد که رهبران مذهبی و مراجع قدرت سیاسی در اغلب مواقع مانع عمده در راه انتشار و گسترش دیانت نوظهور بوده اند. (از جمله نگاه کنید به منبع معرفی شده در یادداشت شماره 6 ) 

 بر گرفته از : 

https://www.noghtenazar.org/content/view/541/10/

 |+| نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 4:56 بعد از ظهر  توسط مهرداد  | 

آقای نوری علا گرامی سلام

من چند سالی ست از طریق اینترنت نوشته های مفید شما را می خوانم و بسیار بهره می گیرم . امروز آخرین مقاله تان را در رابطه با سکولاریزم و " دینکاران " خواندم . وقتی به مطالب ذیل مندرج در مقاله تان رسیدم :

در ضمن، يکی از افسانه هائی که از جانب اپوزيسيون اسلامی حکومت فعلی ايران بافته و شايع می شود، و مسلماً عدهء زيادی از اعضاء احزاب اسلامی هم به آن صميمانه اعتقاد دارند، افسانهء «جامعهء اسلامی بدون روحانيت» است که در اين مورد بخصوص دکتر علی شريعتی را بعنوان نظريه پرداز اعظم آن مطرح می سازند (که البته اين روزها شماری از اسلاميون نظير سروش و کديور و مجتهد شبستری نيز در کنار او قرار داده می شوند). من اين نظريه را افسانه پردازی می نامم چرا که، بنا بر نگاهی به تاريخ همهء جوامع، معتقدم نمی توان جامعه ای را يافت که دين در آن وجود داشته باشد و آن دين، در بلند مدت، مادر مذاهب مختلف و قشرهای دينکاری که پاسدار اصول آن مذاهب هستند نباشد.                     

منظور من از «دينکاران» مجموعه ای از افراد هستند که رهبری معتقدان را بر عهده داشته و کار تفسير و تعبير متون مقدسهء دين و مذهب خود را بر عهده دارند، چه برای اين کار دستمزد بگيرند و چه نه. مثلاً، در حوزهء اديان ايرانی، می دانيم که پيروان ديانت بهائی معتقدند که دارای قشر روحانی نيستند. اين، بنظر من، سوء تفاهمی است که در اين مقاله نمی خواهم درگير آن شوم و تنها به اين نکته اشاره می کنم که سازمان دينکاران بهائی با سازمان های اديان و مذاهب ديگر تنها «تفاوت» هائی دارد. نيز، پروتستانتيسم داخل دين مسيح نيز با شورش عليه دينکاران و کليسيای کاتوليک آغاز شد اما، بصورتی ديگر، به باز سازی سازمان های بی شماری از دينکاران مسيحی انجاميد.                                     

اديان، و مذاهب برآمده از هر يک از آنان، نهادهائی اجتماعی و توده گيرند که بر بنياد متون و استوره هائی به اصطلاح «مقدس» شکل می گيرند و نمی توان مطالعه و برداشت از اين متون و استوره ها را بر عهدهء آن توده ها گذاشت. آنها خودشان هم چنين امری را نمی پذيرند و در پی يافتن «متخصص» هائی که بتوانند اين کار را برايشان انجام داده و رهائی از عذاب پس از مرگ را برايشان تضمين کنند بر می آيند؛ چه آقايان شريعتی و سروش بخواهند و چه نخواهند." 

به این نتیجه رسیدم که جنابعالی در حالیکه در بسیاری از مباحثه علوم اجتمائی و سیاسی و به خصوص تاریخی و مذهبی ( اگر اشتباه نکنم شما مطالعات گسترده ای در اسلام شناسی دارید )  استاد و " معلّم " هستید ، ولی متاسّفانه اطّلاعات جنابعالی در مورد دیانت بهائی در حدّ صفر است . من در اینجا با شما یک بحث علمی می کنم . بنا بر این در حالیکه قلبا و عقلا به شما احترام می گذارم ، لزومی نمی بینم ، بگویم " با عرض معذرت "وقتی می گویم  اطّلاعات شما در باره دیانت بهائی بیش از صفر نیست .

برای اینکه شما در این مورد به موافقت با من برسید ، کافی ست از خود سؤال بفرمائید ، که چه کتاب مرجعی را در باره دیانت بهای خوانده اید ؟  شما چه اطّلاعات دقیقی در باره نظم اداری دیانت بهائی دارید ؟ آیا از نحوه انتخابات برای تشکیل محافل محلّی و ملّی بهائی و بیت العدل اعظم بهائی اطّلاعی دارید ؟ بله ؟ درست شنیدم ؟ شما وقتتان را برای موضوعاتی چنین بی اهمّیت تلف نمی کنید ؟ عیبی ندارد ، سوء تفاهم نشود من هم از شما خواهش نکردم که بروید " بهائی شناسی " کنید . حرف حساب من این ست که شما تمام آنچه که می دانید در زمینه تاریخ ، جامعه شناسی ، سیاست و بالاخره اسلام شناسی ، اکتسابی ست و نه لدّنی . یعنی در محیط های آکادمیک به دور از هر گونه پیش داوری ، در سایه اصول  و روشهای علمی کسب کرده اید . و حالا با چنین فصاحتی می توانید به بیان آموخته های خود  و انتقال آنها به نسل جوان تر بپردازید . ولی چگونه است که شجاعت می کنید و با داشتن اطّلاعات در حد صفر ، می خواهید از رابطه بین " دینکاران بهائی!؟ " و توده (؟) بهائی سخن بگوئید و به خوانندگان نوشته های خود آگاهی بدهید !! 

من از یک چیز مطمئن هستم . من مطمئن هستم که اگر شما قدری بهائی شناسی بفرمائید ، تمام آنچه که در این آخرین مقاله خود بطور  "مختصر و مفید " در باره دیانت بهائی مطرح کرده اید ، رسما پس خواهید گرفت . مطمئن هستم بهائی ها هم شما را می بخشند ، بنابر این نیازی به در خواست پوزش از جانب شما نخواهد بود !!

پیروز و پایدار باشید .

                                                                         مهرداد وجدانی      

 |+| نوشته شده در  جمعه هفتم تیر 1387ساعت 1:6 قبل از ظهر  توسط مهرداد  | 
   

دوستان عزیز در مؤسسات حمایت از زنان و حامیان حقوق زنان در ایران !

 

نگارش یافته توسط دبیر   

 ۴/تیر/۱۳۸۷

 

دوستان عزیز در مؤسسات حمایت از زنان و حامیان حقوق زنان در ایران ،

با آرزوی سلامتی و شادکامی برای شما ، مطلب ذیل در جهت اطلاع شما به عرض می رسد:

  این جانب یک هموطن ایرانی و بهائی هستم که با توجه به باورهای دینی خود در رابطه با تساوی حقوق زن و مرد و اهمیت تحقق آن در راستای دنیایی زیبا تر و وحدت عالم انسانی ، قصد آن را دارم که در فعالیت های سازمان شما مشارکت نمایم.

 همانگونه که مستحضر هستید اولین زن ایرانی و شاید اولین زن در تاریخ نهضت های زنان در جهان، طاهره می باشد که در اواسط قرن 19 جان خود را در این راه به جانان تسلیم نمود. او که از اولین زنان مؤمن به دیانت بابی و بهائی بوده است، در شکل گیری نهضت های زنان در ایران نقش به سزایی داشته است.

  جامعه دینی 400,000 نفری بهائی ایران ، بزرگترین اقلیت دینی در ایران،  گر چه در طول 165 سالی که از عمر آئینش می گذرد، خود صدمات بسیاری را کشیده است و حقوقش بارها و بارها پایمال گردیده است، اما همواره در جهت اعتلای ایران عزیز و به صورت خاص حقوق زنان تلاش نموده است.

  تساوی حقوق زن و مرد یکی از اصول اساسی دیانت بهائی می باشد. این اصل در آئین بهائی فقط مسئله قانونی نیست یعنی تنها به صورت قانون از آن یاد نشده است بلکه امری تربیتی و روحانی بشمار میرود. زن و مرد هردو انسانند و اعضاء متشکّل عالم انسان هستند. ادامهء محرومیّت نیمی از سکنهء جهان از حقوق برابر با نیمهء دیگر ، توهینی آشکار به حیثیّت عالم انسانی است.

   بهائیان معتقدند زن و مرد امتیازی از نظر انسانی بر هم ندارند برای همین زن و مرد باید در جمیع حقوق اجتماعی برابر باشند، مثلاً در حقوق اجتماعی از لحاظ تعلیم و تربیت، حق انتخاب کردن و انتخاب شدن، همچنین در حقوق مدنی از لحاظ ازدواج و ...

   بهائیان معتقدند زن و مرد مانند دو بال یک پرنده هستند زمانی که این دو بال به اندازه هم رشد کنند پرواز این پرنده راحت است. تحقق کامل تساوی حقوق زن و مرد که از اجزای تشکیل دهنده وحدت عالم انسانی است در این زمان ممکن و حتی لازم به نظر می رسد.

  جامعه بهائی به دستور بنیان گذارش حضرت بهاءالله ، قبل از هر کشور دیگری به زنان حق رأی داده است. ( اولین کشور نیوزیلند ودر سال 1893 می باشد.)، دفاتر جامعه بهائی در سازمان ملل و بسیاری از کشورهای عالم در زمینه احقاق حقوق زنان پیشرو و مؤثر ارزیابی گردیده اند و تاریخ نهضت های زنان واولین مدارس دخترانه در ایران شاهدی بر این مدعاست.

 همان گونه که کورش اولین سند حقوق بشر را تنظیم نموده است اما در حال حاضر کشور ما جزو ناقضین آن است، مؤسسین دیانت بهائی از اولین کسانی هستند که ازحقوق زن دفاع نموده اند و اندیشه های آنان، الهام بخش هزاران زن و مرد در عالم شده است، گرچه متأسفانه کشور ما در حال حاضر خود در شرایط مطلوبی به سر نمی برد.

   در اجتماع بدشت در ایران در سال 1849، که یکی از محورهای اصلی آن پیشرفت جامعه زنان ایران در عصر قاجار بوده است ، زنان و مردان ایرانی سرشناسی مشارکت نمودند و برای اولین بار فریاد آزادی زنان در ایران برآورده شد. این گردهمایی هم زمان با اولین کنفرانس زنان در آمریکا می باشد که نشان از پیش قدمی ایرانیان در تحقق این اصل دارد.

  امروز جامعه بین المللی بهائی که در بیش از 100،000 شهر و روستا وبیش از 2000 قوم ونژاد در بیش از 200 کشور دنیا ، گسترده است، در سراسر عالم در تحقق تساوی حقوق زن و مرد تلاش می نماید. مشارکت فعال زنان بهائی در سطوح تصمیم گیری محلی، ملی و بین المللی نشانی بر این مدعا است.  جامعه 400,000 نفری بهائیان ایران نیز از این امر مستثنی نمی باشد و علی رغم تمام فشارهای موجود ، با عزمی راسخ و نیتی خالص و بدون هیچ غرض ورزی و یا جهت گیری سیاسی، تلاش خود را برای آزادی حقوق زنان در کشور مقدس ایران می نماید.

بر گرفته از :

http://newnegah.org/index.php?option=com_content&task=view&id=824&Itemid=24

  متن زیر، پیام اخیر بیت العدل اعظم، جمعی که بر اساس انتخابات آزاد در سطح بین المللی امور جامعه جهانی بهائی را اداره می نماید، نشان از این مشارکت دارد:

http://mehrdadvojdani.blogfa.com/post-66.aspx

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 9:42 بعد از ظهر  توسط مهرداد  | 

 

جانان سخن از زبان ما می گوئی   

نگارش یافته توسط دبیر

۴/تیر/۱۳۸۷ 

امروز مطلبی به دستم رسید از سخنان داهیانهء جناب رفسنجانی که بگذاریم مردم خودشان تصمیم بگیرند و کریمهء قرآنیهء "لا اکراه فی الدّین" را هم شاهد مثال آوردند.  در واقع، جناب رفسنجانی بر عقل و درایت و به عبارت دیگر به بلوغ رسیدن مردم صحّه گذاشتند.  کسانی که به بلوغ رسیده‌اند می‌توانند به استنباط از کلام الهی بپردازند و خود راه خویش را انتخاب نمایند و پایگاه روحانی درونی و باطنی خود را تقویت کرده راهی به سوی خدا بیابند.  اینگونه افراد به بهترین نحو با خدای خویش ارتباط برقرار می‌کنند و نور الهی را در رخسار یکایک بندگان خدا می‌بینند و به آن احترام می‌گذارند.  در واقع این کلام جناب رفسنجانی اگر جامهء واقعیت به خود بپوشد متضمّن اثراتی مفید خواهد بود که به برخی از آنها ذیلاً اشاره می‎شود:

اوّل آن که، وقتی نور الهی در وَجَنات جمیع بندگان خدا مشاهده شود، دیگر کسی به علّت عقیده و رنگ رخسارهء محلّ تولّد و میزان ثروت و جایگاه اجتماعی‌اش تحقیر نمی‌شود و یا احساس تکبّر نخواهد کرد.  زیرا نزد خداوند همه یکسانند و همان کتاب مقدّسی که جناب رفسنجانی به آن استناد فرمودند می‌گوید که نزد خداوند آن کس بهتر و عزیزتر است که پرهیزگارتر باشد.

دوم آن که، وقتی هر کسی خودش مخیّر باشد راهش را به سوی خداوند اختیار نماید، یعنی در مورد مهم‌ترین وجه زندگی خود در این جهان خاکی تصمیمی بگیرد که در حیات روحانی او و سفری تأثیر می‌گذارد که تا سلطنت الهی باقی است ادامه خواهد داشت، سعی خواهد نمود بهترین را انتخاب کند و دیگر مسئولیتش را به عهدهء کس دیگری نخواهد گذاشت و از آن گذشته وقتی راه به سوی خدا را خودش انتخاب کرد، بیشتر قدرش را خواهد دانست و این جز با تحقیق آزاد و مستقلّ امکانپذیر نخواهد بود.

سوم آن که، ریا و تزویر از میان خواهد رفت؛ دیگر کسی از خوف برچسب "ارتداد" تظاهر به مسلمان بودن نمی‌کند و به محض مواجهه با سؤال و جوابها در کسوت اختفا فرو نمی‌رود.  اینک آزاد است تا عقیدهء باطنی خود را بیان کند.  زیرا تزویر در یک زمینه سبب می‌شود در سایر وجوه زندگی نیز انسان به ریاکاری روی آورد و در نتیجه اعتماد میان مردمان از میان می‌رود.  حال، اگر این پیشنهاد عملی شود، البتّه میزان اعتماد مردمان به یکدیگر افزایش می‌یابد و ایران‌زمین رنگی دیگر که گویای همدلی است به خود خواهد گرفت.

چهارم آن که، بیان عقیده آزاد خواهد شد و هر کس اگر در مورد عقیده‌اش مورد سؤال واقع شود، می‌تواند حقایق اعتقادی‌اش را بیان کند و کسانی که واقعاً در جستجوی واقعیت‌ها هستند دیگر ملزم نیستند به تهمت‌هایی که دیگران در مورد عقیدهء اینان بیان می‌کنند توجّه نمایند.  هر کس در مورد اسلام قصد تحقیق دارد به مسلمانان مراجعه نماید نه به ردّیه‌های قرون وسطایی کشیشان.

پنجم آن که، وقتی بیان عقاید آزاد شود، معلومِ همگان خواهد شد که اساس جمیع ادیان یکی است و ابداً اختلافی بین آنها وجود ندارد؛ حضرت رسول همان را فرمود که حضرت مسیح گفت؛ حضرت مسیح همان را فرمود که حضرت موسی در زمان خود فرمود.  بدین سان اتّحاد بین پیروان ادیان نیز برقرار می‌شود.

ششم آن که، به تصویب مجموعه قوانین جزایی برای ترک عقیده و روی آوردن به عقیدهء دیگری که شخص احساس می‌کند او را به خدا نزدیکتر می‎سازد، نیازی نخواهد بود. همگان از راه‌های متفاوتی که پایانش واحد است به سوی خداوند واحدی رهسپار خواهند گشت و چون عاشقانی خواهند بود که به سوی معشوق یگانه راهی می‌جویند که خود جُسته‌اند و خود یافته‌اند و خود از کلام پیامبران استنباط نموده‌اند.                                                                                                                           بنابراین، وقتی اتّحاد حاصل شود، وقتی بنیان دشمنی از میان برخیزد، وقتی همه به چشم یگانگی یکدیگر را بنگریم و بیگانگی را فراموش کنیم، دست به دست یکدیگر دهیم و وطن را آباد سازیم، بلکه کمر همّت بر خدمت اهل عالم محکم ببندیم و جمیع خلایق را به این اتّحاد فرا خوانیم.                            

 

این آزادی، همانطور که جناب رفسنجانی اشاره کردند، سبب خواهد شد مردم برای پیشرفت و آبادانی مملکت خود بیشتر تلاش کنند و وطن را خانهء خود دانند.  این آزادی و اتّحاد سبب شود که هر کسی دستگیری از دیگران نماید و دل بر همه بسوزاند و دیگر کسی طالب تفوّق و برتری نشود؛ بلکه همه در صُقع واحد قرار گیرند و در سطح واحد باشند؛ چه که وجه مشترک همه بندگی یک خدای است و عبودیت یک درگاه.  اگر خداوند همه را آزادی بخشیده و به یک چشم نگاه کرده، چرا ما بندگان چنین نکنیم؟

بدین لحاظ است که می‌گویم : "جناب رفسجانی، سخن از زبان ما می‌گویی."

مطلب جناب رفسجانی :   http://www.rfi.fr/actufa/articles/102/article_2588.asp

 بر گرفته :

 

  http://newnegah.org/index.php?option=com_content&task=view&id=823&Itemid=24

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 8:51 بعد از ظهر  توسط مهرداد  | 

 اذیت و آزار بهائیان

 

بهار تهذیب 

 http://www.guardian.co.uk/profile/bahartahzib

 

ایران، علیه بزرگ‌ترین اقلّیت دینی غیرمسلمان این کشور، به حرکت وسواس‌گونهء شکار مخالفان مبادرت ورزیده است. شنیدن این خبر که شیرین عبادی، برندهء جایزهء نوبل و فعّال حقوق بشر در حال عرضهء جدیدترین کتابش در لندن است مرا به یاد غرور و امیدی انداخت که در سال ۲۰۰۳ احساس کردم و آن در زمانی بود که او به عنوان اوّلین زن ایرانی و، در واقع، اوّلین زن مسلمان به عنوان رهبری بین‎المللی اخلاقی مقبولیت یافت.

امّا اخیراً امید، همانند حقوق بشر، برای بسیاری از شهروندان ایران، کالایی نایاب‌تر شده است.  این موضوع بخصوص برای ایرانیانی که، مانند خود من، اعضاء جامعهء بهائی هستند، بیشتر مصداق دارد.  ماه گذشته شش تن از اعضاء هیأت غیررسمی مدیریت جامعهء سیصدهزارنفری بهائی ایران دستگیر شدند.  همکار هفتم آنها از ماه مارس در بازداشت به سر می‌برد.  از آن زمان تا کنون هیچ خبری از آنها واصل نشده است.  آنها را بدون آن که به وکیل مدافع دسترسی داشته باشند یا بتوانند با خانواده و منسوبین تماس بگیرند، در حالت ممنوع‌الملاقات نگه داشته‌اند.  یکی از آنها، جمال‎الدّین خانجانی، دایی من است.

اخیراً، وقتی امام جمعهء مشهد علناً طالب اعدام این مدیران جامعه شد، من و سایر هم‌دینان من در سراسر جهان، بی‌اختیار به یاد سالهای اوّلیهء بعد از انقلاب ۱۹۷۹ ایران افتادیم که تمامی اعضاء شورای انتخابی حاکمهء بهائی، یعنی محفل روحانی ملّی، ربوده شدند و دیگر هیچ اثری از آنها به دست نیامد.  هشت تن از نـُه تن نفوس جایگزین آنها نیز بعداً دستگیر و اعدام شدند.  سرکوبی خشونت‌آمیز جامعهء آرامش‌طلب و صلح‌جوی بهائی توسّط اولیاء حکومت افرادی را هدف قرار داده که در سطوح منطقه‌ای و شهری از همه فعّال‌تر بودند.  در ژوئن ۱۹۸۰ پدرم، یوسف سبحانی، فقط به جرم بهائی بودن، اعدام شد.

دائی من و همکارانش چه کرده‌اند که چنین رفتاری را برانگیخته است؟  طبق گفتهء اولیاء حکومت ایران، آنها به "دلائل امنیتی" بازداشت شده‌اند امّا تاریخچهء حرکت‌های ایذائی گذشته علیه بهائیان نشان می‌دهد که اگر آنها مایل به تبرّی از عقیده و ایمان خود باشند و به اسلام روی آورند، به اصطلاح جرایم آنها علیه "امنیت ملی" بلافاصله بخشیده می‌شود.

در خصوص آرمانهای حقوق بشر بین‌المللی و اثربخشی مداخلهء بین‌المللی تردید و ناباوری زیادی وجود دارد.  معهذا، نگاهی گذرا به اقدامات ایران در سه دههء گذشته نشان می‌دهد که هم‌زمان با سطوح بیشتری از محکومیت بین‌المللی سابقهء حقوق بشر مقامات ایرانی از طریق دیپلماسی بین‌المللی، تمایل اولیاء حکومت به اعدام بهائیان تصادفاً کاهش یافته است.  باور کردن این مطلب که دیپلماسی و فشار عمومی می‌تواند نتایج فوری به بار آورد یا راه‌حلّی همه‎جانبه را به سرعت به ثمر برساند، سخت ساده‌لوحانه خواهد بود، امّا دقّت و مراقبت صلح‌جویانه قبلاً تأثیرات مطلوبی داشته است: حمید پورمند، کسی که از اسلام به مسیحیت گروید، ابتدا به علّت ارتداد به مرگ محکوم شد امّا بعداً در اثر اقدام هماهنگ و مشترک بین‌المللی تبرئه گردید.

دیدگاه غالباً نژادپرستانهء رسانه‌های گروهی غربی نسبت به ایران به عنوان سرزمین "ملاّهای دیوانه"، از بغرنجی و پیچیدگی سرزمینی که وارث میراث فرهنگی گسترده‌ای است، و نیز به مراتب بیش از آنچه که منتقدین و خرده‌گیرانش صحّه می‌گذارند، نسبت به ایده‎ها و اندیشه‌ها سعهء صدر دارد، تصویری نادرست ارائه می‌دهد.  دکتر عبادی شاید مشهودترین نماد این ایران جهان‌وطنی باشد.

ایران نسبت به مواضیع حقوق بی‎اعتنا و بی‎تفاوت نیست.  در واقع، حکومت این کشور از حقوق مسلمانانی که در سراسر جهان قربانی بی‎عدالتی می‌شوند حمایت و دفاع می‌کند.  اولیاء حکومت طهران بخصوص در خصوص تصاویر کارتونی حضرت محمّد که در روزنامهء دانمارکی درج گردید، از خود خویشتنداری نشان دادند.  بخش عمده‌ای از جهان اسلام، و در واقع پیروان جمیع ادیان، در اعتراض به هتک حرمت شخصیتی مقدّس یا محترم ابداً درنگ نمی‌کردند.  امّا اولیاء حکومت ایران متأسّفانه با احترام به مقدّسات دیگران عکس‎العمل نشان نمی‎دهند.

اخیراً پنج‌هزار نسخه کتاب مصوّر کودکان با عنوان بابک دغل‌کار به عنوان "هدیه" برای کودکان مدرسه‌ای ایرانی با پست ارسال شده است.  این کتاب گزارشی افتراآمیز، از لحاظ تاریخی نادرست و تحریف شده از زندگی مربّی دینی قرن نوزدهم موسوم به حضرت باب، یکی از دو پیامبر عظیم‌الشّأن و شارع امر بهائی است.  این بی‎تفاوتی سنگدلانه نسبت به لزوم احترام به دیگران به ورای این عالم نیز کشیده شده و دنیای مردگان را نیز در بر گرفته است.  به عنوان بخشی از برنامه‌ای هماهنگ برای تخریب و نابودی تعدادی از قبرستان‌های جامعهء بهائی، اجساد بهائیان را از زیر خاک خارج کرده و نسبت به استخوان‌های مردگان هتک حرمت نموده‌اند.  اعضاء جامعهء بهائی که سالها است مرده و در آغوش خاک خفته‌اند دقیقاً به کدام "دلایل امنیتی" مسئول شمرده می‌شوند؟

مصیبت حرکت وسواسی شکارمخالفین در ایران علیه بزرگترین اقلّیت دینی غیرمسلمان این است که بهائیان عشقی دائمی به کشورشان را در دل و جان می‌پرورند و علیرغم شدّت حرکت‌های ایذایی علیه آنها در این کشور باقی مانده‌اند زیرا مایلند در ترقّی و اعتلا و شکوفایی مملکت خویش مشارکت داشته باشند.  ایران وطن آنها و مهد دین آنها و دیگران است؛ آنها این مملکت را تمجید و تقدیس می‌نمایند.  استقامت آنها در مواجهه با ظلم و ستم، و ثبوت حسن نیت آنها نسبت به هم‌وطنانشان در میان تعداد رو به افزایشی از ایرانیان در داخل و خارج کشور مشهودتر و مکشوف‌تر می‌گردد.  فعّالان مسلمان علناً از حکومت ایران می‌خواهند که به حقوق بشر افراد بهائی این کشور احترام بگذارد.

در مقابل مظالم بی‌شماری که حکومت ایران بر جامعه‌ای مذهبی وارد می‎آورد که بدان با دیدهء سوء ظنّ و خصومت می‌نگرد، تعداد هر چه بیشتری از مسلمانان ایران به نظر می‎رسد که می‌گویند : 

" نه به نام منِ مسلمـان "

 

بر گرفته از :

http://newnegah.org/index.php?option=com_content&task=view&id=812&Itemid=24

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 7:49 بعد از ظهر  توسط مهرداد  | 
سخنی از کوی دوست


" بگو ای دوستان ! سرا پرده يگانگی بلند شد ، بچشم بيگانگان يکديگر را مبينيد . همه بار يک داريد و برگ يک شاخسار. براستی ميگويم ، هر آنچه از نادانی بکاهد و بر دانائی بيفزايد او پسنديده آفريننده بوده و هست . "

حضرت بهاءالله
 
 
 
از کلمات مکنونه ، اثر حضرت بهاءالله :
 
--«ای ظالمان ارض»--
 
از ظلم دست خود را کـوتاه نمائید که قسم یاد نموده ام
از ظلم احدی نگذرم و این عهدی است که
در لوح محفوظ محتوم داشتم و
به خاتَم عِز ، مختوم .
 
 
--«ای جهلای معروف به علم»--
 
چرا در ظاهر دعوی شبانی کنید و در باطن ذِ ئبِ اَغنام
من شده اید ؟ مَثَل شما مِثل ستاره قبل از صبح 
است که در ظاهر دُرّی و در باطن سبب
اِضلال و هلاکت کاروانهای
مدینه و دیار من
است
 
 
 
--«ای بظاهر آراسته و به باطن کاسته»--
 
مَثَل شما مِثل آب تلخ صافی است که کمال لطافت و صفا از آن
در ظاهر مشاهده شود ، چون به دست صرّاف ذائقه احدیه
اُفتد، قطره ای از آن را قبول نفرماید . بلی ، تجلّی
آفتاب در تراب و مرآت هر دو موجود ولکن
از فرقدان تا ارض ، فرقدان ! بلکه
      فرق بی منتهی در میان .     
 

 

 


 |+| نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 9:12 بعد از ظهر  توسط مهرداد  | 

مناجات

 

-«الهی الهی»-

 

سراج امرت را به دُهن حکمت برافروحتی . از اریاح

مختلفه حفظ اش نما . سراج از تـو ، زجاج از تـو . اسباب

آسمان و زمین در قبضه قدرت تـو . اُمرا را عدل عنایت فرما

وعلما را انصاف . تـوئی آن مقتدری که بـه حرکت قلم امر مُبرمت را نصرت

فرمودی و اولیا را راه نمودی . تـوئی مـالک قدرت و ملیـک اقتدار .

لا اله الّا انت العزیز المختار 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 0:44 قبل از ظهر  توسط مهرداد  | 
واکنشی شیمیایی در عناصر فرهنگی
نگارش: بهمن   
۱ /تير/ ۱۳۸۷

 در سال های اخیر فشارهای وارده بر جامعه بهاییان ایران باردیگر از طرف حکومت ایران افرایش یافته است . طی آخرین اقدامات شش نفر از هیات یاران ایران که مسؤل اداره امور اداری جامعه بهاییان این کشور هستند، دستگیر و به مکان نامعلومی انتقال یافتند و تا به امروز از وضیعت ایشان هیچ خبری گزارش نشده است. ایشان از داشتن وکیل محرومند و هنوز اتّهام وارد بر ایشان معلوم نشده است . برای درک علّت بخشی از فشارهای وارده بر بهاییان توسط حکومت جمهوری اسلامی باید ماهیّت اقدامات اخیرحکومت و بهاییان کمی بیشتر مورد مداقّه قرار گیرد. در زیر نگاهی مختصر به تحول فرهنگی که از ابتدای انقلاب اسلامی در حال شکوفایی،  رشد و نمو است می پردازیم و در ادامه به معرفی تحولی در فرهنگ جهانی بهایی و تبعات آن پرداخته و درانتها کنش و واکنش این دو جریان فرهنگی متحول را بر هم به تصویر می کشیم . به خاطر خواهیم سپرد که در واکنش های شیمیایی عناصر شرکت کننده ، به ماده یا موادی کاملاً متفاوت تبدیل می شوند.

تحول فرهنگی در ساختار حکومت جمهوری اسلامی ایران

دهه شصت

در سال های ابتدایی انقلاب اسلامی، بیشترین بخش انرژی حکومت صرف غلبه بر سایر رقبا و تثبیت قوای خود در داخل کشور شد.  تلاش برای تثبیت  قدرت بقدری دفعی بود، که تعیین و انتظام نحوه حکومت داری ، بگونه ای که مطابق قرائتی از اسلام باشد ، برای صاحبان قدرت نیز مجهول بود. این تشویش و آشفتگی با وقوع جنگ ایران و عراق شدت گرفت و فرآیند شکل گیری نظام منسجم عقیدتی حکومت را به تعویق انداخت.

اگر چه تلاش های آقای منتظری برای مشروعیت بخشیدن به ولایت فقیه و ایجاد ساختار فلسفی این نظام قدم بزرگی بود، اما این نظریه برای اداره مسائل خرد و کلان کشور کافی نبود. این نظریه حداکثری، بار سنگینی را بر دوش یک فرد می گذاشت و هر چه پیش می رفت، مشاهده می شد که این نگاه مطلق گرایانه نمی توانست پاسخگوی نیازهای متنوع یک حکومت باشد و لاجرم چنین دیدی، تنوع را در کشور به سمت یک قرائت، که بینش ولی فقیه از همه چیز بود سوق می داد. به این ترتیب  نظریه ولایت فقیه ، درون مایه استبدادی خود را هر چه می گذشت، بیشتر نشان می داد و ناکارآمدی اش برای تحقق عدالت حق بر زمین بیشتر آشکار می شد.

به مرور نه تنها رقبای حکومتی نظیر فداییان اسلام، چریک ها ، مجاهدین ، توده ای ها و در کنارشان حجتیه ای ها و ... مورد رأفت اسلامی ولی فقیه قرار نگرفتند و راه توبه و اعدام را برگزیدند و سایر اقلیت ها چون یهودیان، مسالمت بین ادیان را در ترک وطن مشاهده کردند و زرتشتیان و مسیحیان نیز مهر سکوت و زهرخند رضایت برلب زدند و بهاییان  به عنوان مهم ترین رقیب عقیدتی- مذهبی و بزرگترین اقلیت دینی این کشور در زندان ها و پای چوبه های دار، به دعا بلا را طالب شدند، بلکه همزمان با این وقایع بود که ریزش از بدنه حکومت نیز به مرور شروع شد و اخطار ها و انذارهای شخص رهبری  در سال هایی که دیگر کمی از تب اولیه جنگ کاسته شده بود و حکم رانان تاب تفکر بر مسائل دیگری رایافتند، بر عوامل داخلی و دگر اندیشانش و همراهان نه چندان دور این حکومت  شروع شد. هر سال در جشن پیروزی انقلاب، تلویزیون کادری که همراهان آقای خمینی را در حین سخنرانی هایشان و ورود ایشان به ایران و پایین آمدن از هواپیما نشان می داد، تنگ تر میکرد. به عبارتی دیگر هر سال مجرای آزادی فکر و عقیده در این کشور اسلامی تنگ تر می شد.

سرانجام ابعاد این مجرا معلوم شد، انتظارات از یک حکومت اسلامی تعیین گردید و حقوق بشر رنگی ولایت فقیهی- اسلامی به خود گرفت.  آرامش و سکون به کشور برگشت و درون مایه فلسفی جمهوری اسلامی و نقش مردم در آن مشخص گردید. انقلاب فرهنگی، مسؤلیت آموزش مؤلفه های استبداد فرهنگی را با ظرافتی هر چه تمام تر به نسل های بعد بر عهده گرفت و نبض حکومت با ریتم دلکش به تپیدن ادامه داد. روح وحدت در کشور لمس می شد، چه که هر  صدایی که در کشور شنیده می شد، هم صدای ولی فقیه و آرمان ها همه آرمان های او، قرائت های متنوع از اسلام منتج به صلاحیت بخشیدن به مقام او و تعابیر و تفاسیر مختلف از اسلام، توجیه کننده جمهوری اسلامی ایران.  در چنین ساختاری انسان هایی بزرگی یافتند و بزرگان بسیاری خار شدند. بالا نشینی های کسان و خودکامگی ایشان بود که منجر شد، آقای منتظری به عنوان نظریه پزداز ولایت فقیه در زمانی که چیزی نمانده بود طعم نظریه خود را بچشند و بر اریکه قدرت تکیه زنند، مجبور به ترک منابر و حصر در منزل شد.

دهه هفتاد

اما آبی که بیش از حد در یک جا ساکن بماند هر چقدر هم لطیف باشد و روشن، سرانجام خواهد گندید. در دهه هفتاد سکون فکری و عدم پویایی اندیشه و تحول ساختار در نظام فکری این حکومت و توقف رشد و بالندگی اندیشه های سیاسی و مذهبی از طرفی و ناکارآمدی ساختارهای موجود از طرف دیگر، روز به روز نمایان تر می شد. مردمی که برای دورانی با شکوه تر از زمان شاه و رسیدن به فرهنگی غنی تر از آن زمان و تحقق آرمان هایی متعالی تر از آن دوران انقلاب کردند، با وجود پایان جنگ بیشتر از پیش معنی  فقر و فحشاء را درک می کردند و هر چه بیشتر به درون مایه استبدادی  این حکومت پی می بردند. راهکارهایی که برای گذار از این بحران ارائه می شد ، سنتی بود و پاسخ هایی که دریافت می داشتند نیز سنتی تر. تا اینکه بعد از وفات امام برای اولین بار با روی کار آمدن آقای خاتمی مدیریت بحران در استبداد کشور رنگ دیگری یافت. این تحول ظاهری در ساختار، تبعات خود را داشت که باید هدایت می شد. سمبلهایی چون آقای اکبر گنجی و واقعه کوی دانشگاه و فرجام  آقای سروش در سیستم آموزشی ، مطبوعاتی کشور یادگارهای به یادماندنی از نحوه این هدایت هستند. این وقایع یادگاری، نشانه های ماندگاری هستند که چگونه حکومت توانست، صراطهای مستقیم را در این تحول سیاسی به صراط مستقیم اسلام ولایتی- فقهی منتج نماید.  در آن روز شاید تضاد سنت و مدرنیته معضلی بود که اسلام را هدف گرفته بود و هنوز راهکاری بنیادین که آینده این حکومت را تضمین نماید، پیش بینی نشده بود.

تحولی دوگانه در دهه هشتاد

تعویض پوسته و ظاهر حکومت برای مخفی نگاه داشتن درون مایه نازیبای نظام فکری- عملی آن افاده نبخشید. قبض و بسط های پیاپی در ساختاری خشک و غیر منعطف خطر شکست را به دنبال دارد. نیاز به جنبشی اساسی تر و تغییری بنیادین تر بود. تحولی در فرهنگ حکومت داری و مردم سالار پنداری، تحولی که اخلاقیات مدرن و سنتی ما را تحت پوشش قرار می داد.  تحولی که به قدر اخلاقیات ریاست جمهوری کشورمان برای همگان عجیب و در عین حال با بازده بسیار بالا باید باشد، زیرا هم اصول گرایان و سنت طلبان بر پوسته سخت این فرهنگ دل خوش دارند و هم اصلاحات و تحولاتی عمیق بر باطن دیگرگون این تغییرات حاکم است. بنابراین شاهد تحولی دوگانه در این فرهنگ هستیم.  این دوران ، زمان آزمون و خطاهای جدید و بحران ها و پیروزی های نوین  برای حکومت در رهیافت به نظامی پویا تر و ساختار و سیستمی کار آمدتر می باشد. سیستم و نظمی که نظم سابق و شیوه حکومت داری گذشته را به اضطراب وا می دارد و سرانجام نظمی نوین و منسجم تر بنا می کند. مسئولین و کارشناسان حکومتی و سیاسی امروز جامعه ما، در حکم سربازانی هستند که چنین اراده ای را تحقق می بخشند. تمام تلاش خود را می کنند که دورنمایی ترسیم نمایند تا رشد و شکوفای ایران را در لوای این حکومت ترسیم کنند. ما امروز داریم این برهه را سپری می کنیم. نشانه های بی شماری را می توانیم دور و  اطرف خود مشاهده کنیم. تحول در همه ساختارها و لایه های حکومتی قابل رویت است. حکومتی بسیار سیستماتیک تر، حکومتی بسیار هوشمند تر برای تحقق دورنمایی بسیار روشن تر با برخوردهایی رادیکالی دارد در درون خود با زیرکی رشد می کند و با جلب انظار به قبض پوسته بیرونی خود، به بسط ایدئولوژیکی خود همت گماشته است.

تحول فرهنگی جامعه جهانی بهایی

بهاییان هدف غایی دیانت خود را وحدت عالم انسانی می دانند و برای تحقق این آرمان تلاش می نمایند که بشریت به ارزش های نوین اجتماعی، فرهنگی ، اقتصادی و ... در لوای فضایل روحانی و با تکیه بر اراده و تلاش افراد انسانی دست یابد. این وحدت با ظهور منجی عالم و شمشیر او متحقق نخواهد شد. ارزش های دنیایی که ما در آن به سر می بریم نمی تواند چنین وحدتی را ایجاد نماید. تا زمانی که تعصب نژادی در بین اقوام دنیا موجود است و سیاه و سفید با هم برابر نیستند، تا زمانی که تضاد طبقاتی وجود دارد و زنان و مردان حقوق اجتماعی برابری ندارند و ... چگونه جهان می تواند اجتماعی را ترتیب دهد که متضمن صلح باشد.

در دهه اخیر برای تحقق چنین تحولات فرهنگی بهاییان در زندگی عملی خود دست به اقدامات گسترده تری زده اند تا به رشدی جدید در فرهنگی جهانی برسند. رفتن به نقاط دور افتاده و تاسیس مدرسه و تشکیل کلاس های سواد آموزی برای زنان و همزیستی مسالمت آمیز میان بهاییان از همه نژادهای بشر و تلاش برای دوستی و مراوده با سایرانسان ها از هر دین و عقیده و کیش و حضور پیوسته در این مناطق تا حصول اطمینان کامل از درونی شدن این ارزش ها از جمله فعالیت های آن هاست.

 در میان بهاییان مقام روحانی وجود ندارد و آزادی دین و عقیده محترم شمرده می شود، بنابراین هر فرد خود باید بینش روحانی داشته باشد. در دوره هایی آموزشی که  به صورت رایگان ، در سرتاسر دنیا به صورت مشورتی و داوطلبی توسط بهاییان برای هر فردی که طالب آن باشد تشکیل می شود،  بهاییان تلاش می کنند که مفهوم خدمت به همه انسان ها را در زندگی عملی خود بیاموزند. برای کودکان و نوجوانان کلاس هایی تشکیل می دهند و ارزش های فوق را به آنها یاد می دهند  و خود نیز با گذراندن این دوره ها بخش های کودک و نابالغ وجود خود را پرورش می دهند. این حس یادگیری و در کنار هم رشد یافتن،  انرژی وحدت را در سطح چشم گیری آزاد می نماید.

بهاییان اعتقاد دارند که نفحه الهی درمان بخش بیماری های امروز جهان است و وظیفه ما است که با تقویت کردن قوای روحانی خود، از دردهای بشر و دیگر همنوعان خود بکاهیم. صفات خوب و روحانی تنها با رشد فردی حاصل نمی شود ، بلکه خصایل اخلاقی فردی تنها مقدمهای است برای اینکه شخص از لحاظ اخلاقی موجه باشد. برای رسیدن به این سطح از اخلاقیات و فرهنگ ، رشد فرد و جامعه به نحو کاملا روشنی به یکدیگر وابسته است و هیچگاه فردی نمی تواند بی توجه به دردهای جامعه اش ، به تعالی روحانی و شخصیتی اخلاقی برسد. به همین دلیل بهاییان هیچگاه خود را جدا از جامعه و درد ها و امراض آن ندانسته اند تا خود در کنار جامعه در مسیری که کمتر کسی تمایل دارد در آن قدم بگذارد( زیرا نه جنبه سیاسی دارد و نه موقعیت مادی)  رشد نمایند. به همین خاطر است که بهاییان حضور فعال خود در جامعه را در مسیر رفع بیماری های درونی آن – نظیر تبعیضات و تعصباتی که در بالا اشاره شد- از وظایف روحانی خود می شمارند، که قابل تعطیل نیست.

همانطور که مشاهده می شود، بهاییان نیز در مسیر تحولی دوگانه، در مسیر هر چه پویاتر کردن جامعه ای که در آن حضور دارند قدم بر میدارند. این سیر از سال 1996 در جامعه جهانی بهایی شروع شده است. بخش اول این تحول فرهنگی تاکید بر رشد فردی دارد و بخش دوم این تحول تاثیر مستقیم گذاشتن بر رشد اخلاقی جامعه ای است که بهاییان در آن زندگی می کنند، این دو بخش به نحو کاملا روشنی به یکدیگر وابسته است. بخش دوم این تحول مورد پسند حاکمان ایران نیست، زیرا احتمال بهایی شدن قشر کثیری از شیعیان ایران را به همراه دارد.

برای آشناتر شدن با این فرهنگ جهانی خواندن اخبار زیر می تواند مفید باشد:

برنامه توسعه جامعه بهایی در سازمان ملل:

http://bahai-news.blogfa.com/post-76.aspx

پليس نيوزيلند از ابتكاروحدت نژادي حمايت مي كند:

http://bahai-news.blogfa.com/post-66.aspx

اوگاندارويكردهاي توسعه را بررسي مي كند:

http://www.newsaqar.org/ftopict-236.html

مدرسه یبهایی دوردست، 2 پایه ی جدید اضافه می کند:

http://www.newsaqar.org/ftopict-229.html

  تاثیر تحول فرهنگ ایران و فرهنگ جامعه جهانی بهایی بر هم :

با توجه به مطالب فوق شاید بهتر بتوانیم علت سخت گیری های حکومت اسلامی ایران را بر بهاییان درک نماییم. حکومت ایران نمی تواند هیچ قرائت دیگری را جز آنچه خود می پسندد تحمل نماید. سابقه زندان های سیاسی –عقیدتی و قتل های زنجیره ای در این حکومت و عدم بسط تنوع فکری دراین کشور موید این راستان است. حکومت ایران مبتنی بر تقلید از مرجعیت در مسائل دینی است و همه ارزش ها و خوبی ها به یک فرد که مظهر قدرت تامه الهی است، ختم می شود.  بهاییان در فرهنگی که در حال توسعه اش در سطح جهانی می باشند ، در مردم خود باوری روحانی ایجاد می نمایند و در نتبجه اساس این تقلید متزلزل می شود. زیرا اعتقاد دارند که هرفرد خود می تواند به بینش معنوی لازم برای تعیین مسیر زندگی خود برسد و به مرجعیت تقلید روحانی نیاز ندارد.

همین یک مساله جدا از سایر بیماری های روحانی در کشورمان که بهاییان در رفع آن در سطحی جهانی تلاش می کنند، نظیر تعصب دینی که باعث شده است، شیعه و سنی را از هم دور کند و یهودیان و مسیحیان و زرتشتیان و بهاییان را تحت محدودیت های شدید قرار دهد و تعصب جنسی که میان حقوق اجتماعی زنان و مردان ما فاصله فاحشی ایجاد کرده و تعصب نژادی که بین کرد و لر و ترک و عرب و عجم در کشور کینه ایجاد نموده است و  ... کافی است که حکومت اسلامی ایران نتواند حضور بهاییان را تحمل کند و هر حرکتی را از جانب این جماعت دلیل بر مخالفت با حکومت ایران تعبیرشود. شاید این بینشی باشد که به آن خو گرفته اند، که هر که را با خود ندانند، بر خود بدانند.

تحولی که بهاییان در فرهنگ ایرانی ایجاد خواهند کرد، مطابق با تحولی نیست که حکومت قصد ایجاد آن را دارد.  در نتیجه هر اقدامی که در جهت تحقق این فرهنگ انجام دهند، اقدامی بر علیه امنیت ملی کشور محسوب می شود. اگر بهاییان در جهت رفع تبعیضات نژادی دست برابری و برادری به سایر هموطنان دهند، اگر در جهت رفع تبعیض های طبقاتی در مناطق محروم در جهت  توسعه اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی فعالیت نمایند و چنانچه در جهت رفع تبعیض دینی بخواهد با جمیع ادیان با روح و ریحان برخورد کنند، از منظر حکومت بر علیه امنیت کشور اقدام کرده اند. این اقدامات باعث خواهد شد از حقوق شهرواندی محروم شوند و مورد تحقیرها و بی مهری های دولت قرار گیرند.

باید امیدوار بود که این کنش ها و واکنش ها میان عناصر این دو فرهنگ مبین تحولی فرهنگی باشد که به رشد و شکوفایی ایران عزیزمان کمک نماید. مسلما هر تغییری در فرهنگ، مقاومت های زیادی را در پی خواهد داشت، اما وقتی کارآمدی آن نسبت به روش ها و سنن کهنه روشن و واضح شد و در عمل و کاربرد به عینه مشاهده گردید، با آغوش باز استقبال می شود.

بر گرفته از :

https://www.noghtenazar.org/content/view/527/141/

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 3:59 بعد از ظهر  توسط مهرداد  | 
زندان دههء 60 و80 و...!
نگارش: م.جلالي   
 ۱/ تير/۱۳۸۷   

 

نه نفرمان را كه عضومحفل روحاني بهائيان شهرمان بوديم به دوبند مجزاي زنان ومردان بردند. موقع ورود به بند، زندانيان سياسي ازگروه هاي توده اي ومجاهدين وچريك هاي فدائي اقليّت واكثريّت وپيكاروجاما وغيره كنجكاوانه به مهمانان جديد بند خيره شده بودند. بعضي متعجّب بودند چرا بهائيان را كه كارسياسي نكرده اند به زندان سياسي آورده اند! ازشما چه پنهان بعضي نيزبهائيان را نسبت به مشكلات خلق بي تفاوت مي دانستند وبه اين خاطرظاهراً كسرشأنشان بود كه ما درجمع مبارزين سياسي باشيم! علت آن هم اين بود كه فكرمي كردند مبارزه باظلم، فقط ازطريق احزاب وروش هاي سياسي وقهرآميزممكن است. ما هم كه خوب نه درتظاهرات انقلاب اسلامي براي سرنگوني رژيم پهلوي شركت كرده بوديم ونه قيامي مسلحانه نموده بوديم! البته معدودي نيزبودندكه يواشكي مي گفتند ازقضا بهائيان ازهمه خطرناك ترند چون معتقدند پس ازاسلام ديني جديدآمده. 

چيزي نگذشت كه دراوقات هواخوري آشنائي ها حاصل شد وحسّ مشترك زنداني بودن همه رابه هم نزديك كرد وتوّاب وغيرتوّاب ازهمهء گروه ها كم وبيش سراغ بهائيان آمدند تا ازافكارشان بيشترمطلع شوند ــ البته توّاب ها براي كسب خبروبردن آن براي مسؤولين زندان واگرشد براي توبه دادن بهائيان! اين رابطه متقابل بود وما نيزباافكارهمبنديان عزيزآشنا شديم. چيزي نگذشت كه زندانبانان نيزبا عقايد ديني ما جاسوسان امريكا وصهيونيسم (!) بيشترآشنا شدند. ازجمله كم كم آنچه دراذهان زندانيان ازمنابع ردّيه هاي بعضي مسلمين ومعدود آثاركمونيستي دربارهء اديان بابي وبهائي، معتبرومحتوم فرض شده بود زيرسؤال رفت. مثلاًيكي ازدوستان چپي كتاب بي جلد آقاي فشاهي را كه به ترتيبي وارد بند كرده بود ازجمله به بنده دادتامطالعه كنم. برايم جالب بود كه حضرت باب را به لوتر و حضرت بهاءالله را به كالون تشبيه كرده بود ومعتقد بود ايشان انقلاب حضرت باب را منحرف كرده، به سازش كشانده اند! چيزي كه اسباب تعجّب بود، اطلاعات كم وناقص نويسنده بود. چه كه نه حضرت باب انقلابي به معناي كمونيستي آن بودند، ونه حضرت بهاءالله سازشكار! البته اينك عملاً روشن شده است كه نظرآسماني حضرتشان درجلوگيري ازادامهءانحراف معدودي ازبابيان به سمت تروريسم وخشونت مذهبي،نه تنها براي آنان مفيدبود، بلكه تنها راه وروش صحيح وحياتي براي سعادت حقيقي بشردردورهء جديد بلوغ اجتماعي اش محسوب مي گردد. رفع اتهام وابستگي به رژيم پهلوي وهويدا وامثال آن نيزسرگرم كننده بود!

عكس العمل زندانبانان هم جالب بود. اوّل ورودازيكي ازايشان پرسيديم قبله كجاست؟ جهت رانشان دادوفكركرد سربه راه ومؤمن ونمازخوان شده ايم! آخربه ايشان تلقين كرده بودند امربهائي حزبي سياسي است ودين نيست كه نمازوروزه داشته باشد! بعداً كه ديده بود نمازرا رو به جائي ديگربا انحراف زاويه اي حدود 10-20 درجه نسبت به مكّه مي خوانيم، متوجّه شدكه قضيه ازچه قراراست وقبله قبله اي ديگراست! بعدها ايّام 19 روزهء صيام بهائي هم به همه فهماند كه جاسوسان روزه هم مي گيرند!اما همهء اينها باعث نشده بود كه اتاق ها، بندهاي رخت داخل حياط زندان، سرويس هاي بهداشتي وحمام ودمپائي هاي ما وسايردوستان بهائيمان را ازسايرزندانيان جدانكنند! حرف "ب" با رنگ قرمزدركنارمحل هاي مزبورنشان مي دادكه متعلّق به نجس هاي بهائي است وهمبنديان بايد ازآن اجتناب كنند! عجيب آن كه همان ايام مقاله اي انتقادي دربارهء آپارتايددرآفريقاي جنوبي دريكي ازروزنامه ها چاپ شده بود كه تصويردوحمام جداازهم سياهان وسفيدها رانشان مي داد ومقاله نويس درتقبيح آن دادسخن داده بود! يكي اززندانبان ها تا چهارماه جواب سلامم رانمي داد! حرصم گرفته بود! دعا كه مي خواندم دردلم به حضرت بهاءالله مي گفتم ، آخرتا كجا "زهردهند شهددهيم؟!" چيزي نگذشت كه يك روزپاسخ سلامم راداد وفهميدم كه عشق حقيقي وخالص اگرچه آميخته با درد است ،ولي هميشه پيروز است. همين زندانبان پس ازآزادي هروقت مرا مي ديد مي بوسيد وروزي ازسردلسوزي گفت چرا ازايران نمي روي؟ اينجا نمي گذارند زندگي كني!هنوزهم سپاهي است....  

ازدوسه اتاقمان نيزبگويم كه درنوع خود جالب بود؛ ازنظرتنوع افراد كمي شبيه سازمان ملل بود! براي تنبيه بعضي افراد ديگرگروه ها، آنها را به اتاق هاي ما مي فرستادند. ازجملهء آنان تعدادي اكثريّتي، يهودي، ارمني ، توده اي و... بودند. هرروزي يك نفرمان مسؤول ادارهء امورهراتاق بود. دوستي بود وهمدردي وگذراندن ايام حبس؛  بخصوص وقتي نياز به عواطف انساني جلوه مي نمود. مثلاً هنگام فوت مادران يكي ازاكثريتي ها ويكي ازما؛ همهء زنداني ها ازگروه هاي مختلف مي آمدند اتاق نجس ها براي تسليت وهمدردي. آه كه بعضي نيزاعدام شدند وازنزدما رفتند! بعضي ازهمشهري ها وهموطنان نيزدربيرون زندان درجبههء جنگ كشته مي شدند!دوست توده اي مان پيرومريض بود. نوبتي حمامش مي برديم ونظافتش مي كرديم؛ اينجا بحث سياست وعقيده نبود! بحث عواطف بود وانسانيّت. عواطف راازما بگيرند، چه مي ماند؟!همان طور كه بعضي زندانبانان حزب اللهي پنهاني هم كه شده،مهربان بودند، دوست مجاهدي نيزبود كه خيلي مهربان بود؛ يادش به خير! اوهم اعدام شد. يادم نمي رود تنها دفعه اي را كه برخلاف ميل مسؤولين زندان درخصوص اختلاط ومؤانست بهائيان باديگران،توانستم دربازي واليبال همبازي اووبعضي همبندان سياسي شوم؛ خيلي هيجان انگيزبود؛ كاش يكي ازآبشارها بدجوري به صورتش نخورده بود!...

20 سال گذشته! احساس مي كنم سوء تفاهمات گروه هاي سياسي وغيره دربارهء بهائيان وعقايدايشان درحال برطرف شدن است. امروزمنصفين ايران عزيزهمچون آقاي عباس ميلاني ازسكوت 100 سالهء جامعهء روشنفكري ايران دربارهء حقايق ديانت بهائي وحقوق بهائيان انتقادمي كنند . قبل ازايشان نيزمعدودي چون استادناصرالدين صاحب الزماني دربارهء حقايق مزبورگفته بودند، " تاكنون هرگز به درستي ، بي طرفانه، انگيزه كاوانه و جامعه شناسانه مورد بررسي عميق قرار نگرفته است"(خط سوم،صص:380 به بعد). آه ازجدائي ها ونشناختن ها وسوءتفاهم ها كه منشأ همهء كژي ها ودشمني هاست!بي جهت نيست كه حضرت اميرفرمود" النّاسُ اَعداءُ ما جَهِلوا"!(مردم دشمن آن چيزي هستند كه آن رانمي شناسند) آيا براي ما ايرانيان راهي جزشناختن حقيقي هم وهمياري وهمكاريمان دربهبودوسعادت ايران عزيزمان باقي مانده است؟ خوشبختانه چنين امرخطيري كه ازنظربهائيان سرنوشت ايران وجهان بسته به آن است شروع شده وازجمله احزاب قديم وجديد برآمده ازملت شريف ايران دربيانيه هايي مشغول دفاع ازهموطنان بهائي خود نيزشده اند. مركزجهاني جامعهء بهائي درپيام مورخ 3جون2008(14خرداد) خود دراين خصوص چنين مي فرمايند:

 " ملاحظه فرمائيد كه چگونه گروه هاي فزاينده اي ازايرانيان عزيز با احياي سنن باستاني خود حقوق بشر رامحترم مي شمارند ومعتقدند كه دوراني كه تعصّبات جاهلانه بتواند موجب تبعيض وجدائي بين مردم گردد به سرآمده وسعادت واقعي اين ملّت را درايراني متنوّع ولي متّحد مي دانند ".

عزيزان ايران ازهردسته وگروه دريافته اند كه روش مسالمت آميزبهائيان درقبال مشكلات مختلف سياسي وغيرسياسي جهان، بي تفاوتي نبوده ، بلكه بهائيان هميشه نگران ايران وبحران جهان بوده وهستند ودرراه تحقق صلح ووحدت جهانيان تحمّل حبس وشهادت ومحروميّت، وازهمهء آنها آزاردهنده تر، تحمل انواع افتراء وتهمت راكرده ومي كنند. اينك دراثراستقامت مستمر165 سالهء بهائيان براصول اساسي اعتقاداتشان،هوشمندان اين آب وخاك دريافته اند كه سازشكاري پنداشتن ِ سازگاري ايشان، سوءتفاهمي بيش نبوده است! اينك وقت آن است كه دربرابرتبليغات دروغين بعضي بي انصافان درسه دورهء قاجاريه وپهلوي وجمهوري اسلامي عليه بهائيان، فرهيختگان ونيزاحزاب وگروه هاي اين خاكِ مِهرنشان، براي رفع سوء برداشت هاي ديگرنيز،به تحقيق دربارهء واقعيّات آئين جديد يزدان ادامه دهند تا دريابند كه حقيقت آن چيست. جامعهء جهاني بهائي بيش از60 سال است كه به عنوان سازماني غيردولتي مشاوروياروياوربسياري دول وسازمان ملل وزيرمجموعه هاي آن دراموراجتماعي وصلح ورفاه وحقوق كودكان وزنان ودگرانديشان وحفظ محيط زيست وتعليم وتربيت وامثال آن بوده است. چرا چنين جامعه اي وطن دوست ومنسجم وباكفايت، به جاي آن كه درزادگاه خود نيزرسماً درخدمت هموطنان عزيزش قرارگيرد، هنوزچون دههء 60 بايد مديران وجوانانش درزندان هاي تعصّب وتنگ نظري به سربرند؟!

اول انقلاب اسلامي شعري مي خواندند كه مضمون آن اين بود كه رسم روزگاراين بوده كه مظلومين بالاخره ظالمين را شكست داده، خود برمسندامورمي نشينند. اما چندي بعدخود ظالم شده، مظلوميّتشان رافراموش مي كنند وآنچه براي خودنمي پسنديدند براي دگرانديشان مي پسندند! بندي كه دائماً درشعرمزبورتكرارمي شد اين بود كه:"بت شكن بت شد"! واقعاً تا كي اين دورباطل مظلوميّت- ظالميّت- مظلوميّت- ظالميّت-...ادامه خواهدداشت؟! آيا وقت آن نيست كه حكومت محترم ايران كه به نام اسلام عزيزمزيّن است، اين دورباطل رابشكند وهمهء فرزندان اين مرزوبوم را ازهرگروه ونژاد وآئين درسايهء حمايت خودگيرد ودگرانديشان را رحمت افزايد ونه زحمت كه رسول گرامي را ازجانب حق اين ندارسيده است " وَما اَرسَلناكَ اِلّا رَحمَة ً لِلعالَمين"

 فداي انصاف ومحبّت وانسانيّت فرزندان ايران

بر گرفته از :

https://www.noghtenazar.org/content/view/529/9/

 |+| نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 6:0 بعد از ظهر  توسط مهرداد  | 
پیام بیت العدل اعظم الهی خطاب به احبّای ایران
۳۱ خرداد ۱۳۸۷

۱۶شهرالنّور۱۶۵      

20/06/2008

 احبّای ممتحَن کشور مقدّس ایران ملاحظه فرمایند

دوستان عزیز و محبوب،

در پیام مورّخ ۳ جون ۲۰۰۸، ضمن ابراز قدردانی از شجاعت و استقامتی که در مقابله با بحران‌های اخیر نشان داده‌اید، یادآور شدیم که همّ خود را بر این گمارید که سبب خیر و منفعت اطرافیان خود باشید و در بارۀ آنچه که مشغلۀ ذهنی هم‌وطنان ارجمندتان است با آنان به مذاکره و تبادل نظر پردازید.  به طور قطع مسائل گوناگونی فکر مردم آن سرزمین را که برای پیشرفت و ترقّی ایران می‌کوشند به خود مشغول داشته است و بدون شک یکی از اساسی‌ترین آنها نیاز مبرم به رفع موانع پیشرفت زنان در جامعه می‌باشد.

تساوی حقوق زن و مرد برای شما امری ساخته و پرداختۀ دنیای غرب نیست بلکه حقیقتی روحانی و همگانی و جنبه‌ای از ماهیّت نوع انسان است که صد و پنجاه سال پیش حضرت بهاءالله آن را در وطن خویش، ایران، تعلیم فرمودند.  احترام به حقوق زنان و پذیرفتن برابری آن با حقوق مردان از مستلزمات عدالت اجتماعی و موجب تقویت و استحکام زندگی خانوادگی است و با متعالی‌ترین مراتب تنزیه و تقدیس هماهنگ می‌باشد.  رفع موانع ترقّی اجتماعی زنان شرطی اساسی برای احیا و اعتلای هر ملّت، و رکنی از ارکان صلح عمومی و عاملی بنیادی برای پیشرفت تمدّن بشری است. حضرت عبدالبهاء می‌فرمایند:

عالم انسانی را دو بال است يک بال رجال و يک بال نساء تا دو بال متساوی نگردد مرغ پرواز ننمايد اگر يک بال ضعيف باشد پرواز ممكن نيست تا عالم نساء متساوی با عالم رجال در تحصيل فضائل و كمالات نشود فلاح و نجاح چنانكه بايد و شايد ممتنع و محال.(منتخباتی از مکاتیب حضرت عبدالبهاء، جلد اوّل، صفحۀ ۲۹۱)

شما عزیزان برای کمک به پیشبرد این اصل مهم موقعیّتی خاصّ و مناسب دارید.  طاهره، آن شیرزن بی‌مثیل تاریخ ایران، در سال ۱۲۲۷ شمسی، زمانی که فعّالیّت‌های مربوط به بهبود اوضاع اجتماعی زنان در بعضی از نقاط عالم تازه در حال نضج گرفتن بود، شجاعانه به دفاع از آزادی زنان قیام نمود. از همان زمان، شما نسل‌های پیا‌‌پیِ فرزندانِ خود را اعمّ از پسر و دختر با این فکر تربیت کرده‌‌اید که چگونه این اصل اساسی بهائی را قدر بدانند و در همۀ جوانب زندگی خود نمایان سازند. در سال ۱۲۹۰ شمسی، یعنی نزدیک به یک‌صد سال پیش، به تأسیس مدرسۀ دخترانۀ تربیت در طهران موفّق شدید و با تشویق روشن‌فکری و فراهم آوردن آموزش و پرورش برای دختران از هر طبقۀ اجتماعی، اثری مثبت و همیشگی بر جامعه باقی گذاشتید.  زنان بهائی در نیم قرن گذشته پا به ‌پای مردان در ادارۀ امور جامعۀ بهائی در سطوح محلّی، منطقه‌ای و ملّی با موفّقیّت کامل شرکت کرده‌اند.  دیر زمانی است که به ریشه‌کن کردن بی‌سوادی در بین زنان زیر چهل سالِ جامعۀ خود موفّق شده‌اید.

ولی شما کاملاً آگاهید که نمی‌توانید به دست‌آوردهای گذشتۀ خود در این زمینه قانع باشید بلکه باید برای غلبه یافتن بر آن سنن فرهنگی که پیشرفت زنان را محدود می‌سازد همچنان به مساعی خود ادامه دهید. دست‌یابی کامل به هدف تساوی واقعی بین زن و مرد کار آسانی نیست و تقلیب و تغییر و تحوّلات همه‌جانبۀ لازم، هم برای مردان و هم برای زنان، امری بس دشوار است. بنابراین صمیمانه توصیه می‌نماییم که برای درک بیشتر و عمیق‌تر این اصل مهم به کوشش‌های خود ادامه دهید و سعی نمایید که آن را در زندگی خانوادگی و در حیات جامعۀ خود بیش از پیش منعکس سازید. به علاوه، با استفاده از تجربیّات خود، با دوستان و همسایگان و همکاران خویش در بارۀ چالش‌ها و راه حلّ‌های مؤثّر در این مورد به گفت و گو پردازید و در پروژه‌هایی که چه از طرف دولت و چه از طرف سازمان‌های مدنی برای رسیدن به این هدف متعالی انجام می‌گیرد شرکت جویید.

بسیاری از هم‌وطنان شریف‌تان خواهان تحقّق این اصل عمومی انسانی یعنی تساوی حقوق زن و مرد هستند و بدون شک از همراهی شما در فرایند یادگیریِ گام به گام برای رفع کلّیۀ موانع موجود و توان‌دهی به زنان ایران برای مشارکت متساوی آنان در جمیع شئون و مجهودات بشری استقبال خواهند نمود. دعای قلبی این جمع در این میدان مهمّ خدمت رفیق راه شماست.

 

 |+| نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 1:16 قبل از ظهر  توسط مهرداد  | 
 
  بالا