تبليغاتX
پندار نامه ها
 
پندار نامه ها
 
 
ایران سرزمین پیامبران
 

 

بیانیه سازمان سوسیالیست های ایران

   در رابطه با بیست و پنجمین سالگرد اعدام ده زن و شش مرد 

بهائی ایرانی در جمهوری اسلامی ایران 

سازمان سوسياليست های ايران، خاطره ١٠ زن و ۶ مرد بهائی ايرانی که در ٢٥  سال قبل در روز های ٢٨  و ٢۶ مرداد ١٣۶٢ در زندان عادل آباد شيراز به «جرم» عقيدتی ، بهائی بودن حلق آويز شدند، گرامی می دارد و رژيم جمهوری اسلامی ايران را بخاطر اين جنايت ضد بشری که کاملا در مغايرت با اهداف ، خواسته ها و شعارهای  انقلاب بهمن ١٣٥٧ بود، محکوم می کند و به روان آن جانباختگان درود ميفرستد!

بنظر ما سوسياليست های مصدقی نمی توان ادعای طرفداری از «اعلاميه جهانی حقوق بشر»  را داشت و از حاکمين مستبد و قانون شکن جمهوری اسلامی خواستار محترم شمردن تمام حقوق مندرج در آن« اعلاميه » را شد، ولی بدلايلی رسمأ و بطور صريح به پايمال شدن حقوق شهروندی هموطنان بهائی و ديگر اقليت های مذهبی از سوی مقامات امنيتی و قضائی جمهوری اسلامی ايران و برخی از روحانيون دولتی مذهب شيعه اعتراض نکرد و اعمال ضد بشری آن مقامات را محکوم ننمود!

مقامات جمهوری اسلامی با بی توجهی به حقوق شهروندی که در قانون اساسی  جمهوری اسلامی برای تمام شهروندان ايرانی درنظرگرفته شده است، بطور مستمر حقوق دگرانديشان ، ازجمله حقوق شهروندی بهائيان را پايمال کرده و می کند. امری که نمی تواند مورد اعتراض نيروهای طرفدار حاکميت قانون، آزاديخواهی و نظام دمکراسی و مردم سالاری قرار نگيرد!

ما سوسياليست های مصدقی به پايمال شدن حقوق شهروندی هموطنان بهائی از سوی مقامات جمهوری اسلامی شديدأ اعتراض داريم و چنين اعمال و کرداری که در حقيقت چيزی جز پايمال شدن «حقوق بشر» از سوی مقامات حکومتی و مذهبی نيست را، محکوم می کنيم!

ما سوسياليست های مصدقی به بازداشت هموطنان بهائی از جمله  توقيف هفت نفری که فعاليت های جامعه بهائی در وطنمان ايران را همآهنگ می کردند، شديدآ اعتراض داريم و خواستار آزادی تمام هموطنان بهائی زندانی ، همچون ديگر زندانيان سياسی ـ عقيدتی می باشيم!

بنظر ما سوسياليست های مصدقی بی مناسبت نخواهد بود تا در رابطه با  پايمال شدن حقوق بهائيان در ايران حتی در دوران رژيم محمدرضاشاه پهلوی ، جملاتی را از کتاب « خاطرات و مبارزات فلسفی » در اين «بيانيه» نقل کنيم ، موضوعی که اشاره ی کوتاهی به آن ، پرده از گوشه هائی  از سابقه کج انديشی بخشی از روحانيون مذهب شيعه در وطنمان ايران بر می دارد و در همان رابطه همچنين به يکی ديگر از تفاوتهای « ارزشی » بين طرز تفکر و بينش فکری دکتر مصدق و دکتر محمود احمدی نژاد  را برملا می کند، که اين خود هشداری  به آنعده از افراد  و کوشندگان سياسی است که بغلط کوشش دارند تا اين همانی مابين سياست و عملکرد اين دو سياستمدار ايرانی بوجود آورند و احمدی نژاد را مصدق قرن بیست و یکم فرض می کنند!

  حجت الاسلام محمد تقی فلسفی همان واعظ  و سخنران معروف دوران حکومت محمدرضا شاهی بود که يکی از افتخارات دوران زندگيش مبارزه با «بهائيت» بود، که همچنين از طريق برنامه های راديوئی تهران مردم ايران را عليه جماعت بهائی تحريک می کرد که از سوی طرفداران آقايان شيخ محمود حلبی و آيت الله مصباح يزدی و « انجمن حجتيه» ـ انجمن ضد بهائيت ـ ، بنام  «آيت الله فلسفی» نام برده می شود، در آن دوران کوشش فراوانی  در جهت پايمال کردن حقوق شهروندی ايرانيان بهائی نمود، بطوريکه بعد از سرنگونی حکومت قانونی و ملی دکتر مصدق  از طريق کودتای  سازمان های جاسوسی  سيا  و انتليجنت سرويس در ٢٨ مرداد ١٣٣٢ که در آن کودتا همچنين بعضی از روحانيون شيعه دست داشتند، موفق می شود تا با جلب موافقت محمدرضاشاه پهلوی  و ياری و کمک برخی از مقامات دولت کودتا  ازجمله سرتيپ تيمور بختيار و سرلشگر علوی مقدم ، در ويران نمودن مرکز عبادتگاه بهائيان در تهران (حظیرة القدس) ، نقش بزرگی ايفا نمايد و با در دست گرفتن کلنگ ، شخصأ در امر تخريب آن ساختمان پيشقدم شود.

 در صفحات ١٣٢ و ١٣٣ كتاب «خاطرات و مبارزات فلسفی»  دربارهِ ملا‌قات آن روحانی مذهب شيعه با دكتر مصدق ، آنهم بخاطر رساندن پيام مرحوم آيت‌الله العظمی بروجردی به وی ( در دورانی که دکتر مصدق نخست وزير ايران بوده است )   و كمك خواستن از رئيس دولت براي جلوگيری از فعاليت های مذهبی  و جلوگيری از اجرای مراسم مذهبی بهائيان و حتی مخالفت با تماس و رفت و آمد شيعيان با آنها،  نوشته شده است که:

مصدق بعد از تمام شدن صحبت من به‌گونه‌ای تمسخرآميز قاه‌قاه و با صدای بلند خنديد و گفت: آقای فلسفی! از نظر من مسلمان و بهايی فرق ندارند همه از يك ملت و ايرانی هستند.

زنده باد مبارزه در دفاع از حقوق دمکراتيک و شهروندی تمام آحاد ملت ايران ، صرفنظر از وابستگی قومی، مذهبی، مسلکی، جنسيت، شغل و مقام هر يک از آن احاد!

سازمان سوسياليست های ايران خواستار آزاديهای اجتماعی ، ازجمله آزادی دين و مذهب می باشد!

 

هيئت اجرائی سازمان سوسياليست های ايران

سه‌شنبه  ۲٨ خرداد ۱٣٨۷ -  ۱۷ ژوئن  ۲۰۰۸

بر گرفته از :

http://www.ois-iran.com/start.html

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 10:50 بعد از ظهر  توسط مهرداد  | 

بيانيه سازمان سوسياليست های ايران

در رابطه با پايمال کردن حقوق دمکراتيک و شهروندی هموطنان بهائی از سوی مقامات جمهوری اسلامی ايران

 

سازمان سوسياليست های ايران تضييقات وارده به هموطنان بهائی ، همچون « عملیّات تحت ‌نظرگیری بهائیان، به ویژه کنترل فعّالیّت‌هاى اجتماعى آنان »  از سوی « وزارت کشور و معاونان امور سياسی امنيتی استانداری ها در سراسر کشور» (۱)  را  شديدأ محکوم می کند.

بنظر ما سوسياليست های مصدقی تعلق مذهبی ، قومی ، نژادی و سياسی نمی تواند و نبايد همچون دوران حکومت آدلف هيتلر و ناری ها در آلمان ، سبب تقسيم بندی ايرانيان به « خوب »  و  « بد » گردد. آن بخش از ايرانيان و نيروهای سياسی ايرانی که ادعا دارند، با تقسيم  « ملت ايران »  در رابطه با بهره مند شدن مردم  ايران از حقوق سياسی ، به « نيروهای خودی »  و « نيروهای غير خودی » ،از سوی جناح تماميت خواه رژيم مخالفند. اگر نسبت به ادعای خود صادق باشند، نبايد نسبت به تضييفات به اقليتهای مذهبی ، از جمله « بهائيان » سکوت اختيار کنند و اعمال غير دمکراتيک مقامات جمهوری اسلامی در رابطه با پايمال کردن حقوق  هموطنان بهائی را محکوم ننمايند.

دکتر محمود احمدی نژاد رئيس جمهوری اسلامی ايران  از سوئی منکر جنايات دوران هيتلری و نازی ها نسبت به يهوديان مقيم اروپا می گردد، و بطور وقيحانه  همچون « نئونازيهای»  آلمانی منکر فاجعه « هولوکاست » می گردد، اما از سوی ديگر، مأمورين  وزارت کشور دولت همين جناب ، شيوه عمل نازيهای آلمانی در برخورد و سرکوب يهوديان را ، الگوی کار خود در امر «بهائی ستيزی»  قرار داده اند.  امری که نبايد با سکوت آزاديخواهان و دمکرات های ايرانی  روبرو شود!!

آنان که بدرستی بر شعار « ايران متعلق به تمام ايرانيان است » تاکيد می ورزند ، حتمأ بايد در نظر داشته باشند که، واژه  « ايرانيان »  بکار گرفته شده  در آن « شعار» ، بمعنی تمام  احاد ملت ايران  ـ صرفنظر از وابستگی مذهبی، قومی، نژادی و سياسی ـ  می باشد!

ما سوسياليست های مصدقی خواستار پايان دادن  به هر نوع  اقدامات مقامات  وزارت کشور و استانداريها  و نهاد های سرکوب  و « امنيتی »  جمهوری اسلامی که در مغايرت با اصول و حقوق مندرج در اعلاميه جهانی حقوق بشر و حقوق شهروندی ــ که  در نهايت در جهت خدشه وارد  کردن به حقوق هموطنان بهائی است ــ ، می باشيم و  هرنوع تضييقات ، فشار و سرکوب به هموطنان بهائی را شديدأ محکوم می کنيم.

از سوی هيئت اجرائی سازمان سوسياليست های ايران

دکتر منصور بيات زاده

 سه شنبه ۱۶ آبان ۱۳۸۵  Tuesday 7 November 2006

پاورقی: (۱)

ـــ  ايران اقدامات مخفيانۀ خود را براى تحت ‌نظرگيری بهائيان شدّت مى‌بخشد 

http://www.bahai.org/persian/persecution/newsreleases/02-11-06

ـــ  دستورالعمل وزارت کشور در رابطه تحت نظر گيری بهائيان به معاونان سياسی امنيتی استانداريها در سراسر کشور

http://info.bahai.org/pdf/19august2006letter.pdf

بر گرفته از :

http://www.ois-iran.com/start.html

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 9:49 بعد از ظهر  توسط مهرداد  | 
افزايش فعاليت بهاييان در سمنان ! ؟
   
۳۰ خرداد ۱۳۸۷

سایت خبری البرز نیوز ،حضور بهاییان را در جامعه صنفی جدی و بسیار تهدید کننده دانست.در گزارش این سایت امده است:

«ازسمنان خبر میرسد که بهائیان تلاش گسترده ای را برای ورود به بازار این استان آغاز کرده اند. گزارش البرز حاکیست این تلاشها به منظور افزایش نفوذ وتقویت مالی و رسوخ هرچه بیشتر دربین عموم صورت میگیرد. یک مقام صنفی درسمنان با تائید این مطلب خطرنفوذ بهائیان به بازار این استان را یک تهدید جدی عنوان کرد . وی گفت : حضور بهاييت در جامعه صنفي جدي و بسيار تهديد كننده است و بهاييان و مروجان اين فرقه برنامه هاي زيادي در اين خصوص در حال اقدام دارند.
طالب پور دقت و توجه جدي سئولان و مجامع امور صنفي استان را براي صدور پروانه كسب و نيز هماهنگي و تعامل خوب با حراست سازمان بازرگاني استان خواستار شد و از مسئولان و مجامع امور صنفي خواست ضمن شناسايي اين گروهها حتي از ورود آنان به فعاليت در طرحهاي همياري و حمايتي و صنفي خودداري كنند. این اظهارات درجمع نمایندگان صنوف استان مطرح شد.»

http://www.alborznews.net/pages/?cid=5050

این گزارش یکی از بسیار شواهدی است که اظهارات مقامات ایران مبنی بر این که دستگیری بهاییان ایران به دلایل اعتقادی نیست را رد می کند. گزارش به صراحت تاکید می کند که باید مانع کسب و کار عموم بهاییان شد یعنی صرف بهایی بودن کافی است تا از کار کرده و کسب درآمد او جلوگیری شود. اگر آنگونه که سخنگوی دولت می گوید تعقیب بهاییان بنا به دلایل امنیتی است و نه عقیدتی ، پس چگونه است که در سمنان ( و البته در بسیاری نقاط دیگر)،کسب و کار عموم بهاییان این گونه مخوف توصیف می شود. نکته جالب توجه در این گزارش این است که تقویت مالی را از اهداف کار کردن بهاییان می داند . باید پرسید که مگر بقیه کاسبها در ایران ، با چه هدفی کار می کنند ؟ و نکته دیگر اینکه بهاییان حتی از شرکت در طرحهای همیاری و حمایتی نیز ممنوع شده اند . ایا براستی بهاییان اینقدر خطرناکند ؟!  

 بر گرفته از :

https://www.noghtenazar.org/content/view/525/145

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 9:13 بعد از ظهر  توسط مهرداد  | 

با بهایی‌ها در مسیر زندگی(۲ )

با بهائی‌ها در زندان

رضا فانی یزدی

rezafani@yahoo.com

بخش یک - بازداشتگاه سپاه

من در اولین سری از موج دوم دستگیری‌های فعالین حزب توده ایران در روز هفتم اردیبهشت سال ۱۳۶۲ دستگیر شدم.

انتقال به اتاق عمومی

تقریبا چهارماه و نیم از دستگیری‌ام می‌گذشت که از سلول انفرادی به اتاق عمومی منتقل شدم. این اتاق‌ها که به اتاق عمومی معروف شده بود، در واقع کلاس‌های درسی دبیرستان عَلَم سابق بود. در کنار هر اتاق دو تا توالت و دستشویی در بخش مجزایی وجود داشت. این قسمت توسط یک در آهنی که پنجره کوچکی در بالای آن بود به اتاق ما وصل می‌شد. همین راهرو کوچک که به توالت و دستشویی منتهی می‌شد نیز با درب آهنی دیگری که به جای درب سابق کلاس درسی بود، به راهرویی وصل می شد که در گذشته بخشی از حیاط دبیرستان بود.

درب مابین اتاق ما و دستشویی‌ها معمولا باز بود و ما در اتاق عمومی به دستشویی دسترسی داشتیم. فقط زمانی که بچه‌‌هایی را که در راهرو بصورت چشم بسته نشسته بودند را برای استفاده از توالت و دستشویی به این اتاقها می آوردند، درمابین را می‌بستند که نتوانیم همدیگر را ببینیم.

بعدها که رفتم زندان از بچه‌ای دیگر شنیدم که در این اتاق‌ها معمولا بیشتر از سی نفر و گاه حتی تا شصت نفر جا داده می‌شدند. ولی اتاق ما خلوت‌ترین اتاق بود. ما در ابتدا کمتر از پانزده نفر بودیم و حتی در شلوغ‌ترین موقع اتاق ما هیچگاه بیشتر از ۲۵ نفر را در خود نداشت. این اتاق‌ها حداکثر مساحتی حدود سی متر مربع داشت.

کف اتاق با موکت نازک نمدی فرش شده بود و به هرکدام از ما دو عدد پتوی سرباز برای زیرانداز و لحاف می‌دادند. اکثر ما زمانی که در این اتاقها بودیم ملاقات داشتیم و از خانواده‌هایمان ملافه‌هایی گرفته بودیم که استفاده می‌کردیم. داشتن ملافه‌های گل‌گلی خودش نعمتی بود مخصوصا زمانی که باز به انفرادی منتقل می‌شدی. ولی در عین حال بچه‌ها همدیگر را در این مورد اذیت کرده و ملافه‌های زیبا را "سوسولی" می‌خواندند. ولی شاید تنها تصویری که ما از گل‌ در این ماهها می‌دیدیم، همان گل‌‌های روی ملافه‌ها بود.

همزمان با من، دیگر اعضای کمیته ایالتی را به همان اتاق منتقل کردند. مدتی در این اتاق بودیم و بجز ما چند نفر دیگر هم بودند.

اوائل مهرماه سال ۶۲ بود.

تازه وارد اتاق ما

در اتاق باز شد، هنوز چشم‌بندش بر چشمانش بود، وارد اتاق شد. کمی می‌لنگید. قدش حدود ۱۸۰ سانتیمتر و سیه چرده بود. چشم‌بندش را که برداشت متوجه سیاهی کنار چشم‌هایش شدم. صورتش هنوز کبود بود، یا حداقل جای کبودی مشت روی صورتش کاملا مشهود بود. کمی بیشتر از پنجاه سال داشت. به نظرم پیر می‌آمد، درآن زمان من ۲۴ ساله بودم،هر کسی را که هم سن وسال پدرم می دیدم به نظرم پیرمی آمد

زندگی در سلول انفرادی

خودش را نصرت‌الله وحدت معرفی کرد. چندین ماه در انفرادی گذرانده بود. سلولهای انفرادی بنظرم در محل سابق سالن ژیمناستیک دبیرستان ساخته شده بود. در مجاورت خیابان کوهسنگی، راهرویی به ظاهر بتونی بنا شده بود که در دو طرف آن سلول‌های انفرادی قرار داشتند. در انتهای راهرو، دو توالت در دو طرف و دو حمام در وسط قرار داشت. کف سلول‌ها موزائیک فرش بود و موکت نمدی بسیار نازکی روی آن انداخته شده بود. ما در سلول دو عدد پتوی سربازی داشتیم، یک لیوان پلاستیکی، و یک کاسه و قاشق روحی. اندازه سلول را با توجه به قد خودم می‌توانم حدس بزنم. من که ۱۷۸ سانتیمتر طول قدم است، نمی‌توانستم براحتی دراز بکشم و باید در قطر سلول می‌خوابیدم و یا پاهایم را جمع می‌کردم طول سلول چند سانتی متری از قد من کوتاهتر بود، عرض سلول به نظرم حداکثر ۱۴۰ سانتیمتر بیشتر نبود. چون وقتی که دو نفره در سلول بودیم به اندازه‌ی پهنای دو شانه بیشتر نبود و زمانی که نفر سومی اضافه می‌کردند، هر سه باید به پهلو می‌خوابیدیم. گاه که دستگیری‌های جدید اتفاق می‌افتاد و افراد جدید باید در طول بازجویی در انفرادی کامل بسر می‌بردند، ما را که بازجویی‌مان بطور عمده انجام شده بود گاهی دو و یا سه نفر را با هم در یک سلول قرار می‌دادند.

زندگی در سلول انفرادی خودش یکی از سخت‌ترین شکنجه‌ها بود. در این سلول‌ها نه از تهویه خبری بود، نه از کولر و نه از بخاری یا شوفاژ. تابستان گرم مشهد در این سلول‌ها غوغا می‌کرد. از صبح سحر با اولین چای که به ما می‌دادند، عرق تمام بدنمان را می‌پوشاند. تمام روز از گرما می‌پختی. زمستان در عوض انگار که به زمهریر منتقلت کرده بودند. چنان سرد بود که بعضی شبها تا صبح ما نمی‌توانستیم بخوابیم و باید نرمش می‌کردیم تا یخ نزنیم. پتوهای سربازی را گاه بصورت کیسه‌ای در می‌آوردیم که در واقع چندلا می‌شد و در میان کیسه می‌خوابیدیم. بعضی از پتوهای سربازی بسیار کثیف بود و بو می‌داد. از آنجا که معمولا بعد از کابل،‌ کف پاها خونریزی می‌کرد و هیچ وسیله‌ای هم برای تمیز کردن آن در اختیار نداشتیم، بسیاری از پتوها خونالود بود و خون خشک شده بر آنها دیده می‌شد.

سرهنگ وحدت ظاهرا تابستان را در انفرادی گذرانده بود و حالا او هم مثل ما به اتاق عمومی آمده بود. نعمت اتاق عمومی این بود که هم هم اتاقی داشتی و هم توالت و دستشویی!

اول تصور کردم نکند او هم توده‌ای است و یا از اعضای تشکیلات مخفی حزب است. معمولا افرادی در این سن و سال توده‌ای بودند. ولی هیچ کدام از ما قبلا او را ندیده بوده و نمی‌شناختیم.

اولین بهائی اتاق ما

از اتهامش که پرسیدم گفت بهائی است.

پرسیدم مگر بهائی‌ها راهنوز دستگیر می‌کنند، و آیا شما هنوز فعالیت می‌کنید. در جواب سوالم با لبخندی گفت مگر اعتقاد به خدا و دین را می‌شود تعطیل کرد.

احساس کردم سوالم عوضی بود. راست می‌گفت. "آیا شما هنوز فعالیت می‌کنید" راستی چه معنایی داشت. پرسیدم واقعا شما را بخاطر بهائی بودن دستگیر کرده‌اند و آیا بهائی‌های دیگری هم هستند که به تازگی دستگیر شده باشند.

تا آنجا که بخاطر داشتم، قبل از دستگیری ما هیچ خبری از دستگیری جدید بهائی‌ها نشنیده بودم. فکر می‌کردم همان دستگیری‌ها و اعدام‌های ماههای اولیه و یکی دوسال اول انقلاب همه‌ی داستان سرکوب بهائی‌ها بوده و دیگر تمام شده است. ظاهرا اینطور نبوده، بعد از دستگیری ما و در دورانی که ما در زندان بودیم، موج جدیدی از دستگیریهای بهائی‌ها در سراسر کشور اتفاق افتاده بود.

کودتای انجمن حجتیه

یکهو به یاد تحلیل حزب افتادم. این اواخر قبل از دستگیری، حزب مرتب از فعالیت‌های انجمن حجتیه و خطر کودتای راست توسط حجتیه در حاکمیت هشدار می‌داد. حالا مطمئن شدم که حجتیه دست بالا را در حاکمیت گرفته چرا که هم حزب توده را سرکوب کرد‌ه‌اند و هم پس از ما به جان بهائی‌ها افتاده‌اند.

این عادت ذهن یک بچه‌ی سیاسی است که مسائل را سریع به هم مربوط کرده و به تحلیلی که ذهنش را آرامش می‌بخشد می‌رساند. من هنوز نمی‌خواستم باور کنم که دستگیری و سرکوب ما کار خود امام و خط امامی‌ها بود. همه مسئولیت‌های حکومتی هنوز در اختیار آنها بود. خود امام که سُر و مُر و گنده هر روز برصفحه تلویزیون بود و در جماران دسته دسته به دیدارش می‌رفتند. در آن هنگام و تا سالهای بعدازآن هنوز آقای موسوی اردبیلی رئیس شورای‌عالی قضائی و آیت‌الله صانعی دادستان کل کشور، موسوی تبریزی دادستان مرکز، خامنه‌ای رئیس جمهور، هاشمی رئیس مجلس و مهندس موسوی هم نخست‌وزیر با کابینه‌ای که هنوز سخنگویش خط امامی پروپا قرص آقای بهزاد نبوی بود.

اما، خوب، هنوز ذهن توده‌ای من بدنبال تحلیلی بود که در آن انجمن حجتیه کودتا کرده باشد و حالا هم ما و هم بهائی‌ها قربانی آن کودتای تخیلی بوده باشیم. بگذریم.

سرهنگ وحدت می‌گفت بسیاری از بهائی‌ها را طی چندماه گذشته در مشهد و دیگر مراکز استان‌های کشور دستگیر کرده‌اند. پس معلوم شد که دستگیری‌ها سراسری بود. بعد از کمی صحبت که از شعل و سوابقش پرسیدم، متوجه شدم که ایشان پیش از انقلاب در زمان شاه سرهنگ ارتش بوده و در قسمت لجستیک در لشکر خراسان مامور به خدمت بوده است. علت اینکه کمی می‌لنگید زخم‌های کف پاهایش بود.

بشدت کابل خورده بود. همه ما از آنجا که شکنجه شده بودیم با توجه به زمان و شدت زخم‌ها می‌توانستیم حدس بزنیم که طرف چند بار و حدودا چند تا کابل خورده است. به نظرم حداقل ۴ یا ۵ بار «تعزیر» شده بود. «تعزیر» اصطلاح آن روز بازداشتگاه‌های سپاه بود که به جای شکنجه و شلاق بکار برده می‌شد. هنوز زخم‌های کف پاهایش خوب نشده بود و از نوع زخمهایی بود که گوشت اضافی بالا می‌آورند.

باز هم اتهام جاسوسی

انسانی بسیار آرام و مودب بود. خودش می‌گفت که عضو هیات مرکزی بهائیان در شهر مشهد و شاید هم محفل ملی – دقیقا یادم نیست – بوده است.اتهام او جاسوسی بود. او از آنجا که به قول خودش برای دیدار اماکن مقدس بهائی به اسرائیل سفر کرده بود و بدتر از همه ارتشیِ اخراجی هم بود، در معرض اتهام جاسوسی قرار گرفته بود. البته این اتهام به همه اعضای محفل ملی و محفل‌های شهری و استانی بهائی‌ها زده می‌شد. حالا ارتشی بودن برای سرهنگ وحدت شده بود قوز بالا قوز.

تصور کنید سرهنگی که چندسال از اخراج او گذشته بود و زمانی هم که در خدمت بود در بخش لجستیکی و ترابری در لشکر ۷۷ خراسان کار می‌کرد چقدر اطلاعات مفید برای جاسوسی می‌توانست داشته باشد. تازه حالا بعد از جنگ و بعد از این همه سال آنقدر تغییرات در ارتش جمهوری اسلامی داده شده بود که اطلاعات او پشیزی هم نمی‌توانست ارزش اطلاعاتی داشته باشد بخصوص که حالا نیروی اصلی نظامی ایران سپاه پاسداران بود.

بهرحال سرهنگ وحدت متهم به جاسوسی برای اسرائیل بود و تنها "جرم" و اعترافش بعد از این همه شلاق و شکنجه، همان سفر برای دیدار از اماکن مقدس بهائی‌ها بود.

بعد از چند روزی که در اتاق بود با هم بسیار نزدیک شدیم تا آنجا که یک روز از سرکنجکاوی و بطور خصوصی از او پرسیدم: "آیا واقعا در بالاترین محافل هم شما رابطه‌ای با موساد ندارید، آیا واقعا همه اینها دروغ است و تصفیه حساب دینی است؟"
با مهربانی به من نگاه کرد و گفت: " تو فکر می‌کنی اگر ما جاسوسی می‌کردیم من می‌توانستم با این همه شکنجه و عذاب هنوز آن را کتمان کنم؟"
مطمئن بودم که راست می‌گفت. اتهام جاسوسی برای سرهنگ وحدت مسخره بود. مطمئن بودم که او اگر جاسوسی کرده بود طاقت آن همه شلاق را نمی‌توانست بیاورد و حتما اعتراف می‌کرد.

اما تنها اعتراف او همان سفرش به اسرائیل بود. جالب بود که همه این اتهامات اگر او مسلمان می‌شد، منتفی بود و آزادش می‌کردند.

بعد از مدتی او را از اتاق ما بردند. به گمانم دوباره به انفرادی برده شد. فردای روزی که او رفت، جوانی را به اتاق ما آوردند. اسمش داور نبیل زاده. بود. 19 سال بیشتر نداشت. وقتی از اتهامش پرسیدیم او هم گفت که بهائی است. بعد از کمی صحبت متوجه شدیم که او داماد سرهنگ وحدت بود.

داستان کیسه شن

جوان بسیار ساکت، بی‌آزار و مودبی بود. نمی‌دانستم واقعا "جرم" او چیست. به خاطر بهائی بودن دستگیر شده و یا بخاطر اینکه داماد سرهنگ وحدت است و وحدت متهم به جاسوسی و سفر به اسرائیل بوده است. فکر نمی‌کردم جوانان بهائی در حد و اندازه او را هم دستگیر کرده باشند. مطمئن بودم که او بخاطر پدر همسرش دستگیر شده است. آن زمان‌ها بسیار مرسوم بود که اگر کسی را به جرمی دستگیر می‌کردند، احتمالا فرزندان، خواهر و برادر، و یا اقوام نزدیک از جمله عروس و داماد خانواده را نیز دستگیر کنند. و گاه پس از ماهها حبس و کتک و اذیت و آزار بدون هیچ توضیحی آنها را آزاد می‌کردند. گاه هم بدون هیچ توضیحی به احکام دراز مدت زندان و یا اعدام محکوم می‌شدند. داور آنوقت به نظرم می‌آمد که شاید قربانی خویشاوندی با سرهنگ وحدت شده است.

در آن اتاق همه ما سیاسی بودیم و به اتهام فعالیت سیاسی دستگیر شده بودیم. برایمان جالب بود که بهائی‌ها مدعی هستند که در سیاست دخالت نمی‌کنند و در عین حال خود را تابع قوانین کشورهای محل سکونت خود می‌دانند، چگونه با مسائلی از جمله جنگ برخورد می‌کنند. بهائی‌ها معتقدند که در جنگ نباید شرکت کرد و به دیگری نباید تیراندازی کرد. آن زمان اوج جنگ ایران و عراق بود. داور در سن و سال سربازی بود. گرچه در آن زمان بهائی‌ها را به سربازی نمی‌بردند، ولی کنجکاو بودم که اگر آنها را برای سربازی و اعزام به جبهه‌های جنگ صدا کنند، آنها چه خواهند کرد. داور می‌گفت از آنجا که خود را تابع قوانین می‌دانیم، سرپیچی نخواهیم کرد ولی اسلحه بدست نمی‌گیرم و ترحیج می‌دهم که در قسمت‌های دیگر که مستقیم با جنگ و کشتار در ارتباط نباشد خدمت کنم. ولی اگر نهایتا به خطر مقدم اعزام شوم، ترجیح من این است که از من بجای کیسه شن برای ساختن سنگر استفاده کنند و حاضر نیستم که اسلحه بدست بگیرم.

پاسخ او برایم قابل درک نبود. جوانی به این سن و سال، کتک خورده، زیر فشار زندان و تهدید به مرگ رفته و در عین حال حاضر به تغییر دین خود نیست و پافشاری می‌کند، چگونه می‌تواند نسبت به مسائل اساسی جامعه خود بی‌تفاوت برخورد کند. و می‌گوید که حاضرست از او به عنوان کیسه شن در ساختن سنگر استفاده کنند. هنوز هم نمی‌دانم که آیا بهائی‌ها در ارتش ایران و یا در دیگر کشورها به این مسائل چگونه پاسخ می‌دهند. آیا همه آنها مثل داور جوان با همان باور عمیق به عدم خشونت و جنگ، ترجیح میدهند نقش کیسه شن را بازی کنند تا اینکه به دشمن تیراندازی کنند؟

آشنای قدیمی

داور را پس از مدتی از اتاق ما بردند. بعد از او دونفر دیگر از بهائی‌ها را به اتاق آوردند. هردوی آنها ماهها در سلول انفرادی گذرانده و به شدت شکنجه شده بودند. آقای اشراقی و آقای رحیمی هر دو نزدیک به شصت سال از سن‌شان می‌گذشت.

آقای رحیمی را فوری شناختم. او پدر دوست دبیرستانی‌ام، فواد، بود. اولین دوست بهائی ما در دوران نوجوانی. همه خانواده آنها را تقریبا می‌شناختم. فواد در همان سالهای دبیرستان به انگلستان رفته بود.

آقای رحیمی مسئول فنی کارخانه پپسی در شهر مشهد بود که حالا به خاطر بهائی بودن صاحبش سالها بود که بسته شده بود. آقای اشراقی چنانکه خودش می‌گفت در جوانی قهرمان ژیمناستیک بود. هنوز وضع بدنی خوبی داشت. با اینکه سن و سالی از او می‌گذشت براحتی می‌توانست روی دو دست بالانس بزند. و گاه که ما در اتاق نرمش می‌کردیم، ما را در انجام حرکات نرمشی تصحیح می‌کرد.

هر دوی آنها انسان‌های بسیار خوش مشرب و مهربانی بودند. با آن سن و سال مرا به یاد پدرم می‌انداختند. آقای اشراقی گیاهخوار بود و گوشت نمی‌خورد. خانواده‌اش برای او بیشتر دانه‌ای روغنی مثل گردو و بادام و میوه‌جات می‌آوردند. بقیه بچه‌ها هم اگر آجیل یا خشکباری از ملاقات نصیب‌شان می‌شد، بیشتر در اختیار او می‌گذاشتند. با این همه، آقای اشراقی گاهی هم به شوخی تقلبی می‌کرد و هر از چند گاهی که به ما مرغ می‌دادند و هوسش می‌کرد، کمی از گوشت سینه مرغ را می‌خورد.

بودن آنها در اتاق ما خیلی طول نکشید، شاید کمتر از ۲ ماه. ولی از آنجا که ۲۴ ساعته در یک اتاق مجبور به تحمل همدیگر بودیم رابطه دوستی بین ما شکل گرفت. چنانکه بعدا وقتی به زندان وکیل‌آباد منتقل شدم تا چند روز پیش از فاجعه اعدام‌های دسته جمعی در سال ۶۷ که همه ما در بند جمعی بودیم، دوستی ما پا برجا بود و روزها و ساعات متوالی با هم بحث و گفتگو می‌کردیم.

همزمان که آقای رحیمی و اشراقی در اتاق ما بودند، توابی را به نام م. ص. (در اینجا او را مهران می‌خوانم و این اسم واقعی او نیست) از زندان وکیل آباد به اتاق ما منتقل کردند که مدتی در اتاق بود و نقش تواب مسئول اتاق را از نظر اطلاعاتی بازی می‌کرد.

سفره غذای ما و روزه اجباری

مهران از اعضای سابق سازمان پیکار بود که به چند سال حبس محکوم شده بود. فکر می‌کنم ۵ سال، ولی از توابین درجه یک چپ در زندان مشهد بود. تا پیش از آمدن مهران به اتاق ما، گرچه بعضی از بچه‌ها بودند که ادای توابین را در می‌آوردند، اما هیچوقت کسی معترض به سفره مشترک غذای ما با آقای رحیمی و اشراقی نشده بود و هیچ کس هم بطور جدی از صحبت با آنها دوری و احتراز نمی‌کرد.

مهران که آمد، همان روز اول شروع کرد با چند تا از بچه‌ها که حداقل به ظاهر خود را تواب قلمداد می‌کردند صحبت کردن و اینکه ما نباید با بهائی‌ها سر یک سفره بنشینیم و غذا بخوریم و باید وسائل و جای آنها را جدا کرد.

از آنجا که آقای رحیمی پدر دوستم بود و به او احساس عاطفی نیز پیدا کرده بودم، این بحث برایم بسیار ناگوار بود. ما در آن زمان به نوبت در اتاق شهرداری می‌کردیم،‌ یعنی هرکس به مدت یک هفته مسئول تقسیم کارها و شهردار اتاق بود. آنوقت شهردار اتاق ما یکی از رفقای قدیمی توده‌ای بود که زمان شاه ده دوازده سالی حبس کشیده و طبیعی بود که زیر بار حرف مهران نمی‌رفت. من مسئول سفره نهار و شام بودم، یعنی پهن کردن و جمع کردن سفره و تقسیم غذا.

مهران از من خواست که غذای آقای اشراقی و رحیمی را جداگانه و در سفره جدا بکشم. به نظرم شوخی می‌کرد و به او گفتم شوخی می‌کنی! اگر ناراحتی، سفره خودت را جدا کن!
او در تمام مدتی که در اتاق ما بود به بهانه‌ی اینکه روزه می‌گیرد دیگر هیچگاه سر سفره غذا با ما ننشست.او را بعد از دو سه هفته از اتاق ما بردند،کار خودش را کرده بود.چند ساعت بعد از اینکه او رفت اتاق ما دستخوش طوفان شد.

جدا نکردن سفره شاید باعث شد که آنها را از اتاق ما بردند. من نیز به بازجویی رفتم، بازجو مرا بخاطر جوشکنی به سلول انفرادی فرستاد باز دو هفته در سرمای شدید اوائل زمستان مشهد مجبور بودم شبها هم نرمش کنم.


پس از دو هفته انفرادی به اتاق آمدم. دیگر هیچ بهائی را تا زمانی که در آن اتاق بودیم به اتاق ما نیاوردند.

با احترام
رضا فانی یزدی
سه شنبه ۲۸ خرداد ۱۳۸۷
بر گرفته از :
 
 
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 7:38 بعد از ظهر  توسط مهرداد  | 

با بهایی‌ها در مسیر زندگی(۱)

بهایی ستیزی پیش و پس از انقلاب

رضا فانی یزدی

rezafani@yahoo.com
‏‏
یادم نیست که اولین بار کی و کجا با واژه بهایی آشنا شدم. دورترین خاطره‌ام به زمانی برمی‌گردد که احتمالا ‏کلاس اول یا دوم دبستان بودم. همان روزها بود که شاید برای اولین بار کلمه «جهود» (یهودی)، اسرائیل،‌مصر و ‏ناصر نیز به گوشم خورد.‏

جنگ شش روزه اعراب و اسرائیل اتفاق افتاده بود. احساسات مردم مسلمان در همه کشورهای اسلامی تا حدودی ‏برعلیه اسرائیل برانگیخته شده بود. من که در یک خانواده نسبتا مذهبی و سیاسی دوران کودکی را می‌گذراندم گاه ‏گاه این اسامی و واژه‌ها به گوشم می‌خورد. در آن زمان گرچه ظاهرا در تبلیغات رسمی رادیو و تلویزیون و ‏مطبوعات برعلیه اسرائیل و یهودی و بهایی چیزی دیده نمی‌شد. اما در متن جامعه سنتی و دینی ایران و یا حداقل ‏در خانواده‌های نسبتا مذهبی و یا کمی مذهبی آنها که به مساجد رفت و آمدی داشتند و یا در خانه‌هایشان روضه و ‏دوره قرآنی برپا می‌شد، تبلیغات ضد یهودی به شدت رواج داشت. ما که بچه بودیم و از یهودی و بهایی و تفاوت ‏آنها چیزی سرمان نمی‌شد، گاه برایمان یهودی و بهایی یکی بود. نه تنها ما، بسیاری از مردم ما از آنجا که سواد ‏درست و حسابی نداشتند،‌ بهایی و یهودی و گاه حتی زرتشتی را یکی می‌گرفتند. ‏

زرتشتی را از همان کودکی می‌شناختم چرا که از طرف جد مادری زرتشتی بودیم گرچه آن زمان بیشتر به آنها ‏‏«گبر» می‌گفتند. مادربزرگم زرتشتیِ مسلمان شده بود و در محله‌شان به گبر معروف بودند. ولی از آنجا که ‏پدربزرگم سید بود و وجهه و احترام مذهبی داشت، هیچگاه مورد اذیت و آزار قرار نمی‌گرفتند.‏

داستان «محمدی» کردن

در زمان کودکی ما تا آنجا که به خاطرم هست، یهودی از همه بدتر معرفی شده بود. مردم کوچه و بازار کمتر آنها ‏را یهودی یا کلیمی می‌گفتند. لفظ آن روزها برای کلیمی‌ها «جهود» بود. «جهود» در ذهن بچه مسلمان آن زمان ‏موجودی بود که اگر بچه‌ای را در خیابان تنها پیدا می‌کرد، حتما او را می‌دزدید. برای آنها داستانی درست کرده ‏بودند که معروف به «محمدی» کردن بود. ما را آنقدر از این داستان محمدی کردن ترسانده بودند که هر وقت ‏پارچه‌فروش دوره گردی که ظاهرا «جهود» بود به محله ما می‌آمد همه بچه‌ها فرار می‌کردند. معروف شده بود که ‏«جهود»ها اگر دستشان برسد و موقعیت اقتضا کند، بچه مسلمان را می‌دزدیدند. به محلی می‌بردند و دوره‌اش ‏می‌کردند به این شکل که او را در وسط در میان مجمعه – یعنی سینی بزرگ و گرد مسی – که با پنبه سطح آن ‏پوشانده شده می‌نشاندند در حالیکه «جهود»ها دور او می‌نشستند و هر کدام سوزنی به درازای جوالدوز در دست خود ‏داشتند. «جهود»ها به نوبت بچه را به بهانه اینکه چیزی به او بدهند صدا می‌زدند و وقتی بچه مسلمان به طرف آن ‏«جهود» برای گرفتن مثلا شکلات یا بیسکویتی می رفته، در عوض سوزنی به بدنش فرو می‌کردند و خون آن بچه بر ‏پنبه‌ها می‌ریخته. این عمل آنقدر تکرار می شده تا تمام خون بچه از بدنش خارج شده و بچه می مرده و آنوقت ‏پنبه‌های پر از خون را به اسرائیل می‌فرستادند تا نشان دهند بچه مسلمان دیگری را محمدی کرده اند. اصطلاح ‏محمدی کردن که به گوش ما در آن سن و سال می‌خورد، وحشت و درد همه سوزن ها را بر بدن کوچک خود می ‏توانستیم احساس کنیم و تنفری که از این عمل غیرانسانی با آن درک بچگانه به ما دست می‌داد، بی اندازه بود. ‏

کاشتن تخم نفرت در ذهن نوجوانان مسلمان

تنفر از "جهود"، یهودی و دولت اسرائیل برای بچه مسلمان آن دوران نه در درک رابطه ظالمانه دولت اسرائیل و ‏بی خانمان کردن فلسطینی‌ها و یا اشغال سرزمین‌های فلسطینی و جنایت در اردوگاه‌های فلسطینی‌ها، بلکه بیشتر ‏بخاطر داستان "محمدی" کردن بود. تنفر از صحنه‌ی وحشت آور یهودی‌هایی که در یک دست سوزن و در دست ‏دیگر شکلات داشتند و به بهانه دادن شکلات، سوزن‌ها را به بدن کوچولوی بچه فرو می‌کردند و صحنه‌ی دلخراش ‏بدن سوراخ سوراخ شده‌ی بچه در وسط پنبه‌های خونین که قرار بود به اسرائیل فرستاده شود.‏

حالا با این تصویر، اسم جماعت دیگری را می‌شنیدی که گاه حتی نمیدانستی تفاوتی بین آنها وجود دارد. این ‏جماعت بهایی‌ها بودند. اولین چیزی که از واژه بهائیت به ذهن می‌آمد این بود که آنها نجس هستند. بعد اگر بزرگتر ‏شده بودی و کمی ادا و اطوار سیاسی هم در می‌آوردی، بهایی ها عوامل دولت اسرائیل بودند که در یک کشور ‏اسلامی شبکه‌ی جاسوسی درست کرده‌اند و یا در بهترین حالت فرقه‌ای بودند که انگلیسی‌ها برای مقابله با ‏ارزش‌های اخلاقی اسلامی و گسترش نفوذ امپراتوری خود، در هیات یک دین جدید شکل داده بودند. ‏

‏«فرقه ضاله بهائیت»

اصطلاح «فرقه ضاله بهائیت» را اولین بار نه پس از پیروزی انقلاب اسلامی درایران، که در همان دوران ‏نوجوانی شنیدم. برای بچه مسلمانی که با تصویر وحشت‌آور «محمدی» کردن آشنا بود، تنفر از هرکسی که ‏علاقه‌ای و یا ارتباطی با اسرائیل که پنبه‌های خونین را به آنجا می‌فرستادند، بسیار طبیعی بود. مبارزه با «فرقه ‏بهائیت» که انجمن حجتیه سردمدار و سازمانده آن در سراسر کشور بود، در حقیقت برای بسیاری از بچه‌های ‏جوان و مسلمان هم سن و سال ما باز نه مبارزه با دین بهایی و یا جماعت بهایی بود که بیشتر مبارزه با عوامل ‏دولتی بود که طرفدارانش بچه مسلمان‌ها را «محمدی» می‌کردند و مردم مسلمان همه جا از دست آنها به عذاب ‏بودند. ‏

کمتر بچه مسلمان هم سن و سال من در آن زمان بود که از شکل گیری جنبش بابیه و پس از آن دین بهائیت کمترین ‏اطلاعی داشته باشد. ما نه سیدعلی محمد باب را می شناختیم، و نه از طاهره قره‌العین چیزی شنیده بودیم، و نه از ‏شمع آجین کردن پیروان باب در روستاهای شمال ایران خبر داشتیم. و نه می دانستیم که شیخ احمد احسایی و یا ‏شیخ کاظم رشتی و سیدعلی محمد باب که بوده وچه می گفته‌اند و پس از آنها بشرویه و عباس افندی و ... چگونه ‏بابیون را بازتعریف کرده و دین بهائیت را ابداع کرده بودند. ‏

برای بچه‌های هم سن و سال ما، بهائیت چند مشخصه بیشتر نداشت. گاه با همان «جهود»های «محمدی» کن یکی ‏شان می گرفتیم. و گاه جماعت نجسی بودند که در میان آنها هیچ ارزش اخلاقی جایگاهی نداشت. روابط جنسی ‏آزاد داشتند، پدر و دختر با هم می‌خوابیدند، در جلسات شبانه خود پس از مراسم دینی چراغها را خاموش می‌کردند ‏و هرکسی با هرکسی همخوابگی می‌کرد. انجمن حجتیه در آن دوران بیشتر با این ادعاهای آخری بچه‌ها را جلب ‏می‌کرد. این باور به بی بندوباری بهایی‌ها دیگر فقط مربوط به نوجوانان و بچه‌ها نبود. بسیاری از مردم میانسال و ‏سالخورده در کشور ما نیز چنین باوری داشتند. این باور چنان قوی بود که گاه برخی ازمردان مسلمان که در پی ‏الواتی بودند تصور می‌کردند اگر به دین بهایی در آیند، مشکلی از نظر روابط نامشروع با زنان و دختران آنها ‏نخواهند داشت. ‏

جذابیت انجمن حجتیه برای نوجوانان

دوازده ساله بودم که جلب اولین انجمن دینی وابسته به حجتیه شدم. این انجمن توسط تعدادی از بچه‌های جوان ‏اداره می‌شد و بیشتر مخارج آن را یکی از اعضای سرشناس انجمن در خراسان – حاجی م. – تامین می‌نمود، و ‏پسرش فعال‌ترین فرد انجمن بود. ما هفته‌ای یکبار در محل این انجمن که تحت پوشش یک کتابخانه مذهبی بود، ‏جمع‌ می‌شدیم و پیرامون مسائل مختلف دینی بحث و صحبت می‌کردیم. یکی از موارد اصلی مورد علاقه ما، ‏صحبت پیرامون بهایی ها بود. یکی از کارهایی که انجمن حجتیه در آن دوران بر عهده جوانان کم سن و سال ‏می‌گذاشت، تعقیب و مراقبت بهائیان بود به این ترتیب که بچه‌های جوان اطراف خانه‌های بهائی‌ها ساعت‌ها ‏می‌پلکیدند و رفت و آمد آنها را به جلسات مذهبی‌شان و یا مهمانی‌های خانوادگی‌شان زیر نظر گرفته و اطلاعات ‏مربوط به افراد شرکت کننده را به انجمن منتقل می‌کردند. ‏

این نوع از فعالیت برای بچه‌های در آن سن و سال بسیار جذاب بود: اول از همه، خود تعقیب و مراقبت به شیوه ‏پلیسی و دوم، حفظ اسرار انجمن و احساس هویت مشترک در جمع داشتن. با این کار نه تنها خودت را در آن سن ‏و سال حسابی آدم می‌دانستی، بلکه تصور می‌کردی که کار بسیار مفیدی هم برای جامعه انجام می‌دهی. موفقیت ‏انجمن حجتیه در آن سالها بیشتر از آن جهت بود که جوانان بسیاری را به اینگونه جلب نموده و در این راه فعال ‏می‌کرد.‏

برای اولین بار در همین انجمن بود که با خواندن کتابی در قطع جیبی با اسم سید قطب آشنا شدم. انجمن حجتیه در ‏آن سالها افکار بنیادگرایانه را بسیار ماهرانه در ذهن و فکر جوانان و نوجوانان حک می کرد که بعدها پس از ‏انقلاب اسلامی در ایران شاهد اثرات آن بودیم. ‏

همسایگی با بهائیان

کم کم که بزرگتر شدم، در محله خودمان با یک خانواده بهایی همسایه شدیم. آنها صاحب اولین خانه سرکوچه ما ‏بودند. دو دختر جوان که کمی از من بزرگتر بودند و پسر کوچکی که هنوز مدرسه نمی‌رفت. مادر آنها که مدیر ‏یکی از دبیرستان‌های دخترانه مشهد بود، هرروز سوار بر پیکان جوانان زردرنگ خود، بچه‌هایش را به مدرسه ‏می‌برد. تا آنجا که بیاد دارم، هیچ خانواده‌ای در محله ما با آنها رفت وآمدی نداشت. همسایه روبرویی آنها آقای س. ‏بود که در خانه‌اش جلسات انجمن حجتیه برگزار می‌شد. و خانه سر میلان اصلی که کوچه ما در آن قرار داشت، ‏از آن آقای ح. بود که او هم بسیار مذهبی بود و بچه‌هایش بیشتر به طلبه‌ها شبیه بودند و مدتی هم من و دیگر ‏دوستانم با آنها جلسات قرآن خوانی و بحث در مورد مسائل دینی داشتیم. در همان جلسات همیشه صحبت از بهائیت ‏و اخلاقیات آنها به میان می‌آمد. از آنجا که خانم مدیر و دخترانش از معدود زنان و دختران بی‌حجاب محله نیز ‏بودند، و از قضا او و دختر بزرگترش همیشه دامن‌های کوتاهی پا می‌کردند که به مینی‌ژوپ معروف بود، اتهام ‏اخلاقی معمول به بهائی‌ها در ذهن ساده و کودکانه ما بسیار آسان به آنها می‌چسبید. ولی جالب بود که ما عملا ‏هیچوقت نه شاهد رفتار عجیب و غریبی از آنها بودیم و نه هیچگاه شاهد پارتی‌هایی که در آخر شب چراغ‌های ‏خانه خاموش شود.‏

دوستی با همکلاسی بهائی‏

یک دو سال پس از اینکه آنها در همسایگی ما بودند، یکبار دیدم که فواد از خانه آنها بیرون می‌آمد. فواد دوست و ‏همکلاسی دبیرستانی ما بود. پسر بسیار خوبی بود. مدتی پس از آشنایی با او فهمیدم که او بهائی است. پدرش در ‏آن زمان مدیرفنی کارخانه پپسی در شهر مشهد بود. با فواد هرچه بیشتر آشنا می‌شدم، در درونم احساس نفرت و یا ‏تردید نسبت به همه آنچه که از بهائی‌ها تا آن زمان شنیده بودم، کم رنگ‌تر و کم‌رنگ‌تر می‌شد. ‏

پس از مدتی که از دوستی ما با فواد گذشته بود، با هزار ترس و لرز، با دوست دیگرم مهدی به خانه آنها رفتیم. ‏فواد هم از قضا دو خواهر داشت که از ما یکی دوسالی بزرگتربودند. من و مهدی در ابتدا همه چیز را در خانه ‏آنها به دیده شک و تردید نگاه می‌کردیم. با اینکه مدتی از دوستی ما با فواد گذشته بود و خوب می‌دانستیم که او به ‏لحاظ اخلاقی کمترین تفاوتی با بچه مسلمان‌ها ندارد، ولی هنوز ته دلمان تردید داشتیم. حتی به مردی که در خانه ‏آنها خدمتکار بود، همیشه با تردید نگاه می‌کردیم. در ذهن من و مهدی، یکی دوبار که با هم صحبت کردیم، روشن ‏شد که تصوراتی می‌گذشت که واقعا از بازگویی آنها شرم دارم. ‏

مهدی هم به اندازه من درباره بهائی‌ها دچار توهم بود. عموی مهدی نیز از فعالین انجمن حجتیه بود. کم کم از ‏طریق فواد با بچه‌های بهائی دیگری در دبیرستان آشنا شدیم. رفتار همه آنها بسیار عادی به نظر می‌رسید. ‏جمع‌های دوستانه خودشان را داشتند و کاری هم به کار کسی نداشتند. حالا دیگر نه تنها باور کرده بودیم که همه ‏تبلیغات برعلیه جامعه بهائی دروغ محض بود که دیگر خودمان نیز کم کم به هیچ دین و مذهبی باور نداشتیم. ‏

بی اعتنایی به دین ‏

این دوران زمانی بود که غیرمذهبی شده بودیم. دیگر نه به جلسات انجمن حجتیه می‌رفتیم و نه دوره قرآن در ‏خانه‌هایمان برگزار می‌کردیم. حالا شده بودیم «چپی» و اهل کوه و کوهنوردی و خواندن کتابهای فلسفی، سیر ‏تحولات اجتماعی، و تکامل و کاری هم به کار بهائی‌ها نداشتیم. فواد از آنجا که می‌دید ما از اسلام و مسلمانی کم‌کم ‏دست کشید‌ه‌ایم، گاه گداری شیطنت کرده و برایمان تبلیغ بهائی می‌کرد و من و مهدی ته دلمان به او می‌خندیدم. ‏برای ما بهائیت و اسلام و مسیحیت همه از یکجا می‌آمدند. ‏

ما حالا قطعا باور داشتیم که به روش شناخت و جهان‌بینی علمی مجهز شده و جهان را به گونه‌ای علمی تبیین ‏می‌کنیم. کم کم در حلقه‌ی دوستی‌های ما جایی دیگر برای افراد مذهبی و غیرسیاسی نبود. حالا سیاسی شده بودیم و ‏روابطمان هم حول و حوش بچه‌های سیاسی می‌چرخید. فقط چند رفیق مذهبی داشتیم که تنها تفاوتشان با ما ‏نمازخواندشان بود. محمدرضا که تا آخرین لحظات زندگی‌اش در زندان با هم بودیم، از بهترین دوستان همان ‏دوران زندگی‌ام است که با اینکه همیشه نماز می‌خواند و روزه می‌گرفت، دوستی ما همیشه باقی ماند.‏

آغاز انقلاب

سالهای دبیرستان گذشت. دیگر مساله بهائی و بهائیت هیچوقت برایم مطرح نبود تا اینکه انقلاب شد. ما از آن محله ‏رفتیم و دیگر حتی همان خانواده بهایی همسایه را هم هیچوقت ندیدیم. انقلاب که شد،‌ موج بهائی ستیزی راه افتاد ‏اینبار اما به مساله بهائی و بهائیت از زاویه دیگری مواجه شدم. از انقلاب چندماهی گذشت، عمر کوتاه دولت ‏بازرگان بسر آمد، شادروان داریوش فروهر به عنوان اولین وزیر کار و امور اجتماعی از کابینه برکنار شده بود ‏و احمد توکلی به وزارت کار و ریاست شورای عالی کار گماشته شده بود. ‏

اخراج افراد بهائی از کارخانه‌ها و ادارات دولتی

من در آن زمان معمولا به عنوان پیک حزب توده ایران برای ارسال گزارشات و شرکت در جلسات شعبه ‏کارگری دست کم ماهی یکبار به تهران می‌رفتم. برادرم در آن زمان مدیر چندین شرکت و کارخانه در تهران بود. ‏مدیریت بخش بزرگی از اموال مصادره شده‌ی آقای ثابت که از سرمایه‌داران بزرگ ایران و بهائی بود، به برادرم ‏که مدیر جوانی بود واگذار شده بود. شرکت‌های جانسون،‌ آرتی آی، بلموند، شرکت سهامی فیروز، و چندین ‏شرکت دیگر. در این شرکتها تعداد قابل توجهی افراد بهائی در سطوح مختلف کار می‌کردند. ‏

در یکی از همین سفرها بود که برادرم گفت شورای‌عالی کار بخشنامه‌ای با امضای احمد توکلی صادر کرده است ‏که کلیه افراد بهائی بدون استثنا و بدون پرداخت سنوات خدمت باید فورا از کار اخراج شوند. این حکم در آن زمان ‏به هیات مدیره و مدیرعامل‌های کلیه واحدهای تولیدی و خدماتی در سراسر کشور ابلاغ شده بود. ‏

شنیدن این خبر برای هر دوی ما شوک‌آور بود. مگر این جماعت چه کرده بودند که همگی آنها بدون دریافت هیچ ‏حقی بابت سنوات خدمت‌شان باید اخراج می‌شدند. برخی از آنها تمام عمر خود را در آن شرکتها گذرانده بودند. تا ‏آنجا که اطلاع دارم، هیات مدیره اکثر شرکت‌ها پس از دریافت حکم اقدام به اخراج دسته‌جمعی کارگران و ‏کارمندان بهائی کردند. در آن زمان باز تبلیغات ضدبهائی با چاشنی جاسوسی برای اسرائیل چنان بالا گرفته بود و ‏جو انقلابی، ضد امپریالیستی و ضداسرائیلی-ضدصهیونیستی چنان بیداد می‌کرد که کمتر کسی ازفاجعه‌ای که ‏برجامعه بهائی می‌رفت خبردار می‌شدو یا دل می‌سوزاند.‏

اگر اعتراضی هم از طرف گروه‌های سیاسی و یا برخی از فعالین حقوق بشری - شاید کمتر از تعداد انگشتان یک ‏دست – می‌شد، در حد یک اطلاعیه بیشتر نبود. انقلاب،‌ فضای ضد امپریالیستی، ضد سلطنتی و ضد اسرائیلی به ‏راحتی هرکه را که اندک اتهامی به همکاری او با رژیم شاه و یا امریکا و اسرائیل و یا سیا و موساد می‌شد، ‏قربانی می‌کرد. بهائیان اولین قربانیان چنین فضای مسمومی شدند.‏

بسیاری از افراد بهائی در همان سالهای اولیه پس از انقلاب زندانی و یا اعدام شدند. و تقریبا همه اعضای جامعه ‏بهائیت ایران از کار و حق آموزش عالی و دیگر حقوق شهروندی محروم شدند. ‏

اخراج افراد بهائی از حزب توده ایران

من به عنوان یک جوان نوزده بیست ساله، مثل بسیاری دیگر از جوانان ایرانی، سرمست از پیروزی انقلاب به ‏فعالیت سیاسی حرفه‌ای روی آورده بودم و به عنوان یکی از اعضای فعال حزب توده ایران در خراسان فعالیت ‏می‌کردم.‏

در رابطه با فعالیت حزبی،‌ با رفیقی و خانواده‌اش آشنا شدم که بهائی بودند. به جز مادر و پدر،‌ تمام اعضای ‏خانواده در حزب و سازمان جوانان حزب توده ایران فعال بودند. تمام امکانات خانوادگی آنها در اختیار ما – یعنی ‏دیگر اعضای حزب – بود. بسیاری از جلسات خود را در خانه آنها می‌گذاشتیم. پدر آنها گویا در همان بحبوحه‌ی ‏انقلاب، شاید از ترس، مسلمان شده بود. برای بچه‌ها اصلا مساله دین و بهائی بودن خارج از موضوع بحث بود. ‏دوستی ما پس از مدتی فعالیت با همان رفیق بهائی در شعبه کارگری حزب بسیار صمیمانه شد. ساعت‌های متوالی ‏در روز را با هم می‌گذراندیم. او بسیار پرانرژی، فداکار و صمیمی بود. برای او حزب و فعالیت حزبی به قول ‏خودش مفهوم زندگی بود.‏

اوایل سال ۱۳۶۱ بناگهان حزب دستورالعملی به سازمان‌های ایالتی در سراسر کشور ابلاغ کرد که در آن خواهان ‏اخراج کلیه افراد بهائی از حزب شده بود. پذیرش این دستورالعمل برای من بسیار سخت بود. شاید نه فقط به خاطر ‏اینکه بهائی‌ها را از دست می‌دادیم، و یا اینکه این دستورالعمل حقوق شهروندی و حزبی بهائیان را آشکارا نقض ‏می‌کرد. آنوقت‌ها شاید اولویت مسائل سیاسی و جو انقلاب ما را نسبت به حقوق شهروندی دیگران بی‌اعتنا ساخته ‏بود. اما برای من سوال بود که چرا دوست صمیمی‌ام و دیگر اعضای خانواده او که آنها را از نزدیک می‌شناختم و ‏میزان فداکاری و مشارکت عاشقانه‌ی آنها را نسبت به حزب و آینده‌ی فعالیت‌های حزبی از نزدیک شاهد بودم، باید ‏از حزب اخراج شوند. ‏

اعتراض من به سیاست حزب توده ایران

شکایت را شروع کردم. ابتدا در کمیته‌ی ایالتی خراسان موضوع را به بحث گذاشتم که متاسفانه دیگران پیگیرش ‏نشدند. شاید به این دلیل که دوستم را یا از نزدیک نمی‌شناختند و یا با او و خانواده‌ی او رابطه عاطفی نداشتند. ‏مساله برای آنها فقط در حد اجرای یک دستورالعمل حزبی بود. پافشاری من در پیگیری مساله‌ی اخراج او و دیگر ‏اعضای خانواده‌اش باعث شد که بحث به کمیته مرکزی حزب راه یابد. ‏

مسئول منطقه‌ی ما حبیب‌الله فروغیان بود. ایشان عضو کمیته مرکزی حزب توده ایران، عضو کمیسیون تفتیش و ‏بازرسی حزب، و از افسران سابق گروه اسکندانی و آنطور که بعدها دریافتم، احتمالا عضو کا.گ.ب بود. در ‏جلسه‌ای با او بشدت به دستورالعمل حزب اعتراض کردم و خواهان بازگشت رفقای بهائی به حزب شدم. او در ‏توجیه اخراج رفقای بهائی همان استدلال مقامات جمهوری اسلامی را به کار می‌گرفت که شبکه‌ی بهائیت یک ‏شبکه‌ی سیاسی بسیار پیچیده‌ای است که از طرف سازمان اطلاعاتی اسرائیل – موساد – رهبری شده و حتی افزود ‏که "طبق اطلاعات دست اولی که ما داریم که مقامات شوروی به ما داده‌اند، موساد از طریق این شبکه به دنبال ‏نفوذ در حزب است." (همه این نقل‌ها به مضمون است.) ‏

استدلال فروغیان برایم خنده‌آور بود. در جوابش گفتم "این رفقا حتی بیست و پنج سال عمر ندارند. تمام زندگی آنها ‏مثل کف دست برای من روشن است. نه با ساواک همکاری کرده‌اند، و نه با هیچ سازمان اطلاعاتی دیگر. خطر ‏نفوذ در حزب اگر هم باشد، لزوما از طریق یک بهائی لازم نیست که انجام بگیرد. بسیاری دیگر از اعضای حزب ‏هستند که سالها در خارج کشور بوده و در معرض تماس با سازمان‌های اطلاعاتی دیگر کشورها قرار گرفته‌اند و ‏از کجا معلوم که برخی از آنها به کار گرفته نشده باشند. این وظیفه‌ی کمیسیون تفتیش و بازرسی است که نفوذ‌ی‌ها ‏را پیدا کند و شما حق ندارید همه اعضای یک اقلیت دینی را به بهانه‌ی تمایل نفوذ موساد در حزب از عضویت در ‏حزب محروم کنید." ‏

بحث ما بسیار عصبی شده بود. بخصوص وقتی که به ایشان گفتم که "اگر قرار است همه اعضای بهائی از حزب ‏اخراج شوند، شما هم باید حزب را ترک کنید چرا که بهائی هستید!"‏

او که بشدت عصبانی شده بود، و نمی‌دانست که من از کجا به بهائی بودن او پی برده بودم، بحث را با عصبانیت و ‏پرخاش تمام کرد و گفت "این تصمیم غیرقابل بازگشت است و شما به عنوان عضو کمیته ایالتی ملزم به اجرای آن ‏هستید."‏

فروغیان خودش بهائی بود. یکی دو سال پیش در جلسه‌ای که با یکی از رفقای قدیمی داشتم، وقتی که صحبت از ‏فروغیان به میان آمد از زندگی خانوادگی و گذشته او برایم گفته بود. و همانجا بود که شنیدم او بهائی است. ‏

مطمئن بودم که استدلال حزب مزخرفی بیش نیست. حزب بیشتر از آنکه نگران نفوذ موساد باشد، نگران پاسخ‌دهی ‏به مقامات جمهوری اسلامی بود. حزب همانطور که از پذیرش بسیاری از اعضای گروه‌های سیاسی چپ رادیکال ‏که احتمالا در لیست دستگیری‌های جمهوری اسلامی در آن سالها بودند، خودداری می‌کرد و آنها را به سازمان ‏فدائیان خلق اکثریت رجوع می‌داد، اینبار برای خوشامد جمهوری اسلامی، دست به تصفیه‌ی بهائی‌ها زد. ‏

ادامه‌ی اعتراض

کم‌کم این مساله‌ی اخراج بهائی‌ها مساله‌ی شخصی‌ام شده بود که بسیار برایم رنج‌آور بود. بیشتر از این بابت که ‏نمی‌دانستم جواب دوستم و خانواده‌ی او را چه باید داد. متاسفانه آنها خودشان براحتی این مساله را پذیرفتند. ‏چاره‌ای هم نداشتند. فقط به تشویق من دوستم نامه‌ی اعتراضی برای رهبری حزب نوشت و از حزب اخراج شدند. ‏

من اما ول‌کن قضیه نبودم. در سفری که به تهران رفتم، قضیه را با رفیق تقی کی‌منش که مسئول دفتر تشکیلات ‏شهرستان‌های حزب بود، طرح کردم و ایشان قول پیگیری داد. چند ماه بعد، چند روزی پیش از اولین موج ‏دستگیری رهبری حزب در دی‌ماه ۱۳۶۱، رفیق جوانشیر (فرج‌الله میزانی) که مسئول کل تشکیلات حزب بود به ‏مشهد آمد. همین سفر هم باعث شد که او در اولین موج دستگیر نشد. با او چندین بار در طول سفرش سر مساله‌ی ‏اخراج بهائیان از حزب صحبت کردم. او هیچ استدلالی نداشت و باهوش‌تر از آن بود که مزخرفات حبیب‌الله ‏فروغیان را تکرار کند، ولی هیچگاه هم استدلال مرا که معتقد بودم حزب برای خوشامد مقامات جمهوری اسلامی ‏دست به اخراج بهائیان زده را نپذیرفت. ولی وعده‌ی پیگیری داد.‏

همان‌روزها یک کپی از اعتراض دوستم را به رفیق جوانشیر دادم و قول گرفتم که رسیدگی شود. برای من بسیار ‏گران می‌آمد که ما به عنوان یک حزب سیاسی، یک اقلیت دینی را فقط به خاطر اعتقادات پدران و مادران آنها به ‏مذهب بهائیت از عضویت در حزب و فعالیت حزبی محروم کنیم. ‏

دستگیری و زندانی کردن فعالین حزب توده ایران

اکثریت رهبری حزب در همان زمان که جوانشیر در مشهد بود دستگیر شدند و پس از کمتر از چهار ماه،‌ تمامی ‏تشکیلات حزب توده ایران در سراسر کشور برچیده شد. از آنجا که بهائیان پیشتر از حزب اخراج شده بودند، ‏دستگیر نشدند، و علیرغم ادعای فروغیان که آنها به قصد جاسوسی از طرف موساد به طرف حزب روان شده ‏بودند هیچ اتهامی از این دست حتی از طرف مقامات جمهوری اسلامی به افراد بهائی هوادار حزب توده وارد ‏نیامد. ‏

من نیز در اولین سری از موج دوم دستگیری‌ها در روز هفتم اردیبهشت سال ۱۳۶۲ دستگیر شدم.‏

با احترام،
رضا فانی یزدی
‏۲۱ خرداد ۱۳۸۷‏
بر گرفته از :

http://politic.iran-emrooz.net/index.php?/politic/more/16159/


 |+| نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 7:32 بعد از ظهر  توسط مهرداد  | 

 

افزایش تبعیض علیه بهاییان در ایران

 
 
تصویب اعلامیه حقوق بشر سازمان ملل متحد در ۱۰ دسامبر  ۱۹۴۸. در بخشی از ماده ۱۸ این اعلامیه آمده است، هرکس حق دارد از آزادی انديشه، وجدان و مذهب بهره‌مند گردد، اين حق شامل آزادی تغيير مذهب نیز می‌گردد.
 
 
 
 
اردیبهشت ماه سال ۱۳۸۷شش تن از اعضای رهبری جامعه بهاییان در ایران دستگیر شدند. سخنگوی دولت ایران اعلام کرد، آنان به‌خاطر حفظ امنیت ملی دستگیر شده‌اند. مدافعان حقوق بشر می‌گویند که "دلیلی برای باور این ادعا وجود ندارد."

گزارشگران ویژه سازمان ملل متحد برای بررسی وضعیت آزادی انتخاب مذهب در ایران در گزارش خود آورده‌اند که در ایران حق آزادی وجدان، عقیده و مذهب رعایت نمی‌شود. عدم رعایت حق آزادی مذهب را از همان قانون اساسی ایران می‌توان بازشناخت، آنجا که مذهب شیعه اثنی عشری را مذهب رسمی کشور اعلام کرده‌اند و تنها مسیحیان و یهودیان و زرتشتیان را به عنوان اقلیت‌های مذهبی به رسمیت شناخته‌اند.

از زمان تأسیس جمهوری اسلامی ایران، همه اقلیت‌های مذهبی، حتی سنی‌ها هم که مسلمان‌اند، مورد تبعیض‌هایی به لحاظ حقوق شهروندی بوده‌اند. اما پیگرد و دستگیری و اعدام بهاییان درایران ابعادی دیگر داشته است. مدافعان حقوق بشر می‌گویند: «دولت ایران بارها دگراندیشان را به اتهام اقدام علیه امنیت کشور، دستگیر و زندانی کرده است. در اینجا پیگرد بهاییان به‌خاطر اعتقادشان به دینی دیگر مطرح است. و این نمونه‌ای است از نبود آزادی انتخاب مذهب در ایران». بهاییان با جمعیت حدود ۳۰۰ هزار نفر بزرگترین گروه اقلیت دینی در ایران هستند.

پیگرد و سرکوب بهاییان از ابتدای پدیداری این دین در دوره حکومت قاجار جریان داشته است. در دوره جمهوری اسلامی وقایعی که پنداشته می‌‌شد می‌رود تا به دست تاریخ سپرده شود، زنده شدند. سازمان عفو بین‌الملل مورد اعدام بیش از ۲۰۰ بهایی را در فاصله سال‌های ۱۳۵۷ تا ۱۳۷۱ ثبت کرده است. در همین دوره صدها بهایی دیگر نیز، با تحقیر و کتک و شکنجه روبرو گشتند.

اگر چه به گفته فعالان حقوق بشر شمار بهاییان اعدام و زندانی شده از سال ۱۳۷۶ کاهش یافته، با این همه در دوره جمهوری اسلامی، تبعیض علیه بهاییان در عرصه‌های مختلف تحصیلی و کاری همواره وجود داشته است.

جلوگیری از تحصیلات دانشگاهی بهاییان در ایران

کامران عادلی، بهایی است و در آلمان زندگی می‌کند. وی درمورد تبعیض علیه بهاییان در عرصه تحصیلی می‌‌گوید: « محصلین و دانشجویان بهایی در این مدت اخیر بسیار اذیت شده‌اند. یعنی معلم‌ها یا کارمندان دیگر مدرسه به محصلین که در واقع کودکان هستند، آنقدر آزار روحی می‌دهند یا برایشان اشکال می‌تراشند، تا مثلا بگویند که من بهایی نیستم. دانشجویان که اصلا اجازه ورود به دانشگاه را ندارند و برای همین اصلا امکاناتی برای تحصیلات عالی ندارند. ولی با این همه همین دانشجویانی که برای تحصیل به خارج آمده‌اند، برای خدمت به وطن‌شان به ایران برمی‌گردند و باز هم دوست دارند که در ایران و برای وطن خودشان کار کنند.»

نرگس محمدی، در باره جلوگیری از تحصیلات دانشگاهی بهاییان و دادخواهی آنان گفت: « بخش عمده مراجعات بهایی‌ها به کانون مدافعان حقوق بشر در رابطه با دانشجویان است.»

کانون مدافعان حقوق بشر ایران از زمان بنیانگذاری خود موارد متعدد تبعیض علیه بهاییان را ثبت کرده است. نرگس محمدی، سخنگوی این کانون، در باره جلوگیری از تحصیلات دانشگاهی بهاییان و دادخواهی آنان گفت: « بخش عمده مراجعات بهایی‌ها به کانون مدافعان حقوق بشر در رابطه با دانشجویان است. مسئله دانشجویان به این شکل شده که به محض اینکه دانشجویان، حتی بعد از دادن کنکور و پذیرفته شدن و رتبه کافی را کسب کردن، رتبه علمی را می‌آورند و تعیین رشته را هم می‌کنند و حتی وارد دانشگاه هم می‌شوند، ولی به محض اینکه متوجه بشوند اینها بهایی هستند، اخراجشان می‌کنند. در بدو ورود هم اگر متوجه شوند که بهایی هستند، مانع ورود آنها به دانشگاه‌ها می‌شوند. بنابراین پس از تحصیلات دیپلم جوانان بهایی عموما برای ورود به دانشگاه مشکل جدی دارند. ما تقریبا بیش از ۲۰۰ پرونده دانشجو داریم که مانع از تحصیل آنها شده‌اند یا اخراجشان کرده‌اند.»

وکلای کانون مدافعان حقوق بشر گروهی از این پرونده‌ها را تاکنون پیگیری کرده‌اند، اما به نتیجه‌ای نرسیده‌اند. به گفته محمدی حتی یک مورد وجود نداشته که توانسته باشند دانشجو را به دانشگاه برگردانند.

کامران عادلی موارد دیگری از تبعیض علیه بهاییان را نام می‌برد و می‌گوید: «یک نمونه دیگر خراب کردن قبرستان‌های بهایی است که برای مثال پارسال با بولدوزر به یکی از قبرستان‌ها رفتند و تمام قبرها را خراب کردند و هر چه که در قبرها پیدا می‌شد با خاک یکسان کردند. امکان کار برای بهایی‌ها نیست. اگر خودشان مغازه‌ای مستقلا باز کنند، اذیت می‌کنند و مزاحم می‌شوند.»

در همین مورد نرگس محمدی گفت: «مواردی هم اخیرا داشته‌ایم که مثلا یک پزشک محل کارش به دلیل این گرایشی که دارد، پلمپ شده و مانع از کار آزاد آنها شده‌اند. یک چنین شکایت‌هایی هم به کانون مدافعان حقوق بشر شده است.» به گفته محمدی در این موارد هم کانون مدافعان نتوانسته است کاری برای بهاییان انجام دهد.

"بهاییان نه به خاطر مسائل امنیتی، بلکه به خاطر عقیده‌شان دستگیر شده‌اند"

از فروردین ماه امسال نامه‌های تهدیدآمیزی با امضای "سربازان گمنام امام زمان" به دست برخی از شهروندان بهایی، به‌خصوص در شیراز رسیده و موجب نگرانی آنان و مدافعان حقوق بشر شده است. با دستگیری ۶ تن از رهبران جامعه بهاییان در تهران و یک تن از آنان در مشهد، نگرانی‌ها در مورد تشدید وضعیت بهاییان و برخورد غیرقانونی با آنان، نسبت به چند سال اخیر، افزایش یافته است. از ۲۶ اردیبهشت ماه که این افراد بازداشت شده‌‌اند، تنها این خبر در مورد آنان به دست آمده که در زندان اوین هستند و خانواده‌هایشان برای دفاع از ایشان به کانون مدافعان حقوق بشر مراجعه کرده‌اند.

غلامحسین الهام، سخنگوی جمهوری اسلامی ایران، اعلام کرد که دستگیری این بهاییان دلیل ایدئولوژیک نداشته، بلکه برای حفظ امنیت کشور بوده است. اما سخنگوی کانون مدافعان حقوق بشر به موارد دیگری اشاره کرد که دولت ایران افراد را به اقدام علیه امنیت ملی کشور متهم کرده است: « ما نمی‌توانیم با قطعیت این اظهارات را قبول کنیم. به دلیل اینکه مثلا به طور مشخص در مورد معلمان که اعتراضاتشان کاملا صنفی بود، برای کم بودن درآمد ماهانه‌شان بود، یا در رابطه با زنان که به ‌طور مشخص به نابرابری قانونی علیه خودشان اعتراض می‌کردند، در دادگاه انقلاب به آنها اتهام اقدام علیه امنیت ملی و بر اساس آن اعلام جرم و مجازات تعیین شد. در حالی‌که همه وکلایی که رفتند و پرونده را دیدند، می‌دانستند که اساسا اقدام علیه امنیت ملی یا یک حرکت سیاسی با چنین حرکت‌هایی هیچ تناسبی نداشت و هیچ تناسبی بین جرم و مجازات هم وجود نداشت، در بعضی موارد که اساسا جرمی مرتکب نشده بودند. بنابراین چون در قوه قضاییه ما چنین سابقه‌ای را داریم، نمی‌توانیم نسبت به این اظهارات تردید نکنیم. بنابراین در مورد اتهامی هم که در مورد بهاییان گفته می‌شود ما نمی‌توانیم بپذیریم، مگر اینکه پرونده‌ها به طودر شفاف در اختیار وکلا قرار بگیرد، دلایل اتهام روشن شود تا بتوان در موردش اظهار نظر کرد، ضمن اینکه نوع بازداشت آنها فاقد وجاهت قانونی است و از همین جا می‌شود که در مورد این پرونده‌ها شک و تردید کرد.»

جامعه بین‌المللی بهاییان همراه با اعتراض به دستگیری ۷ رهبر جامعه بهاییان در ایران اعلام کرد که رهبران این مذهب نه به خاطر مسائل امنیتی، بلکه به خاطر عقیده‌شان دستگیر شده‌اند. دکتر عبدالکریم لاهیجی، نایب رئیس فدراسیون بین‌المللی جامعه‌های حقوق بشر، این گفته را تایید می‌کند. عبدالکریم لاهیجی در این مورد گفت: «این نمونه اخیر که هیئت مدیره جامعه بهاییان را دستگیر کردند – می‌دانید که در بهاییت روحانیت وجود ندارد و اینها برای رسیدگی به امور بهاییان هستند – اینها برای اعتقادشان دستگیر شدند، به‌خاطر اینکه آنان فعالیت سیاسی نداشتند که بگویند اینها ضد امنیت عمومی اقدامی کرده‌اند. این محدودیت بیشتری است برای بهاییان.»

اعتراض‌های سازمان‌های مدافع حقوق بشر به دستگیری بهاییان

به گزارش فعالان حقوق بشر در ایران در هفته دوم خرداد ماه نیز سه تن از مسئولان جامعه بهایی ویلاشهر اصفهان و سه بهایی دیگر نیز در قائم‌شهر بازداشت شدند که از وضعیت آنان خبری در دست نیست.

پس از انتشار خبر دستگیری رهبران جامعه بهاییان آیت الله منتظری در پاسخ به پرسشی گفت که بهاییان چون اهل ایران‌اند، حق آب و گل دارند و از حقوق شهروندی برخودار هستند. و البته آیت الله منتظری در میان روحانیون ایران استثنا به شمار می‌آید.

دستگیری بهاییان در چند هفته اخیر موجی از اعتراض‌های سازمان‌های مدافع حقوق بشر را برانگیخته است. اتحادیه اروپا و وزارت امور خارجه آلمان نیز خواستار پایان دادن به پیگرد سیستماتیک بهاییان و تبعیض علیه آنان شدند. همچنین این موضوع در سمیناری که در روز دوشنبه (۹ ژوئن /۲۰ خرداد) به موازات کار اجلاس شورای حقوق بشر در ژنو برگزار شد، مطرح گشت. در این سمینار که توسط کمپین حقوق بشر ایران سازمان یافته بود، ۴ فعال حقوق بشر، خانم‌ها شیرین عبادی و نرگس محمدی و آقایان عبدالکریم لاهیجی و هادی قائمی شرکت داشتند که در مورد مهمترین موارد نقض حقوق بشر در ایران، از جمله پیگرد بهاییان گزارش دادند.

"مردم ایران در تلاش برای همزیستی صلح‌آمیز با یکدیگرند"

به گفته نرگس محمدی، سخنگوی کانون مدافعان حقوق بشر ایران، برخلاف درگیری‌هایی که دولت ایران با اقلیت‌های مذهبی، مثل بهاییان یا دراویش گنابادی ایجاد می‌کند، مردم ایران در تلاش برای همزیستی صلح‌آمیز با یکدیگرند. کامران عادلی به عنوان بهایی خواست خود را برای چنین همزیستی مسالمت‌آمیز این گونه بیان می‌کند: «در بسیاری از ممالک مختلف قوم‌ها و عشیره‌های مختلف دارند در کنار هم زندگی می‌کنند. در همین مملکت خودمان، ایران عزیز، اگر کسی بلوچ است، کرد است، گیلانی است، مازندرانی است، خراسانی است، آبادانی است یا ترک است، اینها همه در کنار هم در صلح و صفا، در یک مملکت به اسم ایران دارند زندگی می‌کنند و هیچ ایرادی نیست. نمی‌شود که یک دفعه به یکی‌شان بگوییم که تو دیگر به لهجه یا زبان خودت صحبت نکن. ادیان مختلف هم می‌توانند در کنار هم با صلح و صفا زندگی کنند، مثل باغی که گل‌های رنگارنگ دارد، چقدر قشنگ است، تا اینکه یک گروه از گل‌ها بیایند و همه گل‌های دیگر را خراب کنند که فقط آن گل آن رنگی بماند. می‌توانیم ایران را بهشت برین کنیم و این تنوع در نژادها، لهجه‌ها و زبان‌های مختلف و در ادیان مختلف باعث جلوه بیشتر مملکت‌مان بشود.»

کیواندخت قهاری

 
بر گرفته از :

http://www.dw-world.de/dw/article/0,2144,3406772,00.html

 


 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 3:0 قبل از ظهر  توسط مهرداد  | 

زنانی که در راه آزادی عقیده تا پای جان ایستادند

به یاد ده زن بهائی که در شیراز اعدام شد

 

سهیلا وحدتی


مونا
روز ۲۸ خرداد ماه سالگرد اعدام ده زن است که در سال ۱۳۶۲ در زندان عادل آباد شیراز به "جرم" عقیدتی،‌ بهائی ‏بودن، اعدام شدند. ‏

بیست و پنج سال پس از این اعدام گروهی، یادشان را گرامی می‌داریم و آنها را به عنوان مبارزان از جان گذشته‌ی ‏راه آزادی عقیده در میهن‌مان به یاد می‌آوریم. ‏

این زنان،‌ از مونای ۱۷ ساله تا عزت ۵۷ ساله، بخشی از تاریخ ما هستند و تا پای جان برای دفاع از حق داشتن ‏عقیده و باور خویش ایستادند. ‏
و آنچه بر آنان رفت در صفحه‌ای از تاریخ کشور ما جای گرفته‌ که امیدواریم هرگز تکرار نشود! ‏

و چند خطی از این تاریخ:‏

در زندان عادل آباد شیراز، روز شنبه ۲۸ خرداد، مثل دیگر شنبه‌های بهار ۱۳۶۲، روز ملاقات زندانیان زن بود. ‏خانواده‌های بهائی مثل هر شنبه برای ملاقات رفتند، بی‌خبر از این که آخرین ملاقات است. "کسی باور نمی‌کرد ‏اعدامشون کنن! همه فکر می‌کردن چند ماهی زندانی هستند و بعد آزاد میشن."‏

‏"جرم" این دختران و زنان این بود که در آموزش اخلاق و تعلیمات دینی بهائی به کودکان خانواده‌های بهائی ‏مشارکت داشتند. و البته به آنها اتهام جاسوسی زده شده بود، اما کافی بود آنها دست از عقیده خود بردارند و اسلام ‏بیاورند تا همه "جرم"‌های آنان پاک شود! روی کارت ملاقات زندان که به خانواده‌های آنان داده شده بود ، نوشته ‏بود "اتهام: بهائیت" یا "اتهام: ب". برخی از بهائیان زیر فشار و به زور مجبور شدند بگویند که مسلمان شده‌اند، و ‏همه‌ی اتهام‌ها و "جرم"‌های آنان ناپدید شد.‏


اتهام درج شده روی کارت ملاقات به روشنی نمایانگر این بود که این افراد زندانیان عقیدتی هستند.

دستگیری بهائیان شیراز در سال ۱۳۶۱ در طول دو یورش به تعدادی از خانه‌های بهائیان انجام گرفت. برخی از این ‏زنان در حوالی ۱ آبان ۶۱ و برخی دیگر در روز ۸ آذر ۱۳۶۱ دستگیر شدند. جریان دستگیری به نقل از خواهر ‏یکی از دستگیرشدگان که در همان روزها طی نامه‌ای به تفصیل نوشته، چنین است:‏
‏" دوشنبه هشتم آذرماه ۱۳۶۱، مطابق با ۲۹ نوامبر ۱۹۸۲. در حالیکه حدود یکسال از جریان دستگیری (او) و ‏گذراندن چند روز در زندان سپاه شیراز می‌گذشت و در حالی که روز تولدش در این باره بسیار صحبت شد ساعت ‏تقریبا ۸ بعد از ظهر بود که به توصیه بابا که مرتب می‌گفت "دلم شور میزنه، حتما دزد آمده!" به منزل رفتیم. ساعت ‏حدود هشت و سی دقیقه بود که زنگ منزل بصدا در آمد. سه مرد مسلح که هر سه پاسدار بودند وارد منزل شدند. ‏همه جا را جستجو کرده مقداری کتاب، شمایل مبارک و آلبوم خانوادگی را که پیدا کرده بودند در دو گونی ریخته و ‏از آنها صورتی تهیه کردند و از همه ما هم امضا گرفتند. سپس از لیستی که تعداد زیادی اسم بر آن نوشته شده بود ‏اسم (او) را صدا کردند ‏‎]‎‏...‏‎[‎‏ صبح روز بعد اطلاع حاصل شد که حدود ۴۵ نفر را در همان شب و تقریبا با همان ‏کیفیت و توسط سپاه دستگیر و به همان محل زندان سپاه که در گوشه جنوب شرقی شهر شیراز واقع شده منتقل ساخته ‏اند. ابتدا هر کس فکر میکرده که فقط به سراغ خانواده او آمده اند فقط وقتی به پیگیری پرداخته اند متوجه شده اند که ‏بقیه نیز یا قبل از ایشان آنجا بوده و یا پس از ایشان."‏

پس از دستگیری، آنها مدتی را در بازداشتگاه سپاه برای بازجوی بسر برده و پس از آن به زندان منتقل شدند. ‏بازجویی‌ها در سپاه گاه بسیار طولانی بود. در زندان برخورد بدتر بود. از آنجایی که بهایی‌ها چون "نجس" شمرده ‏می‌شدند، در سلولی جدا از زندانی‌های دیگر بودند. وقتی که به آنها چشم‌بند می‌زدند و می‌خواستند برای بازجویی ‏ببرند، یک روزنامه لوله شده به دستشان داده و پاسداری سر دیگر روزنامه را گرفته و آنها را می‌برد که مبادا با این ‏افراد "نجس" تماس پیدا کرده و "نجس" شود. زندانیان بهائی حتی بشقاب مخصوص داشتند. در بند یک زندان عادل ‏آباد شیراز، زنان در هر سلول سه نفر باهم بودند و حق داشتند به سلول‌های همدیگر بروند. اما نظافت خیلی سخت ‏بود و بطور مرتب به حمام دسترسی نداشتند. و مراقبت بهداشتی مناسب نیز وجود نداشت. یکی از دخترها از ‏دردهای شدید در هنگام قاعدگی رنج می‌برد بطوریکه که همیشه مجبور بود برای تسکین درد مورفین تزریق کند. اما ‏در طول هفت ماه زندان چاره‌ای نداشت جز اینکه درد را بدون دارو تحمل کند.‏

مونا محمودنژاد،‌ ۱۷ ساله

مونا و پدرش یدالله محمودنژاد که به فاصله سه ماه اعدام شدند.

‏مونا دانش‌آموز دبیرستان بود. مونا در روز اول آبان ۱۳۶۱ در سن ۱۶ سالگی همراه با پدرش دستگیر شد. گفته ‏می‌شود مونا به خاطر سن و سال کم خویش، آن روز آخرین نفر در صف حلق آویز شدن بود تا فرصت دیگری برای ‏توبه کردن داشته باشد، ولی او توبه نکرد. مونا یکی از جوانترین قربانیان سرکوب عقیدتی در جمهوری اسلامی ‏ایران است.

مادر مونا همراه با وی چندماهی زندانی بود و سپس آزاد شد. پدر مونا، یدالله محمودنژاد، در اسفندماه ۱۳۶۱ در ‏شیراز، سه ماه پیش از دخترش، اعدام شده بود.‏



اختر ثابت، ۲۱ ساله



‏ ‏
رویا اشراقی، ۲۲ ساله

‏ ‏
رویا دختری پرشور، علاقمند به طبیعت و حیوانات، و دانشجوی رشته دامپزشکی در دانشگاه شیراز بود و پس از ‏انقلاب به خاطر بهائی بودن از دانشگاه اخراج شده بود. پدرومادر رویا نیز در خدمت به جامعه محلی بهائیان فعال ‏بودند و همراه با او دستگیر شدند. مادر رویا خانه‌دار بود و پدرش به "جرم" بهائی بودن پس از انقلاب از کار اخراج ‏شده بود.‏

رویا همزمان با مادرش، عزت جانمی، به دار آویخته شد.‏

سیمین صابری، ۲۴ ساله



شهین (شیرین) دالوند،‌ ۲۵ ساله

‏ ‏
شهین – که شیرین صدایش می‌زدند – همیشه خنده به لب داشت و با اینکه خانواده‌اش به انگلستان مهاجرت کرده ‏بودند، در ایران مانده بود که درسش را تمام کند. شیرین در رشته جامعه شناسی تحصیل کرده بود و دانشنامه خود را ‏درباره مبارزه با اعتیاد به پایان رسانده بود، اما فرصت آن را نیافت که سرکار رفته و در مبارزه با بلای اعتیاد ‏بکوشد.‏


مهشید نیرومند، ۲۸ ساله


مهشید تحصیلات دانشگاهی خود را در رشته فیزیک در دانشگاه شیراز به پایان رسانده بود. او با شرکت در ‏کمیته‌های محلی بهائیان به جامعه بهائی خدمت می‌کرد.‏


زرین مقیمی ابیانه، ۲۹ ساله


زرین در رشته ادبیات انگلیسی در دانشگاه تهران تحصیل کرده بود. او دارای قدرت بیان فوق‌العاده‌ای بود و آگاهی ‏زیادی درباره اسلام و بهائیت داشت و حتی برخی سوره‌های قرآن و متون بهائی را حفظ بود. بازجوهایی که تلاش ‏داشتند او را راضی کنند اسلام بیاورد، کارشان سخت بود و به او گفته بودند که باید به جای مدرک زبان انگلیسی، ‏مدرک زبان به مفهوم فن بیان به او داده می‌شد. ‏

زرین دارای طبعی لطیف و شعر می‌سرود. هنگامی که به دیدار یک از آشنایانی رفته بود که تازه از زندان عادل آباد ‏آزاد شده بود، مردجوانی با اتهام بهائی بودن، چنان تحت تاثیر قرار گرفته بود که متنی نوشت با عنوان «من از عادل ‏آباد می‌آیم» که اینگونه آغاز می‌شود: "چه بنویسم و چطور بنویسم که آنجا کجاست، به چه زبانی توصیف کنم که آنجا ‏چه دنیائی است و کدام کلام و کدام عبارت قادر است بیان کند که من با چشم‌های ناچیز خاکیم چه دیده‌ام؟ چشمهایم را ‏برهم می‌زنم تا ببینم آنچه دیده‌ام بخواب است یا بیداری، یک رویای شیرین است و یا یک واقعیت تلخ. من امشب از ‏عادل‌آباد می‌آیم ..."‏


نمای گوشه ای از زندان عادل‌آباد، شیراز

زرین همراه با پدرومادرش دستگیر شد. مادرش سه ماه در زندان بسر برد، و پدرش ۲ سال زندانی بود و هشت ماه ‏پس از اعدام دخترش آزاد شد.‏


طاهره ارجمندی (سیاوشی)۳۲ ساله (همسر جمشید سیاوشی)

طاهره و شوهرش با هم دستگیر شده و به فاصله دو روز اعدام شدند.

طاهره پرستار بود و در زندان به مراقبت بهداشتی از دیگر زندانیان می‌پرداخت. طاهره همراه با همسرش، جمشید ‏سیاوشی بازداشت و زندانی شد. گفته می‌شود که طاهره در دیداری که با شوهرش در زندان داشته، او را شکنجه شده ‏یافته و حدس می‌زده که شوهرش جان سالم بدر نخواهد برد. شوهرش از شکنجه نمرد و زنده ماند، اما دو روز پیش ‏از اینکه طاهره اعدام شود، در روز پنجشنبه ۲۶ خرداد ۱۳۶۱ حلق آویز شد.‏


نصرت غفرانی (یلدایی)، ۵۶ ساله (مادر بهرام یلدایی)

نصرت غفرانی و پسرش، کورش یلدایی، در آخرین جشن تولد کورش. مادر و پسر همزمان دستگیر شده و به فاصله دو روز اعدام شدند.

نصرت عضو محفل بهائیان در شیراز بود. گفته می‌شود وی مورد شکنجه قرار گرفته و ضربه‌های شلاق بسیاری را ‏تحمل کرده بوده است. نصرت همراه با شوهر و پسرش دستگیر شد. پسر نصرت، بهرام یلدایی در سن ۲۸ سالگی، ‏دو روز پیش از اعدام مادرش در زندان عادل آباد شیراز حلق آویز شد.‏


عزت جانمی (اشراقی)، ۵۷ ساله (مادر رویا اشراقی و همسر عنایت‌الله اشراقی)

عزت جانمی در میان دخترش رویا و شوهرش عنایت الله اشراقی. عزت و رویا دو روز پس از اعدام پدرخانواده همزمان به دار آویخته شدند.

عزت جانمی همراه با شوهرش، عنایت‌الله اشراقی، و دخترش رویا، دستگیر شد. خانواده اشراقی پیشتر تجربه ‏دستگیری توسط سپاه پاسداران را داشتند، اما کشور را ترک نکردند و حتی شهر شیراز را ترک نکردند.‏
شوهرعزت، عنایت‌الله اشراقی، دو روز پیش از او ‌در سن ۶۳ سالگی حلق آویز شد. ‏
عزت همراه با دختر جوانش، رویا، حلق آویز شد.‏

روز ملاقات زنان در زندان عادل آباد شنبه بود. پس از ساعت ملاقات، این ده زن در روز شنبه ۲۸ خرداد برای ‏اعدام برده شدند.‏
ملاقات مردها روز‌های پنجشنبه بود. دو روز پیشتر، در روز پنجشنبه ۲۶ خرداد، شش مرد بهائی پس از ساعت ‏ملاقات حلق آویز شده بودند. ‏
مردهایی که برخی‌شان خویشاوند درجه یک زنانی بودند که روز شنبه اعدام شدند:‏

بهرام یلدایی، ۲۸ ساله (پسر نصرت غفرانی)‏
کورش حق بین، ۳۴ ساله‏
جمشید سیاوشی، ۳۹ ساله (شوهر طاهره ارجمندی)‏
بهرام افغان، ۵۰ ساله‏
عنایت الله اشراقی، ۶۳ ساله (شوهر عزت جانمی و پدر رویا اشراقی)‏
عبدالحسین آزادی، ۶۶ ساله‏

حلق آویز کردن ده زن، دو روز پس از دار زدن شش مرد، برای جامعه بهائی‌ فاجعه‌ای باورنکردنی بود: "فاجعه ‏بود، فاجعه! هیچکس باور نمی‌کرد اینها را اعدام کنند! همه فکر می‌کردند مثل دستگیری‌های پیشین اینها دستگیر ‏شده‌اند، بازجویی می‌شوند و بعد آزاد می‌شوند. چه کسی فکرش را می‌کرد که مادر و پسر را با هم اعدام کنند؟ زن و ‏شوهر را با هم حلق آویز کنند؟ سه نفر از یک خانواده، پدر و مادر و دختر را با هم اعدام کنند؟"‏

هنوز حرف زدن درباره فجایعی که بر بهائیان رفته دشوار است. هنوز بسیاری از بهائیان در ایران زندگی می‌کنند و ‏علیرغم همه دشواری‌ها ، از محرومیت از حقوق شهروندی مانند اخراج از کار و محرومیت از حق تحصیل گرفته تا ‏سلب حق زندگی ، حاضر به ترک خاک وطن نیستند. اما هراس در میان آنان مانع از گفتار و بیان بسیاری از حقایق ‏است. و حتی آنان که عزیزی را از دست داده‌اند ترجیح می‌دهند که بدون ذکر نام صحبت کنند چرا که حاضر نیستند ‏برای هیچ کسی مشکل بیافرینند. ‏
‏ ‏
خواهر یکی از دختران اعدام شده می‌گوید " واقعا نمی‌دانم تاثیر این واقعه را در زندگی شخصی‌ام چگونه بیان کنم. ‏البته هرکسی وقتی عزیزی را از دست میدهد خیلی دچار افسردگی میشود چرا که دیگر فرصت دیدار نخواهد داشت! ‏بچه‌های من هیچوقت فرصت دیدار خاله‌شان را پیدا نکردند." ‏

و ادامه می‌دهد "ولی چیزی که خیلی دردناک است اینست که ایرانی را که آدم این همه دوست دارد و بهش عشق ‏دارد و افتخار می‌کند، معدودی پیدا می‌شوند که حاضرند بکشندش، چون عقیده‌اش با عقیده دولت فرق می‌کند! ‏احساس خیلی بدی است که بدانی اینها چه مردم صلح جویی بودند، که غیر از عشق به مردم دیگر چیزی نداشتند، نه ‏کینه‌ای نسبت به کسی داشتند، و نه آزارشان به کسی میرسید، و اینطوری با آنها رفتار شد. چطور ممکن است کسی ‏اینها را دوست نداشته باشد؟ آدم احساس تاسف می‌کند از اینکه دنیا به این مرحله‌ای رسیده باشد که مردم نتوانند ‏تشخیص دهند که این درست نیست! این عدالت نیست!"‏

‏"در عین حال یک مقدار هم خوشحال بودیم که اینها مقاومت کردند و روی عقیده‌شان و آنچه را که بهش معتقد بودند ‏ایستادند. خواهرم پر از شور زندگی بود! ولی اگر می گفت بهایی نیستم و آزاد می‌شد، شاید من متاسف می‌شدم و از ‏او می‌پرسیدم تو که به صلح و انسانیت و اصولی معتقدی، چطور شد به همه چیز پشت پا زدی؟"‏

خواهر دیگری از شورونشاط خواهرش می‌گوید: "همیشه می‌خندید و خوشحال بود و میخواست همه را خوشحال ‏کند. این اواخر در فکر ازدواج بود ودرباره خواستگارهایش فکر کرده بود و تقریبا می دانست کدام یکی را می ‏خواهد انتخاب کند."‏

و می‌افزاید: "اعدام خواهرم برای من خیلی سنگین بود. او نه فقط خواهر من بلکه صمیمی ترین دوست من بود. ‏رابطه‌ی خاصی داشتیم. طوری که او از صدای من همه چیز را می‌خواند. در دشوار ترین دوره‌ زندگی‌ام که کودکم ‏سرطان داشت، او خیلی به من کمک کرد! من هنوز وقتی که کسی را می بینم که حالت او را دارد، بی‌اختیار پشت ‏سرش کشیده میشوم. من درگیر بیماری عزیزی بوده و هستم، می دانم که بعضی چیزها را شاید بشود قبول کرد. اما ‏مرگ عزیزی اینطور ناگهانی خیلی سخت است آدم بپذیرد!"‏

برادر یکی از این زنان می‌گوید "آنها را شکنجه میدادند و از آنها میخواستند اعتراف کنند که جاسوس اسرائیل هستند. ‏مثلا برای اینکه پیش از انقلاب برای زیارت اماکن مقدس بهائی به اسرائیل رفته بودند. آخر وقتی که پیامبر ما به ‏آنجا تبعید شد که آنجا هنوز اسرائیل نشده نبود! بلکه جزو امپراتوری عثمانی بود. مثل اینکه بگویند ایرانی‌هایی که ‏برای زیارت به مکه می‌روند، جاسوس عربستان سعودی هستند!"‏

یکی از بستگان این زنان می‌گوید " آنها را شکنجه روانی می‌کردند. (او) را خیلی ترسانده بودند. گفته بودند که قلبت ‏را از سینه درمیاریم."‏

خبر اعدام ده زن بهایی روز یکشنبه صبح در میان بهائی‌های شهر می‌پیچد. جریان رسیدن خبر به مادری که موفق ‏به دیدن جسد دخترش شده بود، چنین است: ‏
‏"خیلی نگران بودم. روز قبل دخترم مثل همیشه نبود، ولی چیزی بهم نگفت. همیشه می‌ایستاد، آخر ملاقات برایم ‏دست تکان می‌داد. ایندفعه غیب شد. روز بعد شنیدم که ده زن اعدام شده‌اند. نمی‌دانستم حقیقت دارد یا نه، نمی‌دانستم ‏چه کسانی اعدام شده‌اند. از شدت ناراحتی از خانه زدم بیرون. همین‌ که رفتم بیرون، دیدم یکی از دوستانم با پسر ‏جوانش به طرف من می‌آیند. پرسیدم "حقیقت داره؟" آن خانم یک کاغذ در آورد و اسم‌ها را برایم خواندند. شمردم، ۹ ‏تا اسم بود. فهمیدم، و پرسیدم "دختر من هم هست؟" که گفت "بله". من می‌خواستم جسدش رو ببینم. با یکی دوتا ‏دیگر از مادرها رفتیم بطرف زندان. رفتیم التماس کردیم به پاسدارها که جسد را ببینیم. خلاصه قبول کرد. ما را برد ‏به یک اتاق کثیفی که در آن یک پنکه‌ای آن بالا می‌چرخید. ده تا جسد روی زمین افتاده بودند. مادر مونا او را ‏شناخت. من دخترم را از روسری که به سر داشت شناختم. روی صورتش با چشم بندی بسته شده بود. بوسیدمش. به ‏جای خواهر و برادرها و پدرش هم بوسیدمش. چشم‌بند را گذاشتم روی صورتش و آمدم بیرون. اجساد را ندادند که به ‏خاک بسپاریم. از یک بازجو خواهش کردیم که بذارید به خاک بسپاریم. گفتند که نه! همه یک جا دفن می‌شوند*."‏

از اعدام شدگان وصیت‌نامه‌ای بجا نمانده است. یکی از دخترها نوشته‌ای کوتاه را روی تکه کاغذی به این مضمون ‏نوشته و برای خانواده‌اش فرستاده بود "هیچ کسی حق ندارد برای من سیاه بپوشد و گریه و زاری کند، جز مادرم که ‏می‌دانم دلش طاقت نمی‌آورد." ‏

اما چمدان وسایل و لباس‌های زنان را پس از اعدام به خانواده‌های آنان تحویل دادند.‏

برادری می‌گوید "هنوز این چمدان عزیزترین چیزی است که دارم!"‏

‏*نقل قول غیرمستقیم از طریق یکی از فرزندان این مادر.‏
پی نوشت: این مطلب پس از گفتگو با برخی از اعضای خانواده‌های اعدام شدگان تهیه شده است. با تشکر از کمک ‏دایان علائی، نماینده جامعه بین‌المللی بهائی در سازمان ملل متحد در ژنو، که در برقراری ارتباط با این خانواده‌ها ‏مرا یاری نمود. در تهیه این مطلب همچنین از زیر استفاده شده است.‏
رویای مونا ‏Mona’s Dream
http://www.monasdream.com‏/‏
امید، یادبودی در دفاع از حقوق بشر
http://www.abfiran.org/farsi/memorial.php

بر گرفته از :

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 6:19 بعد از ظهر  توسط مهرداد  | 

                                                    « ای پسر ارض »

گـر مرا خواهی ، جز مرا مخواه . و اگـر اراده جمالم داری ، چشم از عـالمیـان بر دار . زیرا کـه اراده من و غیـر من ، چون آب و آتش ، در یک دل و قلب نگنجـد .

کـلمات مکـنونه ، اثر حضرت بهاءالله

دوست بسیار گرامی آقای رضا فانی یزدی ! سلام خسته نباشید مقاله شما را در باره بهائی ستیزی خواندم و آن را تلاشی واقع بینانه در خدمت بیان حقیقت یافتم . شکی ندارم که شما مشتاقید نظر و واکنش خوانندگان نوشتار خود را بدانید . بنابراین ضمن قدر دانی از اقدام شما برای نوشتن چنین مقاله ای ، مایلم موارد ذیل را با شما در میان بگذرم :

شما همچنان مثل همه صاحبنظران و متفکّران ایرانی شاید دانش و شناخت گسترده ای در باره افکار و تعالیم تمام فیلسوفان تمام زمانها و تمام مکانها  دارید (شاید حتّی بیوگرافی آنها را از بر دارید ) ، ولی به نظر می رسد کـه در باره بزرگترین حادثـه اجتمائی و مذهبی کشور خود یعنی دیانت بابی و بهائی همچنان " کـم " خبرید . مثلا و قتی از شخصیّت هائی که در پـایه گزاری این " امـر " نقش داشته اند نام می برید ، از شیخ احمد احسائی شروع می کنید و با نام قرّة العین به آخر می رسید . این یعنی درست همان نگاه امثال احسان طبری ها . در حالیکه اگر دیانت بابی و دیانت بهائی را خوب مطالعه بفرمائید ، آنچنان که افلاطون تا مارکس را خوانده اید ، و بعد کسی از شما بخواهد فقط از یک شخص نام ببرید که نام او و افکار و آثار او ، معرّف همه این تحوّل و تحرّک اجتمائی و مذهبی است  ، شما بی شک نام بهاءالله را فریاد خواهید کــرد ـــ نامی که در مقاله شما جایش خیلی خالیست .

مطلب دیگری که من می خواهم در باره آن با شما تبادل نظر کنم موضوعی ست که به نظر می رسد برای شما سهل و برای من ممتنع است . و آن عضو بودن شخصی بهائی در حزب توده و یا هر حزب سیاسی دیگریست . حضرت عبدالبهاء چنین بهائیان را نصیحت می کنند : بهائیان باید قلبا ، کلاما و عملا ، از سیاست (حزبی ) دوری جویند .  وحدت عالم انسانی و صلح عمومی بین تمام ملل و اقوام دنیا و دوستی و همکاری بین همه مردمان از بزرگترین تعالیم و اهداف دیانت بهائی ست . ترک تعصّبات نژادی ، مذهبی ، ملّی ، جنسی ، و طبقاتی ؛ تعلیم و هدف دیگری ست در دیانت بهائی . چگونه یک بهائی می تواند به این اصول وفادار بماند و در ضمن عضو احزاب سیاسی ، که اساس آنها بر رقابت ، بر تری جوئی و تفوّق بر دیگران ست ، باشد ـــ آنهم حزبی که ، حداقل در تئوری ، ماده پـرستی ، آتئیسم ، و نبرد طبقاتی و انقلابی را تبلیغ می کند ؟  (حضرت بهاءالله این چنین همه انسان ها را پــند و انــدرز می دهند : ای دانایان امم از بیگانگی چشم بر دارید و به یگانگی ناظر باشید ، همه بار یک دار ید و برگ یک شاخسار .) می بینید که چگونه از نظر ما بهائیان ، بهائی بودن و عضو حزب سیاسی بودن ، محال و ممتنع است ، زیرا آن دو ، چون آب و آتش ، در یک دل وقلب نگنجند .

امّا همان طور که در پـش گفتم گویا از نظر شما بهائی بودن و همزمان عضو حزب (توده) بودن ممکن و سهل است . من فکر می کنم نظر شما ( سهل و ممکن بودن همزمان بهائی و تـوده ای بودن ) ریشه در سه روش و باور جامعه ما دارد . اول نظریه ارثی بودن دین ( علمای شیعه بر این باورند که در لحظه لقاح مؤمن و یا  کافر بودن انسان معیّن می شود . ) است . بنا بر این ، دوستان خوب شما که عضو حزب تـوده بودند به دلیل بهائی زاده بودن ، شما از آنها به عنوان بهائیان عضو حزب توده یاد می کنید ـــ نظریه تـوارثی دین . ( دیانت بهائی دین را یک امر تحقیقی می داند و نه تقلیدی و یا توارثی )  دوّم نظریه جایز بودن تـقیّه  است ـــ در سایه این نظریه دوستان خوب شما  که هم توده ای و هم بهائی بودند در هر رفت و برگشت بین محافل بهائی و نشست های حزبی ، بایستی دو بار تقیّه می کردند! ، یک بار برای بهائیان و یک بار برای تـوده ای ها ــــ لزومی به گفتن ندارد که این نظریه "جایز بودن تقیّه " در دیانت بهائی مردود و نا پـسند شمرده می شود . سوّم نگاه التقاطی داشتن به باور ها و اندیشه ها ست . در سایه این نگاه می توان بهائی بود و به خدای یگانه ایمان داشت ، به وحدت ادیان و به صلح عمومی و وحدت عالم انسانی عقیده داشت و جنگ و جدال را شأن درّندگان ارض دانست و از هر گونه تعصّبی از جمله تعصّب طبقاتی بر کنار بود و در ضمن مارکسیست بود و ماتریالیست و وجود خدا را رد کرد و به تضادّ و جنگ طبقاتی پـایبند و مفتخر بود !!! احتمالا حزب توده با بهره گیری از این پـندار و روش است که عضویّت بعضی از بهائی زادگان ( بهائی تـوارثی ! ) را در حزب مقتنم می داند ، و بعد از انقلاب و با مُد شدن حمله به پـندار ها و روش های التقاتی ، بالاخره حزب به این نتیجه می رسد و مصلحت می داند که نظریه تـوارثی بودن دین را بپـذیرد و حزب را از وجود ناپـاک بهائی زادگان ، پـاک و پـاکیزه کـند ، و تقیّه و  دروغ را یکی بداند . من نمی دانم موقعی که بزرگانی چون کیـانوری در رسانه های گروهی ایران اسلام آوردن خود را به آگاهی مردم می رساندن ، در حال دروغ گفتن بودند و یا تـقیّه کــردن ؟

آقای فانی عزیز مشتاقانه منتظر چاپ بخش دوّم مقاله شما هستم . زنده باد شجاعت ، زنده باد صداقت ، زنده باد آزادی ، زنده باد ایرانی ، زنده باد ایران ، زنده باد انسان ، ............

با احترام

                                                                                                                 مهرداد وجدانی

پـاسخ آقای رضا فانی برای مطالب مطرح شده در بالا :

 با سلام و عرض ادب
اول از همه از شما برای نامه تشکر می کنم و از اطلاعاتی که داده اید سپاسگزارم.
من کمترین اطلاعی از دیانت بهائی نداشتم آنچه می دانستم همان طور که شما به درستی اشاره کردید از طریق نوشته های آقای طبری و امثال ایشان بود در مورد اتهامات هم همانطور که در مطلب نوشته ام مزخرفاتی بود که گروهائی چون حجتیه به فکر جوانان تشنه تزریق می کردند.
اولین بار با دیانت یهائی در زندان همان گونه که هست از زبان دوستان بهائی آشنا شدم که برایم یسیار جالب بود.
در مورد عضویت بهائییان در حزب نوده چنانچه در مطلب هم گفنه ام آنها بهائی زاده بودند و دغدغه دین نداشتند. درست مثل مسلمان زاده ها که دیگر نمی باید از آنها به عنوان مسلمان نام برد. باز هم از نامه شما تشکر می کنم و برای شما آرزوی سلامتی و تندرستی دارم
ضمنا بخش اول از خاطرات زندان را هم منتشر کردم وچون مطلب بسیار طولانی شد امیدوارم که ادامه آن را تا هفته آینده  تایپ کرده و آماده چاپ نمایم
 
با آرزوی موفقیت برای شما
 
رضا فانی یزدی

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 4:52 بعد از ظهر  توسط مهرداد  | 

شاهد شهید 

سروده های در پیش ، نغمه های شورانگیز قلب حزین انسانی ست در بند که با همه عشق و علاقه اش به زندگی و همه نشانه ها و کشش های پاک آن ، وقتی بدِ حادثه به خانه و کاشانه اش میتازد و غنچه های نشکفته زندگی اش را ناجوانمردانه پرپر می کند ، جانانه بر سر ایمان خود پای می فشارد و در نبرد بین تاریکی و نور ، از آن می پرهیزد و با این پاینده می ماند .  سخن او از سر سیری و سرخوردگی از زندگی نیست که بخواهد با انفجاری خود و دیگران بی گناهی را به دیار عدم و یا بهشتی موهوم برساند . بلکه او با رسیدن به سر دوراهی و ناچاری انتخاب و امتحان ، بنا دارد فداکاری کند . چون به خوبی از آموزه های محبوب جان و روانش  و مقصود عالمیان ، حضرت بهاءالله ، آموخته است که فداکاری از دست دادن و از دست رفتن نیست . او خوب می پندارد که فداکاری یعنی پیشکش کردن متاعی ناچیز و دستیابی به گوهری ناب و بی همتا . او با همه عشق اش به زندگی ، به بستگان ، به یاران و عزیزان و همگنان و عموم نوع بشر ، به کار و خدمت ، به پیشرفت و سعادت برای خود و دیگران ، بر آن ست که در برابر اهریمنان ، سرسخت و استوار بماند و به تمنّای دل اهریمنان بگوید : نـــه . بی شک او عاشق شهید شدن نیست ، بلکه عشق بزرگ او خدمت به نوع بشر است . او یاد گرفته که بپندارد " عبادت بجز خدمت خلق نیست "  . او خوب آگاه است که حضرت بهاءالله درست در ابتدای راه به پیروان و رهروان خود پند و اندرز دادنـد که در خواب و خیال شهید شدن نباشند و در عوض همّ و غم خود را صرف خدمت به نوع بشر کنند ، که خدمت صادقانه به دیگران هم ارز عبادت است . به هر حال او حتّی در تنگی و گرفتگی زندان هم از لخظات کوتاه و گریزانش بهره می گیرد و بزرگترین چالش ، زندگی اش را ـــ سازگار سازی مرگ و زندگی ، هنگام ناگزیری ـــ به یاری کلمات و جملات شعرگونه و به زیبائی تابلوهای نقّاشی ، برای همه ما تفسیر و ترسیم می کند ، و خواننده نگاره های خود را در دریائی ژرف و روحانی رها می سازد  .

 

جمعه ها    

تابلوی اوّل ، صفا  :  زندگی گرمی خود را می ریخت ، توی سرمای سیاه دی ماه ، زندگی جریان داشت ، جمعه ها هم جاری بود ، جمعه می رفت نظافت بکند ، وصفائی بدهد زندگی جاری را ، روح را باید شست ، قلب را باید پا کیزه نمود .

تابلوی دوّم ، ناخوانده  :  زندگی جریان داشت ، جمعه هم جاری بود ، زنگ در ناله تقدیر سرود، و زنی چادر خود سرکرد ، پله ها را پیمود ،تا که در بگشاید ، و به نا خوانده خوشامد گوید  .

تابلوی سوّم ، تقدیر  :  در به آوای حزین ناله نمود ، کوچه هم زمزمه غم بسرود ، پشت در حادثه بود ، گوئیا طوفان بود ، زن به آرامی با توفان گفت : که صفا آوردید ، همگی منتظر طوفانیم ، ما بدیدیم بسی طوفانها ، نهراسیم از این عدوانها ، و شنیدم که به آرامی آوای نسیم ، مژده می داد به اهل منزل ، که نترسید از این حادثه ، طوفان شده است ، و به کاشانه ما سایه تقدیر رسید ، و چنین شد و چنان شد .

تابلوی چهارم ، طوفان  : داد می زد طوفان ، غرّش داشت عجیب ، و سراسیمه دوید ، تـوی کاشانه ما ، پـرده ها را بکشید و ببندید همه پـنجره ها را ،  و به فریاد صدا زد ، که نگوئید به کس صحبت ما را ، و دگر یاد ندارم که گذشت ، و تـو ای خاطره یاد آر ، که بر سر در کاشانه ما ، شاهدی با قلم رنگی تقدیر ، ز طوفان چه نوشت ، آری ای خاطره یاد آر ، و به اغیار مگو آنچه گذشت .

تابلوی پـنجم ، اشک  :  اشک در چشم دو کودک پـچید ، و به کاشانه ما ماتم ریخت ، جوجه ها وحشتناک ، چهره ها شد غمناک ، از سر هر مژه اشکی غلتان ، بچه ها مضطرب و دل نگران ، از سر هر مژه خون دل تاریخ روان .

تابلوی ششم ، تنهائی  :  من به طوفان حوادث رفتم ، و به  آن پـیوستم ، من به ویرانه حرمان ماندم ، تـوی ظلمتکده تنهائی ، تـوی دهلیز سکوت ، افق فکر مرا خواب ربود ، روز و شب هم گـم شد ، روزهایم همه شب های فراق ، و به تنهائی خود خو کردم . 

تابلوی هفتم ، آرامش  :  هیجانی که ز طوفان بر خواست ، کمی آرام گرفت ، زندگی جریان یافت ، جمعه هم جاری شد ، روز ها از پی هم بگذشتند ، جـمعه ها هم رفتند ، من به غم پـیوستم و به تنهائی خود خو کردم ، در زمان محو شدم ، گـم نمودم خود و کاشانه خویش ، فارغ از خویش شدم .

تابلوی هشتم ، سکوت  :  زنی از حادثه ها دلخسته ، رنج و غم بال و پـرش بشکسته ، ایستاده به رَهست ، دَم در منتظر است ، جوجه هایش خسته ، و خودش پـر بسته ، به کرامت خدا دلبسته ، چهره اش می گـوید ، آنچه من می خوانم ، بر لبش مُهر سکوت ، لیک من می دانم ، حلقه مِهر بدستش بسته ، او به الطاف خدا دل بسته ، بچه ها می پـرسند ، حرف هائی که مگو ، چیزهائی که مپـرس ، چه جوابی دارد ، چه بگپوید این زن ، به چه تعبیر کـند حادثه را ، و چه معنی بکـند طوفان را ، بچه ها می فهمند ، بچه ها می خوانند ، بچه ها می دانند ، آنچه پنهان شده در سایه دیوار سکـوت ، بر لبان همگـی قفل زدند .

تابلوی نهم ، جوجه ها  :  ای عزیز دل من ، زندگی را دریاب ، بچه ها را بنواز ، زندگی جاری هست ، جمعه جریان دارد ، قصه شوق بگـو ، سخن از عشق بگـو ، جوجه ها را دریاب ، جمعه ها را دریاب .

تابلوی دهم ، زندگی  :  زندگی با ما هست ، زندگی در پس دریاها نیست ، زندگی قلّه کـوهستان نیست ، بیش از این دور مرو ، زندگی در خود ماست ، زندگی یعنی من یعنی تـو ، زندگی یعنی جمع من و تـو ، زندگی وحدت روح من و تـوست ، زندگی یک حرکت هست و فراز ، و گهی نیز سکون است و سکوت است و نشیب ، زندگی بودن نیست ، زندگی سینه بی کینه ما ، زندگی تخت سلیمانی نیست ، زندگی همّت مور ، زندگی سنگ صبور زندگی بال کبوتر ها نیست ، زندگی پـرواز است ، زندگی باران نیست ، زندگی تر شدن است ، زندگی کاشتن گل ها نیست ، زندگی گل شدن است ، زندگی بودن آزادی نیست ، زندگی بودن آزادگی است ، زندگی زندانی است که پـر از تجربه است ، و تـو باور بنما زندان هم زندگی است ، تـوی زندان باید تجربه را تجربه کـرد ، تـوی زندان باید خاطره ها را کاوید ، تـو ی زندان باید عاطفه را لمس نمود ، توی زندان باید زمزمه کـرد ، تـوی زندان باید شعر سرود ، تـو زندان باید با ابدیّت آمیخت ، و رها شد ، و زمان را گـم کـرد ، و نفهمید کـه شب یا روز است ، من نمی دانم مهتاب کجاست ، و نمی دانم خورشید کـجا من خوابد .

تابلوی یازدهم ، آغاز  :  در زمان گـم شده ام ، زنده با زندگی ام ، زندگی باز مرا می خواند ، و تـو باور بنما زندان هم زندگی است ، و تـو باور بنما زندان هم شیرین است ، زندگی زور و زر و زیور نیست ، زندگی شیوه آزادگی است ، زندگی پـرده تقوی و عفاف ، که به پـشت در آزادگی آویزان است ، زندگی شیرین است ، لیک شیرینی نیست ، زندگی حلوا نیست ، خاطراتی ست که بس شیرین است ،زندگی در خود ماست ، زندگی همره ماست ، ای عزیز دل من ، زندگی پـایان نیست ، بلکه هر لحظه آن آغاز است ، تـو درون خانـه من در این غمخانه . 

تابلوی دوازدهم ، دعا  :  در سحرگاهان ای هنسفرم ، دل مشتاق دعا را بر دار ، روح آزاده خود را برگیر ، پـای در راه گذار ، کوچه عرفان را طی بنما ، گذر ایمان را هم بگذر ، آن طرف معبدی از نور خداست ، برو آنجا و خدا را یاد آر ، و فراموش نما هستی را ، و میاندیش به طوفان حوادث ، و فراموش کن آن خاطره ها را ، از خدا خواه که آسایش وجدان بدهد ، آنچه خواهی تـو از او خواه ، واز او خواه که بر لوح گناهان قلم عفو کشد ، و مناجات نما ، وچه خوبست که راضی بشود از من و تـو حضرت دوست .

تابلوی سیزدهم ، سایه  :  و چو برگشتی از حضرت دوست ، و چو فارغ شدی از حال مناجات و دعا ، نگهی ژرف تـو در خاک نما ، در غبار ره خود خیره بشو ، سایه بی اثری خواهی دید ، و اگر دیدی ، آن سایه نابود منم ، لحظه ای صبر کن ، تـو بر آن پـا بگذار و توقّف منما ، فکر این سایه مباش ، فکر افتادن منصور مباش ، سایه ای نا بود است ، سایه بی ثمری ست ، بی ثمر لایق نار ، پـای در راه گذار ، بال و پـر را بگشای ، جوجه ها منتظرند ، باید آنها را سیراب نمود ، از شراب ملکوت ، تا به مقصود رسند ، تا به عرفان و معلوم رسند ، تا حقیقت را ادراک کنند ، و چو من گـم نشوند ، و بقهمند که سرمنزل مقصود کجاست .

تابلوی چهاردهم ، جستو جـو  :  لطف حقّ شامل ماست ، جستو جـو باید کرد ، تا به مقصود رسید ، چشم سِرّ باید داشت ، چشم سَر بینا نیست ، دیده را پـاک کـنیم ، دوست را باید یافت ، دوست در یک قدمی است ، پس بیا باهم کاری بکنیم ، بچّه ها باید با عشق به جائی برسند ، و محبّت را ادراک کنند ، و حقیقت را در مبدا هستی یابند . 

تابلوی پـانزدهم  ، راه  :  جستو جـو باید کرد تا حقیقت را یافت ، و بکوشیم و بپـرسیم که سر منزل مقصود کجـاست ، راه را باید پـیدا کـرد ، راه خود خواهد گفت ، به کـجا باید رفت ، تا کجا باید رفت ، راه خود رفتن را ، خواهد آموخت به ما ، و نباید پـرسید ، از کسی خانه تقدیر کـجاست ، راه تقدیر هم از آن خداست . 

تابلوی شانزدهم ، هدف  :  هدفی باید داشت ، هدفی عالی و خوب ، هدفی تا که فراهم بکند دوستی و یکرنگی ، اید همه غم همه اش حاصل بیگانگی ست ، هدف خدمت را تعقبب کنیم ، هدفی تا بشریّت یرسد ، به سراپـرده عشق  .

تابلوی هفدهم ، صلح  :  زندگی مضطرب است ، و جهان غمناک است ، پس بیا با هم کاری بکنیم ، خدمتی باید کرد ، و تـو آرام مگیر ، و سراغی از خانه محبوب بگیر ، دوستی را باید تشویق کنیم ، وحدت عالم انسانی را درک کنیم ، همگی دوست شویم ، و ببندیم در جنگ و جدال ، بگشائیم همه پـنجره صلح و سلام ، دوستی را بر سر بازار بریم ، و نریزیم به خاک و خون انسانیّت آدم را ،خون مضلومیّت انسان را .    

 تابلوی هژدهم ، وحدت  :  به سراپـرده وحدت باز آی ، به سراپـردهای از ظلم و تعصّب عاری ، تار و پـودش همه وحدت همه صلح ، همه ایثار و گذشت ، دل نبندیم به جنگ ، روح خود را نفروشیم به کس ، بگذاریم صفا وارد کاشانه دل ها بشود ، و به صحرای وجود بزر وحدت پـاشیم ، و ب.وشیم به وحدت برسد خلق جهان ، و بکاریم گل ایمان را ، تـوی گلدان حقیقت نه مجاز ، من دعا خواهم کرد ، تا به پـایان برسد جنگ و جدال ، و به وحدت برسد نوع بشر ، و به پـایان برسد عمر تعصّب ، و خدایا تا چند ، شاهد ظلم و تعصّب باشیم .

تابلوی نوزدهم ، عشق  :  چه بسا شب ها در بستر ظلم ، زیر شلّاق تعصّب خون شد ، دل غمگین ، تن فرسوده من ، روح آزاده من ، و نشد حشک شبی ، اشک بیهوده من ، و من از خشم به خود پـچیدم ، ناله سر داد دلم ، از پس کینه و ظلم ، شکوه ها کرد دلم ، خشم و نفرت به دلم راه گشود ، قلب من را فرسود ، لیک محبدب ندا داد مرا ، که تـو در روضه قلب جز گل عشق مکار ، آری ای بنده من ، حز گل عشق مکار ، زندگی مظهر عشق است و سرا پـرده فرزانگی است ، ومحبّت نور است ، خانه از نور مبادا خالی ، مقصد زندگی از روز ازل عشق و محبّت بوده است ، دل به اغیار مبند ، عشق محبوب بجوی ، اوست مظلوم تر از هر مظلوم ، و هزاران عاشق و هزاران مجنون ، مردمان را به محبّت خوانند ، تا فراموش شود ، یا که افسانه شود ظلمت ظلم ، رسم هر دشمنی از گیتی و دوران برود .

تابلوی بیستم ، شادی  :  پـای در کوچه شادی بگدار ، از گدرگاه محبّت بگدر ، شادی اهل وفا را بنگر ، سوی غمخانه غم راه مرو ، من ندیدم کسی از کوچه غم بگذرد و گم نشود ، کوله باری تـو ز شادی بردار  ، پـای در راه محبّت بگدار ، زندگی چیزی جز عشق و صفا ، زندگی چیزی جز مهر و وفا ، زندگی چیزی جز عاطفه نیست . 

 تابلوی بیست و یکم ، تمنّا  :  بچه ها غرق تماشا بودند ، ماهیان غرق تمنّا بودند ، من در آن معرکه حاضر بودم ، کودکی دیدم با دست محبّت و عطا ، توی یک برکه خشک ، عوض آب ، محبّت می ریخت  ، و همه ماهی ها زنده شدند ، و فضا پـر شد از شادی شان ، و حبابی برخاست و بپـاشید محبّت به تمنّای جهان .

تابلوی بیست و دوّم ، محبّت  :  من از آن برکه به دریای محبّت رفتم ، زورقی را دیدم ، عشق و محبّت می برد ، و چه زیبا بر موج وفا سر می خورد ، من گلی را دیدم ، بئی محبّت می داد ، پـیر مردی دیدم ، راه محبّت می رفت ، من زنی را دیدم لبخند محبّت می زد ،  مرد کوری دیدم ، ساز محبّت می زد ، من یتیمی دیدم اشک محبّت می ریخت ، شاعری را دیدم ، شعر محبّت می خواند ، ظالمی دیدم شلّاق محبّت می خورد ، دشمنی دیدم دنبال محبّت می گشت ، و فقیری دیدم آه داشت ، و محبّت را پـیوسته گدائی می کرد ، و مَنِ شیفته ، شعرم را ، با رنگ مدادی از عشق ، روی لوحی ، زمحبّت گفتم .

تابلوی بیست و سوّم ، تـرس  :  سفری در پـش است ، فرصتی دیگر نیست ، سفر تجربه ها در پـیش است ، کوله بارم را آماده کنم ، و در اینجا بنویسم چیزی ، تـوی زندان بسرایم شعری و خدا حافظی از زندانبان ، سفری در پـش است ،سفری دور و دراز ، راهش ابهام و سکوت ، مرکبش تقدیر است ، و در این راه دراز ، همه همراه من اند ، لیک من تنهایم ، همه دستی به دعا ، لیک من می تـرسم ، ترس من از ره نیست ، تـرسم از افتادن ، تـرسم از پـا نشدن ، تـرسم از رو سیهی ، ای خدای دو جهان ، امتحان تـو شدید است شدید ، ای خدا همنفسی ، و تـو فریاد رسی .

تابلوی بیست و چهارم ، کاروان  :  کاروان می رود و می گذرد ، سفری در پـش است ، ره بسی باریک است ، و هوا تاریک است ، همسفر منتظر است ، همسفر روح من ست ، آفرینش جاریست ، جمعه ها هم جاری ، و هزاران سال است ، که به آخر نرسیده ست جهان  ، کاروان می رود و می گذرد ، کوله بار من بی تجربه کو ، کوله ارم خالی ست ، لیک امید ضعیفی در دل .

تابلوی بیست و پـنجم ، نــور  :  شب رسیدست و جهان تاریک ست ،و ز مهتاب هم آوائی نیست ، شب به من گفت که خورشید نمردست هنوز ، نـور کی می میرد ، نور را باید دید ، نه فقط دید که ایمان آورد ، و محبت نورست ، و خدا هم نورست ، صاحب نــور مراد من و دوست .

تابلوی بیست و ششم ، ابدیّت  :  زورقی باید ساخت، سفری در پـیش است ، دوست همراه من ست ، روح من زورق تنهائی من ، بادبانش عشق ست ، موج در جریان ست ، و نباید پـرسید موج دریا ز کجا می آید ، و نپرسید که امواج کجا می خوابند ، ساحلی پـیدا نیست ، هدفی در کارست ، هدف رفتن را باید فهمید ، ابدیّت را باید درک نمود ،  حرکت را دریاب ، مرگ راهی ست بسوی ابدیّت ، مرگ راهی ست بدرگاه خدا .

تابلوی بیست و هفتم ، سفر  :  زورق بخت به پـیمانه دریـا جاری ، زندگی جریان دارد، جمعه ها هم جاری ست ، دل به دریا زده ایم ، سفری در طوفان ، سرنوشت من و من های دگر ، همه بگذشته و آینده من دست خدا ، و تو ای همسفرم ، حرکت را دریاب ، و سفر را با قلب خود احساس نما ، و سفر را دریاب .

تابلوی بیست و هشتم ، تـکرار  :  باز قانون طبیعت بسرود ، شعر خود بر لب رود ، شعرا و هر چه که بود ، قصّه رفتن بود ، زندگی چون سفر جاری رود ، زندگی زمزمه های تکرار ، رفتن و آمدن فصل بهار ، چرخ گردون همه جا دست بکار .

تابلوی بیست و نهم ، امید  :  برفها آب شدند ، سوز سرما هم رفت ، جمعه ها هم رفتند ، و بهاری دیگر ، می رسد همچو سراب ، گرمی زندگی و فصل امید ، می کند پـا به رکاب ، و شبی در مهتاب ، تک سواری چون ماه ، می رسد شاد و مظفّر از راه ، و من از شوق به همراه بهار ، تـوی دریاچه امّید به زیر مهتاب ، روی امواج امید ، دم به دم آبتنی خواهم کرد ، روز و شب خواهم شست ، حاطرات غم بگذشته خویش .

تابلوی سیم ، فــردا  :  تــوی کاشانه ما ، بوتــه های شادی ، غنچه های امید ، همگی واشده اند ، دختری آزاده ، با مظفّر همراز ، هر دو باهم دمساز ، گرم بازی شده اند ، و زنی می نگرد این دو گل رعنا را ، و زنی می نگرد فردا را ، نگهش بر گلها ، و دلش جای دگر ، جای هم صحبت این زن خالیست .

تابلوی سی و یکم ، انتظار  :  زنی از عشق و محبّت لبریز ، داده دل در ره محبوب عزیز ، چشم شهلاش به سوئی نگران ، حسته جن ، سوخته دل ، سرگردان ، اشک غم می بارد ، کوچه را می پــاید ، زنی آزاده و با طبع سلیم ، در  کف خالق هستی تسلیم ، نگهش پـر ، ز سرور ، چهره اش مجمر نـور ، بر لب اش مُهر سکوت ، راز و رمزی ست میان من و او ، من به آوای نوازشگر او دلگرمم ، و برای دیدار ، روز و شب منتظرم ، جمعه را می طلبم .

تابلوی سی و دوّم ، دیدار  :  در نهانخانه زندان تنم ، روح فریاد زنان می گوید ، جمعه ها را دریاب ، جمعه ها پـشت درند ، جمعه ها منتظرند ، کودکان چشم براه ، و زنی منتظر است ، جمعه ها وقت ملاقات نگار ، نـورچشمان و عزیزان و تبار ، جمعه ها طالع بختم بیدار ، جمعه ها فرصت فهمیدن یار ، ای عزیز دل من ، جمعه ها را دریاب .

تابلوی سی و سوّم ، جمعه ها  :  جمعه ها روز به خود آمدن است ، روز بر خاستن از بستر خواب ، از فراش غفلت ، جمعه ها تجربه زندگی اند ، جمعه ها بوتــه ای از آتش عشق ، می نماید مس ما را زر ناب ، جمعه ها بیدارند ، جمعه ها را دریاب ، جمعه ها از پـی بیداد زمان می آیند ، جمعه ها در راهند ، جمعه ها هم ره بیم ، جمعه ها با امّید ، جمعه ها با تقدیر ، جمعه ها با تزویر ، جمعه ها می آیند ، لیک با بیم و امید ، جمعه ها همسفر طوفانها ، جمعه ها همسفر خاطره ها ، جمعه ها همره شادی و نشاط ، جمعه ها همره غمهای نهان ، جمعه ها روز دعا ، جمعه ها روز رسیدن به خدا ، جمعه ها همره دیدن ها ، بوئیدن ها ، جمعه ها خاطره خاطره ها ، و تـو ای یار بیاد آر همه خاطره ها را ، . فراموش کن افسانه ما را .

تابلوی سی و چهارم ، نجــــوا  : جمعه ها غوغائی ست در دلی مهر پـزیر ، جمعه ها جوائی ست  ، بیخ گوش تقدیر ، جمعه ها دیدن روی احباب ، می نماید دل ما را بیدار ، جمعه ها سایه نا کامی نیست ، جمعه ها فرصت فهمیدن یار ، جمعه ها روز جدائی ها نیست ، جمعه ها روز وصال و دیدار ، جمعه ها می آیند ، جمعه ها همراهند ، جمعه ها در راهند ، و تـــو ای یار عزیز ، جمعه ها را دریاب ،جمعه ها را دریاب .

 

پـــــایــان

 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 10:17 بعد از ظهر  توسط مهرداد  | 

 

نگاهی کوتاه به اظهارات دکتر علی لاریجانی رئیس مجلس شورای

اسلامی

 کاویان صادق زاده میلانی

اظهارات اخیر دکتر علی لاریجانی رئیس کنونی مجلس در مورد معضل حقوق بشر در ایران و واکنش او به انتقادهای وارد از سوی جامعۀ بین الملل و اتحادیۀ اروپا به حاکمیت تهران در این مورد مرا بر داشت که یادداشت زیر را بنویسم. بیانات آقای لاریجانی در لینک زیر منعکس شده است:

 http://www2.irna.ir/fa/news/view/line-1/8703101886124724.htm

رئیس مجلس هشتم در بیانات خود می آورد که « ملت ایران باتكیه برمبانی اسلامی ونهج البلاغه، منابع غنی تری نسبت به جهان غرب در مورد حقوق بشر در اختیار دارد...» وی در جای دیگری افزود که « ما نهج البلاغه حضرت علی (ع) را داریم كه سرشار ازمبانی حقوق بشر و حمایت از شهروندان و مردم می باشد ولی غربیها می خواهند به ما حقوق بشر یاد بدهند.»

البته شبهه ای نیست که مواردی از آموزه های متعالی و اصول کلّی مربوط به حقوق بشر در منابع اسلامی و نهج البلاغه یافت می شوند. نمونه هایی از آنها را در زیر خواهم آورد. ولی شاید مهمترین آموزۀ اخلاقی و حقوق بشری نهج البلاغه شهامت و لازمۀ دفاع از حقوق اقلیت و دفع ظلم از مظلوم باشد. شکّ ندارم که آقای لاریجانی با این فقرۀ مهم به خوبی آشنا هستند ولی جهت اطلاع خوانندگان آن را در اینجا می آورم. در نهج البلاغه در نامۀ حضرت علی خطاب به مالک اشتر نخعی در چگونگی معامله با مردم و آئین کشورداری آمده است که :

فانی سمعت رسول الله (ص) یقول فی غیر موطن « لن تقدس امه لا یوخذ للضعیف حقه من القوی غیر متتعتع»   که من از رسول خدا بارها شنیدم که می فرمود: هرگز امتّی پاک و آراسته نگردد که در آن امت حق ناتوان بی لکنت و ترس و نگرانی از توانا گرفته نشود. 

 (نامۀ 53، ص 1012 چاپ فیض الاسلام)

مسئله در این جاست که احقاق حق مظلوم در جامعۀ مورد نظر پیامبر اسلام بنابرآنچه از متن نهج البلاغه مستفاد می شود همانا جرات و شهامت انسانها در برآوردن ندای آزادی در برابر ظلم ظالم و گرفتن حق است. جامعه ای که در آن مردمان از قوی تا ضعیف  با لکنت زبان و ترس و لرز باید احقاق حق کنند جامعه ای سالم نیست. حال سزاست با دقت در نمونۀ بهائیان ایران نظر کنیم. جامعۀ بهائی جامعه ای است که نظام اسلامی به بهانه های تصنعّی و ساختگی بر آن می تازد و سرکوب آن را هدف قرار داده است. نزدیک به سی سال است بهائیان از حق آشکار ورود به دانشگاه و تحصیلات عالی محروم هستند. نوعی از آپارتاید که در هیچ جای دنیا دیده نمی شود. کدام یک از رجال سیاسی نظام جمهوری اسلامی جرات و شهامت لازم را داشت که پا پیش بگذارد و از حق سه نسل جوانان مظلوم و محروم از تحصیل ِ بهائی دفاع کند؟ آیا مجلس نهم چنین خواهد کرد؟ آیا از مردان و زنان درون نظام کسی شهامت و جرات اعتراض (گیریم با ترس و لرز و لکنت زبان) در مورد حبس های خارج از حیطۀ قانون، اعدام های مخفی و بدون محاکمۀ بهائیان، شکنجۀ بهائیان اعدام شدۀ همدان، تخریب رسمی متزل بهائیان، انداختن کوکتل مولوتوف به مطب بهائیان، آب جوش ریختن در دهان نوزاد بهائی، انداختن زن و مرد سادۀ روستایی در حفره ای و آتش زدن آنها، جو سازی و فرافکنی کیهان و تهمتهای دروغین و ساختگی رابطه با اسرائیل را دارد؟ آیا مجلس شورای اسلامی که آقای لاریجانی اکنون ریاست و نظامت آن را به عهده دارند جرات و شهامت احقاق حق از مظلوم و پیروی از آموزه های امیر مومنان به مالک اشتر را دارد؟ امید دارم که چنین باشد و چنان شود.

دولتهای استرالیا و کانادا اخیرا و پس از سالها از رفتار غیر انسانی دولتهای پیشین با مرمان بومی و سکنۀ اصلی سرزمینشان پوزش خواسته اند و سالهاست که با سیاست تبعیض مثبت در جبران مافات و احقاق حق مظلومان می کوشند. آیا نظام ایران جرات و شهامت آن را دارد که از ظلم و ستم و نسل کشی فرهنگی و دینی علیه بهائیان پوزش بخواهد؟ در حال حاضر بسیاری از متفکران آمریکایی مسالۀ پرداخت غرامت به سیاهان آمریکایی را به خاطر مسالۀ غیر انسانی برده داری و بدون ترس و واهمه و لکنت زبان مطرح کرده اند. آیا اخراج بهائیان از سمتهای دولتی و آموزش و پرورش و اخراج دانشجویان و محرومیت سه نسل از جوانان بهائی از تحصیل مشمول عذر خواهی، ندامت و پرداخت غرامت نمی شود؟ آیا حاکمیت تهران که به آزار دینی و آپارتاید مذهبی خود ادامه می دهد به تعالیم نهج البلاغه نزدیکتر است یا نظام امریکا که پوزش می خواهد و در مورد غرامت بحث می کند؟ حضرت محمد در این مورد واژۀ «لن تقدس» (یعنی هرگز و هیچگاه مقدس نخواهد بود) را به کار می برند و این نفی ابد «لن» شایسته نگاهی تازه است. پس امریکا و اروپا و استرالیا و کانادا که در آنها بلند شدن صدای مظلوم بدون لکنت زبان ممکن است از ایران خودمان به مقدّس بودن نزدیک تر است.

بندۀ نگارنده ظلم و ستم وارد در ابوغریب و گوانتانامو و بر هر انسانی را در هر گوشۀ دنیا به همان شدّت محکوم می کنم که آپارتاید دینی علیه بهائیان ایران را ولی یادآوری این نکته را لازم می دانم که همان زندانیان در غرب وکیل رسمی دارند و نظام قضایی امریکا وکلای دولتی در اختیار آنها می گذارد و حق استفاده از شایسته ترین و خبره ترین وکلای خصوصی داوطلب را نیز دارند. رسانه های رسمی و غیر رسمی امریکا نیز پوشش خبری به وضعیت آنان می دهند و وکلای آنها بدون لکنت زبان از حقوق انسانی آنها دفاع می کنند و این نیز حقّی است که بهائیان ایران از آن محرومند. باز هم می بینیم که نظام ایران از همین آموزۀ سادۀ نهج البلاغه بسیار دور است.

امیدوارم که راهبران ملّت در مجلس هشتم بدانند که وقت تنگ است و عمرهاست که می گذرد و فرصتهاست که از دست می رود. هر لحظۀ به تعویق انداختن محبت و خوبی ادامۀ خشونت و راهکار ناشایست است. صد و پنجاه سال سرکوب دینی ایرانی و نزدیک سی سال آزار و اذیت بهائیان در نظام اسلامی چه ثمری برای ایران و نظام داشته است؟ آیا وقت آن رسیده که محبت را جایگزین خشونت کنیم؟ در این راستا این آموزۀ حضرت بهاءالله را احتراما خدمت شما ارائه می کنم تا راهکار پیشنهادی بهاءالله را هم در مدّ نظر داشته باشید. در این بیان بهاءالله تعریف تازه ای از دین به دست می دهد که و نوع اندیشه ای است که پای فراتر از مکاتب کثرت گرا می گذارد. ایران را در تمامیت کثرت و تنوع فکری و قومی و دینی آن و با پیاده شدن چنین اندیشۀ نابی مجسّم کنید:

 

 الیوم دین الله و مذهب الله آنکه مذاهب مختلفه و سبل متعدده را سبب و علّت بغضاء ننمایند...

 ای اهل عالم همه باریک دارید و برگ یک شاخسار. به کمال محبت و اتحّاد و مودت و  اتّفاق سلوک نمائید...تا افق آفتاب عدل از سحاب تیرۀ ظلم فارغ نشود ظهور این مقام مشگل بنظر می آید.  

 

 ایام به کام 

بر گرفته از :

http://politics-bahaee.blogfa.com/post-46.aspx

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 9:23 بعد از ظهر  توسط مهرداد  | 
مهدی خلجی و دفاع از بهاییان
نگارش: سردبیر   
۲۳ خرداد ۱۳۸۷

در ادامه توجه روز افزون به مساله بهاییان ،اقای مهدی خلجی مقاله ای را در نقد رفتار با بهاییان در ایران با عنوان «رفتار با بهاییان،آزمون حقوق بشر در ایران» در سایت واشینگتون اینستیوت منتشر کرد.

در این مقاله نکات ناگفته و یا کمتر گفته ای از دیانت بابی و بهایی ذکر شده است و در مجموع می توان ان را مقاله ای در دفاع از دیانت بهایی ارزیابی نمود.مهدی خلجی در قسمتی از مقاله خود بهاییان را تهدیدی برای بنیاد گرایی شیعه دانسته و می نویسد:

" آئین بهائی، بر خلاف آئین‌های زردشتی، کلیمی و مسیحی، بعد از اسلام ظهور کرد و مدّعی است که شیعه از دور خارج شده و این آئین جای آن را گرفته است. محور اعتقادی شیعه باور داشتن به امام دوازدهم، خَلَف علی است که که باید در آخرالزّمان دیگربار ظاهر شود. دیانت بهائی از علی‌محمّد شیرازی (50-1819) نشأت گرفته است. او مدّعی شد که باب امام غائب است و بعداً اعلام کرد که خود امام است. او با این ادّعا که این شخصیت مهمّ دینی است، نه تنها زعمای مذهبی را زیر سؤال برد بلکه تعابیر و تفاسیر رسمی متون مقدّسه را نیز در معرض تردید قرار داد. اگرچه امر بهائی صریحاً از پیروانش می‌خواهد که در فعّالیت‌های سیاسی شرکت نکنند، امّا رهبران ایران در آن زمان (سلاطین قاجار) ادّعاهای شیرازی را به منزلهء مورد تردید قرار دادن مشروعیت دولت تلقّی کردند زیرا سلطان رئیس کشور شیعه بود. بعدها، سلسلهء پهلوی در مقابل فشار روحانیون که بهائی‎ستیزی را سیاست رسمی مملکت قرار دهد، مقاومت کرد.

امّا، بعد از انقلاب ایران در سال 1979 سیاست مزبور تنفیذ گردید زیرا روحانیون امر بهائی را به منزلهء انکار مشروعیت خود می‌دیدند. در قانون اساسی جمهوری اسلامی، دولت آئین بهائی را به عنوان دین به رسمیت نمی‌شناسد و اعضاء آن را از انعقاد علنی مراسم و اجرای شعائر منع می‌کند. در زمان انقلاب، دهها بهائی بدون محاکمه اعدام و بسیاری دستگیر شدند. بهائیان اجازهء تحصیل در دانشگاه‌ها یا کار در دوایر دولتی را ندارند. حتّی در بخش خصوصی، بسیاری از محدودیت‌های رسمی و غیررسمی وجود دارد که زندگی را برای بهائیان دشوار ساخته است. "

http://www.washingtoninstitute.org/templateC05.php?CID=2895

گرچه در یک مقاله مختصرمجال پرداختن همه جانبه به اعتقادات بهاییان در مورد حضرت باب نمی باشد مع ذلک باید یاد اور شد که ذکر مختصر پاره ای موارد ،علی رغم حسن نیت مولف ممکن است سوء تفاهماتی را بوجود اورد.اول این که دیانت بابی برای "از دور خارج کردن شیعه و جای ان را گرفتن "ظهور نکرده است و می توان گفت که دیانت بابی مرحله دیگری از روند تکاملی ادیان و بعد از اسلام است و از این منظر کل اسلام مورد نظر است و نه تشیع و یا تسنن و این را در واقع بنوعی رشد و بلوغ اسلام و به ثمر نشستن ان می داند و نه حذف ان.

نکته دیگر این که دیانت بهایی تهدیدی برای بنیاد گرایی شیعه نیست .اگر بنیاد گرایی به معنای تبعیض از هرنوع ان و حذف ازادیهای انسان بما هو انسان باشد ،در ان صورت دیانت بهایی تهدیدی برای هر نوع بنیاد گرایی می باشد به این معنا که دیانت بهایی دشمنی و خصومت خاصی با شیعه ندارد و نابودی ان وجهه همت او نیست.از لحن بیان اقای خلجی ممکن است این گونه برداشت شود که دیانت بابی و بهایی کمر به نابودی شیعه بسته و مهمترین هدفشان این است.هیهات هیهات.اساس دیانت بهایی بر صلح و دوستی و اشتی بین پیروان تمامی ادیان و مذاهب است و حذف هیچ ایین و مذهب و مرامی ،هیچگاه برای انان مطرح نبوده است.در عین حال دیانت بهایی مخالف هر نوع تبعیض است .تعصبات را هادم بنیان انسانی می داند.در پی تحقق صلح عمومی برای همه است .عالم را یک وطن و ساکنان ان را اهل ان می داند.زن و مرد را مساوی می شمرد.معتقد است که به وجدان احدی نباید تعرض شود.باید توجه نمود که گرچه دیانت بابی ،دیانتی دارای کتاب مخصوص و کاملامستقل از شیعه و بلکه اسلام بوده اما به هر حال خاستگاه دیانت بابی ،ایران و از لحاظ مذهبی اسلام و مخصوصا مذهب شیعه می باشد و هیچ دشمنی خاصی با شیعه و اهل تشیع ندارد.پیامبر اسلام وکتاب قران مجید وامامان شیعه وبزرگان اهل تسنن به کرات در اثار دیانت بهایی ستوده شده اند اما معتقد است که به هر حال انحرافات در اصل و ااساس دیانت باعث می شود که ان دین بکلی از مسیر خود خارج گرددو برای اصلاح مسیر ان،خداوند مظاهر خود را ارسال می کند.بنایراین این قصد اصلاح را نباید به دشمنی با ایین قبل تعبیر نمود.

 بر گرفته از :

 https://www.noghtenazar.org/content/view/510/145/

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 8:41 بعد از ظهر  توسط مهرداد  | 
چرا در ايران ديانت بهايي را به رسميت نمي شناسند؟
نگارش: آواي عشق   
۲۳ خرداد ۱۳۸۷

رسميت در لغت به معناي قانوني بودن و صورت قانوني داشتن ،تعريف شده است

 به رسميت شناختن امري ،يعني قانوني دانستن و قانوني شناختن آن امر

رسميت يافتن امري ،يعني شناخته شدن و مورد اجراي عموم شدن ( فرهنگ دهخدا و معين)

با توجه به تعاريف فوق مي توان گفت ديانت بهايي عملا در ايران رسميت يافته زيرا بيش از سيصد هزار نفر در ايران بهايي اند يعني  به شناخت حضرت بهاالله نايل آمده و تعاليم آن حضرت را اجرا مي نمايندو اين آمار بيش از تعداد ساير اقليت هاي ديني در ايران است كه به رسميت شناخته شده اند. و البته به اين آمار مي توان تعداد بيشمار نفوسي را اضافه نمودكه به تعاليم حضرت بهاالله معتقدند و در زندگي خود اجرا مي نمايند اما از عرفان و شناخت موسس آن تعاليم، بيخبرند. همچون كساني كه تساوي حقوق اجتمايي زنان و مردان را محترم مي شمارند، تعليم و تربيت را امري عمومي و اجباري و لازم براي همه اطفال مي دانند بدون در نظر گرفتن جنسيت يعني دختر و پسر بودن و يا قوميت و طبقه اجتماعي آنها، تعصب قومي و نژادي را مردود مي دانند و معتقدند جميع انسانها مخلوق خداوند هستند لذا نسبت به انسان ها از نظر    نژا د و رنگ و اعتقادات ،تفاوت قائل نمي شوند زيرا معتقدند كه همه اين نژادها و رنگها را خدا خلق كرده و خداوند جميع را رزق و روزي مي دهد و به همه مهربان است پس چرا ما انسانها با هم نامهربان باشيم ، معتقدند هر كس قلبش پاك تر و عملش بهتر ،او نزد خداوند مقرب تر است و اين هيچ ربطي به رنگ و نژاد و طبقه اجتماعي و اعتقادات او ندارد، از دشمني و اختلاف ،بي زارند و نزاع و جدال را نمي پسندند ، خود را به اعمال نيك و حقيقي مي آرايند نه به نطق و خطابه و گفتار و اعمال آلوده به ريا ، سعي مي كنند به عموم مردم مهربان باشند ،نه فقط به هم كيشان خود.

بنابر اين مي بينيد كه عملا ،تعاليم ديانت بهايي را عموم مردم ايران ،قلبا پذيرفته و اجرا مي نمايند بنابر اين مي توان گفت ديانت بهايي در ايران رسميت يافته است . اما هنوز به رسميت شناخته نشده يعني صورت قانوني نيافته و قانون آن را تاييد ننموده كه البته وظيفه قانون گذاران و نمايندگان مجلس شوراي اسلامي است كه در اين مورد تامل و بررسي نمايند.

اما اينكه چرا تا كنون ديانت بهايي در ايران به رسميت شناخته نشده ،مي تواند از جنبه هاي مختلفي مورد بررسي قرار گيرد. يكي از اين جنبه ها ، جنبه روانشناسي اين عمل است.

روانشناسان معتقدند كه در اثر برخورد انسانهابا موانعي كه راه را بر كاميابي آنها مي بندد ، انسانها دچار ناكامي وتعارض مي شوند. انسانها براي كنار زدن اين موانع از شيوه هايي استفاده مي كنند كه البته در افراد مختلف متفاوت است . اما اگر در كنار زدن اين موانع دچار شكست گردند،آنگاه با اضطراب و فشار رواني شديدي روبرو مي شوند. اضطراب ،هيجان بسيار ناگواري است كه نمي توان مدت زيادي آن را تحمل نمود. انسانها در طول زندگي خود ،روشهاي گوناگوني را براي كنار آمدن با اضطراب آموخته اند . يكي از اين شيوه ها مكانيسمي است كه به آن مكانيسم انكار گويند كه نوعي خود فريبي است . هنگامي كه يك واقعيت بيروني آنقدر براي فرد ناگوار است كه نمي تواند آن را كنار بزند و يا با آن روبرو شود آنگاه وي ممكن است آن را انكار كند مثلا مادري كه نمي تواند واقعيت مرگ فرزندش را بپذيرد ،اين امر را انكار مي كند .چون نه مي تواند واقعيت را تغير دهد و نه قادر به پذيرش آن است ،‌پس دست به خود فريبي زده و اين واقعيت را انكار مي كند. انكار يك واقعيت ، دفاعي است در برابر تهديد بيروني.

حال ببينيم چرا ديانت بهايي در ايران انكار مي شود؟

حضرت بهاالله موسس ديانت بهايي حدود 160 سال پيش، در ايران ظهور فرمودندو تمام حيات خوش را صرف ترقي و تربيت مردم فرمودند. وحدت عالم انساني را تعليم دادند ، تعاليمي از قبيل مساوات بين حقوق زن و مرد ، ترك تعصبات نژادي و طبقاتي و غيره و بسياري تعاليم ديگررا آوردند،رفع جهل و تعليم و تربيت براي عموم مردم را خواستار شدند، تحري حقيقت توسط هر فرد انسان و ترك تقاليد را تعليم دادند، دست بوسي ، بالا رفتن بر منبر، تاويل و تفسير كلمات الهيه،افتخار و استكبار بر يكديگر ،  تعدد زوجات وزنا و بسياري كارهاي ناشايست ديگر را نهي فرمودند. اما حاكمان ،در طول اين تاريخ 160 ساله نتوانستند منافع شخصي خود را در تعاليم آن حضرت بيابند . رفع جهل و تساوي حقوق زن و مرد را به ضرر خود مشاهده نمودند ، ترك تقاليد و منع از افتخار و استكبار و دست بوسي را با منافع خود متضاد ديدند ، نهي از تعدد زوجات را با هوي و هوس خود مطابق نديدند، ترك تعصبات قومي و نژادي را با منافع خود كه تفرقه بيانداز و حكومت كن ، در يك راستا نديدند لذا براي كنار زدن اين مانع كه راه را بر كاميابي آنان سد مي نمود ،شيوه هايي را برگزيدند. شيوه هايي كه اين مانع را از ميان بردارد ،محو و نابود كند بطوريكه   نامي از آن در ايران باقي نماند.پس بر آن حضرت و پيروانش هجوم بردند ، حبس و زندان و تبعيد كردند، املاك و اموالشان را غصب نمودند،كتابها و آثارشان را از دسترس خارج و نابود كردند ، حقوقشان را قطع كردند، شهيدشان كردند، فرزندانشان را از تحصيل منع نمودند، از حق كار ممنوع كردند، تعاليمش را مورد تمسخر و استهزاء قرار دادند و سعي كردند با تفاسير خطا از تعاليم بهايي ،اذهان مردم را نسبت به آن بدبين كنند، انواع نسبت هاي ناشايست را به آنان دادند، آنان را از حق بيان و دفاع از اعتقادات خود و رفع اتهامات ، ممنوع نمودند، خلاصه از جميع جهات و به انواع وسايل و امكانات، هجوم نمودند و ظلم و ستم روا داشتند و نهايت سعي خود را نمودند تا از عظمت و شهرت و انتشار و ترويج تعاليم آن حضرت ،جلوگيري نمايند . اما   بالعكس مشاهده نمودند كه روزبروز بر تعداد پيروان آن آيين نازنين افزوده شد. و تعاليمش در ايران و جهان گسترده گشت و مردم روز به روز بيشتر خواهان اجراي اين تعاليم ،هستند. حال چاره اي در خود نمي بينند كه در مقابل اين ناكامي از سركوب كردن بهاييان و نابود نمودن تعاليمش ،براي دفاع از شكست رواني خود به سپر" انكار" متوسل شوند.

كتاب آسماني اين ديانت را انكار نمايند ، حقانيت پيامبر و الهي بودن آن را انكار نمايند ، تعداد پيروان و گستر ش شان را در ايران و جهان انكار نمايند . غافل از آنكه" انكار" تنها سپري است در مقابل فشار رواني ناشي از شكست و با انكار نمي توان واقعيت وجودي بهاييان را نفي نمود.

ديانت بهايي و هزاران هزار انسانهايي كه پيرو اين تعاليم هستند ، در عالم واقعيت و حقيقت، وجود دارند و با خود فريبي و انكار ، اين واقعيت زدوده نمي شود . و اين است يكي از دلايلي كه ديانت بهايي قانونا در ايران به رسميت شناخته نشده است.

بر گرفته از : 

https://www.noghtenazar.org/content/view/511/141/
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 8:4 بعد از ظهر  توسط مهرداد  | 
 

لیبراسیون : تحقیر کودکان بهائی در مدارس ایران ، رادیو بین المللی فرانسه

 

فواد روستائی - ليبراسيون، روزنامۀ صبح پاريس، مقاله ای را به بهانۀ دستگيری های اخير شهروندان بهائی در ايران به بررسی علل اين دستگيری ها و وضعيت کلی جامعۀ بهائيان ايران اختصاص داده است.

ژان- پير پرن نويسندۀ اين مقاله مطلب خود را با اين پرسش آغاز می کند که اين دستگيری ها نشانۀ سخت تر شدن ايدئولوژيک رژيم يا حاصل تشديد مبارزات درون جناح های مختلف حکومت است؟ نويسنده پس از يادآوری دستگيری و محکوميت پنجاه و چهار تن از بهائيان شيراز در ماه ژانویۀ پيش و دستگيری اعضای رهبری اداری جامعۀ بهائيان ايران در هفته های اخير توضيح می دهد که مقامات جمهوری اسلامی ايران اين هفت نفررا به اقدام عليه امنيت ملی و ارتباط با خارجيان متهم کرده اند.

ژان پير- پرن در بخش ديگری از مقالۀ خود می نويسد که جامعۀ سيصد هزار نفری بهائيان ايران که در دوران جمهوری اسلامی همواره تحت تعقيب و آزار بوده اند در دوران رژيم پيشين نيز گهگاه آماج حملات و تضييقاتی واقع می شدند اما اکثریـت آنان نخواسته اند کشور خويش را ترک کنند. نويسندۀ ليبراسيون به اعدام بيش از دويست بهائی ايرانی در سال های نخستين انقلاب اسلامی نيز اشاره می کند.

در اين مقاله، فواد صابران پزشک ايرانی تبار فرانسوی در گفتگو با نويسندۀ مقاله توضيح ميدهد که بهائيان ايرانی تنها انسان هائی هستند که کودکان شان به وسيلۀ وزارت آموزش و پرورش کشورشان مورد اذيت و آزار قرار می گيرند. اين پزشک ايرانی تبار يادآوری می کند که در مدارس، بچه های بهائی را صبحگاهان از صف خارج می کنند و دانش آموزان ديگر را به توهين وتحقير باورهای دينی آنان وادار می سازند.

ژان – پير پرن در بخش پايانی اين مقاله موج تازۀ آزار و اذيت و بازداشت بهائيان را به مبارزات درون- جناحی نظام ارتباط داده و پس از اشاره به فتوای آيت الله منتظری مبنی بر برخورداری بهائيان ايران از حق آب و گل و حقوق شهروندی در کشور می نويسد با توجه به وضعيت آيت الله منتظری ودر منزل تحت نظر بودن يا به عبارت بهتر مغضوب بودن او، معلوم نيست که اين فتوا اثر معکوس نداشته باشد.

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 11:10 بعد از ظهر  توسط مهرداد  | 
میوه خوب و میوه بد

یک گزارش کوتاه از کلمبیا

 حبیب رضوانی ، چالش های یک ایرانی بهائی با بیابان های گواهیرا برای با سواد  کردن بومیان وایو wayuu

تاکید شایسته و بایسته احترام به حقوق شهروندی بهائیان ، جمعی ازهم میهنانمان که از یک تاریخ و فرهنگ و نژاد و خون و زبان و از یک سرزمینیم از طرف آیت الله منتظری یادآور مجدد این نکته بسیار با اهمیت است که ایشان چه بخواهند و چه نخواهند ، جه بدانند و چه ندانند و چه مطامع این دنیوی بعضی ها اجازه دهد و یا ندهد به دلیل مدارج علمی و زعامت فقهی ، مسولیت عظیم حفظ آبروی تشیع با ایشان است .

گرم این افکار بودم و ظلم ناحقی که شیاطینی درلباس آدمیان به بهائیان کرده اند . ازاعدام تا آتش زدن خانه هایشان آنهم به گناه اعتقاداتشان ، آنهم به اسم اسلام ناب محمدی و منتظران ظهور ناجی موعود ، که چشمم به تیتر جالبی در روزنامه ال تیمپوکلمبیا خورد:

حبیب رضوانی، چالش های یک ایرانی با بیابان های گواهیرا برای با سواد  کردن بومیان وایو wayuu

 imagen-4204072-2.jpg

گزارش خبرنگار ال تیمپو در مورد ایرانی ۸۱ ساله ای بنام حبیب رضوانی و متولد اصفهان است که در سال ۱۹۶۱ یعنی ۴۷ سال پیش برای با سواد کردن بومیان وایو به گواهیرا آمد. زمانی که اصولا مدرسه کمیاب بود و اگر هم بود از پذیرفتن بومیان وایو خودداری میکردند.

توضیح اینکه گواهیرا یک منطقه کویری و بیابانی در سواحل کارائیب کلمبیا و نزوئلاست. بومیان این منطقه خود را وایو میخوانند و جمعیتشان حدود ۵۰۰ هزارنفری میشود . این بومیان به دلیل مبارزاتشان و هم منطقه نابارورو کویری هیچگاه به تصرف اسپانیائی ها در نیامدند و همچنان به زبان اجدادی خود صحبت میکنند .

حبیب رضوانی تصمیم گرفت که پای پیاده از یک آبادی به آبادی دیگر برود تا به آنها خواندن و نوشتن بیاموزد و درطول این مدت موفق شده است ۱۲۰ واحد مدرسه که ۳۰ واحد در ونزوئلا و ۹۹ واحد در کلمبیا است ایجاد کند و با آموزش ۲۰۰ معلم وایو تا کنون هزاران نفر از بومیان وایو را سواد آموزی کرده است.
امروزه روز ، آن واحد ها جای خود را به موسسات بزرگتر آموزشی داده اند از جمله مرکز آموزش کشاورزی (گلشن نو) که ۳۰۰ دانشجو دارد و اولین فارغ التحصیلان آن دو سال بیش وارد بازار شدند. حق ثبت نام برای وایو ها فقط دو دلار است و میز و صندلی های آن با آهن پاره های اسقاطی که توسط رضوانی خریداری شده ساخته شده اند.

حبیب رضوانی در مصاحبه خود با خبرنگار روزنامه ال تیمپو از سختی کار در روزهای اول میگوید:
اوائل کار قانع کردن اینکه بیایند خواندن و نوشتن یاد بگیرند خیلی سخت بود ، بز چرانی که به خواندن و نوشتن نیاز ندارد. روزهای اول با یک مترجم محلی که زبان وایو ها را میدانست از یک آبادی به آبادی دیگر میرفتم اما هیچکس علاقه ای به سواد آموختن نداشت . برای جلب نظر بچه ها و برای قلم به دست دادن آنها ازهمه شگردی استفاده میکردم، برایشان آب نبات میبردم ولی فایده نداشت تا اینکه منوجه شدم باید خودشان را درگیر کنم و یکی از آنها را که خواندن و نوشتن بلد بود استخدام کردم تا به خواهران و اقوامش خواندن و نوشتن بیاموزد و چند هفته بعد اولین کلاس درس تاسیس شد . کم کم یاد گرفتم به زبان وایو صحبت کنم و موفق شدم به یکی از اصول دین بهائی- مذهب رضوانی - که کمک به دیگرانی است که به آموزش دسترسی ندارند را عمل کنم .
امروزه روز ، حبیب رضوانی پیرمردی با عینک ذره بینی، سری بی مو و پاهائی که به رنگ شن های کویر است کم کم باز نشسته شده است و بجز در مواردی نادر که به بومیان وایو انگلیسی یاد میدهد آموزگاری را کنار گذاشته و بیشتر به سرپرستی مرکز آموزش کشاورزی خود مشغول است که ۱۱ سال است رسمیت یافته .

بزرگترین دغدغه خاطر او فارغ التحصیلان این مرکزهستند میگوید " ما یک مرکز آموزش کشاوزی هستیم اما در منطقه گواهیرا آب نیست وگرنه وایو ها به هیچکس محتاج نبودند . "  چالش بزرگ در مقابل این پیرمرد ایرانی تاسیس قنات و ساختن آب انبار است که برای کمک به تهیه ماشین آلات و تدارکات آن به هر دری ازجمله سفارت ژاپن زده است اما همیشه بی نتیجه .

***

ازخاطرم گذشت که درهمین بوگوتا چاه ویلی است برای دلارهای نفتی ایرانی به نام مرکز فرهنگ تشیع که برای مقابله با مسجد سنی ها توسط حجت الاسلام محسن ربانی و حمایت آیت الله مصباح یزدی تاسیس شده است وخود حکایتی است در مقایسه با قنات های رویاهای بیرمرد ایرانی و یاد جملاتی از حضرت مسیح افتادم که :
از انبیای دروغین بر حذر باشید که به لباس میش ها نزد شما میایند ولی در باطن گرگان درنده اند. همانطور که درخت را از میوه اش میشناسند ایشان را نیز می توان از اعمالشان شناخت. آیا انگور را از خار و انجیر را از خس میچینند؟ همچنین هر درخت نیکو میوه نیکو و هر درخت بد میوه بد میآورد.

امیر حسین فطانت
بوگوتا

http://iranianbook.org/blog/archives/22#more-22

http://www.eltiempo.com/nacion/caribe/2008-05-23/ARTICULO-WEB-NOTA_INTERIOR-4203630.html

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 10:2 بعد از ظهر  توسط مهرداد  | 
                                           

                                          مبلّغ حقیقی کیست؟
نویسنده: سلطان

چندی بود که خامه در کاشانه لانه نموده و از سخن گفتن باز مانده بود، چه که گوش شنوایی یافت نمی‌شد و کسی را نگاهی به این سوی نبود که این بهائیان چه کسانند و چه می‌گویند؛ آیا راه راست در پیش گرفته‌اند یا کجراهی را پیشهء خود ساخته‌اند. کسی دل به این سخنان نمی‎سپرد و خویشتن را گرفتار اینگونه گفتگوها نمی‌کرد. آسایش دنیا را می‎خواست و بی‌خبری از پایان که شعارش خوش بودن امروز بود و به فراموشی سپردن دغدغهء فردا.

تو گویی باید در شیپور دمیدنی روی می‌داد تا آنها که به خواب رفته‌اند بیدار می‌شدند و آنها که از گفتگو هراسان بودند به میدان می‌آمدند و آنها که از به زبان یا خامه جاری ساختن نام بهائیان گریزان بودند، در این میانه سخنی را که عمرها در ژرفنای دل پنهان ساخته بودند نمایان می‌ساختند. دمیدن در شیپور که گویی روز رستاخیر را به یاد می‌آورد باید به گونه‌ای می‌بود که حتّی آنان که خود را به خواب زده‌اند مجبور شوند گوشه چشمی بگشایند تا ببینند این صدا از کجا است و گوشی فرا دارند تا ببینند از کدامین سوی این ندا برخاسته است که آرامش خیالی آنها را به هم زده است.

ناگاه، به دستاویزی، گروهی یورش آوردند و چند نفری را اسیر ساختند که از دیرباز خود را آماده ساخته بودند تا گرفتار شوند و در این گرفتاری، که رمزها و رازها در آن نهفته بود، سخنانی را بیان کنند که پیش از آن فرصتی نیکو به چنگ نیاورده بودند بازگو کنند. سخن از حقّ و حقیقت بگویند و کلام آخر را باز بگویند حتّی اگر جانشان قصد ترک تن کند و روان از بدن سوی آسمان فرستاده شود. اینک زمان مناسب فرا رسیده بود که رو در روی به هر حمله‌ای پاسخی داده شود و به هر تهمتی جوابی تا ابرها ترک آسمان گویند و خورشید حقیقت به تمام قوّت بدرخشد و نور بخشد و تیرگی را بشکافد و تاریکی تهمت‌ها و دروغ‌ها را از میان ببرد.

این ولوله فقط در شهر نبود که افتاد؛ فقط کشور را دستخوش شور و نشور نکرد؛ فقط روزنامه‌های محلّی را به بیان مطلب وانداشت؛ بلکه آشوب در جهان انداخت؛ نگاه‌ها همه به این سوی برگشت؛ گوشها همه تیز شد که این چه ندایی بود و آن چه صدایی؛ آن که یورش آورد و ستم روا داشت، بر خلاف تصوّرش مورد هجوم واقع شد؛ روزنامه‌ها نام "بهائی" را مطرح ساختند؛ آوازه در جهان پیچید، صیت امر بلند شد؛ شهرتش جهانگیر گشت، معروفیتش عالم را فرا گرفت؛ روزنامه‌‌ای که خود را مدافع کسانی می‌داند که این ولوله را به راه انداختند در مقام جواب بر آمد، نسبت‌ها داد، دروغ‎ها به هم بافت؛ تصوّر کرد طریق حق می‎پوید امّا خود را رسوای عالم ساخت و بدنام در میان جمیع امم نمود.

تو گویی تبلیغی شد که خود بهائیان از عهده بر نمی‌آمدند؛ اینک همگان می‎پرسیدند که مگر بهائیان چه می‌گویند که حکومت مقتدری اینگونه هراسان شده که مدیرانشان را در زاویهء زندان مقر داده و کودکانشان را در مدرسه مورد اذیت و آزار قرار داده است؛ اگر وارد نشدن دانشجویانش به دانشگاه‌ها خُرد و ناچیز جلوه می‌کرد اینک چون کوهی جلوه‌گر شد و اگر محرومیت مردان و زنانش از دست زدن به کار و کسب بی‌اهمّیت می‌نمود اینک نمودی بس نمودار یافت. پرسش‌ها فزونی گرفت؛ آن کسان که وجدان را حاکم بر قلم و زبان می‌دانستند در مقام دفاع از بهائیان بر آمدند و آنان که طبعی پرسشگر داشتند زبان به سؤال باز کردند و بهائیان که در به در دنبال گوش و هوش بودند، خود را در محاصرهء اهل طلب یافتند و مشتاقانه به بیان اسرار پرداختند و رموز کلام حق را بیان نمودند.

اهل جفا پنداشتند که بهائیان به التماس افتند و طلب آزادی یارانشان نمایند و دادخواست پر کنند و امضاء جمع‌آوری نمایند؛ امّا دیدند که نه آنان که به زندان رفتند زبان به استدعا گشودند و نه اینان که در بیرون بودند در طلب استخلاص عزیزانشان بر آمدند؛ نه آنان که اسیر بند و زندان شدند جبین در هم کشیدند و زانو لرزاندند و نه اینان اشک ریختند و هراسان گشتند. بلکه همه با هم دست به دعا برداشتند تا آنان که در زندانند خدایشان قدرت و استقامت بخشد و اینان که بیرون ماندند زبان به بیان بگشایند و اهل طلب را به سرچشمهء حقیقت رسانند.

آنان که بهائیان را از تبلیغ منع می‌کردند خود سبب تبلیغ شدند و آنان که از تبلیغ این دین مبین هراسان بودند خودشان وسیله‌ای گشتند تا ندای الهی بلند شود و گوشها مشتاق شنیدن گردد. آن زمان بود که دریافتم گرفتاری یاران ایران مصیبت نبود بلکه موهبت بود؛ بلا نبود بلکه سفرهء پرباری بود برای کسانی که شوق پی بردن به طریق الهی را دارند و مایلند حق را بیابند هر کجا که باشد و از هر زبانی که بیان گردد.

 
بر گرفته از : 
 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 11:58 بعد از ظهر  توسط مهرداد  | 

 

استادان برجسته ایرانی طالب آزادی زندانیان بهائی شدند

 تورونتو، اونتاریو، 3 ژوئن 2008 (سرویس خبری بهائی کانادا) – پنج تن از رهبران ایرانی اندیشه مقیم توروتو از دبیرکلّ سازمان ملل متّحد خواستند برای آزادی بهائیانی که سه هفته قبل دستگیر شدند اولیاء حکومت ایران را تحت فشار قرار دهد. آنها اگرچه خودشان اعضاء جامعهء بهائی نیستند، در نامه‌ای با عباراتی متین و متقن در خصوص بازداشت‌ها همراه با سایر موارد نقض حقوق بشر در ایران ابراز نگرانی نمودند.

این پنج تن عبارتند از پروفسور امیر حسن‌پور، پژوهشگر و استاد محقّق برجستهء ایرانی کردی‌تبار در دانشگاه تورونتو؛ هایده مغیثی، بانی اتّحادیه ملّی ایرانی زنان قبل از ترک ایران در سال 1984، جامعه‌شناس برجسته در دانشگاه یورک و مؤلّف سه جلد کتابهای "زنان و اسلام"، "نهضت طرفداری از حقوق زن و بنیادگرایی اسلامی" و "مردم‌گرایی و طرفداری از حقوق زنان در ایران" که توسّط روتلج، انتشارات دانشگاه آکسفورد و انتشارات مک‌میلان انتشار یافته است؛ شهرزاد مجاب، مؤلّف و مدیر مؤسّسه مطالعات زنان و جنسیت در دانشگاه تورونتو؛ سعید رهنما، که مفسّر مطبوعات، استاد علوم سیاسی در دانشگاه یورک و مدیر پیشین دانشکدهء سیاست و ادارهء امور عمومی؛ و محمّد توکّلی طَرقی، مؤلّف مقالات و کتب متعدّد از جمله "شکلی تازه بخشیدن به ایران: شرق‌شناسی، غرب‌شناسی، تاریخ‌نگاری ناسیونالیستی"، و استاد تاریخ و مطالعات خاورمیانه در دانشگاه تورونتو. متن نامهء آنها ذیلاً نقل می‌گردد:

دوشنبه، دوم ژوئن 2008

جناب آقای بان کیمون، دبیرکلّ محترم سازمان ملل متّحد

عالیجناب

ما، دانشگاهیان کانادایی ایرانی‌تبار نگرانی خود از بازداشت مدیران جامعهء بهائی ایران که دو هفته قبل صورت گرفت، کتباً ابراز می‌داریم. اگرچه خود ما اعضاء جامعهء دینی مزبور نیستیم، امّا به عنوان ایرانی بر این باوریم که قابل قبول نیست که رژیم حاکم بر ایران نه محلّ بازداشت نفوس دستگیر شده را اعلام نماید نه اتّهامات رسمی را که دستاویز بازداشت آنها است بیان کند.

این جدید‌ترین اهانت به حقوق بشر پذیرفته شده در سراسر جهان به فهرست در حال افزایش موارد نقض حقوق بشری افزوده می‌شود که توسّط حکومت ایران علیه اقشاری که صرفاً مایلند فرصتی برای سعادت و آبادانی ایران به دست آورند ارتکاب شده است: یعنی روزنامه‎نگاران، رهبران دانشجویی، کسانی که برای پیشبرد حقوق زنان فعّالیت می‌کنند، رهبران کارگری، و سایر اعضاء آنچه که باید جامعهء مدنی پرتحرّک ایران باشد.

به قراری که اطّلاع داریم، در جدیدترین واقعه، روز چهارشنبه 14 مه 2008 مأمورین وزارت کشور ایران به منازل شش تن از هفت عضو گروهی که به هماهنگی امور جامعهء بهائی می‌پردازد، هجوم برده آنها را دستگیر کردند. این گروه، از زمان غیرقانونی اعلام شدن تشکیلات بهائی در سال 1983 تا کنون با اطّلاع حکومت ایران مشغول فعّالیت بوده است. هفتمین عضو اوایل ماه مارس دستگیر شده بود.

معتقدیم که جامعهء بین‌المللی، بخصوص از طریق دوایر سازمان ملل متّحد باید آنچه را که در توان دارد به کار برده اولیاء حکومت ایران را تحت فشار قرار دهد تا صیانت از حقوق بشر جهت امنیت و آزادی کلّیه مردم ایران را برقرار نماید.

تقاضا داریم که مقام دبیر کلّ اقدام عاجل به عمل آورده طالب آزادی مدیران جامعهء بهائی گردد و، شاید با مساعدت نهادهای مرتبط سازمان ملل متّحد که در اختیار اولیاء حکومت ایران قرار می‌گیرد، منطبق با میثاق بین‌المللی حقوق مدنی و سیاسی که ایران از جمله امضاءکنندگان آن است، در جهت حفظ حقوق بشر سایر گروه‌هایی که در حال حاضر در ایران تحت حمله قرار دارند اقداماتی به عمل آید.

 

گیرندگان رونوشت:

عالیجناب استفن هارپر، نخست وزیر کانادا

ریاست جمهوری اسلامی ایران، توسّط سفارت جمهوری اسلامی ایران

نمایندهء ایران در سازمان ملل متّحد، عالیجناب سفیر، آقای محمّد خزائی

هیأت نمایندگی دائمی جمهوری اسلامی ایران در ژنو، عالیجناب سفیر آقای علیرضا معیوری

دفتر کمیساریای عالی حقوق بشر، بانو لوئیز آربور

شورای حقوق بشرسازمان ملل متّحد

 

 با احترامات فائقه

پروفسور امیر حسن‌پور، دانشگاه تورونتو

 پروفسور هایده مغیثی، دانشگاه یورک

پروفسور شهرزاد مجاب، دانشگاه تورونتو

 پروفسور سعید رهنما، دانشگاه یورک

پروفسور محمّد توکّلی طرقی، دانشگاه تورونتو


 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 11:41 بعد از ظهر  توسط مهرداد  | 
 

نکاتی پیرامون فتوای اخیر آیت‌الله منتظری - بخش دوم و پایانی

حق بهایی بودن و بهایی صاحب حق بودن - ۲

اکبر گنجی

۲- اهانت و سطح تحمل: مسلمان‌ها امروزه به حق از هجوم تبلیغاتی رسانه‌های غربی و اهانت‌های آن‌ها علیه بنیانگذاران آیین خود شکوه می‌کنند. در این فضای ناپذیرفتنی گفته می‌شود: اسلام دین خشونت، ترور و جنگ است. اسلام ضد دموکراسی‌، حقوق بشر‌، آزادی و زنان است. اسلام با «نظام اجتماعی ‌مدرن» و ‌«اندیشه‌ی تجدد» مخالف است، مسلمان‌ها دشمن علم و فرهنگ و تمدن‌اند، حجاب یعنی تحجر و بربریت، مرد‌های مسلمان دارای چند همسرند و غیره.

به تعبیر دیگر، دین اسلام به تروریسم و جنگ و خشونت فروکاسته می‌شود. مسلمان‌ها به این نوع سخنان واکنش نشان داده و علیه کشور‌هایی که رسانه‌های‌شان کاریکاتور علیه رهبران دینی‌شان منتشر می‌کنند، تظاهرات برپا می‌کنند و پرچم این کشور ها را به آتش می‌کشند.

در عین حال در رفتار و گفتار مسلمین، پارادوکسی وجود دارد که از سوی خودشان به‌طور کلی نادیده گرفته می‌شود.

مسلمان‌ها، متون مقدس یهودیان و مسیحیان را تحریف شده معرفی می‌کنند. ادیان شرقی را به‌طور کلی، دین به شمار نمی‌آورند. شیعیان نکاتی علیه سنی‌ها می‌گویند که قطعاً چیزی جز اهانت نیست. سنی‌ها هم همین عمل را تکرار می‌کنند. بهائیان همیشه به شدت سرکوب شده‌اند. اما نگاه و گفتاری بدتر از سرکوب هم وجود دارد. گفته می‌شود که «بهائیت، ‌فرقه ضاله‌ی ‌دست پرورده‌ی صهیونیسم است».

چگونه است که کوچک‌ترین انتقاد به مسلمان‌ها و افکارشان ‌اهانت تلقی می‌شود، ولی بزرگترین اهانت‌ها به بهائیان، بلا‌اشکال و برحق جلوه داده می‌شود؟ اهانت، اهانت است. نباید این‌گونه فکر کرد که «دیگران» مجاز نیستند به «ما» اهانت کنند، ولی «ما» مجاز و محق به اهانت به «دیگران» هستیم.

روحانیون و رسانه‌های عمومی ایران دائماً علیه بهائیان سخن می‌گویند، آیا آن‌ها ‌اجازه می‌دهند که همان سخنان را بهائیان درباره‌ی مسلمان‌ها بگویند؟1

اگر یک بهایی، یکی از سخنانی را که شیعیان درباره باورهای آن‌ها در رسانه‌ها مطرح می‌کنند، در رسانه‌ای مطرح کند، حکمش مرگ خواهد بود.

۳- تقدم حق جان بر حقوق شهروندی‌: درست است که شهروند با حقوق سیاسی- اجتماعی‌اش شناخته می‌شود، اما شهروند صاحب حق‌، محصول یک ساختار اجتماعی خاص و یک فضای ذهنی خاص است. ساختاری که تفکیک حوزه خصوصی از حوزه عمومی در آن نهادینه شده‌، پیش شرط اجتماعی ظهور شهروند است.

جامعه‌ای که دولت‌اش در قلمرو خصوصی مردم ‌دخالت نمی‌کند و بسیاری از امور، از جمله دینداری و بی‌دینی‌، و تغییر دین، ‌خارج از قلمرو سیاست‌گذاری و تصمصم‌گیری و تصرف دولت است، صاحب شهروند می‌شود.

ابتدا باید پذیرفته شود که یک فرد حق دارد دیندار یا بی‌دین باشد، حق دارد دین خود را تغییر دهد و دین دیگری برگزیند و برای استفاده از این حق، به عنوان مرتد توسط دولت مجازات نخواهد شد.

این امر خارج از قلمرو اختیارات دولت است و این حق بر حقوق سیاسی تقدم دارد. پیروان دیگر ادیان، و هم دینان‌سابق فرد ‌هم حق ندارند به دلیل «انتخاب» جدید،‌ وی را تکفیر یا ترور کنند. حق امنیت جانی، بر حقوق سیاسی و اجتماعی تقدم دارد. ناحق هم حق حیات دارد. بهایی ابتدا باید مجاز باشد بهایی باشد، تا سپس امکان استفاده از حقوق شهروندی را داشته باشد.

۴-حضور در قلمرو عمومی: ‌حق «حضور در قلمرو عمومی»‌، پیامد منطقی حق حیات و حقوق شهروندی است. اگر بهائیان از حقوق شهروندی برخوردارند، باید بتوانند همچون دیگر شهروندان در عرصه عمومی، آزادانه، ‌نظرات و باورهای ‌خود را طرح (تبلیغ) و در گفت‌و گوی انتقادی با دیگران شرکت کنند.

در یک نظام دموکراتیک (مردم‌سالار) سه ‌امر را باید از یکدیگر تفکیک کرد :
الف- جدایی نهاد دین از نهاد دولت (سکولاریزاسیون)‌، یکی از پیش شرط‌های نظام دموکراتیک است.

ب- دین (و دینداران) حق دارد در قلمرو عمومی حضور داشته باشد. حذف دین از عرصه عمومی‌، نه ممکن است، نه مطلوب، ‌نه ‌پیش شرط دموکراسی‌.

ج- بی‌طرفی دولت نسبت به تمام ادیان، یکی از لوازم سکولاریزاسیون و دولت دموکراتیک است. بنابر‌این، یک آیین (اسلام)، نمی‌تواند ‌به کمک ‌دولت، تمام قلمرو عمومی را در اختیار بگیرد و حضور در این ساحت ‌را برای دیگر آیین‌ها ناممکن سازد.

دفاع از حضور بهائیان در قلمرو عمومی، پیامد منطقی فتوای آیت‌الله منتظری است. برای این‌که آزادی عقیده و آزادی بیان، از جمله حقوق شهروندی‌اند. نمی‌توان به کسی گفت تو از ‌حقوق شهروندی برخورداری‌، اما مجاز به بیان‌ باورهای دینی‌ات ‌در قلمرو عمومی نیستی. حق اول، حق دوم را پدید می‌آورد.

مسلمین نباید از تبلیغ دیگر ادیان‌ در جوامع اسلامی هراس داشته باشند. آمریکا، دینی‌ترین جامعه‌ی مغرب زمین است. پیروان هر دینی در این کشور می‌توانند(مجازند) ‌دین خود را تبلیغ کنند. این امر مسآله و مشکلی برای مسیحیان پدید نیاورده است. اگر مسلمین، در اینجا شیعیان، به دین خود باور دارند، نباید از تبلیغ یهودیت و مسیحیت و بهائیت بهراسند.

اگر شیعیان به تحدی قرآن باور دارند و آن را جدی تلقی می‌کنند، باید همه را دعوت به محاجه‌ی با قرآن کنند ، نه این‌که کوچکترین انتقاد و پرسش را به نام اهانت به مقدسات، سب‌النبی و ارتداد سرکوب کنند.

نتیجه: شهروند صاحب حق، زندگی خود را آن‌گونه که خود تشخیص می‌دهد، سامان می‌بخشد. باورهایی را که خود درست می‌داند، انتخاب می‌کند. دیگران (دولت، دین، ایدئولوژی) موظفند انتخاب او را محترم بشمارند. باورهای آدمیان تا زمان کانت نقش بسیار مهمی در شخصیت او داشتند.

پرسش اصلی فلسفه این بود: آدمیان به چه ‌باور دارند و آیا آن‌چه بدان باور دارند حقیقت دارد و صادق است یا کاذب‌؟ کیرگگور این فرایند را تغییر داد و گفت‌: «تاکید بر این‌که آدمیان چه باوری دارند، نادرست است. برای این‌که اولاً با برهان یقینی نمی‌توان درست و نادرست بودن باورها را اثبات کرد، ثانیاً باور منتهی به چگونه زیستن نمی‌شود.

انتخاب‌گری آدمیان، مهم‌ترین خصوصیت آن‌هاست. آدمی با انتخاب آزاد تبدیل به آدمی می‌شود. دین، سپهر غیر‌عقلانی پارادوکسیکال است، ولی آدمی آن را انتخاب می‌کند. «ایمان همین پارادوکس است». به گمان او‌، در مسیحیت و دیگر ادیان، هیچ چیز عقلانی وجود ندارد. آدمی آزاد است تا از میان نظام‌های ارزشی مختلف و متعارض، دست به انتخاب بزند.

آدمی مسوول انتخاب‌های خویش است و «من» او در فرایند انتخاب شکل می‌گیرد و برساخته می‌شود. در این تغییر پارادایم، «انتخاب» جای «باور» را گرفت و دیگر نمی‌شد آدمی به خاطر باورهای نادرست و کاذبش قربانی کرد. شهروند انسانی است که با انتخاب‌هایش خود را خلق و می‌شناساند.

شهروند محصول فرایندی است که همه چیزش در حال مدنی شدن است: جامعه‌ی توده‌وار تک‌ساحتی (امت، قبیله و...)با برخی تحولات، مدنی می‌شود (جامعه‌ی مدنی)، اعتراض و شورش‌های مردمی به «نافرمانی مدنی» بدل خواهد شد، قهرمان پرستی جای خود را به «شجاعت مدنی» می‌سپارد، اخلاق قبیله‌ای خودی و غیر‌خودی‌ساز به فضائل مدنی تبدیل خواهد شد. ‌تحولاتی از این دست، دین را به قرار سابق باقی نمی‌گذارد. دین، مدنی می‌شود (دین مدنی) تا شهروند چشم عنایتی به آن داشته باشد. پذیرش حقوق شهروندی بهائیان، حکایت‌گر دینی است که در حال مدنی شدن است.2

این نوشتار کوتاه با یک پرسش از حضرت آیت‌الله منتظری به اتمام می‌رسد. وقتی حضرت آیت‌الله از حقوق شهروندی بهائیان سخن می‌گویند، چه تصوری از «حقوق» و «شهروندی» در ذهن دارند؟ آیا شهروندان ‌را می‌توان به کافر (کافر حربی، کافر ذمی، کافر معاهد و...) و مومن تقسیم کرد؟ یا ورود به دوران شهروندی، وداع با مفاهیم فقهی در تقسیم‌بندی اعضای جامعه‌ی مدنی است؟

آیا می‌توان باورهای شهروندان را به «ضاله» و غیر ضاله تقسیم کرد؟ یا باید به باورهای شهروندان، وسبک های متنوع و متفاوت زندگی‌ آنها، احترام گذارد؟ پاسخ آیت‌الله منتظری به این‌گونه پرسش‌ها، راه‌گشای زندگی صلح‌آمیز خواهد بود.


پاورقی‌ها:

1- اخیراً یک «توده‌ای اسبق»،که پس از‌ «تواب» گردیدن‌، به «همکار وزارت اطلاعات» تبدیل شد، ‌پس از یک دهه ‌وارد پرونده‌ی قتل‌های زنجیره‌ای شد تا دامن «مقام معظم رهبری» را از این پرونده پاک کند و نشان دهد که «رهبر فرزانه انقلاب» هیچ نقشی در قتل‌های زنجیره‌ای نداشته است و آنان که برای افشای نقش رهبر در این پرونده زندانی و ترور شدند، عده‌ای «ژورنالیست» بیش نبوده‌اند و «تواب اطلاعاتی»، که به‌دنبال دفاع از رهبر و پاک کردن اذهان از نقش وی در پروژه‌ی قتل عام درمانی است، محقق و پژوهشگری بی‌طرف است.

تواب اطلاعاتی می‌نویسد: «من بنيانگذار نامدارترين و موثرترين موسسه پژوهشي وزارت اطلاعات، موسسه مطالعات و پژوهش‌هاي سياسي، بودم و بيش از يک دهه گرداننده آن. اندکي بعد، با دستور مقام معظم رهبري بازسازي مرکز اسناد آشفته بنياد مستضعفان و جانبازان را نيز به دست گرفتم.»

امروز همگان مطلع‌اند که وزارت اطلاعات رژیم جمهوری اسلامی، طی پروژه قتل‌عام درمانی، ده‌ها تن از روشنفکران و مخالفان سیاسی را به قتل رساندند. نیروهای فرنگی کار وزارت اطلاعات، شاپور بختیار را به فجیع‌ترین نحو ممکن به قتل رساندند، و ماجرای میکونوس را آفریدند.

ولی تواب اطلاعاتی، مسوولیت قتل بختیار و میکونوس را به گردن سرویس اطلاعاتی اسراییل می‌اندازد. چرا؟ دلیل نمی‌خواهد، رهبر معظم انقلاب فرمان داده است که این چنین وانمود کنید. بدین ترتیب نه تنها وزارت اطلاعات بی‌گناه جلوه داده می‌شود، بلکه نقش مستقیم رهبر معظم انقلاب در ترورها هم انکار خواهد شد. این تاریخ‌نویسی پژوهشگرانه نیست، این جعل تاریخ مطابق میل سلطان خودکامه است. می‌نویسد: «من در همان زمان که شاپور بختيار به قتل رسيد قتل او را، بر اساس تحليل، به سرويس اطلاعاتي اسرائيل منتسب کردم؛ در زمان حادثه ميکونوس نيز چنين تحليلي عرضه کردم، و در حوادث مشابه. شادم که امروزه مي‌دانم در مساله قتل شاپور بختيار موضع رهبري انقلاب نيز چنين بوده است.»

آدمی آزاد است راه و زندگی خود را انتخاب کند، حتی اگر انتخاب او، خدمت به خودکامگان باشد. اما تحریف واقعیات و اهانت به دیگرامن به نام پژوهش تاریخی، چیز دیگری است‌. تواب اطلاعاتی، در نزاع با همکار سابق‌اش، به‌جای آن‌که بگوید روح‌الله حسینیان، قاضی وزرات اطلاعات، سرکوبگر، و دارای ارتباط وثیق با آمران و عاملان قتل‌های زنجیره ای است‌، به مسوولین جمهوری اسلامی هشدار می‌دهد که به احتمال زیاد پدر یا پدر بزرگ روح الله حسینیان بهایی بوده‌اند.

یعنی قتل و جنایت و سرکوب مجاز است، ولی اگر ‌پدر یا پدر بزرگ فرد بهایی باشد، جرم و جنایت است. بهایی بودن ‌از ‌کشتن دگراندیشان مهم‌تر است. روح‌الله حسینیان اگر خودش هم بهایی بود هیچ اشکالی نداشت، بر‌ای این‌که تازه دین او، دین انتخابی می‌شد. دین همه ما، از جمله فقها و روحانیت، دین والدین است.

فقها مسلمانند، چون والدین شان مسلمان بوده است. اگر والدینشان مسیحی بود، آن‌ها هم مسیحی بودند و با همین مشی فعلی از مسیحیت دفاع می‌کردند و حکم تکفیر مسلمین را صادر می‌کردند... کدام فقیه تمام ادیان را مطالعه کرده، پس از آن مسلمانی را انتخاب کرده است؟ هر کس به دین والدین خویش است.

فقهای ما از دیگر ادیان (کلام و عرفان وفلسفه و‌...) شناخت و اطلاع چندانی ندارند. دین حق و مطلق حقیقت نزد آنان حاضر است، دیگر چه نیازی به مطالعه‌ی دیگر ادیان وجود دارد؟ باز هم تاکید می‌کنم، مشکل روح الله حسینیان بهایی‌زاده بودن وی نیست، مشکل و مساله‌ی ما این است که او با یک باند اطلاعاتی‌- امنیتی جنایتکار (محسنی اژه‌ای، مصطفی پورمحمدی، رازینی، مصباح یزدی، سعید امامی و...) چند دهه است که دگراندیشان را ‌سرکوب و ترور می‌کنند.

تواب اطلاعاتی می‌نویسد که بنیانگذار موثرترین موسسه تحقیقاتی وزارت اطلاعات بوده است. اما توضیح نمی‌دهد که تاثیر پژوهشکده ی وزارت اطلاعات در سرکوب مخالفان رژیم چه بوده است؟

رسم توابین این است که از حرب‌اللهی های سابق هم حزب‌الهی تر شده، به جان این و آن می‌افتند که چه کسی مسلمان و چه کسی نامسلمان است؟ به این موارد توجه کنید و ببینید بیماری «بهایی‌زدگی» چه می‌کند:

الف-خاندان روح الله حسینیان بهایی بوده‌اند. ب-‌ احمد زید‌آبادی در روستایی به‌ دنیا آمده ‌که سکنه قابل توجه بهایی داشته است. این نوع نقد بهترین نقدی است که بر اندیشه‌های یک تن می‌توان وارد آورد. یعنی همین که محل تولد و زندگی یک روشنفکر را برملا‌ کنید و نشان دهید که چه کسانی در آن منطقه زندگی می‌کرده‌اند، تکلیف اندیشه‌های آن روشنفکر روشن خواهد شد.

آیا اگر کسی در محله‌ای به دنیا آمده باشد که برخی از ساکنین آن محله فاحشه باشند، اندیشه‌های او از جنس فحشا خواهد بود؟ ج- هیچ کس در دشمنی آقای خامنه‌ای با آیت‌الله منتظری تردید ندارد.‌ تواب اطلاعاتی، برای خدمت به سلطان، سعی می‌کند آیت‌الله منتظری را فردی ساده‌لوح و بازیچه‌ی دست اطرافیان معرفی کند.

می‌نویسد ‌فتوای آیت‌الله منتظری در خصوص حقوق شهروندی بهائیان را ‌اطرافیان‌شان به ایشان القا کرده اند و این امر اثبات می‌کند که ایشان ‌«ساده»‌اند. روحانیت امروز اگر فخری داشته باشد، آن فخر و نگین کسی جز آیت‌الله منتظری نیست. این روحانیت، اگر نابودگر و برباد‌دهی داشته باشد، آن‌هم کسی جز آقای خامنه‌ای نیست که تواب اطلاعاتی در خدمت اوست.

تواب اطلاعاتی، از آقای خامنه‌ای به عنوان «رهبر انقلاب» یاد می‌کند. یک پژوهشگر تاریخ اگر نمی‌خواهد در نقش خادم سلطان ظاهر شود، باید به این پرسش پاسخ دهد که مگر یک انقلاب چند رهبر دارد یا می‌تواند داشته باشد؟ آیا چون استالین بعد از مرگ لنین، زمامداری اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی سابق را بر عهده گرفت، ‌‌کسی او را «رهبر انقلاب اکتبر» می‌نامد؟ به همین ترتیب، آیا چون آقای خامنه‌ای بعد از وفات آقای خمینی زمامداری جمهوری اسلامی را بر عهده گرفت‌، یک پژوهشگر تاریخ‌ حق دارد ‌او را «رهبر انقلاب» ‌بنامد؟ رهبر انقلاب ۵۷ آقای خمینی بود. اگر در میان روحانیون به‌دنبال کسانی باشیم که در دوران انقلاب، نقش موثری ایفا کرده‌اند، بدون تردید نام آقای خامنه‌ای جزو ده نفر اول نخواهد بود. خدمت به سلطان خودکامه و تخریب مخالفان او‌، بخشی از فرایند خودی‌سازی ‌یک تواب است.

2- تمام فتاوی آیت‌الله صانعی در چند سال اخیر، از منظر نوشتار حاضر، محصول فرایند مدنی‌سازی دین است. عمده‌ی مقاومت‌ها در برابر نواندیشی‌های آیت‌الله صانعی از سوی کسانی صورت می‌گیرد که هنوز از جامعه‌ی گله‌وار مبتنی بر رابطه‌ی ‌گوسفند و شبان بیرون نیامده‌اند.

آیت‌الله صانعی با اقتفای به فقهای پیشین که اجرای حدود در عصر غیبت را حرام می‌دانستند، در اجرای حدود توسط جمهوری اسلامی خدشه‌ی جدی وارد می‌کند.این مشی را با مشی سید‌محمد خاتمی می‌توان مقایسه کرد. او وقتی در دانشگاه هاروارد با این پرسش روبرو می‌شود که چرا جمهوری اسلامی از مجازات سنگسار که یکی از مصادیق بارز خشونت است استفاده می‌کند؟ پاسخ می‌دهد: خشونت به اعمال غیر‌قانونی اطلاق می‌شود، چیزی که قانونی است‌، خشونت محسوب نمی‌شود. سنگسار، در ایران امری قانونی است، پس خشونت نیست.

به این ترتیب از نظر خاتمی، تعزیر متهمان به حکم قاضی برای اعتراف‌گیری شکنجه محسوب نمی‌شود، برای این‌که قوانین جمهوری اسلامی ایران ‌قضات را مجاز می‌دارد ‌تا از تعزیر استفاده کنند. بنابر این هیچیک از متهمان سیاسی دهه‌ی شصت در زندان‌ها شکنجه نشده‌اند. همه‌ی آن‌ها با حکم قضات برای اعتراف تعزیر شده‌اند.

برگرفته از :

http://radiozamaaneh.com/idea/2008/06/post_321.html

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 2:16 قبل از ظهر  توسط مهرداد  | 
نکاتی پیرامون فتوای اخیر آیت‌الله منتظری - بخش نخست

از حق بهایی بودن تا بهایی صاحب حق بودن

اکبر گنجی

فتوای اخیر آیت‌الله منتظری در‌باره حقوق شهروندی بهاییان، در فضای ذهنی ‌فقهای شیعی، یک گام به پیش محسوب می‌شود. ایشان می‌فرمایند: «فرقه‌ی بهاییت، چون دارای کتاب آسمانی همچون یهودیان، مسیحیان و زرتشتیان نیستند، در قانون اساسی جزو اقلیت‌های مذهبی شمرده نشده‌اند. ولی از آن جهت که اهل این کشور هستند حق آب و گل دارند، و از حقوق شهروندی برخوردار می‌باشند، همچنین باید از رافت اسلامی که مورد تاکید قرآن و اولیای دین است بهره‌مند باشند.»

‌این فتوا یک بار دیگر فرصت‌ لازم برای نقد نگرش و رفتار ایرانیان، مراجع تقلید‌، فقها، روحانیون، روشنفکران دینی ‌و دولت جمهوری اسلامی با بهاییان را به آزادی‌خواهان و حق‌مداران می‌دهد. همین فتوا، به خودی خود، از مظالم تأسف‌باری حکایت می‌کند (محرومیت از تحصیل، محرومیت از مشاغل دولتی، محرومیت از برگزاری مراسم دینی، حبس و زندان، فشار جهت توبه، قتل. دو نمونه زیر قابل توجه است. یک- جمال‌زاده در کتاب سر و ته یک کرباس می‌گوید در ایام کودکی وقتی در بازار اصفهان رد می‌شدیم، یک دفعه می دیدیم که فریاد‌ می‌زنند: بابی- بابی‌. بعد یک ظرف نفت بر سر طرف می‌ریختند و او را آتش می‌زدند. دو- سر‌ِ خانم سالخورده‌ای را که خواهر یکی از روشنفکران بنام کشور است، در ابتدای انقلاب به بهانه‌ی بهایی بودن، از بدنش جدا کردند.)

‌اگر نگاه نادرست و غیر عقلانی‌، و رفتار غیر‌اخلاقی و غیر‌انسانی‌ وجود نداشت، نه صدور چنین فتوایی ضرورت می‌یافت،‌ نه ‌صدور این فتوا از سوی اعلم و افقه فقهای شیعه، شجاعانه تلقی می‌شد. شجاعانه بودن فتوای آیت‌الله منتظری به چشم کسی می‌آید که از فضای فکری مراجع تقلید شیعیان مطلع باشد.

مراجع تقلید، بهاییت را فرقه ضاله‌ای که باید نابود شود، معرفی می‌کنند. به عنوان نمونه، آقای خمینی در یکی از موارد، در‌باره آن‌ها می‌نویسد: «یک گرفتاری بسیار بزرگی که خطر عظیم بنیان‌کن در پیش دارد، العیاذ بالله تعالی، قضیه نفوذ فرقه ضاله بهاییت است که در غالب تشکیلات، علی المحکی و المعروف، نفوذ دارند و روز به روز دامنه‌دارتر می‌شود و من نمی‌دانم عاقبت کار این‌ها به کجا ختم می‌شود و من احتمال می‌دهم آن‌ها به همین زودی شروع به کار کند، به طور علن و با غفلت مسلمین ایجاد فتنه و خطر عظیم نمایند. پیام‌های شدیدی اینجانب به اولیای امور در این امر دادم و از طرف آنها انکار بلیغ شده است، لکن اطمینان نمی‌شود پیدا کرد.
حقیر در فکر هستم که بلکه به‌طوری بتوانیم از توسعه نفوذ آن‌ها بکاهیم.»1

فتوای آیت‌الله منتظری شجاعانه است، اگر به مکتوبات جریان روشنفکری دینی نگریسته شود. اگر برخوردهای سرکوبگرانه‌ی رژیم جمهوری اسلامی با بهاییان را بتوان نادیده گرفت، اگر نگاه حوزه‌های دینی شیعی به بهاییان را بتوان نادیده گرفت، سکوت معنادار بسیاری از روشنفکران دینی نسبت به بهاییان را نمی‌توان نادیده گرفت.
روشنفکران دینی در خصوص حقوق بشر بسیار سخن گفته و می‌گویند. ولی در خصوص یکی از مهم‌ترین موارد نقض حقوق بشر در ایران سکوت اختیار کرده‌اند. اعتراض به ستم‌هایی که به بهاییان می‌شود و دفاع از حقوق اساسی آن‌ها، وظیفه‌ی روشنفکری دینی است.‌2

در حاشیه‌ی ‌فتوای نماد مقاومت و مبارزه و پاکی، به عنوان یک مسلمان شیعه ( شیعه‌ی غیر‌غالی کثرت‌گرا)، چند نکته را بیان می‌دارم:

۱- فرقه ضاله بهائیت: انحصارگرا آیین خود را حقیقت مطلق، هدایت و سعادت می‌داند و دیگر آیین‌ها را باطل، گمراهی و شقاوت به شمار می‌آورد. انحصارگرایان معتقدند که رستگاری‌، رهایی، کمال، یا هر چیز دیگر که هدف نهایی دین تلقی می‌شود، منحصراً در دین آنها وجود دارد و تنها از طریق دین آنها به دست می آید. چون انحصارگرایان تمام ادیان چنین رویکردی دارند، وقتی همه ی انحصارگرایان در نظر گرفته شوند، تمام ادیان‌، باطل و گمراهی و شقاوت محسوب خواهند شد. از موضع انحصارگرایی، بهائیت همان‌قدر «فرقه‌ی ضاله» است که دیگر ادیان.

یعنی وقتی انحصارگرایان بهائیت را فرقه‌ی ضاله معرفی می‌کنند، بهائیان انحصارگرا هم متهم‌کنندگان را فرقه‌ی ضاله به شمار می‌آورند. این حکم ‌در خصوص مسیحیان، یهودیان و مسلمان‌ها (شیعه و سنی) هم صادق است. هر مسلمانی وقتی می‌خواهد بهائیان را متهم به ضلالت کند، بهتر است پیش از آن این کلام کیر‌گگور را با صدای بلند به اطلاع همگان برساند:

«من مسیحی [در این‌جا دیندار] نیستم، و بدبختانه می‌توانم آشکار کنم که دیگران هم مسیحی [دیندار] نیستند- در واقع آشکار کنم که حتی از من هم کمتر مسیحی [دیندار] هستند. علتش این است که آن‌ها خیال می‌کنند مسیحی [دیندار] هستند، یا به دروغ می‌گویند مسیحی[دیندار] هستند... من خودم را مسیحی [دیندار] نمی‌خوانم (تا آرمان مسیحی بودن[دیندار بودن] را لکه دار نکنم)، اما می‌توانم آشکار کنم که دیگران اصلاً مسیحی [دیندار] نیستند.»3

البته متواضعانه و عقلانی‌تر از سخن کیر گگور این است که هر کس ‌خود را بی‌دین‌تر از دیگران و هدایت نایافته تر از دیگران بخواند تا فضای صلح، گفت و گو و آموختن از یکدیگر باز شود. بهایی همانقدر انسان است، که مسلمان. اثبات عقلی باورهای دینی یهودیان، مسیحیان، ‌مسلمان‌ها، بهائیان و‌... اگر محال نباشد، بسیار دشوار است.
از این جهت، تفاوت چندانی بین ادیان و مذاهب مختلف وجود ندارد. ضمن آن‌که بی‌دلیلی،‌ فرد‌، گروه یا آئینی را مستحق اهانت و سرکوب نمی‌کند. چه چیز جز خود خواهی اجازه می‌دهد که خود و هم‌کیشان خود را هدایت یافته و بهشتی، و دیگری را گمراه و جهنمی بخوانیم؟ چگونه و با چه روشی می‌توان اثبات کرد که ما برحقیم (تمام باورهای ‌ما حقیقت مسلم است) و دیگری، مثلاً بهائیان، باطل است (یعنی باورهایشان کذب محض است)؟

ذکر یک نکته بسیار مهم است. نوشتار حاضر از دو زاویه‌ی خاص (به شرح زیر) به مساله‌ی بهائیت نمی‌نگرد، بلکه از یک منظر ویژه وارد این مساله شده است:

۱-۱- ‌ما وارد نزاع‌های تاریخی در خصوص پیدایش ادیان و مذاهب و فرق مختلف و نقش قدرت‌های سیاسی در تولید و تثبیت آن‌ها نمی‌شویم. برای این‌که: الف- همه‌ی ادیان و مذاهب و فرق چنین اتهام‌هایی به یکدیگر وارد می‌آورند‌، ب- یک آیین پرستش و نظام باور را نمی‌توان به توطئه‌ی گروهی توطئه‌گر فروکاست.

مگر سنی‌های سلفی‌ شیعه را ساخته ی یهودیان- عبدالله ابن سبأ- نمی‌دانند؟ و مگر علامه عسگری در دوجلد کتاب، به این شبهه پاسخ نگفته است؟ مگر روزنامه القبس کویت به‌تازگی ‌اعلام نکرده است که: ۷۰ درصد شیعیان ایرانی نمی‌توانند قرآن را خوب بخوانند، ۹۰ درصد ایرانیان هم ‌معانی قرآن را نمی‌فهمند؟4

‌شیعه‌ای که از طرف اکثریت مسلمین‌ با اتهام دست ساخته‌ی یهودی بودن و قرآن ناشناسی روبروست، بهائیت را دست ساخته‌ی استعمار و صهیونیسم معرفی می‌کند. آقای خامنه‌ای اخیراً در یک سخنرانی در اشاره به بهائیت می‌گوید: «سازمان هایی که اسمش دین است، باطنش سازمان سیاسی است»5.

بهائیان برعکس مسلمین که دین خود را سیاسی‌ترین دین معرفی می‌کنند (دیانت ما عین سیاست ماست)، دین خود را غیر‌سیاسی معرفی می‌کنند. اگر سیاسی بودن یک آیین، عیب آن آیین باشد، مسلمان‌ها نباید اسلام را دین سیاسی بنامند. ولی روشن است که منظور ‌آقای خامنه‌ای از سیاسی بودن باطن بهائیت، این است که بهائیت چیزی جز برساخته‌ای استعماری- صهیونیستی‌ نیست.

۲-۱- ما وارد این بحث کلامی هم نمی‌شویم که چه کسی (دینی) بر حق و چه کسی (دینی) ناحق است؟ یهودیان دین خود را برحق و بقیه‌ی ادیان را باطل تلقی می‌کنند. این حکم درباره‌ی مسیحیان و مسلمان‌ها و‌... هم صادق است. تاکنون هیچ دین و آئینی نتوانسته است حقانیت خویش و بطلان بقیه را با برهان اثبات کند. در پایان کار حق و ناحق روشن خواهد شد.

فقط انسان انحصار‌گراست که دین ‌خود را برحق و دین دیگران را ناحق به‌شمار می‌آورد. اما انسان کثرت‌گرا، با فهم این واقعیت که ‌بحث های کلامی برای غلبه‌ی یک دین بر ادیان دیگر به نتیجه نرسیده و پیروان ادیان مختلف هر چه دلیل و استدلال داشته‌اند علیه یکدیگر بکار برده اند و نتیجه‌ای حاصل نگردیده (تکافوی ادله)؛ برای هر دینی حظی از حقیقت قائل است و تمام ادیان و مذاهب و فرق را راه‌های متفاوت ‌به سوی خدا و سعادت به‌شمار می‌آورد. از منظر کثرت‌گرایی دینی، مدعیات ادیان، توصیف کما‌بیش دقیق یک حقیقت واحدند.

هیچ‌یکدام از مراجع تقلید و فقهای ما، پلورالیست نبوده‌اند و نیستند. برخی از آنان حداکثر تا شمول‌گرایی جلو آمده ‌و شمول‌گرایی‌شان فقط شامل یهودیت و مسیحیت می‌شود6

اما حتی فقهای شمول‌گرا هم برای بهائیت هیچ حظی از حقیقت و سعادت و هدایت قائل نیستند. از نظر آنان‌، بهائیت کذب محض است و اصلاً دین به شمار نمی‌رود.

به عنوان نمونه، آیت‌الله منتظری یهودیان و مسیحیان را کافر ذمی و بهائیان را کافر معاهد به شمار می‌آورند. می فرمایند: «این فرقه جزو کفار محسوب می‌شوند، اما کافر حربی نیستند و کافر ذمی هم نیستند. چون کتاب آسمانی‌شان نه تورات است، نه انجیل است و نه زبور. ‌اما (بهائیان) کافر معاهد یا مستأمنند، به این معنی که در امان و عهد حاکمیت اسلامی‌اند و مادامی که فعالیتی علیه حاکمیت اسلامی انجام ندهند، از حقوق شهروندی برخوردارند. چون به هر حال حق آب و گل دارند، مالیات می پردازند و غیره.»

فتوای آقای خمینی را پیش از این از نظر گذراندیم. فتوای‌ آیت‌الله بروجردی درباره بهائیان به قرار زیر است: «لازم است مسلمین با این فرقه معاشرت، مخالطه و معامله را ترک کنند، فقط از مسلمین تقاضا دارم آرامش و حفظ انتظام را از دست ندهند.» فتوای‌ آیت‌الله گلپایگانی به قرار ذیل است: «مخالطه با این طایفه ضالّه مضلّه حرام است.»

همان‌گونه که مشاهده شد، مسلمان‌های انحصارگرا، بهائیت را آئینی ناحق بشمار می‌آورند، همان‌طور که ‌بهائیان اسلام را شریعت منسوخ و ناحق به شمار می‌آورند. اگر مباحث پایان ناپذیر و توافق ناکردنی‌ کلامی – فلسفی نادیده گرفته شود ، تنها چیزی که باقی خواهد ماند، تفاوت چند میلیونی تعداد پیروان تشیع و بهائیت‌ است.

گمان نمی‌کنم شیعیان، اقلیت و اکثریت بودن را مبنای حق و باطل بودن به شمار آورند. برای این‌که شیعیان در مقابل اکثریت سنیان‌، اقلیتی بیش نیستند. مسلمین هم در مقابل مسیحیان اقلیت محسوب می‌شوند.

‌بدین ترتیب، انحصار‌گرایان هم اگر خواهان زندگی صلح‌آمیز باشند‌، چاره‌ای جز پذیرش «حق ناحق بودن» ندارند. به تعبیر دیگر، ‌می‌توان خود را حق و دیگری را باطل‌ به شمار آورد و در عین حال برای زندگی صلح‌آمیز، ‌دیگری باطل (ناحق) را تحمل کرد.

۳-۱- مسأله‌ی ما، دفاع از حقوق همه‌ی آدمیان به عنوان انسان است. به فرض آن‌که اثبات شود آیینی ناحق است، از موضع حقوق بشر، «ناحق بودن» خود یک حق است. حتی اگر اثبات شود آئینی ناحق است، فعال حقوق بشر، از حق نا‌حق بودن هم دفاع خواهد کرد.

بدین ترتیب، ما بدون آن‌که خود را درگیر مباحث تاریخی- کلامی کنیم، از حقوق پیروان تمام ادیان، و بهائیان، دفاع می‌کنیم. داوری در خصوص صدق و کذب باورهای بهائیان، کار فیلسوفان و متکلمان است، داوری در خصوص تاریخچه‌ی تکوین بهائیت کار مورخان است، اما دفاع از حقوق شهروندی بهائیان، وظیفه‌ی همه ی آدمیان است.


پاورقی:

1- منبع .
2- در سال ۲۰۰۶ یکی از ‌روشنفکران سرشناس، در یکی از سخنرانی‌های من حضور داشت. دوستی با تاکید بر بهایی بودن فرد یاد شده، اعتراض شدید خود و برخی دیگر از دوستان را به من‌ اعلام کرد. به او گفتم هیچ‌کس شرکت‌کنندگانِ پای سخنرانی‌های عمومی را انتخاب نمی‌کند. این توضیح او ‌را قانع نساخت. اضافه کردم که فرد مورد نظر شما، بهایی نیست، بلکه دین‌ستیز است و با همه‌ی ادیان سر ستیز دارد. برداشت من این بود که پس از این توضیح مساله‌ی آن دوست حل شد. یعنی خداناباوران از بهائیان قابل تحمل‌ترند.

یک استاد ایرانی در یکی از دانشگاه‌های بنام آمریکا اشتغال دارد. محافل سیاسی و اقتصادی ایران با این استاد روابط گرمی‌ دارند. بسیاری تردید ندارند ‌که ‌او ‌بهایی است، اما آن‌ها که با وی در ارتباط‌اند، می‌گویند وی بی‌دین است. بدین ترتیب مسأله حل می‌شود. ارتباط با بی‌دین، موجه و ارتباط با بهایی، ناموجه است.

اگر به نشریات و سایت هایی ‌که متعلق به جریان روشنفکری دینی است نگریسته شود، در آن‌ها مقالات افرادی که در گذشته چریک فدایی خلق (اقلیت و اکثریت)، توده‌ای و... بوده‌اند و اینک هم خداناباورند، منتشر می‌شود، با چپ‌های خدا ناباور مصاحبه می‌شود. ولی هیچگاه یک مقاله از یک بهایی در این نشریات و سایت‌ها دیده نمی‌شود. روشنفکری دینی که این گام مثبت را برداشته است، اگر واقعاً به پلورالیسم اعتقاد دارد، باید بهائیان را هم شامل ‌این نوع رواداری کند.

3- سوزان لی اندرسون، فلسفه کیرگگور، ترجمه خشایار دیهیمی، طرح نو، ص۳۸.

4- فردانیوز

5- ۱۴/۲/۱۳۸۷ شیراز.
آقای خمینی به طور مکرر بهائیان را اسرائیلی خوانده است. می گوید: «اگر دولت ایران رابطه خود را با کشور اسرائیل قطع کند‌؛ آن وقت روحانیت ایران یک‌صدا بر تحریکات کشور‌ها‌... علیه حکومت شیعه ایران قیام خواهند نمود... کسانی که به نام تجدد‌؛ روحانیت را ضعیف می‌کنند ،توسعه فساد را دامن می زنند. ما با "‌اسرائیل‌" و " بهائی‌ها‌" نظر مخالف داریم و تا روزی که مسوولین امر‌؛ دست از حمایت این دو طبقه برندارند؛ ما به مخالفت با آن‌ها ادامه می‌دهیم» (‌صحیفه نور ج۱-ص۷۷).

«وای براین مملکت‌؛ وای براین هیا‌ت حاکمه‌! وای بر این دنیا‌! وای بر ما! وای بر این علمای ساکت‌! وای بر این نجف ساکت‌! این قم ساکت است. این تهران ساکت است‌. این مشهد ساکت‌! این سکوت مرگبار اسباب این می‌شود که زیر چکمه‌های اسراییل‌؛ به دست همین بهائی‌ها‌؛ این مملکت ما ؛ این نوامیس ما ؛ پایمال شود‌‌... اگر همه علمای اسلام یک مطلبی را بگویند‌؛ حالا که خطر بر اسلام وارد شده و آن خطر یهود است و حزب یهود- که همین حزب بهائیت است‌- این خطر که حالا نزدیک شده‌؛ اگر آقایان‌؛ علمای اعلام‌؛ خطبا‌؛ طلاب‌؛ همه با هم همصدا بگویند که آقا ما نمی خواهیم که یهود بر مقدرات مملکت ما حکومت کند» (‌صحیفه نور- ج۱-ص ۲۱۳ و ۲۱۶). «دین شما مردم مسلمان در معرض مخاطره و هجوم قرار گرفته است. دولت شما می‌خواهد به دست بهایی‌ها و اسرائیلی‌ها شما را از بین ببرد. بدانید که دولت شما به دو هزار بهایی، هر یک پانصد دلار کرایه داده که به لندن بروند، جمع شوند و علیه قرآن و پیغمبر شما تصمیم بگیرند» (‌صحیفه نور، ج ۱‌، ص ۲۷۷).

6- انحصارگرایی (exclusivism)، شمول‌گرایی (inclusivism) و کثرت‌گرایی (pluralism) سه رویکرد مختلف نسبت به تنوع ادیان‌اند که نجات‌بخشی و حقیقت‌مندی ادیان مختلف را تبیین می‌کنند.

برگرفته از :

http://radiozamaaneh.com/idea/2008/06/post_320.html

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 2:9 قبل از ظهر  توسط مهرداد  | 

نهادهاي مردمي بر بازداشت‌ها نظارت کنند

کميته پيگيري بازداشت هاي خودسرانه: - دوشنبه 20 خرداد 1387 [2008.06.09]

‏‏کيان آشنا

به دنبال تشديد دستگيري هادر کشور، "كميته پي‌گيري بازداشت‌هاي خودسرانه" با انتشار دوازدهمين اطلاعيه خود ‏خواستار نظارت نهادهاي مردمي بر بازداشت ها شد.در اين اطلاعيه با اشاره به افزايش نگراني ها در ارتباط با ‏بازداشت فعالان سياسي، اجتماعي، دانشجويي، مذهبي و قومي، تاکيد شده که "حقوق شهروندان حتي بر اساس ‏قانون اساسي ايران نيز مورد بي‌توجهي قرار مي‌‌گيرد."‏

متن دوازدهمين بيانيه کميته پيگيري بازداشت هاي خودسرانه به شرح زير است:‏

اخبار و گزارش‌هايي كه از وضعيت زندانيان سياسي و عقيدتي از فروردين ماه سال 1387 دردست است نشان از ‏تشديد دستگيري‌ها و بازداشت‌هاي خودسرانه شهروندان در سال جاري دارد. با نگاهي به روند رو به رشد ‏بازداشت فعالان سياسي، اجتماعي، دانشجويي، مذهبي و قومي و همچنين انتساب اتهامات سنگين به آنان اين ‏نگراني افزايش مي‌يابد كه حقوق شهروندان حتي بر اساس قانون اساسي ايران نيز مورد بي‌توجهي قرار مي‌‌گيرد. ‏اين برخوردها كه با بازداشت تعدادي از شهروندان مسيحي و بهايي نمود بيشتري پيدا كرده است، ضرورت توجه ‏همگان به ماده 18 اعلاميه جهاني حقوق بشر را يادآوري مي‌كند. چرا كه بر اساس اين ماده "هركس حق دارد كه ‏از آزادي فكر، وجدان و مذهب بهره‌مند شود. اين حق متضمن آزادي تغيير مذهب يا عقيده و همچنين متضمن ‏آزادي اظهار عقيده و ايمان مي‌باشد و نيز شامل آزادي تعليمات مذهبي و اجراي مراسم ديني است. هركس مي‌تواند ‏از اين حقوق منفرداً يا مجتمعاً بطور خصوصي يا بطور عمومي برخوردار باشد." همچنانكه در اصل 14 قانون ‏اساسي ايران آمده است: "به حکم آيه شريفه «لا ينهاکم الله عن الدين لم يقاتلوکم في الدين و لم‏ يخرجوکم‏ من ديارکم‏ ‏ان تبروهم و تقسطوا اليهم ان‏ الله يحب المقسطين» دولت جمهوري اسلامي ايران و مسلمانان موظفند نسبت به افراد ‏غير مسلمان با اخلاق حسنه و قسط و عدل اسلامي عمل نمايند و حقوق انساني آنان را رعايت کنند. اين اصل در ‏حق کساني اعتبار دارد که بر ضد اسلام و جمهوري اسلامي ايران توطيه و اقدام نکنند." بر اين اساس برخي ‏اخبار در نقض مفاد فوق به شرح زير است:‏

‏1- بازداشت فريبا كمال آبادي، جمال الدين خانجاني، عفيف نعيمي، سعيد رضايي، بهروز توكلي و وحيد تيز فهم 6 ‏تن از شهروندان بهايي در تهران كه اتهامات سنگيني بر آنان وارد شده است. اين در حال است كه يك نفر ديگر از ‏اين جريان در گذشته بازداشت شده بود. همچنين بازداشت تعدادي از شهروندان مسيحي در شيراز كه اسامي ‏تعدادي از آنان به اين شرح است: همايون شكوهي، فريبا ناظميان پور، امير حسين باب اناري، فاطمه شناسا از ‏اعضاي دو خانواده، فاطمه علماالدين حسيني، حميد علاالدين حسيني، محمد علي علماالدين حسيني، محمود متين، ‏آرش پنداري و مجتبي علماالدين حسيني، نگراني هايي در باره بازداشت افراد مذكور به دليل عقايد آنان وجود ‏دارد. ‏

‏2- ادامه بلاتكليفي پرونده قضايي هانا عبدي و روناك صفازاده از فعالان امور زنان در سنندج كه همچنان در ‏بازداشت به سر مي‌برند. همچنين بلاتكليفي حبيب الله لطيفي دانشجوي 26 ساله زنداني در سنندج همراه با برخورد ‏فيزيكي برخي مأموران مسئول با خانواده نامبرده كه براي پيگيري وضعيت بازداشت فرزندشان به دادگاه رفته ‏بودند. ‏

‏3-‏‎ ‎بازداشت خديجه مقدم، سيد ظهور نبوي چاشمي از همكاران نشريه توقيف شده "سرزمين آريايي"، رحيم ‏غلامي از فعالان فرهنگي و همكار مطبوعات محلي در آذربايجان، اردشير خياوي قائم مقام انجمن اسلامي ‏دانشجويان دانشگاه آزاد اردبيل، مهدي كياني دبير سابق انجمن شعر و ادب "بيليم" دانشگاه پيام نور اردبيل، آيدين ‏قره‌باغي دانشجو، مسعود رفيعي طالقاني روزنامه‌نگار در تهران، شيث اماني رئيس هيأت مديره اتحاديه سراسري ‏كارگران اخراجي و بيكار در سنندج، آرش كريمي دبير انجمن اسلامي دانشگاه ايلام، فرشاد دوستي پور فعال ‏دانشجويي، عبدالعزيز عظيمي قديم روحاني آذربايجاني، فرهاد محسني در آذربايجان و ماموستا ايوب گنجي امام ‏جماعت مسجد قبا در سنندج به همراه برادرش و تعدادي از همراهانش. لازم به توضيح است كه اكثر نامبردگان با ‏تأمين قرارهاي صادره بطور موقت آزاد شده‌اند.‏

‏4-‏‎ ‎وخامت وضعيت جسماني برخي زندانيان سياسي وعقيدتي از جمله عمادالدين باقي، محمد صديق كبودوند كه ‏دادگاه نامبرده به تعويق افتاده است و نيز وخامت حال ارژنگ داوودي پس از اعتصاب غذا.‏

‏5- تأييد حكم اعدام هيوا بوتيمار كه هم‌اكنون در زندان به سر مي‌برد و نيز صدور حكم اعدام براي فرزاد كمانگر ‏‏(معلم كامياراني) ‏

‏6- كاوه عزيز پور 25 ساله و ساكن مهاباد كه دو سال پيش بازداشت شده بود، در ارديبهشت ماه سال جاري به ‏دليل سكته مغزي در بيمارستان بستري شد كه معالجات اثر بخش نبوده و نامبرده در بيمارستان درگذشت. ‏

‏7- بي‌اطلاعي از وضعيت تعدادي از بازداشت‌شدگان در دوران بازداشت از جمله بهروز جاويد تهراني ‏

‏8- صدور احكام ‌سنگين‌ مانند صدور حكم شلاق براي برخي فعالان اجتماعي، دانشجويي و زنان كه در حال ‏حاضر اجراي آنرا به ‌حالت تعليق نگهداشته‌اند. زينب پيغمبرزاده، دانشجوي جامعه شناسي دانشگاه تهران و تعداد ‏ديگري از دانشجويان سياسي كه به حبس‌هاي تعليقي محكوم شده‌اند و نيز نسرين افضلي، مرضيه مرتاضي ‏لنگرودي، ناهيد جعفري، رضوان مقدم و پروين اردلان از جمله فعالان در امور زنان هستند كه حكم زندان و ‏شلاق تعليقي يراي آنان صادر شده است. ‏

‏9- هادي قابل از مدرسين حوزه علميه كه به سه‌سال و چهار ماه حبس تعزيري و خلع لباس محكوم شده است براي ‏طي كردن دوران محكوميت به زندان منتقل شد.‏

‏10- صدور حكم 5 ماه زندان و 10 ضربه شلاق براي علي نيكو نسبتي مسئول روابط عمومي دفتر تحكيم وحدت ‏كه به جزاي نقدي تبديل شده است.‏

‏11- شيوا خيرآبادي، عبدالله نجار، غالب حسيني، علي حسيني، بهالدين صدوقي و سوسن رازاني از بازداشت ‏شدگان سنندجي در روز كارگر و جوانمير مرادي و طه آزادي از بازداشت‌شدگان عسلويه هستند.‏

‏12- بازداشت حسن ارك، جمشيد زارعي، حميدرضايي، حجت تاري وئوديان، احد رضوي، اكبر حسين زاده، ‏حسين ميرزا خاني وعلي صديقي از فعالان آذربايجاني در سالگرد اعتراضات آذري زبانان به كاريكاتور منتشر ‏شده در يكي از روزنامه‌ها. اين اقدام در حالي صورت گرفته كه پيش از اين تعداد زيادي از فعالان آذري به مراكز ‏اطلاعاتي و امنيتي احضار و پس از اخذ تعهد كتبي آزاد شده‌اند.‏

‏13- اميد عباسقلي نژاد كه به واسطه نوشتن مطالبي در وبلاگ شخصي‌اش به 6 ماه حبس محكوم شد و نيز فردين ‏مرادي به دو سال زندان و تبعيد به مراغه محكوم شد؛ نامبرده از 6 ماه پيش در بازداشت بسر مي‌برد. همچنين ‏عباس خرسندي دبير كل حزب دموكرات ايران به تحمل هشت سال حبس تعزيري محكوم شده است.‏

‏14- ادامه بازداشت ابوالفضل جهاندار و سعيد درخشندي علي رغم گذشت نيمي از دوران محكوميت‌شان، همچنين ‏ندادن مرخصي و عدم اعطاي آزادي مشروط به مجيد توكلي، احمد قصابان و احسان منصوري - سه دانشجوي ‏دانشگاه امير كبير كه بيش از يك سال است در زندان بسر مي‌برند - علي رغم درخواستي كه ارائه داده‌اند.‏

‏"كميته‌ پي‌گيري بازداشت‌‌هاي خودسرانه" ضمن يادآوري مواردي كه در 11 اطلاعيه قبلي به استحضار ملت ‏شريف ايران رسانده است بر رعايت حقوق شهروندان بر اساس موازين حقوق بشر و مواد قانون اساسي ايران ‏براي همه بازداشت‌شدگان جداي از ديدگاه‌هاي اعتقادي و سياسي‌ آنها تأكيد دارد. خواسته اين كميته براي تحقق ‏حقوق شهروندي بازداشت‌شدگان و ممانعت از تضييع حقوق آنان بر اساس تعهدات ملي و بين‌المللي كه حاكميت ‏ايران ملزم به رعايت آنها است، نظارت نهادهاي مردمي است.‏

رونوشت اين اطلاعيه جهت اقدام قانوني به مراجع زير ارسال شده است:‏
‏1-‏‎ ‎رياست قوه قضاييه
‏2- رييس كل دادگستري استان تهران‏
‏3-‏‎ ‎رييس كل دادگستري استان كردستان
‏4-‏‎ ‎ستاد حقوق بشر قوه قضاييه
‏5-هيات نظارت بر حفظ حقوق شهروندي
‏6-‏‎ ‎رياست ديوانعالي كل كشور
‏7-‏‎ ‎دادستان كل كشور
‏8-‏‎ ‎كميسيون امنيت ملي مجلس شوراي اسلامي
‏9-‏‎ ‎كميسيون اصل نود مجلس شوراي اسلامي

برگرفته از :

http://www.roozonline.com/archives/2008/06/post_7706.php

 

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 1:36 قبل از ظهر  توسط مهرداد  | 
 

Aeene Bahai

 

بر گرفته از : https://www.aeenebahai.org/content/view/8/1/

 

 |+| نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 10:19 بعد از ظهر  توسط مهرداد  | 

کمیسیون بین‌المللی حقوقدانان

 انتشار فوری / ژنو، دوم ژوئن 2008 

کمیسیون بین‌المللی حقوقدانان از اولیاء حکومت ایران می‌خواهد

اذیت و آزار مدیران دین بهائی را متوقّف سازند

کمیسیون بین‌المللی حقوقدانان امروز اعلام نمود، "شش تن از مدیران دین بهائی در ایران، که روز 14مه 2008 خودسرانه دستگیر شده و بدون حق ملاقات و تماس با بیرون در بازداشت به سر می برند،، باید بلافاصله آزاد گردند یا به لحاظ حقوقی به جرمی آشکار متّهم شوند."

یکی از مقامات ایرانی به نهاد خبری محلّی اعلام نمود که، "شش مدیر غیررسمی دین بهائی در ایران علیه مصالح ملّی فعّالیت داشتند."  او افزود، "آنها به دلایل امنیتی و نه به دلیل اعتقاد مذهبی‌شان، بازداشت شدند." امّا، بنا به اطّلاعات معتبر، کمیسیون معتقد است که شواهد کافی برای اثبات این نکته وجود دارد که آنها در رابطه با فعّالیت‌های مسالمت‌آمیز در مقام اعضاء گروه هماهنگ‌ کنندهء ملّی بهائیان ایران دستگیر شده‌اند.

بازداشت شدگان، که گزارش شده در دوایر نهادهای اطّلاعاتی نگهداری می‌شوند، دارای نمایندهء حقوقی نیستند و اجازه ندارند با خانواده‌های خود ارتباط داشته باشند. کمیسیون بین‌المللی حقوقدانان اظهار داشت، "اگر اولیاء حکومت ایران آنها را به جرم مشخّصی متّهم نکنند و در محکمهء مستقلّ و بی‌طرفی حاضر ننمایند، باید بلافاصله آنها را آزاد کنند. زمینه‎های بازداشت آنها باید بلافاصله و آشکارا اعلام گردد، و باید به آنها اجازه داده شود با وکلا و خانواده‌های خود تماس حاصل نمایند."

کمیسیون بین‌المللی حقوقدانان از دست اندرکاران حکومت ایران می‌خواهد بنابر وظایف و تکالیف حقوق بشر بین‌المللی عمل نمایند و تضمین دهند که این افراد بر مبنای اعتقادات خود در بازداشت به سر نمی‌برند. آزادی دین و وجدان بهائیان به شدّت محدود است و این محدودیت در تجاوز واضح از میثاق بین‌المللی حقوق مدنی و سیاسی اِعمال می‎گردد که ایران مُهر تأیید بر آن نهاده و ملزم به رعایت آن است. میثاق مزبور به طور اخصّ در مادّهء 18 قید می‌کند که، "همه حقّ آزادی اندیشه، وجدان و دین خواهند داشت. این حق شامل آزادی گرایش به دین یا عقیده به انتخاب خود شخص، و آزادی فردی یا جمعی و علنی یا خصوصی در ابراز دین یا عقیدهء خود در نیایش، اجرای شعائر و تعلیمات دینی خویش می‌گردد."

کمیسیون به اولیاء حکومت ایران توصیه می‌کند به مجموعه قوانین مربوط به رویهء قضایی احترام بگذارند. طبق این مقرّرات شخص بازداشت شده حق دارد که سریعاً از دلایل دستگیری یا بازداشت خود مطّلع گردد.

کمیسیون از اولیاء حکومت ایران می‌خواهد تضمین نمایند که کلّیه افراد بازداشت شده از هرگونه شکنجه و سوء رفتار در امان هستند، امکان دسترسی به خانواده‌ها و وکلای خود را دارند و در صورت لزوم از مراقبت‌های پزشکی بهره‎مندند.  

بر گرفته از :

http://news-bahai.blogfa.com/

 |+| نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 9:43 بعد از ظهر  توسط مهرداد  | 
 

رفتار با بهائیان : آزمون حقوق بشر در ایران

مهدی خلجی / ۴ ژوئن ۲۰۰۸

روز ۱۴ مه، حکومت ایران شش تن از مدیران برجستهء بهائی را دستگیر و آنها را به "تهدید امنیت ملّی" متّهم کرد. زمان‌بندی اقدام به بازداشت، بعضی را به حدس و گمان سوق داد که حکومت ایران سعی دارد این مدیران را به انفجار ماه آوریل در مرکزی مذهبی در شیراز که منجر به کشته شدن ۱۴ نفر شد ارتباط دهد. با توجّه به این که زعمای مذهبی ایران بر این باورند که وجود اقلّیت‌های دینی سبب تضعیف بنیادگرایی رسمی شیعه می‌گردد، این جدید‌ترین اقدام به بازداشت نشان سیاه دیگری به سابقهء دیرین و طولانی نکبت‌بار ایران در حمایت از حقوق بشر و آزادی‌های دینی می‌افزاید.

بهائیان: تهدیدی برای بنیادگرایی شیعه

آئین بهائی، بر خلاف آئین‌های زردشتی، کلیمی و مسیحی، بعد از اسلام ظهور کرد و مدّعی است که شیعه از دور خارج شده و این آئین جای آن را گرفته است. محور اعتقادی شیعه باور داشتن به امام دوازدهم، خَلَف علی است که که باید در آخرالزّمان دیگربار ظاهر شود. دیانت بهائی از علی‌محمّد شیرازی (۵۰ ـ ۱۸۱۹) نشأت گرفته است. او مدّعی شد که باب امام غائب است و بعداً اعلام کرد که خود امام است. او با این ادّعا که این شخصیت مهمّ دینی است، نه تنها زعمای مذهبی را زیر سؤال برد بلکه تعابیر و تفاسیر رسمی متون مقدّسه را نیز در معرض تردید قرار داد. اگرچه امر بهائی صریحاً از پیروانش می‌خواهد که در فعّالیت‌های سیاسی شرکت نکنند، امّا رهبران ایران در آن زمان (سلاطین قاجار) ادّعاهای شیرازی را به منزلهء مورد تردید قرار دادن مشروعیت دولت تلقّی کردند زیرا سلطان رئیس کشور شیعه بود. بعدها، سلسلهء پهلوی در مقابل فشار روحانیون که بهائی‎ستیزی را سیاست رسمی مملکت قرار دهد، مقاومت کرد.

امّا، بعد از انقلاب ایران در سال ۱۹۷۹سیاست مزبور تنفیذ گردید زیرا روحانیون امر بهائی را به منزلهء انکار مشروعیت خود می‌دیدند. در قانون اساسی جمهوری اسلامی، دولت آئین بهائی را به عنوان دین به رسمیت نمی‌شناسد و اعضاء آن را از انعقاد علنی مراسم و اجرای شعائر منع می‌کند. در زمان انقلاب، دهها بهائی بدون محاکمه اعدام و بسیاری دستگیر شدند. بهائیان اجازهء تحصیل در دانشگاه‌ها یا کار در دوایر دولتی را ندارند. حتّی در بخش خصوصی، بسیاری از محدودیت‌های رسمی و غیررسمی وجود دارد که زندگی را برای بهائیان دشوار ساخته است.

رئیس‌جمهور آخرالزّمانی بهائیان را تحت فشار قرار می‌دهد

در دوران ریاست جمهوری محمّد خاتمی، از ۱۹۹۷ تا ۲۰۰۵ ، بهائیان عموماً تحمّل شدند ، زیرا معدودی از آنها اجازه یافتند به جای برنامه‌های آموزشی سرّی بهائی در دانشگاه‌های به رسمیت شناخته شده به تحصیل بپردازند. امّا از زمان جلوس محمود احمدی‌نژاد بر کرسی ریاست جمهوری در سال 2005، حکومت فشار خود را بر این گروه افزایش داده، بهائیان را از دانشگاه‌اخراج و از بعضی مناصب معزول کرده است. در مارس 2006 گزارشگر ویژهء سازمان ملل متّحد در آزادی دین یا عقیده در خصوص نامهء اکتبر 2005 که بعضی از نهادهای حکومتی را مأمور شناسایی بهائیان ایرانی و جمع‌آوری اطّلاعات در مورد آنها می‌کرد، ابراز نگرانی نمود.

حکومت احمدی‌نژاد استدلال می‌کند که طبق قانون اساسی، آیین بهائی به رسمیت شناخته نشده و بنابراین در ایران تحت حمایت (اهل ذمّه) نیست. موضع سخت‌تر رئیس جمهور نسبت به بهائیان به احتمال قوی ناشی از دیدگاه‌های آخرالزّمانی و تمسّک خاصّ او به ایدهء امام غایب نیز هست. احمدی‌نژاد که بر این باور است که دولت او تحت نظارت و هدایت امام غایب است؛ نمی‌تواند دینی را تحمّل کند که وجود امام را انکار می‌کند؛ در عین حال بهائیان وارد امور سیاسیه نمی‌شوند. روز ۲۳ مه ، سیّد احمد علم‌الهدی ، امام جمعه در مشهد و حامی احمدی‌نژاد اظهار داشت که "بهائیت نه دین است نه فکر یا عقیده. چگونه می‌توانیم قبول کنیم که این سربازان اسرائیلی ]یعنی بهائیان که مرکز جهانی آنها در حیفا واقع در اسرائیل است[ که دستشان به خون میلیون انسان آلوده است، در کشور ما آزاد باشند و هر نوع جنایتی را مرتکب شوند."

سایر گروه‌های مواجه با تبعیض و خشونت

سایر اقلّیت‌های مذهبی، مانند صوفی‎ها و دراویش (مرتاضانی که به علّت شدّت فقر و ریاضت اینگونه معروفند)، نیز تحت نظام جمهوری اسلامی آزار دیده‌اند. تصوّف، که هم از نوع شیعه وجود دارد و هم سنّی، دارای تفسیری مبهم و اسرارآمیز از اسلام است. اهل تصوّف معمولاً با اسلام نهادینه شده مخالفند و به این ترتیب غالباً مورد اذیت و آزار روحانیون ایرانی قرار می‌گیرند. صوفیان و دراویش، مانند بهائیان، از فعّالیت‎های سیاسی پرهیز می‌کنند و این دیدگاهی است که از قلب آئین مذهبی آنها نشأت می‌گیرد. امّا حکومت ایران این دو اقلّیت را، نه به علّت فعّالیت‌های سیاسی بلکه به علّت نفس وجود آنها، تهدیدی به حساب می‌آورد.

جمهوری اسلامی هرگز اذعان نکرده که صوفی‎ستیزی سیاست رسمی این رژیم است. امّا، در وزارت اطّلاعات، دایرهء ویژه‌ای وجود دارد که دربارهء اعضاء این فرقه به جمع‌آوری اطّلاعات مشغول است. از زمانی که احمدی‌نژاد زمام قدرت را در دست گرفت، حکومت فشار را بر هر دو گروه تشدید کرده است. در نوامبر 2007، نیروی انتظامی ایران مرکز مذهبی صوفیه در استان لرستان را منهدم ساخت و دهها تن از دراویش را دستگیر کرد؛ در فوریه 2006، پلیس مرکز دراویش در قم را تخریب نمود. در طیّ این عملیات، که به مجروح شدن صدها تن انجامید، پلیس بیش از هزار درویش را دستگیر و رهبر آنها را از شهر تبعید کرد.

به طور کلّی، کلّیه اقلّیت‎های دینی غیرشیعه و شیعیانی که جزء جریان اصلی محسوب نمی‌شوند، به درجات متفاوت از تبعیضات رسمی و غیر رسمی در تحصیل، اشتغال و مسکن در رنج و عذابند. این مطلب حتّی در مورد جریان اصلی اهل تسنّن نیز مصداق دارد. اگرچه صدها هزار سنّی در طهران زندگی می‌کنند، حکومت پیوسته نقشه‌های آنها برای ساخت مسجدی در این شهر نقش بر آب ساخته است. حکومت تا آنجا پیش رفت که مجامع نماز سنّی‌ها که در پارکهای عمومی برگزار شده بود بر هم زد، و حتّی سنّی‌هایی را که برای نماز به اراضی سفارت پاکستان رفتند مورد اذیت و آزار قرار داد.

اقدام خطرناک در اِعمال فشار بر اقلّیت‌های دینی

روز بیستم مه، غلامحسین الهام، سخنگوی دولت ایران، اظهار داشت که بازداشت اخیر شش مدیر جامعهء بهائی به دلایل امنیتی بوده و نه اعتقادات دینی. او گفت که آنها با "بیگانگان بخصوص صهیونیست‌ها" در ارتباط بوده و "علیه مصالح مملکت" فعّالیت داشته‌اند. اگرچه حکومت مستقیماً اتّهامی وارد نساخت، امّا ناظران گفتند که که دستگیری اخیر بخشی از تلاش حکومت برای مرتبط ساختن مدیران جامعهء بهائی با انفجار 13 آوریل در شیراز است که به کشته شدن چهارده نفر و مجروح شدن تقریباً دویست نفر منجر شد. مقامات رسمی، بعد از آن که اوایل مه وجود بمب در انفجار مزبور را انکار کردند، تغییر موضع داده اظهار داشتند که حمله تروریستی توسّط "سلطنت‌طلبان" که با امریکا و انگلیس ارتباط داشته‌اند صورت گرفته است. چند روز بعد، مأمورین وزارت اطّلاعات مدیران جامعهء بهائی را دستگیر کرد.

استنتاج

استفادهء جمهوری اسلامی از دستاویز نگرانی نسبت به امنیت ملّی صرفاً جدید‌ترین شکل حرکت‌های ایذایی علیه اقلّیت‌های مذهبی است. شاید رهبران ایران معتقد باشند که این دستاویز به آنها امکان خواهد داد فشار سازمان‌های حقوق بشر بین‌المللی را از نقض آزادی دین منحرف سازد. معهذا، نگرش حکومت ایران نسبت به اقلّیت‌های دینی، اعم از فرقه‌های مذهبی کوچک امّا به رسمیت شناخته شده (صوفیان و دراویش) یا آن که به رسمیت شناخته نشده (آئین بهائی)، باید به عنوان معیاری در ارزیابی حقوق بشر و آزادی دین در ایران مشاهده شود.

مهدی خلجی عضو مهمان در انستیتو واشنگتون است که نقطهء تمرکزش نقش سیاست در حمایت از دیدگاه روحانیون شیعه در ایران و عراق است . 

 برگرفته از : 

 http://bahaiyyat.blogfa.com/post-33.aspx

 

متن اصلی به زبان انگلیسی :

 http://www.washingtoninstitute.org/templateC05.php?CID=2895

 |+| نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 2:29 بعد از ظهر  توسط مهرداد  | 

۳ شهرالعظمة ۱۶۵

۱۹ می ۲۰۰۸

 

احبّای عزیز مظلوم و با وفای جمال اقدس ابهی در کشور مقدّس ایران ملاحظه فرمایند

دوستان عزیز و محبوب ،

                   دستگیری اخیر اعضای محترم هیئت مجلّله یاران نشانه دیگری است از غفلت مسؤلین امور از حرکت قوای روحانیه ای که می تواند موجب عظمت آن خطّه مبارکه گردد . این غفلت سبب شده که دولت ایران جمعی از باوفاترین ، مطیع ترین ، با کفایت ترین و بی گناهترین شهروندان خود را در نهایت بی انصافی و بدون هیچ دلیل موجّهی مورد تحقیر و جور و ستم قرار دهد . البتّه شما عزیزان به خوبی واقفید که ید غیبی الهی در کار است ، جمیع امور در قبضه قدرت اوست و آنچه می گذرد جزئی از نقشه های حیات بخش اوست که ممدّ تأسیس مدنیّت ملکوتی و تحقّوق نهائی رفاه عالم انسانی است . لذا از اشتعال نار امتحان و افتتان در عالم امکان هراسی ندارید و بر امر حضرت یزدان ثابت و استوارید . اضطراب و پـریشانی به خود راه نمی دهید و سخت ترین حوادث عالم تزلزلی در قلوب شما ایجاد نمی نماید . مانند کوه مستقیمید و به مثابه نجوم بازغه در تلألو و حتّی در تلاطمات فعلی ثابتاً راسخاً در کمال حکمت به انجام وظایف روحانی خود مشغولید . چون سراج منیر در مجامع توحید پـرتوافکنید و هم گام با دیگر هم وطنان روشن ضمیرتان در احیای ایران عزیز و ارتقای آن به مقام محترم ترین ممالک عالم کوشا هستید تا آن سرزمین مقدّس مایه مباهات جهانیان و مورد ستایش و غبطه عالمیان گردد .

                 به نزول تأییدات آسمانی مطمئن باشید ، تعالیم الهی را مدّ نظر قرار دهید و در موارد لزوم برای مشورت و کسب هدایت به جمع خادمان توجّه نمائید . در اعتاب مقدّسه علیا به یاد شما هستیم و حفظ و صیانت و موفقیّت شما را ملتمسیم و از آستان مبارکش تمنّا می کنیم که " امرا را عدل و علما را انصاف عنایت فرماید "و این جور و جفا را به صلح و صفا مبدّل نماید .

 

                                                                                          امضا : بیت العدل اعظم

 

 

 

۱۸شهرالعظمة ۱۶۵

۳ جون ۲۰۰۸

 

 

 

احبّای عزیز امرالله ملاحظه فرمایند

 

 

دوستان عزیز و محبوب ،

                 نزدیک به سه هفته از دستگیری اخیر اعضای محترم هـیئت یاران می گذرد . نه از محل دقـیق زندان و نه از آنچه که بر آنان می گذرد خبر دقـیقی در دست است . این بی خبری و همچنین محرومیت آن عزیزان از تماس با خانواده و دسترسی به وکیل برای دفاع از خقوق حقّه خود ، موجب نگرانی شدید بهائیان جهان و صاحبان عدل و انصاف شده است . آنچه قلوب این آزرده دلان را تا حدّی تسکین می بخشد شجاعت و استقامتی است که شما دلدادگان روی جانان در مقابله با این بحران از خود نشان داده اید و با اتّحاد کامل ، تمسّک به تعالیم الهی و اطمینان به تأییدات اسمانی به انجام فرایض روحانی خود مشغول و در حفظ و صیانت مصالح امری کوشایید . حمایت ارباب جراید و رسانه های گروهی از احبّای مظلوم ایران ، پشتیبانی فعّالان اجتمائی و همدردی متفکّرین ایرانی نیز موب امیدواری و امتنان قلبی است .ملاحظه فرمائید که چگونه گروه های فزاینده ای از ایرانیان عزیز با احیای سنن باستانی خود حقوق بشر را محترم می شمارند و معتقدند که دورانی که تعصّبات جاهلانه بتواند موجب تبعیض و جدایی یبن مردم گردد به سر آمده و سعادت واقعی این ملّت را در ایرانی متنوّع ولی متّحد می دانند . مطمئن باشید که قاطبه ایرانیان نیز برای تحقّق این آرمانها خواهند کوشید . متأسّفانه افرای معدودی که ابر تعصّب قلوبشان را تیره و تار ساخته و بغض و عداوت بر احساسات انسانی شان غلبه نموده نمی توانند درک کنند که چگونه ممکن است بهائیان دستورالعمل و برنامه ای جز خدمت به عالم انسانی و کمک به استقرار مدنیّت معنوی نداشته باشند . در نتیجه توطئه های بی اساسی را به شما نسبت می دهند ، شما را به سبب تمسّک به اصول وفرایض دینی تان سرکوب می کنند و به اذیّت و آزارتان می پردازند . ولی شما نصایح حضرت بهاءالله را به خاطر دارید که می فرمایند : " امروز انسان کسی است که بخدمت من علی الارض قیام نماید . "

              

                پس بکوشید تا مصداق این بیان حضرت عبدالبهاء گردید که می فرمایند : " احبّای الهی باید مظاهر رحمت عامّه باشند و مطالع فیض خاصّ مانند آفتاب بر گلسن و گلخن هر دو بتابند و بمثابه ابر نیسان بر گل و خار هر دو ببارند جز مهر و وفا نجویند و طریق جفا نپویند و غیر از راز صلح و صفا نگویند . " علی رغـم  وضع بحرانی موجود و با الهام از تعالیم الهی به اعراض و ظلم و عـدوان اهـمیّت ندهید و بالعکس معامله نمایـید . فکرتان را در این محصور دارید که سبب خیر و نفع اطرافـیان  خود باشید . به هم وطنان خود که وارثان فرهنگی غنی و انسانی هـستند و خود نیز گرفتار ظلم و ستم و تضیقات گوناگون می باشند صمیمانه خدمت نمایید . از هر گونه اختلاف و انشقاق بپرهـیزید  ، با عموم با صدق و صفا معاشرت کنید و در باره آنچه که مشغله ذهن آنهاست مذاکره و تبادل نظر نمایید و شعله امید ، ایمان و اطمینان به آینده پرشکوه ایران و به سرنوشت درخشان نوع بشر را ، که خود نعتقدید مآلا تحقّق خواهد یافت ، در قلوبشان برافـروزید .

              

                  در اعتاب مقـدّسه برای حفظ و صیانت  احبّای عزیز مهد امرالله دعا می نماییم .

 

               

                                                                                              امضأ : بیت العدل اعظم     

 

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 0:45 قبل از ظهر  توسط مهرداد  | 

 

زنده باد آیت الله ! آیت الله سکوت سی ساله را شکست!

نگارش: پسر ایران   

چهاردهم خرداد ۱۳۸۷

هم اکنون سی سال از تشکیل حکومت اسلامی در ایران می گذرد و در طی این سی سال هیچ کس جرات آن را نداشت که به صراحت از حقوق شهروندی بهائیان دفاع کند و با وجود سی سال حق کشی و ظلم بر بهائیان هر کسی که می خواست در این مدت به دفاع از آن ها بپردازد برچسب بهائی بودن به او می خورد و به زعم دولت فردی غیر قابل اعتماد به شمار می رفت.

هر کس به مدد و دفاع بهائیان می آمد برچسب بهائی به او می زدند و نهایتا از عمال و جاسوسان به شمار می رفت و از تمام صحنه هایی که در آن حضور داشت حذف می شد. البته در این بین افراد منصفی با وجود این همه مشکل باز هم به حمایت خود ادامه می دادند اما متاسفانه به جایی نمی رسید و نهایتا خودشان حذف می شدند. اما پس از 30 سال یک نفر پیدا شد که شجاعت به خرج داد و از حقوق شهروندی بهائیان دفاع نمود. این درحالی است که تمام گروه های سیاسی و مذهبی که داعیه آزادی عقیده و بیان در ایران را دارند مبادرت به انجام این کار نکرده اند و یا اگر نموده اند بدین صورت علنی و گسترده نبوده است. البته شجاعت این شخص همیشه در همه محافل دینی و سیاسی زبانزد خاص و عام بوده است اما این بار متفاوت از قبل.

این بار دشمنان بهائیان دیگر نمی توانستند او را جاسوس و عمال صهیونیست نام بگذارند و به زعم خویش غیر قابل اعتمادش بنامند. این شخص از نظریه پردازان جمهوری اسلامی ایران بوده و در راه به ثمر نشستن انقلاب اسلامی زحمات، مشقات، تبعید و زندان بسیار زیادی کشیده است و پای به پای دیگر روحانیون در راه انقلاب مبارزه نموده است. این شخص کسی نیست جز آیت الله حسینعلی منتظری!

آیت الله منتظری در طی فتوایی جنجال برانگیزدر تاریخ 25/2/87 به شرح زیر از حقوق شهروندی بهائیان که 30 سال در ایران رعایت نشده است دفاع نموده و حقوق شهروندی را از حقوق حقه بهائیان ایران دانسته است:

«فرقه بهائيت چون دارای کتاب آسمانی همچون يهود، مسيحيان و زرتشتيان نيستند در قانون اساسی جزو اقليت های مذهبی شمرده نشده اند، ولی از آن جهت که اهل اين کشور هستند حق آب و گل دارند و از حقوق شهروندی برخوردار می باشند، همچنين بايد از رافت اسلامی که مورد تاکيد قرآن و اوليا دين است بهره مند باشند»

 حسينعلی منتظری

آیت الله منتظری از فقهای طراز اول جهان اسلام به شمار می روند و همچنین مقرر بود که ایشان به عنوان جانشین رهبری بعد از آیت الله خیمنی به رهبری انقلاب بپردازند. در واقع ایشان جانشین بالاترین مرجع در جمهوری اسلامی ایران بوده اند. اما به دلیل اعتراضاتی که درسال های مختلف به نواقصی که در نظام وجود داشت نمودند از لیست معتمدین خارج و از تمام صحنه های مذهبی و سیاسی حکومت حذف شدند، اما موقعیت مذهبی ایشان در بین عامه مردم و مقلدین ایشان همچنان محفوظ مانده است.

بله این است فتوای یکی از بزرگترین مراجع تقلید اسلامی که این گونه شجاعانه به دفاع از حقوق شهروندی بهائیان پرداخته است. پس از صدور این فتوا بعضی از جناح های مخالف دیانت بهائی و بهائیان آیت الله منتظری را شخصی "مطرود امام و امت" نامیدند !!! باید از این افراد پرسید چگونه کسی که خود از مبارزان و نظریه پردازان این نظام بوده است می تواند مطرود محسوب شود !؟ و همچنین افرادی دیگر این فتوا را ناشی از نفوذ بهائیان در بیت آیت الله منتظری دانسته اند!!

باید از این گروه ها و افراد پرسید چگونه تا قبل از صدور این فتوا آیت الله منتظری به عنوان شخصی "مطرود امام و امت" یاد نمی شدند، اما یک شبه پس از این فتوا ده ها پیکان و نیزه به سوی ایشان نشانه گرفته شد تا ایشان را شخصیتی غیر مهم در نظام و دنیای اسلام و فتوای ایشان را فاقد ارزش جلوه دهند!!! در مورد افراد دیگر هم باید گفت که بهائیان چگونه در بیت شخصی که سال های سال در حبس منزل به سر می برده است و کسی جز نزدیکان و خانواده ایشان اجازه ملاقات با ایشان را نداشته اند و تحت مراقبت و کنترل نیروی اطلاعاتی و امنیتی جمهوری اسلامی بوده است نفوذه کرده اند !؟ و براساس کدام مدرک و سندی این اظهارات را بیان می نمایند. اگر اظهارات این آقایان که این تهمت ها و افترائات را می زنند همانند تاریخ نگاری آن ها باشد دیگر احتیاجی به بررسی نظرات آن وجود ندارد چه که بالکل فاقد اعتبار و سندیت می باشند.

حال باید دید که آیا حکومت اسلامی باز هم با صدور این فتوا و مجاز دانستن حقوق شهروندی بهائیان حقوق مسلوبه بهائیان را به آن ها باز می گرداند؟ آیا به آن ها اجازه ورود به دانشگاه و حق تحصیل و کار در ادارات دولتی را می دهد؟ از ملت شریف ایران باید خواست که به نظاره بنشینند و این جریانی که هم اکنون به راه افتاده را مشاهده کنند تا دید حکومتی که خود را حکومت عدل پرور می داند به انجام این مسئله مهم مبادرت می ورزد؟

 دیگر تمام موانع برای به رسمیت شناختن حقوق شهروندی بهائیان چه از نظر قانونی و چه از نظر شرعی از میان برداشته شده است و دیگر بهانه ای از طرف صاحبان قدرت در ایران برای عدم توجه و پایمال نمودن حقوق شهروندی بهائیان ایران وجود ندارد.

باید نشست و نظاره کرد تا دید که این جریان در ایران به کجا ختم می شود.

 به امید داشتن ایرانی آزاد و عدالت پرور

 بر گرفته از :

https://www.noghtenazar.org/content/view/486/10/
 |+| نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 10:33 بعد از ظهر  توسط مهرداد  | 

 مصاحبـه سیف زاده وبهنـود مبـیّـن عمق فاجعه است

نگارش پیمان محبوبی

سیزدهم خرداد ۱۳۸۷

امروز خانم مریم محمدی، برنامه ساز رادیو زمانه، مصاحبه ای با آقایان سیف زاده، دادستان انقلاب آیت الله خمینی(؟)، و مسعود بهنود، روزنامه نگار و تاریخدان مقیم لندن انجام داده است که در راستای سلسله برنامه های رادیو زمانه در پوشش یک جانبه و غیر منصفانه اخبار دستگیری بهاییان ایران قرار می گیرد.
در این مقاله که در دو بخش تنظیم شده است سعی گردیده تا مدعیات نامبردگان در این مصاحبه مورد بررسی قرار گیرد و صحت و سقم آن در ترازوی واقعیات سنجیده شود.

(1) آقای سیف زاده مصاحبه را با این جمله آغاز نموده که "سید محمد‌علی باب که مجتهدی شیعه بود..." 
باید خدمت آن بزرگوار عرض نمایم که این اولین بار در
۱۶۴ سال گذشته است که کسی می گوید سید "محمدعلی" باب یک مجتهد بوده است. اولا نام ایشان علی محمد است نه محمد علی و ثانیا اگر آقای سیف این زحمت را می کشیدند که به چند کتاب تاریخی نیم نگاهی بیاندازند علاوه بر نام و نشان همچنین می آموختند که سید علی محمد باب یک جوان تاجر شیرازی بود که در عنفوان جوانی ادعا نمود که قائم موعود شیعیان است و در سن سی سالگی به دستور امیر کبیر تیر باران شد. نه فرصت رفتن به مدرسه یافت و نه مجتهد و یا حتی آخوندی بوده است.
(2) در جمله بعدی آقای سیف زاده چنین ادامه می دهد که " البته تحریک سفیر روسیه و بعد هم سفیر انگلستان در این قضیه نقش داشت.در نتیجه آشوب‌هایی در سراسر ایران به‌وجود آمد..."
البته از کسی که چنان آغاز نموده بعید هم نیست که چنین ادامه دهد. حقیقت آنست که این جملهٔ گنگ بقدری در گوش ایرانیان تکرار شده است که به تناقضات آن عادت کرده اند. گوینده این سخن، فارغ از معانی، تنها بدنبال ایجاد یک احساس منفی نسبت به دیانت بهایی در شنونده است. عزیزان بهایی ستیز اصولا هیچ نیازی به ارائه دلیل و سند برای مدعیات خود احساس نمی کنند، چرا که می پندارند که تکرار این مدعیات باعث اغفال مردم از توجه به مستندات آن است.
اولا باید بدانیم که منظور ایشان از تحریک، تحریک چه کس و یا گروهی است؟ اگر روسیه و انگلیس مردم را تحریک به آشوب و بلوا می کرده اند، گناه قربانیان دراین میان چیست؟ اگر منظور ایشان تحریک سوی دیگر مناقشه یعنی بابیان است، که با عقل سلیم سازگار نمی باشد. چرا که علیرغم سعی ایشان در پنهان سازی، حقیقت آنست که منظور ایشان از کلمه آشوب  پروسه قتل عام بابیان است. پروسه ای که به قتل
۲۰ هزار بابی در سنوات اولیه اظهار امر باب انجامیده است. آیا ایشان ادعای می کنند که سفرای روس و انگلیس بابیان را تحریک به قتل عام خویشتن توسط مردم می کرده اند؟ راستی چگونه می شود فرد را تحریک کرد که بمیرد؟ آیا می دانید که از بین این کشته شدگان ده ها تن از علمای مبرز شیعه بوده اند که پیرو باب شدند؟ کسانی چون وحید دارابی و حجت زنجانی که از علمای طراز اول و از فقهای صاحب نام بوده اند. آیا تمام این افراد با تحریک این دو سفیر دست از جان شستند و به جمع پیروان یک جوان بیست و اندی ساله پیوستند؟
وقت آنست که به شیوه ای غیر از شیوه آخوند ها صحبت کنیم. آخوندهایی که بر سر منابر، از هفت دولت آزاد، بی هیچ دلیل و برهانی هزار تهمت به این و آن می چسبانند. ایشان به همین شکلی که می گویند دست انگلیس و روسیه در کار بوده است می توانستند ادعا نمایند که دست فرانسه و بلژیک هم در کار بوده است و زحمت ما را در رفع اتهامات دو برابر نمایند. بالاخره از تخفیف ایشان متشکریم.
از طرف دیگر آیا ایشان می توانند توضیح دهند که این سفرا چگونه با سید باب که از بدو اعلام قائمیت به زندان افتاده و تحت توجه کامل امیر کبیر بوده است ارتباط داشته اند؟ چگونه ایشان را که در قلعه ماکو و چهریق، در اقصی نقاط غرب و شمال غرب ایران، به بند کشیده شده بود تحریک می نمودند و آیا هیچ اطلاعی ای دارند که به سید باب چه توصیه هایی می نمودند؟و این توصیه ها چگونه منشاء قتل عام هایی شد که بعد از تیرباران سید باب در قلعه های زنجان و نیریز بوقوع پیوست؟
از تمام این ها گذشته بالفرض که روسیه و انگلستان جادویی در جیبشان بود و یا دارویی در قوطی داشته اند که مردم را تحریک به آن می کرد که جان برکف به دنبال سید باب روانه شوند، آیا از خود پرسیدید که از این کار چه سودی نصیب این دولتها می شد؟ غیر از آن است که این دو کشور همواره منافع متضادی در ایران داشته اند؟ غیر از این است که هر دو کشور بیشترین ضرر ها را در پی بلوا ها و نا آرامی ها ی جامعه ایران دیده اند؟ غیر از آن است که علمای ایران در هر بلوایی صاحب نفوذ و قدرت بیشتری شدند و از هر نا آرامی در مملکت استقبال می نمودند ؟ آخر چرا به خود زحمت نمی دهید که یکی دو قرار دادی را که بخاطر آشوب سید باب نصیب این دو کشور شده است نام ببرید. تا کی در خیالات بسر خواهید برد؟ راستی که خفته را می شود بیدار کرد نه آنکس را که خود را به خواب زده باشد.
 (3) در جمله بعد آقای سیف زاده دسته گل جدیدی به بار می نشانند. ایشان می فرمایند که " ‌روحانیون و البته باز هم سفارت‌های خارجی انگلیس و آمریکا (برای تقویت دولت سپهبد زاهدی‌) در یک عمل نمایشی حمله کردند و «حدیرت‌القدس» بهایی‌ها را تخریب کردند..."
باید عرض نمایم که اعتماد بیش از حد آقای سیف زاده به تاریخ شنیداری و افواهی و بهتر بگویم پا منبری باعث شده است  که با تلفظ و املای لغات موانس نباشند. کلمه ای که ایشان در نظر دارند "حظیره القدس" است نه "حدیرت القدس" و سئوال اینست که منظور ایشان از "حرکت نمایشی" چیست؟  برای قربانی چه فرقی می کند که آمریکا و روحانیون قصد "نمایش" داشته اند و یا در امر تخریب اماکن بهایی جدی بوده اند. آیا این هم از گناهان بهاییان است که روحانیون قصد مزاح و مغازله با روسیه و آمریکا، ببخشید انگلیس و آمریکا(دیگر حساب از دست ما هم خارج شد) داشته اند؟ بالاخره تکلیف را روشن نمایید که ما طرف که هستیم آمریکا با ما ست یا با آخوند ها؟ آیا آقا فلسفی در سالهای
۴۱-۴۲ نیز بصورت نمایشی مردم را تحریک به قتل و آزار بهاییان می نمود؟ آیا ده ها بهایی دیگر را نیز با حرکت "نمایشی" در آن سالها در گوشه و کنار مملکت کشته اند؟ آخر بفرمایید که شان نزول کلمه "نمایشی"در این جمله چیست، غیر از آنکه باز فارغ از معانی به دنبال ایجاد احساسات ضد بهایی هستید؟ گناه بهاییان در این نمایشنامه کجاست؟ آیا آقای سیف زاده با ما مزاح می فرمایند؟
آقای سیف زاده چون یک مجاهد نستوه باز هم از پا نمی نشیند. این بار بهاییان را به ساواک پیوند می دهد.ایشان مدعی است که طبق اسناد باقی مانده از ساواک، بهاییان توسط این اداره تقویت می شدند. سوال من اینست که این تقویت به چه صورتی انجام گرفته است؟ آیا این یک پروژه دو جانبه بین بهاییان و ساواک وجود داشته است؟ آیا بهاییان نیز حمایت ساواک را پذیرفتند؟ البته می توان حدس زد که جامعه بهایی ایران با
۳۰۰۰۰۰ جمعیت شاید محل مباحثاتی هم در ساواک بوده است. و این موضوع که آیا تهدیدی از جانب این گروه برای امنیت کشور وجود دارد می توانست مورد توجه قرار گیرد و اگر انصافی در کار می بود نتیجه مباحثات نیز نمی بایست چیزی بر علیه بهاییان بوده باشد. چرا که این حزب با سیاست کاری ندارد و بهاییان جز به اصلاح عموم نمی اندیشند. اما اینکه آیا ساواک بهاییان را تقویت می نمود یا نه بی هیچ تردیدی محلی از اعراب در جامعه بهایی نداشته است. نکته آنست که برعکس مدعای شما،‌ اسناد بجا مانده از ساواک حاکی آن است که این سازمان هموراه از معاشرت نیکوی بهاییان با عموم سوء استفاده نموده و سعی در گماشتن جاسوس و گزارشگر در مجامع بهایی داشته است. این را ازگزارشات فراوانی که از جلسات بهاییان در آرشیو ساواک موجود است می توان دریافت
اما سوال دیگری که از داد ستان آیت الله خمینی دارم آنست که اگر سندی وجود داشت، سندی مبنی بر یک ارتباط متقابل بین جامعه بهایی ایران و ساواک، چرا دستگاههای امنیتی جمهوری اسلامی، و شاید هم نیروی های تحت امر شما،
۹ نفر اعضای محفل روحانی ملی ایران را در سال ۱۳۶۰ ربوده و سر به نیست کرده اند؟ چرا آن ها را دادگاهی نکرده اند و اسناد مورد نظر شما را به سمع و نظر ملت شریف نرساندند؟ چرا آنها را در مقابل چشمان ملت ایران به پای میز محاکمه نکشاندند؟ چرا آنها را بی سر و صدا، بی هیچ دادگاه و قانونی سر به نیست کرده اند؟
 

 (4) این عضو کانون مدافعان حقوق بشر ایران در فراز دیگری از صحبت های خود ارتباط ساواک با جامعه بهایی را به شکل دیگری ترسیم می کند، آنجا که می گوید "...این حقیقت داشت که این دو تا را [بهاییان و حجتیه] به بازی می‌گرفتند برای این‌که مبارزه علیه رژیم سابق را در مسیر خودش که داشت به طرف تعالی پیش می‌رفت، منحرف بکنند..."
آیا می توانم از شما بپرسم که کدام اقدام جامعه بهایی در راستای بازی های ساواک بوده است متاسفانه اطلاعات شما در مورد جامعه بهایی از حد شایعات کوچه و بازار تجاوز نمی کند. شما اگر بدانید که جامعه بهایی چگونه اداره می شود مدعی آن نمی شدید که "..
البته مهره‌های بالای آن‌ها حتماً ارتباط‌هایی داشت" . چه که در جامعه بهایی جایی برای مهره های بالا وجود ندارد. اگر منظور شما از مهره های بالا همان اعضای محفل ملی است، چنانچه پرسیده ام، چرا آنها را سر به نیست کرده و دادگاهی نکرده اید؟ اگر منظور شما بهاییان صاحب نام و ذی نفوذ می باشد، باید به شما بگویم که این افراد در اداره جامعه بهایی نفوذی نداشته و ندارند. جامعه بهایی دارای یک نظام اداری منظم و دقیق است. کارگزاران این نظام اداری  - .  که فعلا در ایران بدستور دولت تعطیل است- یعنی اعضای محافل روحانی محلی و ملی،‌ توسط آحاد افراد جامعه بهایی هر سال انتخاب می شوند. همچنین نه نفراعضای مرکز جهانی بهایی که در شهر حیفا (اسراییل کنونی) واقع است هر ۵ سال یکبار توسط نمایندگان بهاییان سراسر عالم انتخاب می گردند. عمده وظایف این افراد طرح نقشه های خدمت به عالم انسانی است. نقشه هایی که به بهاییان سراسر عالم، و حتی غیر بهاییان داوطلب، این فرصت را می دهد که با شرکت در این نقشه ها مشغول خدمت به همنوعان خود در گوشه و کنار دنیا شوند. کار محافل ملی هر مملکت سازماندهی نیرو ها در جهت انجام این نقشه هاست. این نقشه ها که گاهی ۲ ساله یا ۵ ساله و بعضا ۱۰ ساله می باشند دارای اهداف مشخصی است. اهدافی که مهمترین آن تبلیغ دیانت بهایی و آشنا سازی مردم با اصول آن مانند 1-توجه به صلح عمومی بین دول 2-وحدت نوع بشر، یعنی ترک تعصبات نژادی 3- تطابق دین و خرد 4-تساوی حقوق زنان و مردان 5 -ترک تقالید که هادم بنیان  انسانی است 6- تحری انفرادی حقیقت ۷- تعلیم و تربیت عمومی اطفال و .... است. هر بهایی در هر جای عالم که باشد با راهنمایی های محافل ملی و محلی در مسیر این اهداف به شیوه های مختلف و متناسب با این شرایط محلی گام بر می دارد. حال جناب سیف زاده، عضو محترم کانون حقوق بشر ایران، توضیح دهید که کدام حرکت محفل ملی ایران در خلاف این اصول و در جهت خواسته های ساواک بوده است. جامعه بهایی حتی وقعی به دشمنی ها و تهدید های گروه حجتیه نمی نهاد خلاصه مذاکرات تمام محافل ضبط و در اختیار شماست آنها را بخوانید تا متوجه شوید که تا چه میزان جامعه بهایی فارغ از تهدید های وارده به اصول اساسی خود مشغول و پایبند بوده است. ما را نه با ساواک کاری بوده است و نه با انجمن های تحت حمایت آن.

موخره:
دشمنی آخوندهای ایران با بهاییان چیز جدیدی نیست و علت این دشمنی و تنفر نیز واضح است. این دشمنی ریشه در یکی از اساسی ترین دستاوردهای دیانت بهایی برای نوع بشر یعنی نفی اداره انفرادی جامعه و نفی طبقه روحانی است. در دیانت بهایی افراد به هیچ وجه تن به تقلید از دیگران نمی دهند. تحری حقیقت امری انفرادی است و هرکس شایسته آنست که فهم شخصی و ادراک خود از دین و سایر امور را میزان قرار دهد. اما دشمنی روشنفکران و بعضی روشنفکر نماها با دیانت بهایی داستان غم انگیز دیگری است و حاکی از سر خوردگی قشر روشنفکر ما از جهت گیری ها و وضعیت خود دارد. وقتی در جواب این سوال خانم محمدی که می پرسد:
"به این ترتیب آن نظری که انجمن حجتیه را دست پرورده ساواک می‌داند... شما معتقدید که در هر دو سمت، هم بهاییان و هم در مبارزه با بهاییان، رژیم گذشته دست داشت؟" آقای سیف زاده می گوید: "بله، این حقیقت داشت که این دو تا را به بازی می‌گرفتند برای این‌که مبارزه علیه رژیم سابق را در مسیر خودش که داشت به طرف تعالی پیش می‌رفت، منحرف بکنند. این اصل ماجرا بود"

بنده هم معتقدم که اصل دشمنی جناب سیف زاده با بهاییان در این قسمت نهفته است. جناب سیف زاده بخوبی واقف هستند که بهاییان چه در آن رژیم و چه در این رژیم سر سختانه در حال مبارزه اند اما قادر به درک آن نمی شوند که هدف بهاییان در این مبارزه بسی فراتر از تغییر یک رژیم است. آقای سیف زاده تنها متوجه این موضوع می شود که آنچه او و هم رزمانش به عنوان هدف قرار داده اند از دید بهاییان قابل اعتنا نبوده و نیست. لذا در صدد تحقیر بر می آید بطوریکه در آخر کلام می گوید: "عده‌ای از آن‌ها هم البته آگاهانه برای این‌که مسایلی مثل گرانی، تورم، مسکن‌، آزادی‌های مردم و حق شهروندی را از دید مردم خارج بکنند، زمینه‌ی دستگیری دو تا سه تا بهایی بیچاره را فراهم می‌کنند"
باید خدمت آقای سیف زاده اعلام نمایم که همین بیچارگان بوده اند که از ابتدای انقلاب یعنی زمانی که شخص شما دادستان بوده اید در معرض تند باد حوادث بی شمار واقع شدند اما از خرد وکلان-زن و مرد-تحصیل کرده و بی سواد- دارا و ندار چون کوه ایستاده اند و به تمام روشنفکران ایران که به تلنگری تغییر موضع داده اند و بعضا به جناح مخالف خود پیوسته اند درس آزادی داده و معنی آزادی عقیده را آموخته اند . پیروزی بهاییان در این راه جشن بزرگ تمام دگر اندیشان ایران خواهد بود. روز پیروزی اندیشه بر خشونت خواهد بود.

با سپاس

پژمان محبوبی

بر گرفته از سایت دین بهائی وسیاست :

http://politics-bahaee.blogfa.com/post-45.aspx

 |+| نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 9:14 بعد از ظهر  توسط مهرداد  | 

     

                            

بحثی دربارۀ مقالۀ «مسئلۀ بهائیان» از روز  چاپ ارسال به دوست

نگارش یافته توسط jamal   
۰۹ خرداد ۱۳۸۷

مقاله ی آقای احمد زید آبادی در سایت معتبر روزآنلاین به تاریخ پنجشنبه دوم خرداد به نام  مسئله ی بهاییان ، از جمله مقالاتیست که این روزها به دلیل دستگیری مسئولین اداری جامعه ی بهاییان ایران نوشته ومنتشر شده.

نویسنده ی مقاله ی مسئله ی بهاییان ، گرچه از موارد قانونی حقوق بهاییان به عنوان یک شهروند ـ  مثل داشتن وکیل در زندان ـ  دفاع میکنند و از علماء شیعه برای حل  مسئله استمداد میکنند، اما چند نکته راهم  متذکر میشوند که با توجه به اعتبار حرفه ای و قلم ایشان، و احترامی که شخصا" برای نوشته ها ی ایشان قائلم ،  قابل تامل و پاسخگویی است.

اول اینکه تاکید میکنند که مطالعاتی در زمینه ی بهاییان ندارند.  بنابراین، رجعت به شنیده ها میکنند که :" از زمان شکل گیری بهایی گری داستانهای فراوانی در مورد آیین فکری و ارتباطهای خارجی آنها مطرح بوده و روز به روز هم بردامنه ی آن افزوده شده است.  بسیاری از ایرانیان به بهاییان به چشم گروه های پر رمز و رازی مینگرند که دارای قدرتی پنهان و سر و سری ویژه با کشورهای بیگانه و بخصوص اسرائیلند و از همین رو طرح هر اتهامی را علیه آنان بی اساس نمی دانند . "

چه حیف که بعد ازگذشت  بیش از صد و پنجاه سال از ظهور پدیده ای به نام دین بهایی یا به قول ایشان "بهایی گری" ـ که خود واژه ایست با باری منفی ـ  آقای زیدآبادی عزیز که کارشناس مساثل خاورمیانه و استاد دانشگاه و... یعنی از فرهیختگان و آموختکان جامعه هستند، به گفته ی خودشان در این زمینه مطالعه ای نداشته اند و ترجیح میدهند به آن" داستانهای فراوان" اتکا کنند. آن هم  با وجود کتابهای فراوان بهاییان که به وضوح توضیح دهنده ی فلسفه و بینش و حتی نظم اداری بهاییست ( همان بخشی که لابد اسرار آمیزش میکند) ، و با وجود پدیده ای به نام اینترنت  ؛ و با وجود درسی به نام مطالعات بهایی در خیلی از دانشگاهای دنیا ؛ و با وجود امکان ساده ی محاسبه ی تاریخ تبعید بهاالله از وطنش ایران به عراق ،بعد به استانبول , ادرنه و سپس به عکا* ، که این آخری امروز در اسراییل واقع شده واما آن روزها منطقه ای در امپراطوری عثمانی بود؛ و صدها امکان دیگر برای خواندن ودیدن و شنیدن .....

ایشان در سطور بعدی  برای رفع هر گونه شبهه و شاید رفع اتهام طرفداری ازهمان "بهایی گری" مینویسند: "من از تبلیغات و تعصبات فرقه ای از جمله از آن نوعی که به بهاییان نسبت میدهند نه فقط دفاع نمیکنم بلکه در منطقه ای که نیازمند همبستگی های ملی مبتنی بر منافع عمومی و عقلانیت تفاهمیست آن را امری آشکارا مضر میدانم. " و متاسفانه  باز هم رجوع میکنند به آنچه که گویا نماینده ی دولت امروز ایران هم به بهاییان نسبت داده است .اما این که پایداری در داشتن یک عقیده یا احقاق حقوق مدنی چرا همبستگی ملی را بر هم میزند، ایشان دلیلش را نمینویسند. البته میماند عبارت همبستگی ملی که اگر درست تعریف نشود، و در نهان منظور از آن یکسان سازی عقیدتی باشد، آنوقت اعتراضات دانشجویی ، جنبش زنان ، وبلاگ نویسی ،حق دسترسی به اطلاعات از طریق اینترنت،  دگر اندیشی ، مطبوعات آزاد و ... همه بر هم زننده ی آن همبستگی به غلط تعریف شده است و البته وفادارانه کمک میکند به جامعه ی راکد و خاموش که ایده آل سیاست گذارانی غیر مردم سالار است که مردم را به بیخبری سوق میدهند.

و آخر اینکه میگویند:

"اين همه داغي و ‏حرارت براي ترويج آييني كه توام با تنش سياسي و اجتماعي در كشور بوده است، چه توجيهي دارد؟"

آقای زید آبادی عزیز مزاح میکنید؟ کافیست نگاهی ساده به تاریخ ادیان بیندازید ، همین ابراهیمی هایش را و ببینید از ابتدای ظهور هر دین به ایجاد چه تنش هایی در بین جامعه یا قوم و قبیله و منطقه محکوم شده اند و البته بر مبنای نوع عملکردشان و در طی تاریخ ببینید چگونه احقاق حق کرده اند.

بهاییان مثل پیروان هر دین و آیین و اندیشه ای حق دارند که تبلیغ کنند . این را قانون مدنی جوامع دموکراتیک ـ که بزرگوارانی مثل شما نیز در کنار دیگران برای رساندن سرزمینمان ایران به آن تلاش میکنید ـ تصریح میکند. در جامعه ای که محققینش هنوز به "داستان ها" و "سرو سرّها"ی شنیده اتکا میکنند، چه کار کند بهایی جز روشن گری و گفتن آنچه که واقعا" بوده وهست ؟ و در عین حال نزدیک شدن به قلب ها برای ترویج  این باور که همه ی انسانها بارهای یک درختند و برگ های یک شاخه .  

مهم نیست که من شنونده ی تبلیغ ، بهایی میشوم یا بر دین خودم که در اصول،  منافاتی با دین بهایی ندارد معتقد می مانم .( دعوت میکنم به نگاهی به اصول تمام ادیان،  ابراهیمی و غیر ابراهیمی ) . و مهم نیست که من شنونده ی تبلیغ اصلا" دلم میخواهد که وارد حوزه ای به نام مذهب بشوم  و یا چون ازتوابع قدرت مذهبیون در هیچ نوعش دل خوشی ندارم، دلم میخواهد بی هیچ واسطه ای  فقط قائل به اخلاقمندی و حرمت انسان باشم. اما لااقل آگاهی من و در نتیجه بیداری وجدانم باعث میشود که فرزند م مرعوب شنیده ها نشودو اگر همکلاسی اش را به خاطر بهایی بودن و همان توهم سرو سر با اسراییل و ... از کلاس درس بیرون بکشند ، بجای سکوت  اتفاقا" هر اتهامی را علیه آنان با اساس نداند. همانطور که درهمین فضای اخبار زده ی خارج از ایران ،  وقتی کسی به دوست کوچک عرب مسلمانش توهین میکند یا او را "اسلامیست" میخواند ،  سکوت نمیکند و به حرمت حقیقت ، توهین به هیچ باوری را نمیپذیرد.

به امید رسیدن به همبستگی بی قید و شرط ملی و همراهی روشنفکران برای رسیدن به حقوق انسان.

هستی مرتضایی

 

 * عکای دوران قاجار جایی بود برای تبعید مجرمان در بده بستان های دولت وقت ایران و عثمانی ؛ بهاییان معتقدند که دست بر قضا در این محکوم کردن، دولتمردان وقت حواسشان نبود که آن منطقه سرزمین مقدس و معهود همه ی ادیان ابراهیمی هم هست و با این تبعید تلخ ، کمک به پیشروی تاریخ میکنند .

برگرفته از سایت گفتمان :                                                                             

  http://www.goftman-iran.org/index.php?option=com_content&task=view&id=1015&Itemid=28

   
 

                                                            

 

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 11:28 بعد از ظهر  توسط مهرداد  | 
  چاپ ارسال به دوست
نگارش یافته توسط dabeer   
۱۳ خرداد ۱۳۸۷

ناشکیبائی مذهبی در ایران

در طی سی سال گذشته جامعۀ بهائی ایران متحمل انواع و اقسام ستم ها، تضییقات و بیعدالتی ها گردیده، از کلیّه حقوق اولیّه انسانی خود محروم و پیوسته در معرض تهدید، زندان، مصادرۀ اموال، شکنجه و اعدام بوده است.  رفتاری که با بهائیان می‌شود خود یکی از بزرگترین شواهد ناشکیبائی عقیدتی در ایران است. براساس اعلامیۀ جهانی حقوق بشر که دولت ایران نیز یکی از امضاء کنندگان آنست، آزادی مذهب یکی از حقوق اولیّه و مسّلم انسانها می‌باشد. دین اسلام نیز که دولتمردان ایران خود را نمایندگان آن می‌دانند بر اساس آیه شریفه "لا اکراه فی الدین" آزادی دینی را تأئید نموده  است.  با این حال بخشنامه‌های محرمانه متعددی که از ناحیۀ رهبران حکومت ایران به نهادهای مملکتی فرستاده شده بر مبارزه با بهائیان، اخراج آنها از دانشگاهها و ادارات دولتی و ممانعت از هر گونه پیشرفت آنها، صرفاً بخاطر اعتقادات مذهبی، تأکید شده است که البته تمام این مدارک موجود می‌باشد و جای هیچگونه انکاری نیست.  امّا سخنگویان دولت در مجامع رسمی  و در برابر پرسش خبرنگاران خارجی یا داخلی همچنان بر اتهامات بی پایه و غیرمستند خود مبنی بر "اقدام علیه امنیّت ملی و وابستگی به صهیونیسم" تأکید می‌کنند، چه که  سعی دارند عملیات خود را در زیر نقاب اینگونه اتهامات پنهان سازند. ولی این اتهامات تازگی ندارد و سالهاست که بهانه ای برای بهائی ستیزی بوده است.  آنچه بر بهائیان ایران می‌گذرد شاهد بارزی است از ناشکیبائی مذهبی در ایران.    

  بعد از سی سال که همۀ کتب و مدارک جامعۀ بهائی ایران در دست دولت جمهوری اسلامی بوده  و از زیر ذره‌بین رژیم گذشته است  و همه افراد جامعه نیز تحت نظر بوده اند، خود دولت بهتر از هر کس دیگری می‌داند که بهائیان از این اتهامات بکلی مبرّا هستند. ولی مشکل اینجاست که آنها با آئین بهائی که دیدگاه جدیدی منطبق با نیازهای جهان امروز ارائه میدهد، بشدت مخالف هستند و از دیرزمان همه قوای خود را در راه مبارزه با این آئین تجهیز نموده اند،  اینست که هر روز به ترفندی متوسل می‌شوند تا افکار عمومی را علیه این جامعه بی دفاع تحریک نمایند.

شگفتا آیا کسانی که بر این اتهامات دروغین پافشاری دارند متوجّه نیستند که در این دوران تکنولوژی پیشرفته و  شکوفائی اطلاعات، هر طفل دبستانی به آسانی به همۀ اطلاعات و معلومات جامعۀ بشری دسترسی دارد و با حرکت یک انگشت می‌تواند تاریخچۀ تأسیس دولت اسرائیل و سال تشکیل آن(1948میلادی) را با سال ورود حضرت بهاءالله،  بنیان‌گذار آئین بهائی به خاک فلسطین(1868میلادی) مقایسه نماید و دریابد که نزدیک به یک قرن قبل از تشکیل حکومت اسرائیل، آئین بهائی در این سرزمین مستقر شد. در واقع همین تعّصبات و ‌ناشکیبائی‌های مذهبی که امروز هم هنوز ادامه دارد، باعث تبعید حضرت بهاءالله  به خاک فلسطین که در آن زمان در قلمر دولت اسلامی عثمانی قرار داشت گردید. باین ترتیب  این حرکت تاریخی به اختیار و انتخاب جامعۀ بهائی و رهبران آن نبوده است، بلکه شرایطی است که از ناحیۀ متعصبّین دینی به آنان تحمیل گردیده است.  بدیهی است اگر این افکار ناشکیبا و مبارزه گرمذهبی بر جامعه ایرانی حاکم نبود و در وهلۀ اول حضرت بهاء الله  را از وطن مألوف خود بخاک عثمانی تبعید نمی نمودند،  مرکز جهانی بهائی امروز در خاک ایران قرار داشت. ولی چه می‌توان کرد که متعصبین مذهبی در آن زمان هم از وحشت انتشار افکار نو در مملکت، به مبارزه با این آئین برخاستند و سعی نمودند تا با تبعید، تضییقات و کشتار، جلوی گسترش آن را بگیرند. 

باین ترتیب ملاحظه می‌شود که سالها قبل از تشکیل دولت اسرائیل، اماکن مقدّسه و مرکز جهانی  بهائی در خاک فلسطین قرار داشته است و این امر نتیجۀ رویدادهای تاریخی است و بهیچوجه نمیتواند دلیلی برهمکاری بهائیان با دولت اسرائیل باشد، کما اینکه قرار گرفتن مسجدالاقصی نیز که مکان مقدّس اسلامی است در خاک اسرائیل دلیل بر همکاری مسلمانان با دولت آن کشور نیست.

اتهام "صهیونیست بودن و ارتباط  با اسرائیل" در واقع  نوعی مغلطه است برای  انحراف افکار عمومی و دست آویزی است برای نظامی که با دگراندیشان مبارزه می‌کند. آیا کشاورز 80 ساله ای که در یکی از روستاهای یزد تمام عمر به کشاورزی مشغول بوده و از ده خود پای بیرون ننهاده چگونه جاسوس اسرائیل بوده است که او را با  وجود کهولت سن و قد خمیده  در مقابل جوخۀ اعدام قرارمیدهند ؟  و یا دختر 17 ساله ای که در شیراز اعدام می‌شود و یا خانواده ای که پدر و مادر و دختر 18 سالۀ آنان با هم به جوخۀ اعدام سپرده می‌شوند  و یا پزشک انسان دوست و فداکاری که همیشه مطبش بروی بینوایان گشوده بوده و فقرا را رایگان درمان می نموده است و دهها ایرانی پاک نهاد، وطنپرست و فرهیخته دیگر که به جرم دگراندیشی به قتل رسیدند، آیا همگی  صهیونیست و مخالف امنیّت کشور بوده اند؟ عجبا که تعصّب چگونه بصیرت، عواطف انسانی، رحم  و انصاف را از انسان سلب می‌نماید و  چگونه انسان متعّصب به اتهام، افترا، زورگوئی و خشونت برای پیشبرد مقاصد خود متوسّل می‌شود؟  

عناصر متعصّبی که سعی دارند دستگیری اخیر هفت نفر از بهائیان را در تهران به توطئه علیه امنیت کشور نسبت دهند گوئی  چشم خود را بروی این واقعیّت بسته اند که بهائیان بر اساس بیانات متعدد و بیشماری که از رهبران این آئین موجود است و به بیش از هشتصد زبان زنده دنیا ترجمه شده  و در سراسر جهان  منتشر گردیده است، نه تنها با هرگونه خشونت، درگیری، جنگ و خونریزی بشدّت مخالف هستند، بلکه وطن عزیز خود، ایران را محترم و مقدّس می شمرند و در راه پیشرفت و سربلندی آن از هیچگونه فداکاری دریغ ندارند. کما اینکه با وجود همۀ ستم‌هائی که در طول سی سال گذشته بر این جامعه وارد آمده، اکثر بهائیان بلحاظ دلبستگی شدید به این آب و خاک، در ایران باقی مانده و تحملّ همه این مصائب را به جلای وطن ترجیح داده اند. 

بهائیان ایران بر طبق تعالیم خود، مطیع حکومت بوده  به قوانین مملکت احترام می‌گذارند، از حمل اسلحه و توسلّ به هرگونه توطئه و خشونتی اجتناب می‌ورزند، با همۀ هموطنان خود و در واقع با تمامی نوع بشر در نهایت صداقت، امانت، محبّت و شفقت رفتار می‌کنند، به تعلیم و تربیت کودکان به آداب انسانی و آراستگی به مکارم اخلاقی اهمیّت می‌دهند،  کار و خدمت به اجتماع را عبادت می شمرند، خاک ایران را مقئّس می‌دانند و پیوسته خواهان پیشرفت و سربلندی این سرزمین هستند. این واقعیّتی است که ملّت شریف ایران و همۀ آزادگان، اندیشمندان و فرهیختگان این آب و خاک بر آن گواهی داده و می‌دهند. 

قدر مسّلم آنست که متعّصبین مذهبی تاب تحمّل دگراندیشان را ندارند و با آنها مبارزه می‌کنند و به گمان آنها بهائیان دررأس این دگراندیشان هستند، از اینروست که مبارزه با این آئین انساندوست و صلح طلب را در برنامۀ کار خود قرار داده اند،  ولی مثل همۀ کسانی که با ایدئولوژی ها مبارزه می‌کنند، از این حقیقت غافلند که انسانها را می‌توان به قتل رساند، ولی اندیشه‌ها را نمی‌توان نابود کرد. آری اندیشه‌ها و آرمان‌های راستین و خلاقّ بر روح و وجدان جمعی نوع بشر اثر می‌گذارند،  از محدودۀ  زمان و مکان فراتر می‌روند و در ماورای قرون و اعصار به آیندگان می‌پیوندند.  در واقع ضامن بقا و علت فنای هر عقیده ای در درون آن عقیده نهفته است و تاریخ خود گواه صادقی است بر این ادعا.  اگر عقیده ای مبتنی بر موازین عالی اخلاقی، عدالت اجتماعی و رفاه جمعی نوع بشر بوده با مقتضیات زمان سر سازگاری داشته باشد زنده و پویا باقی می‌ماند،  در غیر اینصورت خود به خود محکوم به فناست .

 

برگرفته از سایت گفتمان:

http://www.goftman-iran.org/index.php? option=com_content&task=view&id=1018&Itemid=12

 |+| نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 9:50 قبل از ظهر  توسط مهرداد  | 

 
يكشنبه 12 خرداد 1387
 
فتوای مهم آيت الله منتظری در
 
رابطه با بهائيان
 
"آيت الله منتظری: فرقه بهائيت چون دارای کتاب آسمانی هم‌چون يهود، مسيحيان و زرتشتيان نيستند در قانون اساسی جزو اقليت های مذهبی شمرده نشده اند، ولی از آن جهت که اهل اين کشور هستند حق آب و گِل دارند و از حقوق شهروندی برخوردار می باشند، هم‌چنين بايد از رافت اسلامی که مورد تاکيد قرآن و اوليا دين است بهره مند باشند." «راديو فردا»

الحمدلله که آيت الله منتظری در رابطه با بهائيان چنين فتوايی صادر کردند و ديگر بهانه ای برای دفاع از حقوق شهروندی اين اقليت ستم‌ديده باقی نمی ماند. لابد از فردا در روزنامه ها خواهيم خواند که مثلا هزاران تن از مقلدان آيت الله منتظری موقع خراب کردن قبرستان بهائيان گرداگرد قبرستان حلقه ی انسانی تشکيل دادند و جلوی ورود لودرها را گرفتند. يا يکی از مقلدان آيت الله، موقعی که عده ای از مذهبيان تندرو يک بهايی را به درخت بسته بودند و می خواستند او را آتش بزنند، با يک عدد آتش خاموش کن به مهاجمان يورش بُرد و جلوی آتش زدن او را گرفت. يا صدها تن از مقلدان آيت الله موقع تحويل سال نو، در مقابل زندان اوين سفره ی هفت سين گستردند و با گذاشتن عکس بهائيان زندانی در وسط سفره خواهان رافت اسلامی در مورد آن ها شدند. اگر چنين فتوايی صادر نمی شد، البته ما شک داشتيم که جلوی خراب کردن قبرستان بهائيان يا آتش زدن فرد بهايی را بگيريم و خواهان رافت اسلامی برای آن ها شويم.

فقط نمی دانم چرا وقتی اين فتوا را خواندم ياد مصاحبه ای افتادم در ارتباط با رفتار ماموران راهنمايی و رانندگی در زمان شاه. مصاحبه گر از يک افسر راهنمايی و رانندگی پرسيد رفتار شما با مردم چگونه است؟ آيا افسران راهنمايی و رانندگی با مردم بد رفتاری هم می کنند؟ افسر پاسخ داد: جناب تيمسار دستور داده اند که با مردم محترمانه رفتار کنيم و برخورد خشن نداشته باشيم. مصاحبه گر با تعجب سوال کرد: يعنی رفتار شما به دستور جناب تيمسار بستگی دارد؟! اگر چنين دستوری داده نمی شد، شما با مردم چطور رفتار می کرديد؟

آيا برای به رسميت شناختن حقوق شهروندی بهائيان، بايد حضرت آيت الله فتوا صادر نمايند؟! اگر فتوا صادر نشود رفتار ما چگونه خواهد بود؟

  برگرفته از :

 |+| نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 2:2 قبل از ظهر  توسط مهرداد  | 

اجساد، پاره ای از رمان سرگذشت پسران عشق،

قاضی ربيحاوی

پنجشنبه 9 خرداد 1387

قاضی ربيحاوی
...اما پدر خيلی بد موقع مُرد، بدترين زمان برای مُردن يک بهايی در اون شهر کوچک چون ناگهان خبر ناگواری شنيده شده بود. خبر وقتی پخش شد که پدر هنوز زنده بود

گفت "جُرم من اينه که بهايی هستم. همين. با اينحال حتی با وجود اين مُهرروی پيشونی هم می تونستم اونجا بمونم وزندگی کنم چون ازهمه چيزش خوشم مياد ازمحله مون ازکوچه پس کوچه های پُرازدرخت پُر ازگياه ازدخترهای همسايه ازبروبچه های همکاراداره، خيلی متاسفم که مجبورشدم فرارکنم ازجايی که اينقدر دوست دارم، جايی که خواهرهام هنوز اونجا هستن، من عاشق خواهرهام هستم، توی همين چند هفته که دورم ازهمه می فهمم که چقدر سخته دوری ازاونجا، فکرش را نمی کردم روزی مجبوربشم ازوطن خودم فرارکنم؟ وقتی داشت انقلاب ميشد پدرم چيزهای بدی حس کرده بود، دلش نمی خواست من وخواهرهام بريم توی تظاهرات، ما را از قدرت گرفتن آخوندها می ترسوند اما ما به حرف او توجه نمی کرديم و توی تظاهرات شرکت می کرديم و داد و فرياد ومرگ بر شاه هم سرميداديم، فقط خواهربزرگم ميفهميد که پدرچی ميگه و با اوهمعقيده بود، پدرگفت اينها ازخيلی قديم با بهايی ها دشمنی دارن حتی دردوره قاجارهم ما ازجانب ملاها وشيعه های افراطی مورد اذيت و آزاربوديم. گفت همون سردارقاتل، ميرزا تقی خان باصطلاح اميرکبيرکه تخصص داشت درکشتار بهاييها، افتخارش همين قلع و قمع کردن دسته جمعی شون بود، گفت اينها هم ازهمون طايفه هستن ديگه. ما حرفهای او را نشنيده ميگرفتيم تا اينکه بالاخره انقلاب اسلامی پيروزشد ورژيم تازه برتاج و تخت نشست، چند ماه بعد رژيم شروع کرد به تسويه حساب با گروههای بقول خودش منفورومُلحد. يکی ازاولين دسته مردمی که مورد حمله و اذيت و آزار قرارگرفتن بهاييها بودن. هی خبر از شهرهای مختلف می رسيد که يک عده مامورهای انقلاب ريختن به محله بهاييها و خونه های اونها را به آتش کشيدن و يا خبراعدام بهاييها به بهانه جرم همکاری با رژيم شاه وساواک. پدر که اين خبرها را شنيد من را صدا کرد گفت شهاب الله بيا اينجا. رفتم گفتم چه فرمايشی داری آقاجون؟ گفت برو هرچه زودترفيض الله خان گورکن را پيدا کن بگو آقام ميخواد ظرف همين امروز و فردا قبرش را براش بکنی. پدر تکه زمين کوچک بغل قبرمادرم را خريده بود برای خودش که وقتی مُرد در کنار همسرش که پنجاه سال با هم زندگی کرده بودند دفن شود. گفتم اين چه حرفيه آقا جون شما که هنوز زنده ای؟ گفت کار از محکم کاری عيب نميکنه پسرم، خواهش ميکنم برو اينکاررا برای من بکن. نمی تونستم خواسته او را پشت گوش بيندازم، به سراغ فيض الله رفتم بعد سه تايی با وانت باراو به گورستان بهاييها که مردم شهربه آن اهل بهشت ميگن وبيرون شهرلابلای باغهای ميوه ست رفتيم وگورپدررا کنديم. پدر نشست بالای سرگور مادر و با او حرف زد انگار به او گفت که منهم بزودی خواهم آمد. چيزهايی به او الهام شده بود. ميدونست که تحمل ديدن اوضاع درهم تازه پيدا شده را نداره. گفت خدا را شکر طاهره (مادرم) زنده نيست اين وضعيت را ببينه. هر خبر از مرگ و مير و حمله واعدام جوانها، پدر را ده سال پيرتر ميکرد و ما هفته به هفته پير شدن ناگهانی او را می ديديم تا اينکه مُرد. خواهش کرد او را به بيمارستان نبريم و بذاريم همانجا توی ايوون خونه خودش بميره جايی که مادرم مُرده بود. اما پدر خيلی بد موقع مُرد، بدترين زمان برای مُردن يک بهايی دراون شهر کوچک چون ناگهان خبر ناگواری شنيده شده بود. خبر وقتی پخش شد که پدر هنوز زنده بود. عمه قدم خير خبر را اورد و صاف گذاشت کف دست پدر که تو رختخواب بود و مرگ را انتظار می کشيد. عمه قدم خير گفت ميدونی چی شده فتح الله خان؟ همين ديروز يک خانواده که مادر بزرگشون مُرده بوده جسد را ميبرن به اهل بهشت که اونجا دفنش کنن می بينن دروازه چوبی اهل بهشت که هميشه خدا باز بوده حالا بسته شده با قفل و زنجير، دوتا مامور اسلحه به دست هم اونجا وايسادن، هيچکس اون مامورا نمی شناسه، معلوم نيست اصلاً از کجا اومدن، يک تابلو گنده هم گذاشتن بالای سرشون که روش نوشته به اهل تُف و لعنت خوش آمديد اما اين محل تا اطلاع ثانوی تعطيل ميباشد. خلاصه اينکه مامورها اجازه نميدن که جسد متوفی به داخل گورستان بُرده و دفن بشه، هر چه هم که مردم خواهش والتماس ميکنن فايده نداره ومی شنون که اين دستور از مرکز اومده و بهاييها هم بايد مُرده هاشون را ببرن تو قبرستون معمولی شهردفن بکنن. مردم ميگن آخه ما قبرمون را اينجا خريديم ميخوايم که پيش فاميل و قوم و خويش خودمون دفن بشيم. ولی حرفشون به جايی نميرسه و مجبور ميشن با جسد برگردن خونه. روز بعد عمه قدم خير از مُردن دو تا پيرمرد ديگه خبرداشت که اجساد اونها هم مونده بود روی دست خونواده هاشون که نمی دونستن چيکارکنن. اين اخبار حال پدررا خيلی بدترکرد. شب که شد من را خواست برم بالای سرش. گفت تنها اميدم تو هستی شهاب الله، من ميخوام توی قبرخودم چال بشم پيش مادرت نه جای ديگه، اين يادت باشه. گفت يادت باشه اگه جسدم را جای ديگه چال بکنی هرگز نمی بخشمت ها. با اين حرفش مسئوليت سنگينی انداخت روی شونه های من چون ازم قول خواست و منهم به او قول دادم درهرصورت هرچه که پيش بياد من جسد اورا تو همون قبری دفن می کنم که کنده شده و آماده در کنار گور مادرِ. فيض الله خان درآن مدت با وانت بارش به کارخانه يخ سازی می رفت مقدار زيادی يخ می خريد می آورد برای خونه هايی که جسد داشتن. چاره ای نداشتيم جزاينکه مُرده هامون را لای يخ نگهداريم تا تکليف اهل بهشت مشخص بشه. با مقداری پلاستيک گنده ُزمخت محفظه ای درست کرده بوديم به شکل تابوت ومُرده را درآن زير انبوهی از يخ نگهداری می کرديم، کار سختی بود مخصوصاً که مُرده آدميزاد زودتر ازهرمُرده ديگه می گنده و بو می گيره اما من نذاشتم بوی اون دربياد، از بس که يخ روی جسد می پاشيدم، درتمام مدت آن روزها سر و کار من فقط با همين بود ، يخ و يخ . صورت سفيد شده پدر زيرانبوه يخ او را مثل جسدهای هزارساله موميايی شده کرده بود، شبها بالای سر او می نشستم و می پرسيدم که چرا؟ به چه جرمی تن مُرده تو و ديگران بايد به اين روز بيفته ؟ من که مطمئن بودم پدر نه تنها درزندگی به کسی بدی نکرده بود بلکه هميشه هم سعی کرده بود آدم خوبی باشه و آزارش به ديگران نرسه. اعتقاد مذهبی ش هم قوی ولی پاک بود، او نطور که ميگفت او از بچگی به قرآن علاقه داشته و بيشتر وقتهام درحال مطالعه اون بود، مردم را دوست می داشت همونطور که اعتقاد مذهبی ش به او  ميگفت. بعد به خود گفتم پس شايدم گناه پدر و ياران او اصلاً همين بوده ، همين که سعی کرده بودن خوب باشن و آزار شون به ديگران نرسه ، خواهرام ترسيده بودن ، بعضی ازخونواده ها نتونستن اون وضعيت را تحمل کنن ، خسته شدن و رفتن قبری برای مُرده خودشون توی قبرستون معمولی شهر خريدن و اونجا دفنش کردن به اميد روزی که اوضاع دوباره به حالت عادی برگرده و اونها بتونن جسد را باز به محل امن خودش يعنی به اهل بهشت بر گردونن. ولی من نمی تونستم اينکار را بکنم چون به پدر قول داده بودم. پدر يک عمر برای ما زحمت کشيده بود و بهترين پدری بود که می شناختم پس نه تنها به او بلکه به خودم هم قول داده بودم که او را درکنارهمسرش دفن کنم هرطور شده. خواهرام که از وجود جسد توی خونه کلافه بودن گفتن بذار ببريم توی قبرستون معمولی دفنش کنيم. خواهر کوچکم که افکار چپی داره گفت پدرکه ديگه مُرده چه فرق ميکنه کجا باشه؟ ولی من ترسيده بودم که اگه واقعاً مُرده ها بفهمن کجا دفن هستن چی؟ اونوقت تا آخر عمر بايد عذاب بکشم. توی همين افکار بودم که فکر تازه ای زد به سرم. يکی ازخوبی های زندگی تو شهر کوچک اينه که خيلی از مردم شهر همديگه رو  می شناسن. رفتم آقا عبدی را پيدا کردم. اوبرای شهرداری کارمی کرد. راننده ماشين تانکر آب بود يعنی کارش اين بود که تانکر ماشينش را پُرازآب می کرد و می رفت توشهر دور ميزد و درختهای شهر را آبياری می کرد. يه شاگرد هم داشت که از ماشين می پريد پايين و سر لوله آب را ميگذاشت پای درختها. آقا عبدی پدرم را می شناخت وخاطره های خوبی از او داشت، پس تونستم اورا راضی کنم درمقابل مقداری پول به من کمک کنه نقشه ام را عملی کنم، نقشه من اين بود که جسد پدر را که خواهرهام کفن پيچ کرده بودن تو اتاقک ماشين عبدی زير صندلی جا بدم بعد با هم به بهانه آبياری درختهای اهل بهشت وارد گورستان بشيم و جسد را دفن کنيم داخل گور ازپيش کنده شده و آماده. قرار و مدار با عبدی گذاشته شد. صبح خيلی زود روز بعد، رفت تانکر ماشينش را پُر آب کرد و اومد به خونه ما و من جسد را داخل ماشين جاسازی کردم و رفتيم بطرف اهل بهشت، فقط يه مامور اونجا بود پشت در بسته که نه ما او را می شناختيم و نه او ما را، بچه شهر ما نبود، پرسيد کجا داريم ميريم ؟ عبدی از ماشين پريد پايين و با او حرف زد، به او گفت ازشهرداری ماموريت داره که درختهای اهل بهشت را آبياری کنه و من را هم بعنوان شاگرد خودش معرفی کرد. مامور نمی خواست اجازه بده و می گفت نميشه. گفت شهرداری قراره بولدوزر بياره همه گورستون را با خاک يکسان کنه اونوقت چرا بايد درختهای اونجا را آبياری کنه؟ عبدی به او گفت ولی شهرداری ميخواد درختها را نگه داره و خلاصه هی از اين حرفها زد به مامور، اونوقت مامور از او اجازه نامه خواست، عبدی برگشت به ماشين و اون کاغذی را که مربوط به سهميه گازوئيل ماشينش بود برد به ماموره نشون داد و طرف هم چون سواد خوندن نداشت باورکرد و گذاشت بريم توی گورستون، به محل قبر پدرکه رسيديم من جسد را پايين کشيدم و تند و تند دفنش کردم و خاک روی او  پاشيدم تا اينکه قبرپُر  شد، عبدی همون دور و بر پرسه می زد و مواظب بود کسی من رو نبينه، روی قبر رو طوری درست کردم که شک کسی برانگيخته نشه ولی نگو که بعد از اينکه ما کارمون را تموم کرديم و از گورستون زديم بيرون کسی ما را ديده بوده که داريم کاری با قبر می کنيم وخلاصه کارمون لو رفت. من خيالم راحت بود که جسد پدر را سپرده بودم به اونجايی که خواسته و مطمئن بودم کسی نميره جسد را از داخل قبر بيرون بکشه ولی حتماً به دنبال من می گردن که دستگيرم بکنن چون اول رفته بودن سراغ عبدی و به زور اطلاعاتی از او گرفته بودن. من اونروز به خونه خودمون نرفتم و رفتم به خونه قوم و خويش که اونها هم من را توی جای امن خونه پنهون کردن. مامورا هی می رفتن دم خونه پدری م و سراغ مرا می گرفتن، خواهرهام اظهار بی اطلاعی می کردن، بعد خواهر بزرگم قبل از اينکه دستگير بشه کار فرار من را درست کرد، يه آقايی اومد دنبالم من را بُرد به بندر  لنگه و از اونجا هم آورد به اينجا به اين بيابون خشک و خالی، مامورها به خواهرم گفته بودن اگه پيدام کنن حتماً تير بارونم می کنن چون عليه فتوای امام جمعه اون شهر اقدام کرده بودم، باورت ميشه؟ عبدی را بعد از يکی دو روز آزاد کردن ولی خواهر بزرگم را گرفتن و من هنوز خبر دقيقی از او ندارم. اين بود داستان علت فرار من، فرار ناخواسته. حالام ميدونم که همينجور بايد دور از وطن باشم تا سالها و حسرت بخورم آه بکشم برای اونجا بودن، ولی خب خوشحالم که من يکی زير بار حرف زور اونها نرفتم و موفق شدم به قولی که به پدر دادم عمل کنم و همين ميدونی چقدر حال من را خوب می کنه؟ چه آرامشی بهم ميده؟ می تونی بفهمی، نه ؟  

" انتشار ِ تحرير نخست اين نوشته پيش ازاصلاح نهايی در شهروند کانادا بوده ست." 

برگرفته از :

http://news.gooya.com/culture/archives/072233.php

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 1:29 قبل از ظهر  توسط مهرداد  | 

پاسخ به شبهات

احمد زيدآبادي - دوشنبه 13 خرداد 1387 [2008.06.02]

po_zeydabadi_01.jpg

نه براي نخستين بار كه براي چندمين بار مي‌گويم كه روزنامه كيهان كارويژه‌اي جز نفرت پراكني و ايجاد ‏حس كينه‌جويي بين ايرانيان ندارد و بخصوص با يدك كشيدن نام "سخنگوي نظام" اندك كوشش‌هايي هم كه در ‏گوشه و كنار كشور براي بهبود اوضاع ايران صورت مي‌گيرد به باد فنا مي‌دهد.‏

نمي‌دانم مسئولان نظام از اينكه چنين سخنگويي براي خود انتخاب كرده‌اند ويا اجازه داده‌اند كه از اين تريبون ‏به نام نظام سخن گفته شود، چه سودي عايد خود مي‌كنند، اما مي‌دانم كه آنان با داشتن دوستي مانند كيهان، ‏نيازي به دشمن ندارند.‏

دو هفته قبل، من يادداشتي در سايت روز نوشتم در باره بهائيان كه در آن چنان دو پهلو و محتاط و متوازن قلم ‏زدم كه برخي از منتقدان خارج از كشور، آن را دفاعيه‌اي از جمهوري اسلامي به حساب آوردند تا مقاله‌اي در ‏جهت حمايت از حقوق بهائيان!‏

با اين حال، روزنامه كيهان با مثله كردن آن متن، در صدد بر آمد تا سخن مرا مبني بر لزوم رعايت حقوق ‏شهروندي بهائيان، كفر ابليس نشان دهد!‏

جالب اينكه كيهان با رد سخن من مبني بر مجرمانه نبودن صرف اعتقاد بهائيان در قانون اساسي، عملا در ‏صدد اثبات ادعاي رهبران جهاني بهائيت و مدافعان بين‌المللي آنها در بين كشورهاي غربي بر آمد كه مي‌گويند ‏بهائيان فقط به دليل باورهاي مذهبي‌شان در ايران تحت فشار و پيگرد قرار گرفته‌اند!‏

با اين حساب، كيهان تمام تلاش سخنگويان دولت و دستگاه قضايي را مبني بر اينكه بهائيان نه به علت ‏اعتقاداتشان بلكه به علت ارتكاب جرائم امنيتي دستگير شده‌اند، يكسره به باد داده و در عمل ادعاي رهبران ‏بهائي را به اثبات رسانده است!‏

واقعا كه شاهكار است! اما من در اينجا نمي خواهم بيش از اين به كيهان بپردازم. تنها متن جوابيه‌اي را كه پس ‏از انتشار مطلب كيهان برايشان فاكس كردم و آنها از انتشار آن خودداري كردند، در اينجا مي‌آورم و به بحث ‏با كيهان خاتمه مي‌دهم.‏

جوابينه چنين بود:‏
به نام خدا
مدير مسئول محترم روزنامه كيهان
جناب آقاي حسين شريعتمداري
با سلام

تاكنون گمان مي‌كردم كه گردانندگان روزنامه تحت كنترل جنابعالي فقط در گزارش كردن مخدوش، ناقص، ‏تحريف آميز و دروغين آثار شفاهي استادند، اما با گزارشي كه از يك مطلب مكتوب بنده با عنوان "مساله ‏بهائيان" در صفحه دوم روزنامه كيهان در تاريخ ششم خرداد ماه به چاپ رسانديد، يقين كردم كه در تحريف و ‏دروغ پردازي در باره آثار مكتوب استادترند.‏

از آنجا كه مطلب بنده در برخي سايت‌ها همچنان موجود است، از مقايسه گزارش تحريف‌آميز و يكسويه شما با ‏اصل مطلب در مي‌گذرم چرا كه تلاش براي بيدار كردن كساني كه خود را به خواب زده‌اند، بي هوده ترين ‏كار در اين عالم است.‏

اين چند جمله را هم نه براي آگاهي شما كه براي اطلاع خوانندگان محترم روزنامه تحرير كردم كه مپندارند ‏آنچه اين روزنامه به خورد آنها مي‌دهد نسبتي با حقيقت دارد.‏

در اينجا فقط اجازه مي‌خواهم كه خاطره‌اي را نقل كنم. در زماني كه در زندان اوين تحت بازجويي بودم، ‏روزي بازجوي محترم از من پرسيد: يعني تو احتمال نمي‌دهي كه در روزنامه‌هاي دوم خردادي جاسوس ‏وجود داشته باشد؟ در پاسخ گفتم: احتمال دادن من چه اهميتي دارد؟ شما دستگاه امنيتي داريد. جاسوس‌ها را ‏بيابيد و با ادله و قرائن روشن محاكمه كنيد و به سزاي اعمالشان برسانيد. اما به باور من، اگر در پي جاسوس ‏هستيد، آنها را در روزنامه كيهان و ... جستجو كنيد چرا كه بهتر از گردانندگان اين روزنامه‌ها، چه كسي قادر ‏است هر چيز اصيلي از مليت و مذهب و تاريخ و فرهنگ و سياست ايران را چنين نابود وبي‌اعتبار سازد!‏
در پايان از شما مي‌خواهم كه طبق قانون مطبوعات اين چند جمله را در روزنامه‌تان به چاپ برسانيد. در ‏ضمن بنده آمادگي دارم كه در هر زمان و مكاني در يك منظره رويارو با جنابعالي همه آنچه را كه به آقاي ‏بازجو گفتم، در نزد جمع به اثبات برسانم. اگر ريگي به كفشتان نيست، از اين مناظره طفره نرويد!‏
با احترام

احمد زيدآبادي
‏6/3/87‏

جالب تر از كار كيهان اما نوشته‌ آقاي عبدالله شهبازي در باره ياداشت من است كه مرا هم متاسف مي‌كند و هم ‏به خنده مي‌اندازد.‏

راستش من تا كنون مي‌پنداشتم كه آقاي شهبازي به هر حال محققي است كه گر چه نفرت از برخي مذاهب و ‏گرايش‌هاي سياسي نگاه او را نسبت به واقعيت ها تيره و تار كرده است، اما حدود و ثغور امر پژوهش را ‏مي‌شناسد و هر كلامي را به زبان و قلم جاري نمي‌كند. اما صد البته بي‌هوده مي‌پنداشتم. آقاي شهبازي در مقام ‏يك "پژوهشگر" به هيچ يك از اصول تحقيق و پژوهش پايبند نيست و از چنين آدمي بايد به سختي هراسيد!‏
آقاي شهبازي يك مقاله دو پهلو از مرا كه به قول جناب آقاي احمد منتظري يكي به ميخ يكي به نعل زدن آن، ‏مانند راه رفتن بر روي ميدان مين بود، و نيز مقاله‌اي ديگر كه تنها يك جمله‌اش به فتواي آيت الله منتظري در ‏باره حقوق بهائيان اختصاص داشت، به منزله "بويژه بسيار فعال" بودن من در جهت دفاع از بهائيان دانسته ‏است!‏

خوشمزه تر از اين اما توصيه آقاي شهبازي به لزوم نفاق و رياكاري و دورنگي بهائيان براي برخورداري از ‏حقوق شهروندي در ايران است. ايشان مرقوم كرده‌ است كه: "بهائيان ايران تنها بايد در اوراق رسمي خود را ‏‏«مسلمان» معرفي كنند و با رعايت اين محدوديت، بهائيان از تمامي حقوق شهروندي برخوردار بوده‌اند."‏
من تاكنون فكر مي‌كردم كه نجات واقعا در صدق است، اما به فرمايش آقاي شهبازي حل مشكل بهائيان در ‏ايران بسته به كذب و دروغگويي است!‏

اين هم شايد براي خودش راه حلي باشد! اما از آنجا كه آقاي شهبازي كساني را كه علنا بهايي هستند، ‏‏"ويترين" مي‌داند و در عوض دستگاههاي امنيتي را به تعقيب لايه‌هاي پنهان‌تر سازمان مخفي بهائيت فرا ‏مي‌خواند، عملا راه حل خود را ابطال مي‌كند، زيرا به زعم وي بهايي خطرناك همان كسي است كه از قضا ‏ادعاي بهائي بودن نمي‌كند!‏

در واقع سخن آقاي شهبازي اين است كه اگر به دنبال بهائيان توطئه‌گر هستيد، عناصر نفوذي را كشف كنيد و ‏اين عناصر نفوذي هم لابد همان‌هايي هستند كه وي شبهه بهايي بودن آنها را اينجا و آنجا مي‌پراكند، مانند ‏كاري كه در باره روح‌الله حسينيان در پيش گرفته است.‏

ظاهرا آقاي شهبازي از اينكه اعلام كرده آقاي حسينيان اهل روستايي است كه در آنجا بهائيان نيز زندگي ‏مي‌كرده‌اند، خيلي احساس پيروزي مي‌كند كه در صدد برآمده درويش خان از اهل زيدآباد را نيز به بهائيگري ‏متهم كند!‏

من مي‌خواهم از آقاي شهبازي بپرسم كه منظور وي از ذكر اينكه درويش خان گرايش بهايي داشته چيست؟ ‏
آيا بحث بهايي بودن يا نبودن فردي كه خدا مي‌داند كي مرده است در ميان بوده؟ يا اينكه مي خواسته بدين ‏وسيله شبهه بهائي بودن مرا بپراكند؟

محض يادآوري آقاي شهبازي بايد بگويم كه در تمام جلگه زيدآباد يك نفر هم به بهائي بودن شهرت ندارد و ‏مردم منطقه هيچ چيز در باره اين آيين نمي‌دانند، اما اگر هم به فرض در زيدآباد بهائياني در دوره قاجار ‏مي‌زيسته‌اند، از اين مساله چه نتيجه‌اي بايد گرفت؟

اگر من به شيوه آقاي شهبازي بگويم كه البته زادگاه ايشان فلان محله شيراز است و در آن محله نيز نه فقط ‏يهوديان و بهائيان كه بسياري از ساواكي‌ها و شكنجه‌گران دوره پهلوي هم مي‌زيسته‌اند، واكنش ايشان چه ‏خواهد بود؟

لابد خواهد گفت كه در صدد القاء شبهه عليه وي برآمده‌ام، اما اگر من بگويم كه اتهامي را عليه ايشان مطرح ‏نكرده‌ام و تنها به ذكر مطلبي حاشيه‌اي پرداخته‌ام، راضي مي‌شود؟ اگر وي راضي مي‌شود، بنده هم از پاسخ ‏احتمالي ايشان كه مثلا با زيركي! داده خواهد شد، راضي خواهم شد.‏

در واقع همين يك اشاره ايشان به بهائي بودن درويش خان زيدآبادي، به خودي خود گواه آن است كه آقاي ‏شهبازي در نسبت دادن اتهام و ايجاد شبهه در باره ديگران به هيچ چيز پايبند نيست و از اين جهت هرگز ‏نمي‌توان براي آثاري كه وي آنها را نتيجه پژوهش خود مي‌داند هيچ اعتباري قائل شد.‏

من به بي‌اعتباري آثار ايشان از قبل هم واقف بودم و به همين علت، پيشنهاد آقاي مختاباد براي مناظره با ‏ايشان را نپذيرفتم، پيشنهادي كه به خلاف ادعاي آقاي شهبازي فقط يك بار مطرح شد و من هم به علت نگاه ‏سياه آقاي شهبازي به امور عالم آن را بي‌حاصل دانستم و نپذيرفتم.‏

اما مضحك تر از همه اينها، سعي آقاي شهبازي براي القاي جنگ زرگري نشان دادن مناظره بنده و آقاي ‏حسينيان در باره دكتر محمد مصدق است!‏

در واقع، فقط كسي كه ارتباط ذهني‌اش با عالم واقع به كلي قطع شده باشد، مي‌تواند چنين شبهه‌اي را مطرح ‏كند!‏

اگر آقاي شهبازي با همين ذهنيت در دوره‌اي با وزارت اطلاعات همكاري داشته است، بايد به حال همه ‏كساني كه از طريق ايشان گذارشان به وزارت افتاده است، به تلخي مويه كرد!‏

بر گرفته از :

http://www.roozonline.com/archives/2008/06/post_7660.php

 |+| نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 0:46 قبل از ظهر  توسط مهرداد  | 

به بهانه مصاحبه تأسف بار سیف زاده و بهنود با رادیو زمانه

نگارش مهرداد وجدانی

آقای سیف زاده البتّه حق دارند که تمام مظالمی را که در زمان آقای خمینی بر بهائیان رفته ، نادیده بگیرند ! ( آخر ایشان آن وقتها دادستان کل بوده اند! ) . فعلا می توانند چنین مصاحبه هائی بدهند ، ولی در آینده زمانی می رسد که حداقل در باره اتّفاقات نا گواری که در زمانی که خودشان در مقام دادستانی بوده اند ، با ید به فکر توجیهات و توضییحات بهتری باشند . بدون شک ، آقای خمینی همه اعدامهای بهائیان را تائید و تشویق میکردند در آینده ای شاید نه چندان دور وکلای بلند پایه بهائیان این مطلب را با مدارک و دلایل در دادگاه های صالحه ارائه خواهند داد ، و کسانی مثل آقای سیف زاده حدّاقل برای تبرئه کردن خود ، باید بیشتر تمرین کنند برای اینکه یاد بگیرند که حرف های محکمه پسند تر به مردم تحویل دهند . در مورد آقای طالقانی هم ، ما بهائیان حتّی یک بار نشنیدیم که ایشان یک کلمه در حمایت از بهائیان بیان کرده باشند . فقط می دانیم وقتی که مسلمانان تصمیم گرفتند خانه حضرت باب را در شیراز خراب کنند ( حتما آقای سیف زاده و همکارشان آقای بهنود به بهائیان اجازه خواهند داد که خانه حضرت باب را مقدّس ترین مکان در ایران برای خود بدانند ! ) نمایندگان جامعه بهائی  با آقای طالقانی تماس گرفتند و از ایشان درخواست نمودند از این اتّفاق جلوگیری به عمل آورند . می دانید جواب پـدر طالقانی به این در خواست ساده بهائیان چه بود ؟ بله ، ایشان فرمودند که آنقدر گرفتاریها و مسؤلیّت های مهمی دارند  که دیگر وقت رسیدگی به موضوعات جزئی (!) از این قبیل را ندارند !  (حتما آقای سیف زاده و آقای بهنود خواهند پـنداشت در خراب کردن خانه باب هم انگلسیها و آمریکائی ها دست داشته اند !! ــ اگر چه حتما ایشان ، همه تئوریهای توطئه را مسخره می دانند و لی هر گاه  در باره دیانت بهائی بحثی پیش می آید همه دچار سیندروم و یا تئوری توطئه می شوند ) . شنیدن اینکه حجّتیه ساخته و پرداخته ساواک بوده برای من تازگی نداشت ، جتّی مدارکی توسّط مجاهدین در سالهای اوّلیه پیروزی انقلاب منتشر شد . .فقط برای آقای سیف زاده این مسؤلیّت اخلاقی باقی می ماند که حداقل یک مدرک و یا سند ارائه دهند که حاکی باشد از حمایت ساواک از جامعه بهائیان ایران .

آقای بهنود هم خیلی از تاریخ دیانت بهائی سخن گفتند ( بخوانید نقالی کردند ! ) ولی از منابع تاریخی شان سخنی نگفتند . تهمت ایشان، به این ترتیب که بهائی ها تحت نفوذ انگلیسها و ازلی ها تحت نفوذ روس ها بودند در تناقض آمد با تهمت های سنتی که بر عکس ازلی ها را تحت نفوذ انگلسها ( حامیان مشروطیت ؟ )  ــــ شاید به علّت فعّال بودن ازلیان معروف هم چون شیخ احمد روحی کرمانی و هادی و یحیی دولت آبادی ( جانشینان یحی ازل ) در جنبش مشروطیت خواهی( شاید تصادفی نباشد که تاریخ نویسان مشروطیت هم از جمله فریدون آدمیّت و هما ناطق با ازلیان همنوائی و همدلی دارند ــــ لطفا آقای بهنود نگوئید که نوشته های فریدون آدمیّت وحی منزل است ، خوشبختانه تاریخ نویسانی مثل آقای ماشاءالله آجودانی مدّتهاست که این تـابـو را شکسته اند. ) و بهائیان را زیر نفوذ روسها می دانند . طرفداران این تئوری"توطئه" چنین توجیح می کنند که ازلی ها با آرامش وجدان طبق تعالیم مذهبی خودشان "تقیّه" می کردند ، در سیاست فعال بودند و احتمالا با انگلیسها همکاری می کردند !  و برای توجیح اتّهامشان علیه بهائیان ، از کتاب جعلی " اعترافات کینیاز دالگورکی" مدد می گیرند ــــ جعلی بودن این کتابچه ردّیه به وسیله اشخاصی چون استاد مجتبا مینوی و آقای احمد کسروی تائید شده . ( بهائیان هیچگاه در سیاست دخالت نکردند ، در جنبش مشروطیت شرکت نکردند « عبدالبها بهائیان را از چنین فعّالیت هائی منع کرده بود » ، و هیچگاه  نمی توانسته و نمی توانند "تقیّه" کنند . )

خلاصه آقای بهنود که خیلی منطقی ، متعادل ، و موشکافند و هیچ مطلبی را بدون مدرک و سند ارائه نمی دهند و ادعا نمی کنند . در مورد تهمت زنی به دیانت بهائی و بهائیان مثل آخوند ها دچار کمبود دلیل و برهان و سند شده اند . آقای بهنود این کار ها را نکنید !

برای خواندن کامل مصاحبه تاسف بار آقایان سیف زاده و بهنود :

http://radiozamaaneh.com/analysis/2008/05/post_642.html

 

 

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 11:16 بعد از ظهر  توسط مهرداد  | 
گفت و گو با دکتر حسین لاجوردی، رییس انجمن پژوهشگران:

«نگران جان بهاییان هستیم»

ایرج ادیب‌زاده

سازمان عفو بین‌الملل در گزارش سالانه‌اش که به تازگی منتشر شده، از جمله نگرانی خود را از بازداشت بهاییان و فشار به آنها در ایران ابراز کرده و از جمهوری اسلامی خواسته آزادی ادیان و مذاهب را که در اعلامیه جهانی حقوق بشر گنجانده شده و ایران ۶۰ سال پیش آن را امضا‌ کرده، محترم بشمارد و از سرکوب بهاییان دست بردارد.

سازمان‌های حقوق بشری دیگر هم از بالا گرفتن موج بهایی‌ستیزی در ایران ابراز نگرانی کرده‌اند.

در این میان انجمن پژوهشگران ایران در پاریس در همین مورد نامه‌ای به دبیرکل سازمان ملل متحد نوشته است. در این زمینه با دکتر حسین لاجوردی، رییس انجمن پژوهشگران گفت و گو کردم و ابتدا از او درباره‌ی نامه انجمن به دبیرکل سازمان ملل پرسیدم:

مساله‌ای که ما در نامه به آقای بان کی‌مون، دبیر کل سازمان ملل متحد اعلام کردیم این بود که اولاً از ایشان خواستیم شخصاً وارد این قضیه این بشوند. بدون تردید سازمان ملل متحد به دنبال اعتراض‌هایی که به آن شده، از نظر تشکیلات اداری این کار را خواهد کرد.

ما از ایشان خواستیم که شخصاً وارد بشوند برای این‌که اعتبار بیشتری داشته باشد. مساله نقض حقوق بشر در ایران، مساله امروز و تنها در مورد بهاییان نیست. اگرچه امروز به شکلی گسترده‌تر دارد انجام می‌شود، اما از سی سال پیش مساله حقوق بشر هر روز دامنه گسترده‌تری در جامعه ایران داشته و امروز بهانه آن‌ها، مساله‌ی بهایی‌ها‌ست.

امروز به دلیل این‌که جمهوری اسلامی در یک جایگاهی قرار گرفته که بیش از همیشه به دلیل داخلی و خارجی زیر فشار است، دارد واکنش نشان می‌دهد و فکر آن‌ها این بوده که با دستگیری بهایی‌ها بتوانند جو را عوض بکنند و به این ترتیب مساله هسته‌ای، مسایل داخلی، مساله تورم و گرانی و بیکاری را تحت‌الشعاع قرار بدهند.

به این دلیل ما این اقدام را کردیم و از دبیر کل سارمان ملل خواستیم که وارد قضیه بشود و مستقیماً از جمهوری اسلامی درخواست بکند و پاسخ مستقیم بگیر‌د. چون اصلاً مذهب بهاییت در ایران به‌وجود آمده است.

این‌که بهایی خوب است یا بد است، دینش درست است یا غلط است، چه قسمت‌هایی را قبول دارند و چه قسمت‌هایی را قبول ندارند؛ این هیچوقت مساله اصلی ما نبوده است.

مساله ما این است که این‌ها ایرانی هستند. این‌ها همان قوانین جمهوری اسلامی را رعایت کردند. علی‌رغم کشته‌های بسیاری که دادند در طول این سی سال‌، و با وجود آن‌که پیروان دیگر اقلیت‌های مذهبی از کشور خارج شدند، اکثریت قریب به اتفاق‌ بهاییان در ایران ماندند. با رعایت قوانین و موازین جمهوری اسلامی که ما می‌دانیم بسیاری از آن‌ها، نقض حقوق بشر است.

حالا مجدداً این‌ها را دستگیر کردند. وحشت از این‌که جامعه داخل ایران بخواهد در این زمینه اقدام بکند و برچسب‌هایی به آن بخورد، انگیزه نوشتن این نامه را برای ما به‌وجود آورده است. تلاش ما بر این است که بگوییم اگر بحث شهروندی وجود دارد، باید رعایت حقوق شهروندی انجام بشود.

بعد از انتشار خبرها درمورد دستگیری هفت تن از رهبران بهایی، آیت‌الله حسینعلی منتظری برای نخستین بار در میان روحانیون در خصوص بهاییان نظر متفاوتی داده است. ایشان فتوا داده که بهاییان از حقوق شهروندی برخوردار هستند و باید از رافت اسلامی بهرمند بشوند. آیا به نظر شما این نظر آیت‌الله منتظری می‌تواند باب جدیدی در زمینه حقوق شهروندی بهاییان باز کند؟

به نظر من در دو بخش باید به این قضیه نگاه کرد. یکی این‌که آقای منتظری این کار را کردند، ارزشمند است. دیگر این‌که من تصور نمی‌کنم روحانیون در جامعه ایران و به خصوص در رابطه با مساله بهاییت در ایران با همدیگر فرق چندانی داشته باشند.

امروز هم وقتی آقای منتظری در یک نوع تبعید و حصر خانگی به‌سر می‌برند شاید که این برخورد هم به نفع بهاییان تمام نشود. ولی از نظر بین‌المللی عکس‌العمل خودش را به‌طور مثبت خواهد داشت.

شما گفتید این بزرگترین اقلیت غیرمسلمان در ایران است. این آمار را از کجا آوردید؟

در مورد بهاییان هیچوقت در تاریخ سرشماری‌های ایران از ۷۰-۸۰ سال پیش به این طرف، آمار وجود ندارد. در قبل از انقلاب اسلامی ما یک ستونی را در پرسشنامه‌های سرشماری گنجانده بودیم که پیروان مذاهب دیگر غیر از آن چهار دین اصلی مسلمان و یهودی و زرتشتی و مسیحی؛ بهایی‌ها در آن‌جا ثبت نام می‌کردند و تعدادشان به این ترتیب معلوم بود که چقدر است.

به این معنا همیشه یک تعدادی از این افراد به نام بهایی در ستون «ادیان دیگر« ثبت نام داشتند. تا ده سال پیش تعداد مسلمانان شیعه هر روز افزایش پیدا می‌کرد به این دلیل که فشار جمهوری اسلامی بر پیروان ادیان و مذاهب دیگر بسیار شدت پیدا کرده بود و اکثریت قریب به اتفاق ادیان رسمی هم پیروان‌شان از ایران خارج شده بودند.

از ده سال پیش به این طرف آمار شیعه‌ها پایین آمده و افت کرده است. تعداد کسانی که ادیان دیگر بودند یا جواب نمی‌دادند تا آن سال، هفتاد و چند هزار نفر بود اما از ده سال پیش به این طرف تعدادشان ۳۱۷هزار نفر شده است.

بهاییان معتقدند که این تعداد افراد، بهایی هستند. به این معنا برداشت ما این است که این‌ها بزرگترین اقلیت غیرمسلمان ایرانی داخل ایران هستند‌.

اخیراً برخی از مقام‌های مذهبی از جمله امام جمعه مشهد، خواستار اعدام بهاییان شده و سخنگوی دولت هم گفته که این بازداشت‌شدگان علیه منافع کشور کار می‌کنند. سازمان شما نگرانی از این ندارد که برچسبی به این سازمان بزنند؟

دو نکته را ما در نامه‌مان به آقای بان کی‌مون اشاره کردیم. یکی این‌که از حدود یک سال و نیم پیش به این طرف، فشار بر بهایی‌ها زیاد شده است. حتی در مدارس، دانشگاه‌ها و مشاغل از ورود آن‌ها جلوگیری می‌کنند.

نکته دیگری که ما را بسیار حساس کرده به این مساله، قانون جدید مجازات اسلامی است که به مجلس هفتم ارایه دادند که ‌احتمال تصویب آن زیاد است و مواد یک تا چهارده ماده ۲۲۵ آن به‌ این ارتباط دارد که تمام کسانی که پیرو ادیان مختلف مثل بهاییت هستند، مرتد شناخته می‌شوند و حکم اعدام برای آن‌ها صادر خواهد شد.

امام جمعه مشهد به این دلیل این بحث را مطرح کرده که می‌داند این قانون مجازات اسلامی جدید تایید خواهد شد. نگرانی ما از این نظر بسیار افزایش پیدا کرده که پس از این به هر کسی می‌شود اتهام ارتداد زد و به اعدامش

بر گرفته از :

http://radiozamaaneh.com/adibzadeh/2008/06/print_post_115.html 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 7:48 بعد از ظهر  توسط مهرداد  | 

حقوق شهروندی و حق سکونت

Fri 30 05 2008 - 4:28

image

سخنان اخیر آیت‌الله منتظری پیرامون حقوق بهاییان ساکن ایران بار دیگر توجه روشنفکران را به مفهوم حقوق شهروندی در ایران جلب نمود. این سخنان و بحث‌های گسترده‌ای که در داخل و خارج از کشور پیرامون آن در گرفت درعین حال حکایت از آن داشت که در بین ما ایرانیان درک روشن و واحدی از مفهوم حقوق شهروندی وجود ندارد.

حق زیستن و سکونت در یک کشور گرچه یکی از حقوق شهروندی است، اما به هیچ روی نمی‌توان و نمی‌بایست حقوق شهروندی را تا حد حق سکونت در یک محدوده جغرافیایی کاهش داد. بدیهی است که هرگاه حق زیستن و سکونت از فرد یا مجموعه‌ای از افراد سلب شود، آنگاه از حقوق شهروندی به هیچ روی نمی‌تواند سخنی در بین باشد. اما بین پذیرش حق سکونت و زیستن در یک کشور و تامین حقوق شهروندی و نهادینه ساختن این حقوق در قوانین مدنی از عصر حجر تا تاریخ مدرن فاصله وجود دارد.

این چنین است که تنزل دادن حقوق شهروندی به حق زیستن در یک کشور عملا باعث آن می‌شود که تفاوت‌های بنیادین یک جامعه دموکراتیک با یک جامعه استبداد زده و دیکتاتوری محو شود.

گرچه مفهوم شهروند مفهومی است کهن، مفهوم حقوق شهروندی، مفهومی متاخر و مدرن است و در شمار یکی از شاخص‌های اصلی و بنیادین تشخیص، سنجش و حتی تعریف ساختارهای دموکراتیک به حساب می‌آید. حتی در تاریخ باستان نیز اندیشمندانی هم‌چون ارسطو بین حق سکونت و حق شهروندی تمایز قائل شده‌ و این دو را یکی نمی‌دانستند. در یونان و روم باستان شمار شهروندان و ساکنین یکی نبوده و تنها بخش معینی از ساکنین، شهروند اتلاق می‌شده‌اند.

حق زیستن و سکونت در یک محدوده جغرافیایی نه تنها با حقوق شهروندی برابر نیست، بلکه حتی نمی‌تواند زمینه‌های تداوم همزیستی را فراهم آورد. در گفتار پیشین به این نکته اشاره کردیم که همزیستی بدون رواداری ممکن نیست و رواداری هنوز به معنای تضمین حقوق شهروندی نیست.

پذیرش حق زیستن و سکونت در یک کشور حتی به معنی آن نیست که رواداری به خصلتی فراگیر در فرهنگ جامعه‌ای بدل شده است. چرا که رواداری نه به معنی پذیرش حق سکونت که به معنی پذیرش حق متفاوت بودن است. از چنین منظری باید گفت که در ایران نه تنها حقوق شهروندی بهاییان و پیروان دیگر مذاهب و ادیان تامین نشده است، بلکه شیعیان که اکثریت جامعه ایران را تشکیل می‌دهند نیز از حقوق شهروندی برخوردار نیستند.

سخن گفتن از حق سکونت بهاییان در ایران در قیاس با کسانی که برای بهاییان حتی حق حیات قائل نیستند، سخنی است نیک. اینکه یک عالم برجسته شیعه از چنین حقی سخن می‌گوید نیز تحولی است مثبت و درخور توجه. اما فراموش نمی‌بایست کرد که حق سکونت تنها ابتدایی ترین حق شهروندی است، اما با حقوق شهروندی برابر نیست.

دکتر جمشید فاروقی

جمعه دهم خردادماه سال یک هزار و سی‌صد و هشتاد و هفت خورشیدی

بر گرفته از :
 |+| نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 7:19 بعد از ظهر  توسط مهرداد  | 
 

پیرامون فتوای آیت الله منتظری در مورد بهائیان

کاویان صادق زاده میلانی

هفتۀ پیش در گرماگرم بازداشت مسوولان جامعۀ بهائی در ایران و افزایش محدودیتهای جامعۀ بهائی  فتوای آیت الله منتظری نمودی از باز شدن فضای تازه ای در گفتمانهای میان دینی در جامعۀ مدنی ایران بود. وقایع دو سال اخیر نشان می دهد که جامعۀ مدنی ایران و طیفهای سیاسی و فکری دیگر دین بهائی را پدیدۀ ناچیزی در حاشیۀ گفتمانهای روز نمی بینند بلکه با وجود فشار شدید و ممتد نیروهای فشار نظام و دستگاههای اطلاعاتی، موضوع دین بهائی و حقوق بهائیان در جامعۀ از حاشیه به مرکز ثقل اندیشه های معاصر منتقل شده است. در این مقالۀ کوتاه حرکتی را بررسی میکنم که در جوهر و ذات جنبش اصلاحات نهان بود. این بررسی نشان می دهد که این حرکت جوهری و درونی جریان روشنفکران دینی اسلامی چگونه از جریانی بهائی ستیز به جریانی تبدیل شد که حضور دین بهائی و بهائیان را به عنوان عضوی از اعضای جامعه مدنی ایران می پذیرد.

برای درک بهتر تز اصلی این مقاله مقدمۀ کوتاه زیر شاید لازم باشد. چارچوب تاریخی—اعتقادی این گفتمان را می توان بدین ترتیب خلاصه نمود که در طی یک قرن و نیمی که از ظهور دین بهائی در عرصۀ فکری ایران می گذرد دو قدرت حاکم بر جامعه یعنی دولت و روحانیت علیه دین بهائی به فعالیت برخاسته اند. دین بهائی با مطرح کردن بحثهایی چون تساوی حقوق زن و مرد، نفی خشونت،برابری اقتصادی، لزوم برقراری نظام پارلمانی و انتخابات آزاد بدون تفریطهای غربی (چون پروپاگاند و تبلیغ علیه دیگران) نفی هرگونه تعصب و آزادی کامل مطبوعات می رفت تا کاستیهای نهادینه شده در ایران را بزداید. قدر مسلم آنکه چنین فعالیتهایی را قدرتهای روز یعنی دولت ها و روحانیت (و البته قدرتهای خارجی) نمی پسندیدند. این مخالفت از سوی نهادهای قدرت و نهادهای زر و زور و تزویر در طول تاریخ با بهره گیری از سلاحهای اقویا یعنی همانا پروپاگاند و فرافکنی و خشونت و کوشش در راستای نسل کشی پیش رفت. در نهایت جامعۀ بهائی نتوانست در جامعۀ مدنی ایران تاثیر لازم را بگذارد ولی با گسترش در سطح بین المللی موفق شد موفقیتهای چشمگیری بدست آورد و در حال حاضر گسترده ترین دین بدون انشقاق در جهان به حساب می آید و از سوی اندیشمندان و صاحبان اندیشه بعنوان یک نیروی مثبت برای بهبود وضع مردم دنیا به حساب می آید.  

در خاستگاه دین بهائی پس از انقلاب اسلامی که نهادهای قدرت که همانا نظام و روحانیت باشند به قدرت مشترک رسیدند و فارغ از رقابت دیرینه به مبارزه با دشمن دیرینۀ خود که آئین بهائی باشد برخاستند. درهمان دریچۀ کوتاه فضای به اصطلاح باز سیاسی پس از انقلاب 22 بهمن 57 در حالی که هنوز فشار بر بانوان اوج نگرفته بود و گروههای چریکی چپ و مجاهدین خلق و حزب توده و احزاب کار و پیکار آزادانه فعالیت می کردند و نشریه داشتند و در تلویزیون به بحث با ایدئولوگهای نظام می نشستند بهائی ستیزی و بهائی آزاری و تبعیض علیه بهائیان و ربودن و کشتار آنان آغاز شده بود. ساختمانهای تاریخی و مقدس بهائیان اشغال و مصادره می شد و بهائیان از کارهای دولتی اخراج می شدند. البته که به مرور دگراندیش آزاری و سرکوب مخالفان فراگیر شد و تمام گروههایی که کمترین تنش با اختلافی با نظام داشتند به شدّت سرکوب و قلع و قمع شدند ولی دگراندیش آزاری با بهائیان آغاز شد. رفته رفته دگراندیش ستیزی به جریانهای داخل نظام هم راه یافت و به قول لنین انقلاب فرزندان خود را هم بلعید. بهائی ستیزی را شاید بتوان نوعی معرِّف لیتموس برای دگر اندیش آزاری به شمار آورد.

یکی از جریانهای جالب و قابل تامل در سالهای اخیر جریان اصلاح طلبان یا روشنفکری دینی است. گرچۀ حضور این حرکت در عرصۀ فکری ایران موضوع اصلی این مقال نیست ولی بدون شک آیت الله منتظری را باید پدید آورنده و رهبر روحانی این جریان در نیمۀ دوم دهۀ 60 شمرد، همانگونه که عبدالکریم سروش رهبری فکری آن جریان را در دهۀ 70 در دست گرفت. دو تن از رهبران برجستۀ فکری این جریان یعنی حجت الاسلام محسن کدیور و عماد الدین باقی و دیگران از هستۀ شاگردان آیت الله منتظری برخاستند و البته اکثر پیشکسوتان این جریان در راستای باورهای خود سختی های فراوانی کشیده اند که حبس و زندان و شلاق و فشار فیزیکی ورقی از دفتر پر حجم رنج نامۀ اینان است.

نقد جایگاه آیت الله منتظری در تاریخ معاصر ایران همانگونه که در بخش پیرو می آورم شاید دشوار باشد ولی بدون شک در یک موضع آن مخالف و موافق ایشان و جریان روشنگری دینی هم نظر هستند. قولی که جملگی برآنند اینکه اگر آقای منتظری و بیت ایشان و شاگردان وی در پی رهبری بودند و درشهوت قدرت می سوخنتد، نقش سیاسی خود را طوری ایفاء می کردند که در اواخر عمر آقای خمینی بر مسند قدرت و اریکۀ رهبری چنان سوار می شدند که جای حرکتی برای دیگران نمی ماند. به عبارت دیگر آقای منتظری و شاگردانش ازروز اول برای تثبیت مقام و قدرت خود سیاستهای لازم را اجرا نکردند. نکتۀ اساسی ایراد آقای خمینی به آقای منتظری و عزل وی از مقام جانشینی رهبری اعتراض آقای منتظری به حمامهای خون نیمۀ دوم دهۀ 60 بود که در طی موج دوم آن حدود 3000 نفر از زندانیان مجاهد و بازداشت شدگان عملیات مرصاد اعدام شدند.(353-357) اعتراض دیگر آقای منتظری به صیغه کردن دختران مجاهدخلق پیش از اعدام آنها بود. (خاطرات 350-353) ناراحتی دیگر آیت الله منتظری خرید و وارد کردن اسلحه از اسرائیل بود که گرچه رجال سیاسی زمان بسیار کوشیدند تا مساله لو نرود بالاخره مساله تا حدّی سر و صدا کرد و قسمت کوچکی از آن که شامل سفر محرمانۀ مکفارلند (نمایندۀ ریگان) به ایران موضوع روز رسانه های امریکا شد ولی خرید تسلیحات اسرائیلی برای جنگ با عراق بود که ایشان را ناراحت کرده بود (خاطرات 328-329 و 339). در همین سالها بود که با وصلۀ ارتباط با صهیونیزم و "جاسوسی برای اسرائیل" تعامل نظام با بهائیان آنان را مرز نسل کشی سوق داد.  یعنی در حالی که جمهوری اسلامی زیر میزی از اسرائیل بمب و موشک و تفنگ و قطعات یدک هواپیما می خرید و نفت به آن می فروخت، بهائیان را به گناه ساختگی جاسوسی برای اسرائیل شکنجه و اعدام می کردند. گفتنی است که هم زمان لابی اسرائیل هم از حکومت ایران در آمریکا دفاع می کرد (اتحاد خائنانه، پیشگفتار).

                                         [1] 

ناگفته نماند که افشای این معاملات مخفی توسط برادر داماد آقای منتظری، آقای مهدی هاشمی در روزنامۀ الشراع لبنان انجام شد. مهدی هاشمی نامبرده در 1365 بازداشت و پس از شکنجه های سنگین (و البته اعتراف) در سال 1366 اعدام شد.

البته نکتۀ مطالب بالا همان بود که در پیش آوردم. اگر آقای منتظری و بیت او بازی سیاسی و قدرت طلبی را درست انجام می دادند دو دهۀ اخیر را در حاشیه و زیر سرکوب به سر نمی بردند و در مقام رهبری بودند. البته شجاعت ایراد سخن به موقع لازمۀ رجال سیاسی با جربزه است گرچه در مورد آقای منتظری تاوان سنگینی در پی داشت. بازیگران سیاسی دیگر ممکن بود بنا بر مصلحت دو سه سالی دندان بر جگر بگذارند و تا مرگ آقای خمینی صبر کنند. ولی منتظری چنین نکرد. و این خصلت ستوده او یعنی ایستادن و راستگویی در برابر قدرت را شاگردان او نیز از او به ارث برده اند.

اکنون می رسیم به بررسی فتوای تاریخی آقای منتظری دربارۀ بهائیان. فتوا نمی گوید که دین بهائی بر حق است. فتوا نمی گوید که تعالیم بهائی چون نفی خشونت، رفع تبعیض و تساوی حقوق زن و مرد باید در جامعه پیاده شود. حتی نمی گوید که بهائیان باید داخل در جامعۀ مدنی ایران شوند. متن فتوا پیشینۀ آقای منتظری را در بهائی ستیزی و اختلاف نظر دینی او با بهائیان را نیز نفی نمی کند (خاطرات 337 و 87). با وجود این پیشینه هنوزهم باید گفت که فتوایی روشنگر و تاریخی است.  و امّا متن فتوا از قرار زیر است:

فرقۀ بهائیت چون دارای کتاب آسمانی همچون یهود،مسیحیان و زرتشتیان نیستند در قانون اساسی جزو اقلیتهای مذهبی شمرده نشده اند، ولی از آن جهت که اهل این کشور هستند حق آب و گل دارند، و از حقوق شهروندی برخوردار می باشند، همچنین باید از رافت اسلامی که مورد تاکید قرآن و اولیاء دین است بهره مند باشند.                                                                                                                              

انشاءالله موفق باشید.

والسلام علیکم و الرحمه الله

امضاء

حسینعلی منتظری

2-25-1387

 

این فتوا جریان فکری آیت الله منتظری را به خوبی نشان می دهد. در دوران طلبگی و جوانی در خدمت آیت الله بروجردی منتظری برای مبارزه با "مسلک ساختگی بهائیت " به نجف آباد اصفهان فرستاده می شود. در خاطرات آقای منتظری آمده است که:  

 

« مرحوم بروجردى خيلى ضد بهائى بود، مثلاً در طرف هاى يزد يك بهائى را كشته بودند و بنا بود قاتل را اعدام كنند... آقاى بروجردى در اين قضيه خواب نداشت و مى خواست به هر قيمتى كه هست از اعدام او جلوگيرى كند (عاقبت قاتل به سبب تلاشهاى غير قانونى آيت الله بروجردى و حق کشی دولت آزاد شد) يك سال كه ماه رمضان كه آقاى فلسفى از راديو صحبت مى كرد آقاى بروجردى به او گفته بود كه عليه بهائي ها صحبت كند، آيت الله كاشانى هم با اين معنی موافق بود، آقاى فلسفى در ماه رمضان شروع كرد عليه بهائي ها صحبت كردن، صحبت آقاى فلسفى در آن سال خيلى گل كرد و مردم همه اطراف راديو جمع ميشدند صحبتهاى آقاى فلسفى را گوش كنند...همان ايام ( آقای منتظرى مأمور مى شود كه برود نجف آباد) من از آيت الله بروجردى راجع به معاشرت و خريد و فروش و معامله با بهائي ها سئوالى كردم و ايشان در جوابم رقوم فرمودند: بسمه تعالى، لازم است مسلمين با اين فرقه معاشرت و مخالطه و معامله را ترك كنند... اعلاميه در سطح شهر پخش شد و تبليغات زيادى در مساجد و جاهاى ديگر انجام گرفت... با خوانده شدن اين حكم، جو گسترده اى عليه بهائیت در نجف آباد ايجاد شد. آن وقت كارى كه من كردم اين بود كه تمام طبقات و اصناف نجف آباد را دعوت كردم ، همه عليه بهائيت اعلاميه دادند، مثلاً نانوا ها نوشتند ما به بهائي ها نان نمى فروشيم، راننده ها امضا كردند كه ما ديگر سوارشان نمى كنيم... خلاصه كارى كرديم كه از نجف آباد تا اصفهان كه كرايه ماشين يك تومان بود يك بهائی التماس مى كرد پنجاه تومان بدهد و او را نمى بردند، البته همه اين نبردنها هم از روى ايمان نبود، خيلى ها از ديگران و از جو عمومى جامعه مى ترسيدند... بالاخره با اين حركت آنها در نجف آباد متلاشى شدند... بعد از اين قضيه متفرق شدند و در همه جا از چشم مردم خود را مخفى مى كردند... بعد اين قضيه را ما به اصفهان هم كشانديم... در آنجا هم سروصداى گسترده اى عليه بهائیت بر پا شد... بالاخره پس از مدتى مشخص شد كه مؤسس و محرك اين جريان من هستم  ...«.   

(خاطرات 87-88)

 

نکتۀ قابل تامل اینجاست که شخص آقای منتظری و بیت او و شاگردانش نیز در معرض حق کشیهایی نظیر آنچه بر بهائیان نجف آباد و آنچه پس از انقلاب بر جامعۀ بهائی ایران وارد آمد قرار گرفتند. دختر آیت الله منتظری که دبیر و فوق  لیسانس ادبیات بود از آموزش و پرورش بدون هیچ گناهی پاکسازی شد. منزل و دفتر و حسینیۀ ایشان بارها مورد هجوم قرار گرفت و حتی قرآنها و نهج البلاغه و کتابهای ادعیه و مانند آن را پاره پاره کرده و اشیاء حسینیه و دفتر ایشان را نیز شکستند و به غارت بردند (خاطرات 432-433). و در شرح یکی از چنین حمله هایی به بیت خود در خاطراتش عبارتی را آورده است که رفتار نظام جمهوری اسلامی با بهائیان را به گونه ای دقیق توصیف می کند و می نویسد که «جمعی از فضلا و طلاب را که در دفتر مشغول نماز جماعت ظهر و عصر بودند پس از کتک زدن و هتاکی بازداشت نمودند، و از قراری که نقل شد رئیس قوه قضائیه (جوادی آملی) که باید حافظ امنیت جامعه باشد از تهران به قم آمد و دستور حمله به حسینیه و دفتر و بیت را صادر نمود و شب چهارشنبه به تهران بازگشت و در خطبۀ نماز جمعه تهران نیز هرچه خواست به هم بافت» (خاطرات 432).

البته فتوای آقای منتظری منحصر به فرد نیست. ولی البته فتوای آقای منتظری از چند جهت مهم و با ارزش است. یکم اینکه نشان می دهد که بی گناهی جامعه بهائی در رابطه با مسالۀ ارتباط با دولتهای خارجی و صهیونیزم و غیره را مسوولان امور و علمای اسلام نیز به خوبی فهمیده اند. و اگر مردان و زنان سیاسی نظام چون آقای اژه ای و امام جمعۀ مشهد هنوز به بهائیان نسبت سیاسی می دهند برای گِل آلود کردن آب و فریب دادن مردم و در راستای حفظ قدرت و سرکوب دگر اندیش است. مسوولان نظام اسلامی نزدیک به سی سال است که ادعای رابطه بهائیان با صهیونیزم را طوطی وار تکرار می کنند و از قضا در این سی سال یک برگه یا ورق که چنین روابطی را نشان بدهد را ارائه نکرده اند.  دوم اینکه سیاست خشن و روشهای سرکوب گرایانۀ نظام گرچه به قیمت جان بهائیان بیشمار و آزار و اذیت و آوارگی جمع بزرگی از ایرانیان تمام شد ولی نشان داد که احقاق حق و پیشرفت یک آئین در زیر شدیدترین فشارهای فیزیکی نیز ممکن است. جواب کوکتل مولوتف همیشه نباید نارنجک باشد. از این جهت رفتار جمهوری اسلامی با بهائیان سرکوب بی وقفۀ مسیحیان توسط امپراتوری روم را تداعی می کند. سوم و از همه مهمتر اینکه دربهای گفتمانهای تازه ای در فضای گفتمانهای اجتماعی—دینی امروز ایران را باز می کند. مسالۀ بهائیان دیگر تابو نیست. اگر در اول انقلاب ربودن و بازداشت و اعدام بهائیان توسط نظام با واکنشی از سوی مردم و طیفهای سیاسی و عقدیتی روبرو نمی شد و چه بسا برخی از طیفها از سرکوب فیزیکی بهائیان ناراضی نبودند، امروزه تمامی طیفهای جامعۀ ایران از راست دینی—سیاسی تا اندیشۀ چریکی چپ از حق حضور بهائیان و آئین بهائی درجامعۀ مدنی ایران دفاع می کنند. 

کوتاه سخن اینکه فتوای آیت الله منتظری برجسته ترین مرجع تقلید درون مرزی شیعه دربارۀ حقوق شهروندی و مدنی بهائیان، مانند دیگر بیانیه های صادر شده از گروهها و حزب های سیاسی معرّف ورود جامعۀ ایران به عصری تازه است. فتوای آیت الله منتظری نماد رسیدن به این فضا و تکامل اندیشۀ روشنفکران دینی است. از آنجا که آزمون لیتموس آزادی جامعۀ مدنی حقوق دگر اندیشان و از جمله بهائیان است فتوای تاریخی آیت الله منتظری جایگاه ویژه ای را در تاریخ فکری ایران خواهد داشت. ورود به این عصر نوین و متحول شده را از حرکت طیفهای فکری به سوی جامعۀ باز تر و روشن تر در می یابیم. در این عصر تازه آراء دیگران با تهمت پاسخ داده نمی شود و گفتگو و صحبت و بحث پویا و بدون خشونت در ضمن رعایت حقوق مدنی و شهروندی دیگران انجام می شود.

به امید فروریختن دیوارهای خامی و تعصب و دگرآزاری.

ایام بکام

بر گرفته از :

http://bahaiyyat.blogfa.com/post-32.aspx

 |+| نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 6:36 بعد از ظهر  توسط مهرداد  | 
خاطراتی از هم‌زیستی با بهایی‌ها در زندان

بهایی‌ها هم از «نجس‌ها» بودند

منیره برادران

در دهه ۶۰ یک نوع همزیستی تنگاتنگ بین ما، زندانیان چپ و بهایی‌ها در زندان اوین برقرار بود. اتاق‌ها و بندهامان مشترک و از اتاق زندانی‌های مسلمان جدا بود.

این همزیستی البته اختیاری نبود، بلکه به اراده مقامات بود که نکته مشترکی بین ما زندانی‌های «کافر» و بهایی یافته بودند: ما هر دو «نجس» محسوب می‌شدیم و مسلمان‌ها باید از ما دوری می کردند. با این کشف بزرگ، ما و زندانیان بهایی در یک طبقه‌بندی قرار می‌گرفتیم.

در کنار ده‌ها مقررات نفس‌گیر، نجس و پاکی هم شده بود قانون مقدس، که طفره رفتن از آن کار ساده‌ای نبود. تواب‌ها با وسواس تمام می‌کوشیدند که پاک بمانند و مقررات جدایی را هر روز تنگ‌تر می‌کردند. این مقررات بی‌شباهت به قوانین آپارتاید نبود که در باره‌اش خوانده بودیم.

مثلاً ما حق نداشتیم به اتاق مسلمان‌ها وارد شویم. اگر اتاق ما «کافرها» با مسلمانان مشترک بود، ما از بعضی کارهای روزمره محروم بودیم. ظرف‌مان را از بقیه جدا می‌کردند. ما حق نداشتیم در ظرفشویی جمعی یا تقسیم غذا شرکت کنیم.

ما مجاز بودیم فقط کارهای «خشک» را انجام دهیم مثل جارو کردن. در روزهایی که آب حمام گرم می شد، ما را نوبت آخر می‌گذاشتند و آب سرد نصیب ما می‌شد. مسلمان‌های دوآتشه هنگام وضو یا بعد از وضو اگر به ما برمی‌خوردند، خودشان را جمع کرده و کنار می کشیدند. حالت آن‌ها گاه آنقدر مضحک می‌شد که مایه خنده ما می‌شد. مثل لاک‌پشتی می‌شدند که خود را در لاکش جمع می‌کند.

مضحک بودن این نمایش‌ها، اما جنبه فاجعه آن را نمی‌پوشاند. هر روز جروبحث بود و دعوا. گاه جوان‌ترها که دلشان لک می‌زد برای دست انداختن این تواب‌های دوآتشه، موقع وضو گرفتن آن‌ها می‌رفتند در روشویی و کنار دست آن‌ها دست و رو می‌شستند.

این کارها البته نوعی مقاومت بود و بهایش هم سنگین. این را هم بگویم که همه زندانیان مسلمان مجاهد، این مرز نجس و پاکی را قبول نداشتند و به آن عمل نمی‌کردند اما صراحت دادن به موضع خود به ویژه در سال‌های زمامداری اسدالله لاجوردی کاری بود پرخطر.

کاپیتان فروزان اهل نافرمانی مدنی بود. یک بار وقتی تواب مسئول اتاق به یک زندانی چپ دستور داد که ظرفش را از بقیه جدا کند، فروزان که در طبقه بالای تخت نشسته بود، پرید پایین و به زندانی تواب گفت: «نجس و پاکی مساله توست و نه مساله همه؛ پس بهتر است تو ظرفت را از بقیه جدا کنی.»

این حادثه مربوط بود به دوره «زنگ تفریح» زندان در سال ۶۴ در زندان قزل حصار. زمانی بود که فروزان دیگر در گوهردشت در انفرادی نبود و هنوز سه سالی مانده بود تا اعدامش. فروزان عبدی کاپیتان تیم ملی والیبال زنان بود قبل‌ترها.

کودکان «‌نجس‌ها»

کودکان مادران کافر و بهایی هم ‌نجس به حساب می‌آمدند. دو خواهر کوچولو، روفیا و رومینا که با مادر بهایی‌شان زندانی بودند، در زمره نجس‌ها بودند. مادر و پدرشان از اهالی سنگسر بودند - اگر اشتباه نکنم منطقه‌ای در نزدیک شاهرود - و اوین باید زندان تبعیدشان بوده باشد.

چند زن دیگر سنگسری هم بودند که با هم قوم و خویش بودند. این‌ها زنان ساده و روستایی بودند و عموماً مسن. یکی شان که ٧٠ ساله می‌نمود، همیشه یک لباس چیت و چین‌دار می پوشید و موهایش را گیس می‌بافت. بی‌سواد بود. مشخص بود که هیچ کدام‌شان وضع مالی خوبی نداشتند و به‌سختی می‌توانستند از فروشگاه زندان خرید کنند.

من با آن‌ها در سال ۱۳۶۳در بند ۴ - بخش بالا - همبندی بودم. در این بند که شش اتاق داشت، دو اتاق ۴ و ۶ به «کافر»‌ها و بهایی‌ها تعلق داشت. من در اتاق ۴ بودم و روفیا و رومینا در اتاق ۶. آن‌ها اجازه نداشتند وارد اتاق‌های مسلمانان شوند.

مقامات زندان مادر رومینا و روفیا را تحت فشار گذاشته بودند که آن‌ها را بیرون بفرستد. پدر هم زندانی بود و ظاهراً خانواده آن‌ها در بیرون امکانات کافی برای نگهداری این دو کودک نداشت.

با این‌همه مادر ناچار شد رومینا را که پنج ساله شده بود، بفرستد پیش خانواده‌اش. روفیا ماند و دردانه ما شد. من و شهین او را می‌پرستیدیم. برایش لباس و اسباب بازی می‌دوختیم و با او بازی می‌کردیم. با میله خودکار و کف صابون حباب درست می‌کردیم و گاه قایم‌موشک بازی هم می‌کردیم. روزی که مرا به زندان قزل حصار منتقل می‌کردند، مادر روفیا سر او را گرم کرده بود تا متوجه رفتن من نشود.

در همان زمان دو نوزاد متولد اوین هم در بند ما بودند. هنوز خیلی مانده بود تا آن‌ها بزرگ شوند و همبازی روفیا. اما مهدى بود، پسرک ٣ ساله‌ ساکن اتاق ۵، اتاق کناردستى روفیا. در روزهای اول که وارد بند شده بودم، هر وقت مرا می‌دید، می‌گفت «جدیدی».

چند روز که گذشت، به من می گفت «اتاق شش‌ی». مهدی همه ما را به اسم اتاق شش‌ی مى‌شناخت. عدد ۶ بیشتر از شماره یک اتاق بار و معنی داشت و اتاق ۵ را هم دربرمی گرفت. شده بود علامتی مثل ستاره داوود. روزهای اول ورودم وقتی خواستم دستی به سروروی مهدی بکشم و باب رابطه را با او باز کنم، دختر جوانی به سرعت دست او را کشید و برد.

به او یاد داده بودند که از ما فرار کند. همبازی نداشت اما ندیده بودم که لحظه‌اى به روفیا و رومینا نزدیک شود. فرانک از اتاق ما که بطور مضاعف «نجس» بود، چون هم وابسته به گروه اقلیت بود و هم زرتشتى، مهدى را خیلى دوست داشت. اما مهدى مرزها را مى‌شناخت و مى‌دانست که اجازه ندارد به فرانک نزدیک شود.

‌شنیده بودم که پدر و مادر مهدى در درگیرى مسلحانه با پاسداران ‌کشته ‌شده ‌بودند. مهدى نجات یافته و به زندان آورده ‌شده ‌بود. ظاهر قضیه این بود که چون مهدى خانواده‌اى نداشت، باید در زندان نگهدارى مى‌شد.

مراقبت مهدى را به سه خواهر تواب سپرده بودند. این سه خواهر با عشق تمام از او مراقبت مى‌کردند. نام مهدى را هم در زندان بر او گذاشته‌بودند. پسرکى بود بی‌نهایت باهوش‏. اما چیزى در رفتار و طرز سخن‌گفتن‌اش‏ بود که هیچ تناسبى با سنش‏ نداشت و آدم را آزار مى‌داد. جدی بود مثل یک آدم بزرگ. بازی و خنده‌اش را ندیده بودم.

خانواده سه خواهر تواب اعلام کرده ‌بودند که با کمال میل حاضرند مهدى را به فرزندى قبول کنند. اما مقامات زندان او را به یک خانواده شهید دادند. روزى که مهدى براى همیشه رفت، روز عزاى سه خواهر بود. گرچه سعى مى‌کردند احساس‏ خود را بروز ندهند و چنین وانمود کنند که جاى مهدى نزد یک خانواده شهید بهتر است و مقامات زندان تصمیمى به صلاح مهدى گرفته‌اند.

ژینوس، اولین بهایی در اتاق ما

ژینوس نعمت محمودی، اولین بهایی بود که در زندان با او آشنا شدم. زمستان ۶۰ بود و ما در بند ٢۴٠ بودیم، طبقه بالای آن، که بعدها بند ۴ نام گرفت. سال ۶۰ شلوغ‌ترین دوره زندان، دوره‌ای که شب‌ها باید «کنسروی» می‌خوابیدیم و روزها با زانوهای بغل گرفته تنگ هم می‌نشستیم.

ژینوس، خوش صحبت و خوش رفتار بود و احترام برانگیز. ۳۵ یا ۴۰ سالی داشت. تحصیلات عالیه داشت و اگر درست به خاطرم مانده باشد، زمانی در رشته ریاضی یا فیزیک استاد دانشگاه بود. نسبت به دانش‌آموزان علاقه خاصی نشان می‌داد. آن‌ها را دختران خود خطاب می‌کرد و می‌گفت: «‌شما جایتان پشت میز مدرسه است نه این‌جا. این‌جا هم نباید فرصت را از دست داد. من به شما درس خواهم داد، مسلماً شما از بااستعدادترین دانش‌آموزان هستید.»

اما مدت زمانی که ژینوس با ما بود، خیلی کوتاه بود. شاید به هفته هم نکشید که بردند و اعدامش کردند. موقع رفتن کت زیبایش را برای ما به یادگار گذاشت. از آن کت‌های شیک بود که ما فقط در تن دیگران دیده بودیم. کتی بود از پارچه پشمی به رنگ‌های بنفش و صورتی.

مرا از آن بند بردند و بعد از گشت و گذار در زندان‌ها و بندهای مختلف دوباره در سال ۶۳ به آن‌جا برگشتم؛ این‌بار به اتاق ۴. غیر از سنگسری‌ها، که در اتاق ۶ بودند، بهایی‌های دیگری هم در اتاق ما بودند. چند نفرشان را موقع خروج غیرقانونی از مرز بلوچستان گرفته بودند.

زیبا، زن جوانی بود که تازه پزشکی را تمام کرده بود اما اجازه کار نداشت. می‌گفت «پزشک بدون مجوز شغلی چه کار می‌تواند بکند در این مملکت؟» فکر کنم یک سالی در زندان ماند. لی‌لی هم جوان بود. او و همسرش هم خواسته بودند از کشور خارج شوند، که دستگیر شده بودند.

پروین خانم سی و چند‌ساله‌ای بود‌ می‌گفت دار و ندارشان را فروخته و به قاچاقچی داده است. همسرش هم در زندان بود و دختر کوچک‌شان بیرون مانده بود نزد مادربزرگ. همیشه عصبی و افسرده بود. عصرها، گاه می‌زد زیر گریه. زن‌های دیگر بهایی او را سرزنش می‌کردند: «‌بس کن! با این کارها دیگران را ناراحت می‌کنی.» گاه این سرزنش‌ها اثر نمی‌کرد و ما می‌شنیدیم که پروین خانم داد می‌زد: «ولم کنید!»

همبندی‌های بهایی ما، عموماً میان سال بودند. چند تا طاهره خانم داشتیم. لابد به احترام طاهره غرة‌العین است که خیلی از بهایی‌ها نام طاهره را برمی‌گزینند.

پریچهر‌خانم، زنی بود حدود ۵۰ ساله، که همسرش هم در زندان بود و گاه با هم ملاقات می‌کردند. کسانی که در سالن ملاقات همسر پریچهر خانم را دیده بودند، می‌گفتند که کور است. نمی‌دانم از اثر شکنجه بود یا بیماری. پریچهر خانم در زندان بود که خبردار شد شوهرش را اعدام کرده‌اند.

بار دیگر مرا جابجا کردند. چند سالی خانم‌های بهایی را گم کردم تا این‌که دوباره از سال ۶۶ به بعد با آن‌ها در بند چپی‌ها و «سرموضعی‌ها» همبند شدم در سالن ۳ بالا. در بین‌شان چند چهره‌ی جدید بود. بقیه را اما می‌شناختم، همبندی‌های بند ۴ بودند.

این بار جایمان بر بلندی اوین بود، در یکی از بندهایی که در سال ۶۱ با بیگاری از زندانی‌ها ساخته شد. این بار بهایی‌ها اتاق مستقلی داشتند اما بند مشترک بود: بند «سرموضعی‌ها»، که تعدادی از هوادارهای مجاهدین هم در میان‌مان بودند. همه‌شان را تابستان ۶۷ اعدام کردند.

همزیستی بهایی‌ها و چپ‌ها در مورد مردگان‌مان هم صدق می‌کند. بیشتر اعدام‌شدگان چپ، در گورستان خاوران دفن هستند، چسبیده به گورستان بهایی‌ها. قانون نجس و پاکی شامل مردگان هم می‌شود.

بر گــرفـتــه از :

 http://radiozamaaneh.com/humanrights/2008/05/print_post_247.html

 

سروده خانم هما میرافشار ، ترانه سرای بزرگ ایران ، داستان هم زیستی ایشان است در زندان با خانم مشتعل  اسکوئی ، خانم مشتعل به خاطر بهائی بودن و خودداری از تقیّه و کتمان عقیده ، به دست دادگستران حکومت اسلامی جان باخت ، و خانم هما میرافشار زنده ماند تا این داستان همزیستی را برای ما به صوت زیباترین سروده خویش بازگو کند : 

 

یادته گفتی و گفتم ؟

 

یادته گفتی و گفتم که چه تنگه قفسامون ؟

توی این تنگی و وحشت چه می گیره نفسامون ؟

تـو می خواستی فدا شی ، من می خواستم که رها شم .

تـو می خواستی که فنا شی ، من می خواستم که نباشم .

چه غریبونه نگاهت در و دیوارو نگا کرد .

انگر از تـو آسمونا ، یه کسی تـو رو صدا کرد .

توُ نگاه تـو رضایت ، با غروری عاشقونه .

شوق پـرواز تـو چشمات ، انگاری می ری به خونه .

گفتی آروم زیر گوشم ، زندگی یه حرف پـوچ ـه .

چرا موندن و پـوسیدن ، آخرش رفتن و کوچ ـه .

حرف هر دومون یکی بود ، تـو چه زیبا پـرکشیدی .

قفسو ساده شکستی ، چتر گـل به سر کشیدی .

الا حتّی آسمونا ، وسعتش به زیر پـاته .

می دونستی پـرکشیدن ، بهترین راه نجاته .

قدرتت قدر یه دنیا ،قلب تـو مثل یه دریا .

این حقارت واسه من بس ، که تـو اونجا و من اینجا .

من تـوُ مرداب زمینم ،تـو به معبودتت رسیدی .

من تـو بهت عمیقم ، تـو به مقصودتت رسیدی .

یادته گفتی و گفتم  که چه تنگه قفسامون ؟

تـوُی این تنگی و وحشت چه می گیره نفسامون ؟

می دوی که تا ابد هم ، یادت از دلم نمی ره .

تـو عقب [ـر غروری ، دل پـرندهای اسیره .

اگه زندونم نباشه ، تـوُی این دنیا اسیره .

تـو نیستی و پـرکشیدی ، من می مونم و می  پـوسم

 

  

 

 |+| نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 6:8 بعد از ظهر  توسط مهرداد  | 

                                                              

                                                  

  

شماره 148/م/352
تاریخ 27 اردیبهشت 1387

 

           جناب آقای دبیر کل، امسال و در شصتمین سالگرد اعلامیه جهانی حقوق بشر که امروز نگاهبانی و نگاهداری از آن به جنابعالی سپرده شده است بی تردید آگاه هستید که حکومت جمهوری اسلامی ایران، در سه دهه گذشته، بیشترین مفاد آن خاصه 1، 2، 5، 9، 10، 11، 18 و 19 که به آزادی، برابری، و حقوق انسانی در تمامی جهات دلالت دارد و تاکید می نماید را نقض کرده است.

            جناب آقای دبیر کل، توجه جنابعالی را بدین نکته جلب می نمایم که از آغاز حکومت جمهوری اسلامی تا به امروز حتی مسلمانان سنی مذهب نیز تحت ستم و تبعیض قرار گرفته و تعداد بیشماری از پیروان ادیان و مذاهبی که همیشه در ایران زندگی کرده اند و ایران را وطن اصلی خودشان می دانند مانند مسیحیان، یهودیان و زرتشتیان وطن خود را ترک گفته وتنها اقلیت مذهبی بهائیان است که بیشترینشان در ایران باقی مانده اند .

            جناب آقای دبیر کل،  لازم به یادآوریست که جمهوری اسلامی امضاء کننده و متعهد به میثاق های بین المللی"حقوق اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی" و "حقوق مدنی و سیاسی" میباشد  که "آزادی مذهب"، "آزادی تحصیل"، "آزادی شغل" و ...، در آنان قید شده اند ولی شاهد هستیم که بیشترین آن در رابطه با اقوام و مذاهب غیر "شیعه اثنی عشری" رعایت نشده و خاصه  در مورد پیروان این مذهب شدت عمل بسیار بیشتری اعمال می گردد .

          جناب آقای دبیر کل، اگر چه اعمال فشار از سوی جمهوری اسلامی و تبعیض های قانونی برای تمامی طبقات اجتماعی و اقوام و مذاهب بطور سهمگینی وجود دارد ولی در رابطه با بهائیان این فشارها به مراتب سنگین تر بوده است و تنها کافی است بدین نکته اشاره شود که فقط در طول سال گذشته 800 دانش آموز بهایی از دسترسی به تحصیلات عالی محروم شده و بی شماری از آنان یا امکان داشتن شغل مناسب را نیافته اند و یا از مشاغل خود کنار گذاشته شده اند.

          جناب آقای دبیر کل، از سوی دیگر نظر جنابعالی را به بند های 1-225  تا 14-225 قانون دائمی مجازات اسلامی  که در دست تصویب قرار دارد جلب می نمایم که بر اساس آن " بهائیان" مرتد شناخته شده و حکم اعدام بر آنان جاری خواهد گشت.

          جناب آقای دبیر کل، انجمن پژوهشگران ایران بدینوسیله و بدنبال نادیده گرفتن حرمت و حقوق انسانی و خاصه دستگیری7 نفراز مسئولین اقلیت مذهبی  بهائیان که بزرگترین اقلیت مذهبی درایران هستند، این دستگیری ها رابشدت محکوم نموده و از جنابعالی درخواست می نماید که ضمن محکوم نمودن آن شخصا از حکومت جمهوری اسلامی بخواهید که بدلیل  نقض حقوق تمامی ایرانیان و این مرتبه در زمینه دستگیری مسئولین بهائیان به شخص جنابعالی توضیح دهند .

 

 

برگرفته از سایت پژوهشگران ایران :  http://aciiran.com/farsi.htm

 |+| نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1387ساعت 5:52 بعد از ظهر  توسط مهرداد  | 

بي خبري از بهائيان زنداني

گزارش لوموند از دستگيري هاي شيراز - پنجشنبه 9 خرداد 1387 [2008.05.29]

‏‏bahaeean.jpg

اقليّت مذهبي بهائي ايران ( با 300هزار جمعيت) از سرنوشت شش رهبر بازداشت شده خود بي خبر و ‏نگرانند.‏

جمال الدّين خانجاني، وحيد تيزفهم، بهروز توكّلي، سعيد رضائي، عفيف نعيمي و فريده كمال آبادي دو ماه قبل ‏به زندان اوين در تهران منتقل شدند. مهوش ثبات يكي ديگر از رهبران بهائيان از آخرين روزهاي سال قبل ‏دستگير شده بود. ‏

حكومت ايران شب عيد ضمن تأئيد دستگيري اين افراد اعلام كرد كه رهبران بهائي به دليل" اقدام عليه امنيّت ‏ملّي" بازداشت شده اند. روز جمعه گذشته امام جمعه شهر مذهبي مشهد، نيز با انتساب همين اتهام به بازداشت ‏شدگان آنان را به "جاسوسي براي اسرائيل" متهم كرد و اظهار داشت كه اين افراد" مرتكب جنايات سياسي ‏متعددي" شده اند و بايد به" اشدّ مجازات محكوم شوند". ‏
‏ ‏
هفت ميليون بهائي جهان رهبر مذهبي ندارند و امور آنان در هر كشوري که هستند بر عهده "شوراي ‏معنوي" است. امّا در ايران از زمان انقلاب اسلامي به دليل عدم برگزاري انتخابات يك هسته كوچك مخفي، ‏متشكّل از تعدادي از بهائيان موسوم به" ياران"، وظيفه اطلاع رساني و اداره امور اعضائي را كه در ايران ‏مانده اند بر عهده داشته است. از همين رو با دستگيري جمعي اعضاي هسته" ياران"، اين آئین مذهبي كه در ‏قرن نوزدهم با نگرشي تازه به شيعه متولّد شد و از آغاز تأسيس مورد آزار و تعقيب قرارگرفت، به كالبدي ‏بدون سر تبديل شده است. ‏

وزير خارجه آمريكا، دولت كانادا و رئيس اتحاديه اروپا در مورد بازداشت اين افراد به ايران اعتراض كرده ‏اند. روز جمعه سه نفر ديگر در شمال ايران نزديك شهر بابل دستگير شدند، امّا هنوز علّت دستگيري آنان ‏مشخّص نشده است.‏
‏ ‏
در ايران شيرين عبادي برنده نوبل صلح 2003 درگزارشي كه در مورد" نقض منظم حقوق بشر در ايران " ‏منتشر كرده است ضمن خبردادن از محكوميّت حدود شصت نفر( منتقد، روزنامه نگار، مدافعان حقوق زنان، ‏‏...) به "مجازات زندان و شلاق" در طي سال گذشته به محروميت بهائيان" از كار و تحصيل در دانشگاه " ‏اشاره كرده است. از طرف ديگر آيت الله العظمي منتظري كه به خاطر سخنان بيش از حدّ انتقاد آميزش از ‏جانشيني آيت الله خميني، بنيانگذار جمهوري اسلامي كنار گذاشته شد، در يك حركت غير منتظره در شهر ‏مقدس قم با انتشار بيانيه اي به مسئله بهائيت پرداخته است. وي اگرچه بهائيان را کافر خوانده و يك اقليّت ‏مذهبي نمي شناسد امّا آنان را "شهروندان ايراني" دانسته كه بايد از حقوق شهروندي برخوردار باشند و ‏‏"برپايه آنچه كه در قرآن آمده است عطوفت اسلامي" شامل حالشان شود. ‏
‏ ‏
پس از انقلاب که برخوردهاي خشونت آميز و اعدام بهائيان را درپي داشت سركوب جامعه بهائي ادامه يافت. ‏سه سال قبل با انتخاب محمود احمدي نژاد به رياست جمهوري اين جوّ تشديد شد: ثبت نام اعضاي جامعه ‏بهائي در آرشيو پليس، فشار براي به ستوه آوردن بهائيان به طوري كه حتي در مدارس معلمان بچه هاي بهائي ‏را وادار مي کنند كه مذهب خود را انكار كنند، ترويج نفرت از بهائيان در بعضي از روزنامه هاي دولتي و ‏بي حرمتي به قبرهاي مردگانشان از جمله اين فشار هاست.‏

‏ در چهار سال اخير دويست بهائي به حبس هاي كم وبيش طولاني محكوم شده اند و پنج نفر از آنان دوسال ‏است كه در زندان به سر مي برند. ‏

‏ ريشه اين اقدامات ايذائي را كه به نظر مي رسد بر اساس يك نقشه از پيش طرح ريزي شده با هدف طرد ‏بهائيان از جامعه ايران صورت مي گيرد از جمله بايد در افراطي گري مذهبي احمدي نژاد كه عضو تشكيلات ‏ضد بهائي حجتيه بوده است جستجو كرد. اگرچه كلّيه رهبران معنوي ايران با روايت هاي اعتقادي او در ‏مورد امام زمان به عنوان ناجي بشريت همصدا نيستند. ارجاعات مكرر او به مهدي، "امام غايب" و ناجي در ‏سنت شيعه، به زيان بهائياني تمام شده که هنوز در ايران مانده و از ابتداي تاسيس اين گروه متهم به ارتداد ‏بوده اند.‏

بنيانگزار بهائيت يكي از عرفاي شيعه به نام سیّد علي محمّد معروف به"باب" به معناي" در" بود كه در ‏نيمه قرن نوزده ميلادي در تبريز تيرباران شد. دين جديدي كه او و جانشينش، شاهزاده اي پارسي ملقب به " ‏بها الله "( جلال خدا) بنيان گذاشتند نه نهضتي بود براي اصلاح مذهب شيعه و نه آميزه اي بود از مذاهب ‏مختلف. آنان مدعي آوردن مذهب جديدي بودند كه داراي ناجي الهي، متون مقدّس و قوانين و سالنماي خاص ‏خود بود. بهاالله در سال 1892 در زنداني در سن ژاك داكر ( عکّا )نزديك حيفا درگذشت. اين مكان كه زيارتگاه ‏كنوني بهائيان است امروز در خاك اسرائيل قرار دارد و از همين جاست كه دولت ايران به كرّات بهائيان را ‏متهم به صهيونيست بودن کرده است.‏

دين اسلام كه خود را آخرين حلقه زنجيره اديان معتقد به توحيد مي داند مي گويد كه پس از مرگ حضرت ‏محمد در قرن هفتم فرستاده ديگري از جانب خداوند ظهور نخواهد كرد. علّت خصومت شديد مسلمانان با ‏بهائيان را بايد در همين جا جستجو كرد، به خصوص كه بهائيت با به نمايش گذاشتن اراده خود براي نوآوري ‏در مذهب، دنياي اسلام و به ويژه مسلمانان ايران را به چالش فرا خوانده است.‏

از جمله اين نو آوري ها آزادي انتخاب مذهب، حقّ تغيير دين، برابري زن و مرد، سازگاري دين و خرد، ‏احترام به تنوع مذاهب و گفت و گوي بين مذاهب است.‏
‏ ‏
منبع: لوموند 28 مه‏

بر گرفته از سایت روز :

http://www.roozonline.com/archives/2008/05/post_7633.php

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 0:39 قبل از ظهر  توسط مهرداد  | 

ادامه بازداشت بهايي ها

در پي درخواست "اعدام انقلابي" دستگيرشدگان - پنجشنبه 9 خرداد 1387 [2008.05.29]

arashsigarchi.jpg

آرش سيگارچي

در حالي که برخي مقامات مذهبي از تريبون هاي رسمي جمهوري اسلامي ايران درخواست "اشد مجازات" براي بازداشت ‏شدگان بهايي رادارند و حتي پيشنهاد "اعدام" آنها را داده اند، بر شدت برخورد با پيروان اين آيين افزوده شد و در ‏روزگذشته دامنه اين بازداشت ها به استان هاي ديگر کشور نيز رسيد. در همين راستا مسوولان جامعه بهايي ويلاشهر در ‏استان اصفهان نيز بازداشت شدند.‏

bahaiiha.jpg

پايگاه خبري "فعالان حقوق بشر در ايران" اعلام کرد بر اساس آخرين گزارشات دريافتي، روزگذشته مسئولين جامعه بهائي ‏ويلاشهر (اصفهان) به نام هاي ‌هوشمند طالبي و مهران زيني به همراه يكي ديگر از اعضاي اين جامعه با نام فرهاد ‏فردوسيان بازداشت شده اند. فعالان حقوق بشر در ايران تاييد کرده است که اين افراد توسّط نيروهاي انتظامي ـ امنيتي ‏بازداشت و به زندان اين شهر منتقل شده اند و وضعيت آنان نامعلوم است.‏

از سوي ديگر، در حالي از بازداشت سه پيرو اين آيين در شهر شمالي قائمشهر به نامهاي علي احمدي، چنگيز درخشانيان و ‏خانم سيمين ذکر رفته است که پيش از اين در هفته پاياني ارديبهشت ماه، شش نفر از رهبري جامعه بهائيان ايران، موسوم ‏به محفل ملي ايران به نامهاي فريبا کمال آبادي، جمال الدين خانجاني، عفيف نعيمي، سعيد رضايي، بهروز توکلي و وحيد ‏تيزفهم بازداشت شدند تا به همراه مهوش ثابت نفر هفتم عضو رهبري جامعه بهائيان ايران که از ۱۵ اسفند ماه ‏گذشته در مشهد بازداشت شده، جملگي هفت عضو رهبري جامعه بهاييان ايران در بازداشت باشند. ‏

گسترش بازداشت بهاييان در ساير شهرهاي ايران در حالي صورت مي گيرد که در هفته هاي اخير برخي مقامات دولتي ‏علت بازداشت اين افراد را "اقدام عليه امنيت ملي" اعلام کرده و از جمله غلامحسين الهام سخنگوي دولت در نشست هفتگي ‏هفته خود با خبرنگاران گفته بود:‏‎ ‎‏"اينها گروهي هستند که عليه منافع کشور اقدام کرده اند و با خارجي ها به ويژه با ‏صهيونيست ها ارتباط داشته اند."‏

در اين ميان جمعه گذشته سيد احمدي علم الهدي، امام جمعه مشهد ضمن سخناني خواستار "اعدام انقلابي جاسوسان بهايي ‏اسراييلي" شد. براساس گزارش خبرگزاري شبستان، وي با اشاره به خبر دستگيري "برخي سران بهائي که از جاسوسان ‏اسرائيلي در ايران بودند"، از اعتراض مجامع بين المللي و برخي کشورها براي آزادي آنان انتقاد کرد و گفت:"کشورهايي ‏همانند آمريکا، کانادا، اتحاديه اروپاو... که چشمان خود را بر روي به خاک وخون کشيده شدن بي رحمانه زنان و کودکان ‏مظلوم غزه بسته اند امروز با دستگيري اين جاسوسان جنايتکار به صدا در آمده و ادعاي عدم حقوق بشر در ايران را ‏سرداده اند."‏

اين نماينده مجلس خبرگان با تاکيد براين نکته که‎ ‎‏"بهائيت دين نيست" ضمن وارد کردن اتهاماتي به اين افراد مدعي شد: ‏‏"بهائيت نه تنها دين بلکه فکر و عقيده نيز نمي باشد و چگونه ما مي توانيم قبول کنيم اين سربازان اسرائيلي که دستشان به ‏خون ميليونها انسان بي گناه آلوده است در کشور ما آزادانه قدم زده و با استفاده از يک مشت منحرف سياسي و دختران ‏هرزه و پسران شهوتران با جمع آوري امضاء براي از بين رفتن قوانين اسلام به هر جنايتي دست بزنند."‏

علم الهدي ضمن اشاره به اينکه "گفتمان کردن با اين شبکه جاسوسي اشتباه است"، درخواست کرد: "با همه قدرت اين ‏جريان شيطاني براندازي شود و با اشد مجازات اعدام انقلابي گردند." وي از مسئولان قضائي کشور خواست "بدون توجه ‏به بد آمدن آمريکا و.. با درس گرفتن از خداباوري و خود باوري رزمندگان در فتح خرمشهر در برابر اين جاسوسان پشت ‏سر دستگاههاي اطلاعاتي کشور براي براندازي اين جريانهاي جاسوسي قانعانه برخورد کنند."‏

‎حق شهروندان بهايي‎

امام جمعه مشهد در حالي خواستار اعدام پيروان آيين بهاييت در ايران شده است که پيش از اين آيت الله حسينعلي منتظري، ‏از مراجع تقليد شيعيان در قم، در پاسخ به يک پرسش مذهبي پيرامون "حقوق بهائيان ايران" اعلام کرد: "بهائيان از حقوق ‏شهروندي برخوردارند. فرقه بهائيت چون داراي کتاب آسماني همچون يهود، مسيحيان و زرتشتيان نيستند در قانون اساسي ‏جزو اقليت هاي مذهبي شمرده نشده اند، ولي از آن جهت که اهل اين کشور هستند حق آب و گل دارند و از حقوق شهروندي ‏برخوردار مي باشند، همچنين بايد از رافت اسلامي که مورد تاکيد قرآن و اولياء دين است بهره مند باشند."‏

اين اولين بار است که يک مرجع تقليد ايراني، به صراحت پيروان بهاييت را مانند ساير شهروندان مشمول حقوق قانوني در ‏ايران مي داند. ‏

اين درحالي است که در بازداشت هاي اخير بهاييان، آنها از "از حق داشتن وکيل محرومند" و چنانکه دکتر فرهاد ثابتان، از ‏مسئولان مطالعات و مسائل حقوق بشر جامعه جهاني بهايي به راديو فردا گفته است حتي "به زندانيان بهايي اجازه داده نشده ‏با خانواده هايشان تماس داشته باشند و تاکنون از حق داشتن وکيل محروم بوده اند."‏

دکتر فرهاد ثابتان در ارتباط با اقدامات جامعه بهايي براي پيگيري پرونده دستگير شدگان مي گويد : "در ايران متاسفانه به ‏هيچوجه به بهائي ها اجازه داده نمي شد که هيچ اقدامي براي آزادي و حقوق بشر بهايي ها انجام شود؛ تلاش هاي بسياري ‏شده تا ما در روزنامه ها و مقالات اجازه بخواهيم که لااقل از خود دفاع کنيم، يعني اگر تهمتي مي زنند، بهايي ها دفاع کنند ‏ولي به هيچ وجه به بهايي ها اجازه هيچگونه سخن و بياني داده نمي شود".‏

مسئول مطالعات و مسائل حقوق بشر جامعه جهاني بهايي تاکيد کرده است: "متاسفانه تمام اقدامات قانوني که از طرف ‏بهائيان دنيا انجام مي شد، به نظر مي رسد که از طرف دولت ايران به صورت نوعي جاسوسي، يا آن گونه که مي گويند ‏طرفداري از استکبار و اين مسائل تلقي مي شود."‏

‎نامه يک هموطن بهايي به امام جمعه مشهد‏‎

امام جمعه مشهد در حالي از مسوولان خواسته است "با درس گرفتن از خداباوري و خود باوري رزمندگان در فتح ‏خرمشهر" با متهمان بهايي برخورد کنند که روز گذشته سايت فعالان حقوق بشر در ايران نامه اي از يک ايراني بهايي ‏منتشر کرد که وي در اين نامه نوشته است: "بسياري از بهاييان ايراني بوده اند که علي رغم فشارهاي وارده از سوي بهايي ‏ستيزان، صرفاً به جهت آبادي کشور مقدّسشان، در خاک ايران باقي مانده و زندگاني سختي را گذرانده اند‏‎. ‎‏ لذا نسبت دادن ‏اتّهام جاسوس اسرائيل به اين افراد، هم از شرط انصاف به دور است و هم از شرط عقل خارج است."‏

وي همچنين با اشاره به تلاش عده اي براي متهم کردن بهاييان در دست داشتن انفجار شيراز، نوشته است: "ظاهراً امام ‏جمعه مشهد قصد ايراد اتّهام جديدي را نسبت به افراد بهايي دستگير شده دارند و مي خواهند از فضاي فکري متشنّج موجود، ‏بر عليه اعضاي ديانت بهايي سوء استفاده نمايند. آنچه در اينجا لازم به بيان است، بررسي تهمت هاي ايشان نسبت به بهاييان ‏مي باشد، چرا که اتّهام جاسوسي اسرائيل، بارها و بارها بر بهائيان زده شده است و بارها و بارها بهائيان اثبات نمودند که ‏اين ادّعا ها جز کذب صرف چيز ديگري نبوده و نيست."‏

به نوشته اين ايراني پيرو آيين بهايي، "امام جمعه مشهد فرموده اند که بهائيت علاوه بر آنکه دين نيست، بلکه يک فکر و ‏عقيده نيز نمي باشد. بايد از ايشان سوال نمود که پس به نظر شما بهائيت چيست که مدام قصد سرنگوني آن را داريد؟ اگر نه ‏دين است، نه عقيده است و نه فکر، پس به چه علّت مدام از آن نام برده، تمامي تلاشتان را انجام مي دهيد تا بهائيان را تحت ‏فشار قرار داده و مردم کشور را نسبت به آنان بدبين نمائيد؟ آيا اگر بهائيت دين، فکر و عقيده نبود، شما تا اين اندازه از ‏وجود و حضور آن هراسان بوديد؟"‏

در پايان اين نامه آمده است: "آيا چنين نظراتي از سوي امام جمعه مشهد، نمي تواند اصل برادري و برابري را در اسلام به ‏زير سوال ببرد؟ آيا چنين نظراتي از سوي ايشان نمي تواند توهيني تاريخي به جامعهء ظلم ديده و بي دفاع بهائي تلقّي گردد؟ ‏آيا ايشان با چنين نظراتي، وجههء حقيقي اسلام را مخدوش نمي نمايند؟ آيا چنين نظراتي، توهين به ساير مسلمين نمي باشد؟"‏

بر گرفته از سایت روز :

http://www.roozonline.com/archives/2008/05/post_7637.php

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 0:26 قبل از ظهر  توسط مهرداد  | 

فقه ملي

احمد زيدآبادي - پنجشنبه 9 خرداد 1387 [2008.05.29]

po_zeydabadi_01.jpg

براي ما ايراني‌ها "ايده" اصالت ويژه‌اي دارد تا به حدي كه تمام نزاع‌هاي سياسي جدي‌مان پيرامون آن دور ‏مي‌زند.‏

اگر تاريخ صد ساله ايران را مرور كنيم عموم اختلاف‌هاي و نزاع هاي سياسي كه اغلب هم به خشونت ‏وخونريزي كشيده شده، بر سر ارجحيت و برتري اين ايده بر آن ايده بوده است، آن هم گاهي بدون دريافت ‏مفهوم حقيقي ايده‌اي كه از آن دفاع مي‌شده است! شايد راز درجا زدن جامعه و ناكامي و كم تحملي روشنفكران ‏و تقليل همه چيز به جنگ الفاظ و واژه‌ها، همين ايده محوري يا ايده‌ئولوژي زدگي باشد.‏

اين در حالي است كه به گمان من، آنچه بايد اصالت داشته باشد، نه ناب بودن ايده‌ها بلكه پيدا كردن ‏راهكارهاي عيني براي تحقق عملي دستكم بخشي از آنهاست. مي‌توان بر سر اينكه عدالت اجتماعي يك برابري ‏مطلق يا نسبي بين انسان‌هاست، تا بي‌نهايت به جنگ و ستيز پرداخت بدون آنكه كوچكترين گامي براي كاهش ‏اندكي از نابرابري‌هاي اجتماعي برداشت و يا براي آن برنامه‌اي تدوين كرد. همينطور است مقوله آزادي و ‏حقوق بشر وغيره!‏

گاهي برخي از دوستان چنان از حقوق بشر سخن مي‌گويند كه گويي تمام مشكلات جامعه ايراني ناشي از عدم ‏اعتراف جمعي از فعالان اجتماعي و سياسي به حقانيت مطلق ايده حقوق بشر در عصر جديد است و چنانچه ‏اين اعتراف صورت گيرد، هم مشكلات ما بر طرف شده و هم وظايف روشنفكري به جا آورده شده است.‏

اي كاش مساله به همين سادگي بود. به واقع اگر از طريق اعتراف به حقانيت مطلق ايده حقوق بشر در تمام ‏جوانب آن مشكلي حل مي‌شد من به نوبه خود حاضر بودم تمام عمرم را به اعتراف به اين حقانيت سپري كنم!‏
به باور من اما ايده‌ها هنگامي اصالت مي‌يابند كه از مجراي واقعيت‌هاي سخت و خشن عبور كنند و براي ‏عملي شدن، هويت استارتژيك به خود گيرند.‏

از همين روست كه من به خلاف بسياري از دوستاني كه با اصالت دادن به ايده‌ها، جامعه را بي‌نياز از ‏كوشش‌هاي برخي فقهان نوانديش براي تطبيق پاره‌اي موازين حقوق بشر با فقه مي‌بينند به تلاش اين فقيهان ‏بخصوص كساني مانند آيت‌الله منتظري و آيت‌الله صانعي ارج مي‌گذارم و آن را براي تغيير ديدگاه جامعه ‏مومناني كه رفتار خود را نه با ايده‌هاي روشنفكري بلكه با فتاواي شرعي هماهنگ مي‌كنند، بسيار سودمند ‏مي‌دانم.‏

در واقع فتاواي اين مراجع بلندپايه و محترم، افزون بر آنكه راه را براي رسيدن به حقوق بشر از خاستگاه ‏سنتي و بومي هموار مي‌كنند، به لحاظ تاثير اجتماعي نيز از ترويج ايده‌هاي صرف حقوق بشري بسيار ‏موثرتر است.‏

تلاش آيت‌الله صانعي تاكنون نزديك كردن موازين شرعي اسلام با موازين حقوق بشر بوده است كه اقدامي ‏سخت سترگ است، اما به نظر من فقيهاني چون ايشان اگر ابتدا تكليف رابطه شرع با حقوق شهروندي را ‏روشن كنند، مهمتر از تبيين نزديكي شريعت با حقوق بشر است.‏

در اينجا بايد توضيح دهم كه به تصور من، حقوق بشر متفاوت از حقوق شهروندي است به طوري كه حقوق ‏يك انسان به ما هو انسان در زمره حقوق بشر است، اما حقوقي كه يك انسان به دليل تعلقش به يك ملت – دولت ‏و وفاداري‌اش به آن به دست مي آورد، حقوق شهروندي است.‏

براي نمونه، حقي كه يك انسان در هر گوشه‌اي از جهان از آن برخوردار است، حقوق بشر است، اما حقي كه ‏مثلا يك ايراني به عنوان يك تبعه وشهروند ايراني از آن برخوردار است، حقوق شهروندي است.‏

به باور من كه قبل از اين نيز بارها بر آن تاكيد كرده‌ام، اصولا موضوع مستحدثه‌اي به عنوان ملت – دولت ‏وارد فقه نشده و از همين رو، فقهيان در باره حقوق ناشي از شهروندي فتوايي صادر نكرده‌اند.‏

در واقع ورود به حوزه حقوق شهروندي از سوي فقيهان، فقه را ملي مي‌كند و اين مساله نه فقط پيچيدگي‌هاي ‏خارق‌العاده‌اي به همراه دارد، بلكه دستگاه فقهي كهن و حتي درك متعارف ما از دين را به كلي دگرگون ‏مي‌كند.‏

قاعدتا تعبير فقه ملي با توجه به فراملي بودن شريعت و دين تناقض‌آميز است، اما به نظر مي‌رسد كه اگر ‏فقاهت بخواهد در عصر ملت – دولت نقش عيني بازي كند، به ناچار بايد با اين چالش عجيب دست و پنجه نرم ‏كند، هر چند كه شايد زمان صحيح پرداختن به اين معضل عصر مشروطيت بوده است.‏

به هر حال، استفاده آيت‌الله منتظري مرجع بزرگ شيعه از تعبير حقوق شهروندي براي بهائيان ايران، ورود ‏به عرصه فقه ملي است كه اميد است تا سرانجامي نيكو ادامه يابد.‏

بر گرفته از سایت روز :

http://www.roozonline.com/archives/2008/05/post_7617.php

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 0:19 قبل از ظهر  توسط مهرداد  | 

در اعتراض به بازداشت رهبران جامعه بهائیان ایران


به اذیت و آزار بهائیان پایان دهید!

• ما خواستار پایان دادن به نقض حقوق هموطنان بهائی و به رسمیت شناختن جامعه بهائیان ایران به عنوان یک اقلیت مذهبی و دارای حقوق برابر با پیروان دیگر مذاهب در کشور هستیم.

هفت نفر از مسئولین جامعه بهائیان ایران در بازداشت نگاه داشته شده اند . شش نفر از آنان در بیست و پنجم اردیبهشت ماه و یک نفر دیگر نیز، دو ماه قبل از آن بازداشت شده اند. این بازداشت ها طی روزهای اخیر نیز ادامه داشته و از جمله بنا به گزارش ها سه نفر نیز در شمال کشور دستگیر شده اند. سخنگوی دولت جمهوری اسلامی دلیل بازداشت رهبران بهائی را اقدامات ضد امنیتی اعلام نموده است. وزیر اطلاعات و نیز دادستانی کل کشور، بدون اشاره مستقم به این بازداشت ها، اتهامات سنگینی را متوجه آن ها نموده اند.

در طول سی سال گذشته ، همواره پیروان آئین بهائیت به دلیل اعتقاداتشان در معرض تهدید قرار داشته و مورد تعقیب نهادهای دولتی بوده اند. بهائی بودن در قاموس حکومت اسلامی خود به خود جرم محسوب شده است و بهائیان تحت انواع تضییقات قرار گرفته اند. بازداشت های اخیر نشاندهنده موج جدیدی از تعرضات علیه هموطنان بهائی است .

در جمهوری اسلامی ایراد اتهامات امنیتی به شهروندان به جای ارائه دلیل بازداشت ، امر تازه ای نیست. در طول سی سال گذشته ، مخالفان عقیدتی و سیاسی حکومت همواره با اتهاماتی مشابه بازداشت شده ، در معرض آزار و شکنجه قرار گرفته و در حین بازداشت ، بدون برخورداری از حق دفاع از خود، زیر بمباران تبلیغاتی از سوی مقامات دولتی قرار داشته اند . ما بار ها شاهد بازداشت دگراندیشان و اقلیت های مذهبی طی سال های اخیر و طرح اتهامات غیر مستند از طرف مقامات دولتی علیه آن ها بوده ایم که هیچ گاه در هیچ دادگاه صالحه ای به اثبات نرسیده اند.

بازداشت اعضای رهبری جامعه بهائیان ایران ، تعرض آشکار به این اقلیت مذهبی و نشانه بارز زیر پا نهادن ابتدائی ترین حقوق شهروندی آنان است . آزادی عقیده و مرام و مذهب حق طبیعی هر شهروندی است و حکومت حق تعرض به این حقوق اولیه و انسانی را که با تصویب منشور جهانی حقوق بشر و امضای آن توسط دولت ایران به رسمیت شناخته شده است ، ندارد.

اتحاد جمهوریخواهان ایران ، بازداشت رهبران جامعه بهائیان ایران و ایراد اتهامات امنیتی علیه آنان را شدیدا محکوم می کند و خواستار آزادی فوری آنان ، پایان دادن به فشار و تضییقات علیه هموطنان بهائی و به رسمیت شناختن جامعه بهائیان ایران به عنوان یک اقلیت مذهبی و دارای حقوق برابر با پیروان دیگر مذاهب در کشور است.

هیات سیاسی اجرائی
اتحاد جمهوریخواهان ایران
۷ خرداد ۱۳۸۷
۲۷ مه  ۲۰۰۸

بر گرفته از سایت اتّحاد جمهوری خواهان ایران :

http://jomhouri.com/a/01ann/006582.php

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 10:49 بعد از ظهر  توسط مهرداد  | 

آيت الله منتظري و فتواي اخير

رشيد اسماعيلي - چهارشنبه 8 خرداد 1387 [2008.05.28]

rashidesmaili.jpg

آيت الله العظمي حسينعلي منتظري از حمله شخصيتهاي بحث برانگيز تاريخ معاصر ايران است. نظرات در ‏مورد ايشان متفاوت و حتي متضاد است، بخشهايي از اپوزيسيون ايران ايشان را به خاطر نقشي که در ‏پروراندن نظريه ي ولايت فقيه داشته اند مورد انتقاد قرار مي دهند و همچنين جايگاه ويژه ي ايشان در ‏ساختار قدرت جمهوري اسلامي تا سال 1368 را محل سوال مي دانند. از سويي ديگر بدون شک در ميان ‏شخصيتهاي برجسته ي سياسي و روحاني که در داخل کشور زندگي مي کنند کمتر کسي به صراحت ايشان ‏به انتقاد از عملکرد عالي ترين مقام سياسي در ايران پرداخته است.‏

انتقاداتي که در چند نوبت حمله ي سازمان يافته ي نيروهاي امنيتي به بيت ايشان و تحميل نزديک به يک دهه ‏حصر خانگي هزينه ي آن بوده است. طي اين مدت اعضاي بيت ايشان سخت ترين فشارها را تحمل کردند. ‏فرزندانشان ـ احمد و سعيد- به زندان رفتند، شاگردان و هواداران ايشان نيز از فشارها و تضييقات در امان ‏نبوده اند، حتي مقلدين ايشان در سراسر ايران خصوصا در استان اصفهان بارها از سوي نيروهاي امنيتي ‏مورد آزار و اذيت قرار گرفته اند. در مجموع برخورد با اين مرجع بلند پايه ي شيعه و هوادارانش را مي ‏توان در طول تاريخ ايران بي سابقه دانست. تاريخ معاصر ايران برخوردي اين چنين قهر آميز با يک مرجع ‏تقليد را کمتر به خاطر دارد. اهانتهايي که در رسانه هاي رسمي به ايشان شد و قلب مقلدين ايشان را سخت ‏آزرد اگر نگوييم بي نظير لااقل بسيار کم نظير بود.‏

آيت الله منتظري البته اولين مرجع تقليدي نبود که با غضب حاکميت مواجه مي شد، از همان سپيده دم انقلاب ‏‏"تندروها" برخورد با مراجع مستقل و مردمي نظير آيت الله العظمي کاظم شريعتمداري را آغاز کردند، ماشين ‏سرکوب آهسته و پيوسته پيش آمد تا سرانجام دامان مردي را بگيرد که به شهادت تاريخ نه تنها مرجع تقليدي ‏پر آوازه که از جمله معماران اصلي جمهوري اسلامي بوده است. با اين حال شايد راز اين همه حساسيت و ‏شدت عمل حاکميت در برخورد با آيت الله منتظري همين سابقه ي حضورش در ساختار قدرت باشد. برخي از ‏مراکز قدرت هنوز ايشان را به چشم رقيب مي نگرند. آنها در واقع نه تنها به برخورد با شخص ايشان بلکه در ‏سرکوب آنچه که آن را "جريان آقاي منتظري" مي دانند هيچ شکي به خود راه نمي دهند. اينگونه است که ‏افراد به خاطر اينکه مقلد آيت الله منتظري هستند از سوي شوراي نگهبان رد صلاحيت مي شوند يا اينکه ‏‏"ترويج آيت الله منتظري" به اتهامي تبديل مي شود که افراد به خاطر آن به زندان مي روند يا نشريات توقيف ‏مي شوند. محاکمه ي "عبدالله نوري" و روزنامه ي "خرداد" در "دادگاه ويژه ي روحانيت" مشهور ترين ‏نمونه از محاکمات سياسي به شمار مي آيد که ترويج آيت الله منتظري از جمله اتهامات مطروحه در آن بود.‏

با اين حال از قيل و قال ذوب شدگان در ولايت و هوچي گري برخي گروههاي ريز و درشت اپوزيسيون که ‏بگذريم، آيت الله منتظري اکنون مورد احترام و تکريم اکثر نيروهاي سياسي منتقد در داخل ايران است. ‏دانشجويان محروم از تحصيل، خانواده ي زندانيان سياسي و گروههاي مختلفي که به نوعي مورد غضب ‏حاکميت هستند همه و همه ديدارهاي مرتبي با بيت ايشان دارند که حاکي از احترام به شخصيت اين مرجع ‏عاليقدر شيعه است. آيت الله منتظري طي سالهاي اخير در اظهار نظر هاي مختلف، بارها از فقدان آزادي بيان ‏در ايران، نقض اصول و معيارهاي انتخابات آزاد و منصفانه، دخالت در حريم خصوصي مردم، شکنجه ي ‏زندانيان و ناديده گرفتن حقوق شهروندان از سوي مراجع قضايي و نهادهاي امنيتي و اننظامي انتقاد کرده ‏است. با اين حال بخش عمده ي محبوبيت و نيک نامي آيت الله منتظري در نزد نيروهاي سياسي دموکراسي ‏خواه به دليل ايستادگي ايشان در برابر اعدامهاي سياسي دهه ي 60 بوده است. انتشار خاطرات آيت الله ‏منتظري تا حدود زيادي پرده از راز اين اعدامها ـ خصوصا اعدامهاي سال 67- برداشت. آيت الله منتظري در ‏حالي با مخالفت شديدش با اعدامهاي سياسي موقعيت خود را در خطر انداخت که در آستانه ي فتح قدرت بود. ‏چشم پوشيدن از قدرت و در عوض در دفاع از حقوق و جان انسانها به استقبال خطر رفتن فضيلتي است که ‏در کمتر کسي يافت مي شود. آيت الله منتظري آيينه ي تمام نماي چنين فضيلتي است و اين راز محبوبيت و ‏مقبوليت اوست. حال بگذار ديگران هر چه مي خواهند بگويند. در کارنامه ي ايشان شايد خطاهايي نيز وجود ‏داشته باشد، اما انسان بي خطا کجاست؟ شايد همه ي آن خطاها را بتوان به خاطر حريت اين مرد و به خاطر ‏تلاش صادقانه اش در نجات جان انسانهايي که با آنها هيچ اشتراک منفعت و عقيده اي هم نداشته است ناديده ‏گرفت؛ بيهوده نيست که هم بابک احمدي شيفته ي اوست و هم خشايار ديهيمي در ستايشش داد سخن مي دهد تا ‏مقبوليت آيت الله، مرز نيروهاي مذهبي را در نوردد و اردوي سکولارها را نيز شامل گردد.‏

آيت الله العظمي منتظري در يکي از تازه ترين اظهار نظرهاي خود بهاييان را صاحب حقوق شهروندي اعلام ‏کرده است. چنين اعلامي از اين جهت داراي اهميت است که براي اولين بار يک مرجع تقليد شيعه آن هم در ‏اين سطح از فقاهت و وجاهت، بهاييان را داراي حقوق شهروندي مساوي با ديگر شهروندان اعلام مي کند. ‏اين عرصه ايست که به دليل همان دشواريها و پيچيدگيهايي که احمد زيد آبادي به آنها اشاره کرده بود کمتر ‏کسي جرات ورود به آن را داشته و دارد. با اين حال فتواي آيت الله منتظري که در اعلميت شان شکي نيست و ‏بسياري از مقامات عاليرتبه ي جمهوري اسلامي نيز از شاگردان ايشان بوده اند مي تواند فصل نويي را در ‏رابطه ي مسلمانان با جامعه ي بهاييان ايران بگشايد تا ديگر اين بخش از شهروندان ايراني به جرم عقايد شان ‏در مظان اتهام و تحت تعقيب نباشند.‏

چه خوب است که ديگر روحانيون بلند پايه و معظم قم نيز در اين بحث وارد شوند و جامعه ي ايران را در ‏گشودن اين گره کور ياري رسانند.‏

 بـرگـرفتــه از سایت روز :

 http://www.roozonline.com/archives/2008/05/post_7587.php

 |+| نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 11:11 بعد از ظهر  توسط مهرداد  | 
 
برگرفته از سایت گویا نیوز
                                                                                        
 آقای زيدآبادی و مسئله بغرنج بهائيان
"بسياری از ايرانيان به بهائيان به چشم گروه پر رمز و رازی می‌نگرند که دارای قدرتی پنهان و سر و سری ‏ويژه با کشورهای بيگانه و بخصوص اسرائيل‌اند و از همين رو، طرح هر اتهامی را عليه آنان بی‌اساس ‏نمی‌دانند." «احمد زيدآبادی، روز آنلاين"

۱- در نظام های پليسی و ديکتاتوری، اهل انديشه ای که با نام و نشان می نويسند، به دلايل مختلف قادر به بيان صريح و روشن افکار خود نيستند. اهل انديشه، در چنين نظام هايی مجبورند حرف خود را در لفاف بپيچند و آن را پيچ و تاب دهند. اين لفاف و پيچ و تاب می تواند حقيقت را مخدوش کند. حقيقت که مخدوش شد، حق هم تباه می شود.

۲- مقاله ی آقای زيدآبادی در روز آنلاين زير عنوان "مساله بهائيان" حقيقت دردناک و تلخ سرکوب بهائيان و دفاع از حقوق شهروندی آن ها را در لفاف "احتمال ارتباط های خارجی آن ها" و "احتمال ارتکاب جرايم امنيتی توسط آن ها" و "احتمال مرتد بودن آن ها" می پيچد به گونه ای که اصل مطلب، يعنی پايمال شدن حقوق بشری و شهروندی آن ها، از پشت اين لفاف به سختی قابل رويت است.

۳- در ايران نوشتن، آن هم با نام و نشان نوشتن، آن هم از حقايق و واقعيت های تلخ نوشتن، آن هم از بدکاری ها و تبه کاری های حکومت نوشتن، آن هم از تغيير در رفتارها و رويه های کشورداری نوشتن، سخت است؛ آن قدر سخت که يا بايد لب فرو بست و به کنجی خزيد، يا بی نام و نشان نوشت، يا به همين شيوه ی آقای زيدآبادی تلخی حقيقت را به شيوه های مختلف گرفت آن قدر که از جوهر حقيقت اثری نماند و حمايت از حق تبديل به ضد حمايت شود.

۴- مسئله حقوق بشر، در هيچ حالتی بغرنج نيست. اين بغرنجی را حکومت های ديکتاتوری به وجود می آورند و نويسنده ی انديشمند را در دام آن می اندازند. بشر، بشر است و حقی دارد. اين حق در اعلاميه جهانی حقوق بشر به وضوح مشخص شده است. اين حق برای "تمام"ِ انسان هاست. فرقی نمی کند که آن انسان مسلمان باشد يا بهايی، خداپرست باشد يا کافر، بی گناه باشد يا مجرم. از حق "تمام"ِ انسان ها بايد بدون ذره ای ترديد دفاع کرد. حقوق بشر و حقوق شهروندی مربوط به موجودی ست که انسان نام دارد، بدون در نظر گرفتن هيچ يک از مشخصات ظاهری و باطنی متصل به او. از اين حقوق بايد به صراحت دفاع کرد. با اين تفسير ديگر فرقی نمی کند که بشرِ موردِ حمايت، دين اش چيست، مذهب اش چيست، فکر اش چيست، انديشه اش چيست. با اين تفسير ديگر دفاع از حقوق او "بغرنج" نمی شود و نيازی به "تفسير روحانيان بلند پايه" و "دستگاه دولتی" نمی ماند.

۵- يکی دو جمله هم در مورد مرگ به جرم "ارتداد". آقای زيدآبادی مرقوم داشته اند: "ارتداد گرچه در کتب فقهی همچنان موجود است، اما می‌دانيم که در قانون اساسی جمهوری ‏اسلامی اشاره‌ای به آن نشده و در عمل هم به اجرا در نمی‌آيد.‏ اگر قرار باشد حکم ارتداد در ايران به صورتی که در فقه آمده است، اجرا شود، بسياری از ايرانيان از جمله ‏همه کمونيست‌ها که در خانواده‌های مسلمان به دنيا آمده‌اند، مهدورالدم خواهند بود!‏ به هر حال جمهوری اسلامی با همه تاکيدی که بر اجرای شريعت دارد، به دلخواه يا به اجبار از پيگيری بحث ‏ارتداد و مجازات مرتدان عبور کرده و در اين ميان اگر هم نامسلمانی را به علت عقايدش مجازات کرده، ‏اصرار داشته است که بحث عقيده در ميان نبوده و طرف مرتکب جرائم ديگر از جمله جرائم امنيتی شده است.‏ در سال‌های اخير متاسفانه اتهام ارتداد تنها دامن يک مسلمان آن هم از نوع معتقد و عامل به احکام اسلامی يعنی ‏دکتر آقاجری را گرفته و خوشبختانه ختم به خير شده است.‏"
ظاهرا برای آقای زيدآبادی هم مثل بسياری از اصلاح طلبانِ حکومتی، چيزی به عنوان "پيش از ۲ خرداد" وجود ندارد؛ يا اين که احتمالاً اين سوال مشهور از زندانيان کمونيست در سال ۱۳۶۷ را فراموش کرده اند که "نماز می خوانی يا نه؟"
چند صد نفر از کسانی که به اين سوال پاسخ منفی دادند اکنون در گورستان خاوران –در حالی که استخوان های بدن شان بر روی هم قرار گرفته- خفته اند. صدای اين‌هاست که آقای زيد آبادی را خطاب قرار می دهد و می گويد: "تنها آقاجری به جرم ارتداد به مرگ محکوم نشد. ما، هم محکوم شديم، هم کارمان مثل آقاجری ختم به خير نشد و می بينيد که اين جا در زير خروارها خاک خفته ايم. اشتباه نکنيد! جمهوری اسلامی هنوز هم از بحث ارتداد عبور نکرده است. کافی ست در حضور يک قاضی بگوييد از دين اسلام برگشته ايد تا شما را بلافاصله به نزد ما بفرستد!"

۶- نيازی به توضيح نمی بينم که اين‌جانب به قلم و شخصيت آقای زيدآبادی احترام فراوان قائلم و محدوديت های ايشان را به خوبی درک می کنم.

http://news.gooya.com/society/archives/072081.php

 |+| نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 8:27 بعد از ظهر  توسط مهرداد  | 

آقـای احـمد زیـدآبـادی تـحلیـلگـر سیـاسی و روزنـامــه نگـار توانـا در روز پنـجشنبـه دوم خـرداد ۱۳۸۷ در روزنامه اینترنتی روز مقاله ای بسیار آشفته و کم وزن (شاید بر عکس همه مقاله های ایشان ، که شخصا سعی می کنم حتی از خواندن یکی از آنها محروم نشوم ) با عنوان مسئله بهائیان به رشته تحریر در آورده اند ، که در آن نه اثری از تحلیل تیز هوشانه مخصوص ایشان  به چشم می خورد و نه انصاف و حس عدالت خواهی ایشان . عجبا که به اصطلاح روشنفکران و آزادی خواهان ما در مقابل کلمه بهائی به کلّی تعادل و منطق و ذکاوت خود را از دست می دهند و یادشان می رود که دیگر علمی و منطقی به بحث و برسی بپـردازند و دچار تـئوری توطئه می شوند .

قبل از اینکه به برسی انتقادی خود از  مقاله نامتعارف ( نامتعارف ، چون حتی ساختمان انشائی و دستورزبانی این نوشته در مقایسه با دیگر تقریرات این روزنامه نگار مسؤل و توانا بسیار ناپخته و ضعیف است ) مسئله بهائیان بپردازم ، لازم می دانم از ایشان برای حداقل حقوق انسانی که در نوشته شان برای بهائیان قائل شده اند از صمیم قلب قدر دانی کنم ـــ امیدوارم که ایشان آنطور که در مقاله شان اشاره کرده اند مورد تهدید حکومتی و یا غضب فقیهان قرار نگیرند و خدای ناکرده به اتهام بهائیگری(؟) دچار رنج و عذاب نشوند ( یک سؤال کم اهمّیت : شما آقای زیدآبادی ــ روزنامه نگار مستقل ــ دیگران را با نامی که خودشان برای خود انتخاب کرده اند ، می نامید و صدا می کنید و یا سلیقه به خرج می دهید و نام و عنوان برای دیگران تعیین می کنید ؟ چون مــا خــود را بهائی می نامیم و نه بهائیگر ، وخود را پیرو دیانت و یا آئین مقدّس بهائی می دانیم  . درست مثل شما که خود را مسلمان و پیرو دیانت مقدّس اسلام می دانید و اصلا منتظر و معطّل نمی شینید که بالاخره ببینید مسیحیان و یا کلیمیان دیانت شما را دین خواهند انگاشت و به شما رسمیّت و حقّ حیات عطا خواهند کرد یا نه . البته روشن است که این کلمه بهائیگری از اختراعات احمد کسروی ست  ، و نه احمد زیدآبادی ، آنکس که کلمه شیعهگری را هم سکّه زد ، بی شک کاربرد این دو کلمه با بــار اتّهامی همراه است  و نه تاریخی و تحقیقی . حال نمی دانم آنان که به تقلید از احمــد کســروی کلمه بهائیگری را بجای دیانت بهائی به کار می گیرند ، به همان روش کـسروی کلمه شیعه گری را بجای عبارت "مذهب حقّه شیعه جعفری اثنا عشری" مورد استفاده قرار می دهند ؟! )

آقای احمد زیدآباد ی در سوّمین خط از مقاله شان این چنین می نویسند :"راز سکوت محافل داخلی ایران نسبت به سرنوشت بهائیان عمدتا دو مسئله بسیار بغرنج است ." (صادقانه و با تمام قلبم از آقای زیدآبادی سپاسگزارم که میل نکرده اند بجای کلمه زیبای بهائیان ، کلمه بهائیگران را به کار گیرند .) ، برای منیکه به نثر روان ، استوار ، متین ، و تحلیل منطقی آقای زیدآبادی خوگرفته و آشنایم ، چنین جمله نارسا ، و بی بهره از قواعد دستور زبان ، این شک را القا می کند که شاید نویسنده مسئله بهائیان شخص دیگری ست و نه آقای زیدآبادی ! به هر حال ، نگارنده گویا می خواسته بگوید که "سکوت محافل داخلی ایران نسبت به سرنوشت بهائیان از دو علت سرچشمه می گیرد" .  در ادامه ایشان تلاش می کنند به شرح این دو علّت (مسئله بسیاربغرنج !!) بپردازند . برای این هدف چهار پاراگراف بی رمق دیگر به متن آشفته خود می افزایند و خواننده خویش را بیش از پیش حیران و سرگردان می سازند . ولی خواننده ( بخصوص خواننده ای که از مطالعه تحلیل های آقای زیدآبادی بسیار لذّت می برد ) بیچاره امیدش را از دست نمی دهد و می کوشد تا دریابد کدامند آن دو علت . و بالاخره کشف می کند که دو علتی در کار نیست ، بلکه فقط یک علّت (به قول ایشان مسئله بغرنج) سبب سکوت محافل ( احزاب مترقّی ، فعاّلان حقوق بشر و سازمانهایشان ، متفکّران ، روشتفکران ، روزنامه نگاران مستقل و مسئول ، و احتمالا فیلسوفان و مصلحان و همه آزادی خواهان که سنگ حقوق بشر را به سینه می زنند و آنهائیکه از گفت و گوی ادیان و تمدّنها دم می زنند . ) داخلی ایران نسبت به سرنوشت بهائیان است ؛ و آن نبودن شهامت اخلاقی ست . اگر مثل آقای زیدآبادی ، غضب و حشونت ، بی رحمی و قهر روحانیون (؟) بلند پایه (؟) شیعه منیعه (؟) را دلیل سکوت همه مدّعیان فهم و دانش و حکمت در ایران بدانیم  پس چرا بیش از ۱۶۰ سال نتوانست بهائیان بی دفاع و اسلحه ( چون دفاع از خود و داشتن اسلحه ، به وسیله شارع دیانت بهائی یعنی حضرت بهاءالله منع شده ) را بترساند ؛ پرسش از ما ، پاسخ از پژوهشگران و تاریخ نویسان بی طرف و شاید هم روزنامه نگاران مستقل .

در ادامه تحلیل (!) آقای زیدآبادی لطف می کنند و به سبک آیت الله منتظری ( احتمالا مرجع تقلیدشان ) برای بهائیان ایران حقّ آب و گل (!) و حقوق مساوی با سایر هم میهنان قائل می شوند و هر گونه تعقیب و آزار آنان را به علّت باورهایشان (مذهبی) را نادیده گرفتن اصول مبنائی ملّت ــ دولت در عصر جدید می دانند ! و از حکومت می پرسند ، آیا نظام سیاسی ایران صرفا دارای ماهیت مذهبی و فرقه ایست ؟  من از آقای زیدآبادی می پرسم : مگر شما شکی دارید که این نظام یک نظام فرقه ای/مذهبی ست؟ من از آقای زیدآبادی می پرسم : کی حکومت اسلامی وفاداری و سرسپردگی خود را به اصول مبنائی ملّت ــ دولت به مفهوم جدیدش را نظرا و عملا ابراز داشته که شما آن را مورد پرسش و باز خواست قرار می دهید ؟ آیا این پرسش ها و صحبت های ساده لوحانه ، خواسته و یا نا خواسته ، روشی نیست با هدف پاک کردن صورت مسئله ؟  آقای زیدآبادی عقیده دارند که حتی دولت آقای احمدی نژاد نیز صرف بهائی بودن را ، جرم و مستحقّ مجازات و محرومیّت از حقوق عمومی ( حقوق بشر ؟ ) نمی داند . می دانید چرا ؟ چرایش را ( دلیل واضح ) هم خود ایشان بیان کرده اند : سخنگوی دولت اتّهام بهائیان بازداشت شده را نه عقاید ( مذهبی ) آنها بلکه ارتکاب جرایم امنیتی دانسته !! آیا این پندارها و گفتارها از ساده لوحی می خیزد و یا از نبود عشق به هم نوع ؟ من از آقای زیدآبادی ، تحلیلگر و روزنامه نگار مستقل ( و احتمالا طرفدار ساکت حقوق بشر ) می پرسم : آ یا جوانان بهائی که در سه دهه اخیر از تحصیل در دانشگاههای ایران محروم هستند به نظر مبارک شما مرتکب جرایم امنیّتی شده اند و یا جرمشان بهائی بودن است ؟ آیا شما تحصیل کردن در دانشگاه را جزئی از حقوق عمومی (حقوق بشر ) می دانید ؟ آیا به نظر شما داشتن دو متر زمین برای یک انسان مرده ( منظورم قبر است ) جزئی از حقوق عمومی ( حقوق بشر ) است ؟ آیا شما تخریب قبرستانهای بهائی را که توسط همکیشان خود و با تشویق فقیهان بلند پایه شیعه صورت گرفته یک عمل ضدّ انسانی نمی دانید ؟ شما در جائی این اعمال را تقبیح کرده اید ؟

آقای زید آبادی در ادامه نتیجه گیریشان که دولت آقای احمدی نژاد بهائی بودن را جرم نمی داند ، نوید می دهد که چنانچه این مسئله به طور شفاف و روشن از سوی دستگاههای دولتی و مراجع تقلید شیعه بیان شود ، بخشی از مشکل حل خواهد شد ـــ هنوز هم بخشی از مشکل حل خواهد شد و نه تمام آن .  من نمی دانستم روزنامه نگار مستقل ما تا این حدّ با دیانت بهائی مشکل دارند .  

آقای زیدآبادی سپس و دوباره ( و چند باره ) به فقیهان بلند پایه شیعه و  نظام جمهوری اسلامی پند و اندرز می دهد که دیدگاه خود را در باره جامعه بهائیان شفاف کنند ، که مبادا این مسئله (؟) به مشکل لا ینحلی برای جامعه ایرانی تبدیل شود !! و سپس می افزایند که اگر بهائیان دستگیر شده مرتکب جرایم امنیّتی شده اند لازم است مانندهر شهروند دیگر ایرانی از دسترسی به وکیل  و حقّ یک دادرسی عادلانه و شفاف بر خوردار شوند  . ( من نمی دانستم که شهروندان ایرانی از حقّ دادرسی عادلانه و شفاف برخوردارند ، به هر حال باید از آقای زید آبادی تشکّر کرد که برای بهائیان هم این حقه را قائل شده اند .)

 آقای زید آبادی  ! سه دهه است که حکومت اسلامی دیدگاهش را شفاف شفاف بیان می کند و می گوید که بهائیان را نه بخاطر بهائی بودن بلکه بدلایل جرم های امنـیّی کشته ایم ، ولی ما می دانیم آنها بهائیان را می کشند چون در زیر وحشیانه ترین شکنجه های جسمی و روانی قبول نمی کنند که کتمان عقـیده و تقـیه کنند . ( مشکل است  بین تـّوابها ی رنگ و وارنگ یک بهائی پیدا کنید . )  وقتی در آخرین پاراگراف مقاله تان مینویسید : باید به دولت ایران توصیه کرد که از اعـمال فـشارعـلیه  بهائیان به عنوان ابزاری برای محدود کردن آنان بپرهیزد . و یا در جای دیگر، ازانتشار گزارشهای متعدّدی یاد می کنید که  نشان دهـنده محرومیّت بهائیان از حقوقی ست که قاعـدتا باید بـدون تبعیض یرای هر ایرانی فارق از نوع عقیده و مرامش تضمین شده باشد ، نشان می دهد که شما هم  اتّهام جرمهای امنیّتی را جدّی نمی گیرید . ولی آنچه که تاسّف آور است  بلافاصله بعد از اینکه به حکومت توصیه می کنید از اعمال فشار علیه بهائیان بپرهیزد ، از بهائیان می پرسید : در این زمانه پرفـتنه ، این همه داغی و حرارت برای ترویج آئینی که توام با تنـش سیاسی و اجتماعی در کشور بوده است ، چه توجیهی دارد ؟ آقای زیدآبادی ! جواب مختصر و کوتاه میخواهید ؟ می خواهید بدانید چه توجیحی دارد ؟  خیلی خوب ، توجیحش ایمان خالصانه است . و در آنجا که از انتشار گزارشهای متعدّدی حاکی از محرومیت بهائیان از حقوقشان خبر میدهـید چنین ادامه می دهـید : این در حالی ست که از تحرّک جامعه بهائی ایران برای تبلیغ و ترویج عـقایدشان نیز خبر های بسیاری منتشر می شود . شنیدن این حرف ها از گروه حجّـتیه آسان است ،  یعنی گروه نامبرده براحتی می تواند به بهائیان بگوید : تبلیغ می کنید ؟ پس محرومیّت از حقوق شهروندی را هم تحمّل کنید ، و بهائیان هم براحتی حرف گروه حجّتیه را می فهمند ! ولی وقتی آقای زید آبادی چنین انشإ نویسی ای می کند ، من یکی گیج می شوم از خودم می پرسم درست فهمیده ام ؟ آقای زید آبادی واقعا منظورش این بوده ؟ خلاصه باعث حیرانی می شود . آقای زید آبادی سؤال اساسی اینست : آیا بهائیان در تبلیغ و ترویج آئین شان و در حرکت هایشان حرفی زده اند و یا رفتاری کرده اند که از نظر اخلاقی و قانونی ( منظورم اعلامیّه جهانی حقوق بشر است )  نادرست بوده ؟  سؤال اساسی دیگر این سست : چه کسی فتنه انگیزی می کند و تنش سیاسی و اجتمائی را دامن می زند ؟ من مطمئن هستم که شما می دانید که بهائیان به دنبال فتنه انگیزی و تنش نیستند .

 

و امّا آخرین نکته ، از شما تقاضا می کنم به من کمک کنید ، تا پاراگراف ذیل را که در همان مقاله مسئله بهائیان آمده ، بتوانم بفهمم : " البتّه ناگفته نگذارم که من از تبلیغات و تعصّبات فرقه ای از جمله از آن نوع که به بهائیان نسبت می دهند ، نه فقط دفاع نمی کنم بلکه در منطقه ای که نیازمند همبستگی های ملّی مبتنی بر منافع عمومی و عقلانیت تفاهمی است ، آن را امری آشکارا مضر می دانم . " وقتی این پاراگراف را در کنار اعتراف خاضعانه شما در مورد " نداشتن مطالعات چندان گسترده و دقیقی در حوزه بهائیت و بهائیان " می گذارم ، مرز بین تراژدی و کمدی ، کم رنگ و نا پیدا می شود . آقای زید آبادی چگونه می توانید موافق و یا مخالف امری باشید که در باره آن مطالعات چندان گسترده ای ندارید ؟ این گونه پندار ، گفتار و رفتار عین پیشداوری و تعصّب نیست ؟ شما به خودتان اجازه می دهید بر اساس چیز هائی که به بهائیان نسبت می دهند قضاوت کنید ؟ این عادلانه و علمی ست ؟ این نوع قضاوت هاست که باعث پدید آمدن مسائل بغرنج و جدّی در اجتماع می شود .

" مطالعات چندان گسترده ؟ " شما اگر مختصر آشنائی با اصول و تعالیم دیانت بهائی داشتید ، نمی پنداشتید که دیانت بهائی تبلیغ تعصّبات فرقه ای می کند . درست بر عکس در دیانت بهائی همه نوع تعصّبات از جمله نژادی ، طبقاتی ، قومی و ملّی ، جنسی ( مرد و زن  ) و مذهبی منع شده . دیانت بهائی جامعه را به مؤمن و غیر مؤمن تقسیم نمی کند . بهائیان پیروان همه ادیان را برادران خود می دانند . چون حضرت بهاءالله تعلیم می دهند : ای دانایان امم سرا پرده یگانگی بلند شده ، به چشم بیگانگان یکدیگر را مبینید . همه بار یک دارید و برگ یک شاخسار . بله آقای زید آبادی ! دیانت بهائی به دنبال تبلیغ تعصّبات فرقه ای نیست . اگر مایل هستید که مطالعات خود را در باره دیانت بهائی گسترده تر کنید می توانید به آدرس ذیل مراجعه کنید تا با منابع حقیقی و دست اوّل دیانت بهائی آشنا شوید :

 

 http://reference.bahai.org/fa/

 

موفق باشید 

 

                                                                                                           مهرداد وجدانی 

 

 

 

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 2:1 قبل از ظهر  توسط مهرداد  | 
Wed   21 05 2008   10:53

فداییان خلق:

هم‌میهنان بهایی باید آزاد شوند!

اعلامیه هیأت سیاسی – اجرایی سازمان فدائیان خلق ایران (اکثریت)
هم میهنان بهایی باید آزاد شوند!

شش تن از اعضای محفل ملی بهاییان ایران بازداشت شده اند. در تاریخ 15 اسفند 1386 يک عضو دیگر این مجمع نیز بازداشت شده بود. بدین ترتیب همه مسئولان جامعه بهایی ایران در زندانهای جمهوری اسلامی به سر می برند. روز 31 اردیبهشت علامحسین الهام سخنگوی دولت احمدی نژاد دستگیری هم میهنان بهایی را تأیید کرد و مدعی شد این عده نه به دلایل عقیدتی، بلکه به اتهام "امنیتی" زندانی شده اند.
وارد کردن اتهام امنیتی به هم میهنان بهایی ما به نگرانی درباره امنیت جانی آنان دامن زده است. جمهوری اسلامی کارنامه ننگینی در کشتار، زندانی کردن، شکنجه و تحمیل محرومیتهای گوناگون اجتماعی بهاییان ایران دارد. از همان روزهای انقلاب 1357 و حتی پیش از آنکه حکومت مذهبی به قدرت برسد، بهاییان ایران در معرض حملات نیروهای بنیادگرای اسلامی قرار گرفتند. پس از انقلاب، این حملات رسمیت یافت و بهاییان ایران به شدت مورد پیگیرد قرار گرفتند. صدها ایرانی بهایی توسط جمهوری اسلامی اعدام شدند. بسیاری از بهاییان سالها در زندان به سر بردند. اموال بسیاری از هموطنان بهایی ما مصادره شد. ده ها هزار بهایی ایرانی ناگزیر از ترک وطن خود شدند.
پس از آنکه از اواسط دهه 1370 به بعد جمهوری اسلامی تحت فشار افکار عمومی جهان و برای کسب وجهه در عرصه بین المللی کوشید سرکوب جامعه بهایی ایران به صورت آشکار با ابعاد گذشته بازتاب نیابد، در دوره ریاست جمهوری احمدی نژاد تبلیغات ضدبهایی شدت یافته است. اکنون دشمنی با اقلیت مذهبی بهایی در ایران رو به افزایش است. علاوه بر اقدامات نهادهای دولتی علیه بهاییان، رسانه های حکومتی نیز کارزار جدیدی را علیه بهاییان آغاز کرده اند. خبرگزاری دست راستی فارس از قول فردی که "کارشناس" نامیده است خواهان آن شده است که "مردم" نیز به پیروی از حکومت علیه بهاییان اقدام کنند. این دعوت یادآور خاطرات تلخ روزهایی است که اوباش تحریک شده توسط روحانیون در شهرهای مختلف ایران به منازل هم میهنان بهایی حمله ور می شدند.
موج جدید ضدبهایی در ایران به ویژه هنگامی گسترش یافت که برخی رسانه های وابسته به جناح حاکم در ایران مسئولیت انفجار فروردین ماه در "کانون رهپویان وصال" شیراز را متوجه ایرانیان بهایی دانستند.
تنها گناه شهروندان بهایی ایران که سرکوب آنان بار دیگر شدت یافته است، داشتن باوری مذهبی به غیر از مذهب رسمی ایران است. صدها هزار ایرانی بهایی تنها به دلیل دشمنی سنتی روحانیت شیعه با آنان، نزدیک به سی سال است که از بدترین اشکال ستم و تبعیض رنج می برند.
حقوق شهروندی هم میهنان بهایی ما باید مورد حمایت گسترده نیروهای آزادیخواه ایرانی قرار گیرد که متأسفانه در سه دهه اخیر بدین مهم توجه کافی نکرده اند. امروز يکی از معیار وفاداری به حقوق بشر، اقدام برای دفاع از حقوق انسانی بهاییان ایران است. سازمان ما همه نیروهای سیاسی ایران را فرا می خواند که همصدا با ما خواهان آزادی فوری ایرانیان بهایی دستگیرشده و پایان دادن به موج جدید سرکوب هم میهنان بهایی ما شوند. ایرانیان بهایی باید همه حقوق شهروندی خود را بازیابند. برای تحقق این خواستها باید به نهادهای بین المللی مراجعه کرد و از دولتهای جهان خواست قطع فشارها علیه ایرانیان بهایی را از جمهوری اسلامی مطالبه کنند.

هیأت سیاسی – اجرایی سازمان فدائیان خلق ایران (اکثریت)
31 اردیبهشت 1387 
 
 |+| نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 11:49 بعد از ظهر  توسط مهرداد  | 

همزیستی، در کنار هم زیستن نیست

Thu 22 05 2008 - 10:10

image
دکتر جمشید فاروقی

تردیدی نیست که همزیستی، بدون در کنار هم زیستن، هیچ ممکن نیست. اما در کنار هم زیستن، هنوز همزیستی نیست. همزیستی در نگاه نخست، گونه‌ای همسایگی است. اما همسایگی در فرجامین نگاه، لزوما برابر با همزیستی نیست. همزیستی زندگی مشترک دو یا چند همسان نیست. همزیستی زندگی مشترک ناهمسانهاست در جغرافیایی واحد. سخن گفتن از همزیستی یعنی اعتراف به وجود ناهمسانی و تفاوت. و در اجتماع بشری، آنگاه که از تفاوت و ناهمسانی سخن برود، رواداری مطرح می‌شود. از این رو همزیستی بدون رواداری ممکن نیست.

اما رواداری پذیرش تفاوت است و نه حق متفاوت بودن. رواداری برای همزیستی، شرط لازم است ولی این برای همزیستی به هیچ روی کافی نیست.

در سخن پیشین گفتیم که رواداری هرگاه نتواند از فراز سایه خود بجهد، در چنگ ترحم گرفتار می‌آید. ترحم پیش از آن که فراخوانی به حرکت و تلاش باشد، سرآغاز گردن نهادن به بی‌تفاوتی است. فراتر رفتن از مرزهای رواداری، گذر از پذیرش تفاوت به پذیرش حق متفاوت بودن است. و پذیرش حق متفاوت بودن، هم ذهنی روشن می‌طلبد و هم جسارتی مدنی.

پذیرش حق متفاوت بودن یعنی آن که من در این توهم نمانم که حقیقت متاعی است در انحصار باور من. می‌توان برای تشخیص یک جامعه پیشرفته از یک جامعه عقب مانده فهرستی از نشانه‌ها فراهم آورد. فهرستی دربرگیرنده شاخص‌های اقتصادی، سیاسی، فرهنگی و ... اما بی‌تردید نهادینه شدن حق متفاوت بودن در قانون یک کشور یکی از مهمترین شاخص‌های پیشرفتگی است. با این همه نمی‌توان پذیرش حق متفاوت بودن را صرفا مقوله‌ای حقوقی دانست.

ایران کشور اقلیت‌هاست، اقلیت‌های قومی، دینی، زبانی و فرهنگی. و این به این معنی است که ایران کشور تفاوت‌هاست. رواداری یعنی پذیرش تفاوت‌ها. باید روحیه رواداری را در جامعه تبلیغ و ترویج کرد. این وظیفه‌ای است مدنی. اما رواداری مرهم درد است و نه خود درمان. گام بعد، گذر از پذیرش تفاوت به پذیرش حق متفاوت بودن است.

پذیرش حق متفاوت بودن، یعنی پذیرش برابری حقوق متفاوت‌ها.

تردیدی نیست که راه درازی در پیش است. اما موضوع بر سر درازی راه نیست، بر سر جسارت همراهی است.

پنجشنبه دوم خردادماه سال یک‌هزار و سی‌صد و هشتاد و هفت خورشیدی

بازانتشار مطالب وبـگاه "برای یک ایران" با ذکر منبع نه تنها رواست، بل خدمتی است به ترویج اندیشه‌ای نیک .
 |+| نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 6:26 بعد از ظهر  توسط مهرداد  | 

آقای دکـتر سروش !

سلام ، خسته نباشید . نوشته زنبور و عسلتان به مراتب شیرین تر از شیر و شکرتان بود  خدا قوتتان بدهد که به نظر من شما تازه در آغاز راهید (راهی، راهستان ؟) . امیدوارم که این آقای جعفر سبحانی به اندازه قطره ای از دریای فهم و دانش شما بهره گرفته باشد ـــ ابر بخشش ، باران و خورشید دانائی ، تابان ، با بهره کسی که خود را بی بهره نساخت .

و امّا ، یک پیشنهاد و چندین سؤال : همانطور که گفتم شما در آغاز راهید که بد تر از سرزنشهای تیغ مغیلان را در آن متحمّل خواهید شد . برای پاسخ گوئی راحت تر به همه سرزنشها ، و تکفیر ها ، من به شما پیشنهاد می کنم به مطالعه عمیق چهار کتاب بی نظیر ذیل بپردازید : ایقان و هفت وادی اثر حضرت بهاءالله ، مفاوضات اثر حضرت عبدالبها ، و فــرائد اثر ابوالفضائل گلپایگانی . الحمدالله شما که از قید تقلید آزادید و بر بالهای تحری حقیقت و تحقیق در پـرواز ، و از غرق شدن در دریای حکمت و دانشی که در آثار فوق به چشم ظاهر و باطن مشاهده خواهید کرد ، ابائی ندارید .  

شما در جوابیه بسیار عمیق و منصفانه و بسیار منطقی خود " زنبور وعسل" ، چنین نوشته اید : حالا که "قوس نزول" عقيدت مرا رصد کرده ايد، ای کاش "قوس صعود" خشونت را نيزاز سرشفقت رصد می فرموديد و از شبهه همسويی با جفاکاران می گريختيد و با سکوت خود، تيغ قساوت آنانرا تيزتر نمی کرديد و سراغی از جفاها که بر صاحب اين قلم بل همه صاحب قلمان رفت نيز می گرفتيد و بانگی بلند و بيدادستيزانه بر بی رسمی ها برمی آورديد و ستم ها و حق کشی های ظالمان را تقبيح می نموديد. از من بگذريد، آن مرجع يگانه "آن قطب زمان ديده ور / کز ثباتش کوه گردد خيره سر" مگر چه کرده بود که به آن صاعقه عذاب گرفتار آمد و چرا شما و ديگر مراجع سرها در گليم کشيديد و در کنج خاموشی خزيديد و اعتراضی آشکار نکرديد؟ مظلمه آن حصر و حبس و رنج و زجر ناروا را که بر آن فقيه نزيه رفت و همچنان می رود، آسمانها نمی توانند کشيد. "تاوان اين خون تا قيامت ماند بر ما". و چون او بسی بسيار. آخر اين مردم حساسيت نسبت به ستم را در کجا و در که ببينند؟ و چگونه باور کنند که در جامعه اسلامی "حق مظلوم از ظالم بدون لکنت زبان گرفته می شود" (همان عبارت نغز نهج البلاغه علوی که شما بدان اشارت کرده ايد و من هم سالهاست که آن را می آموزم و معيار داوری قرار می دهم).                   

شما که این چنین از ظلم ظالمان و ستم ستمگران و سکوت ساکتان غمگین و شکسته دلید و از همدلی و همسوئی با آنها تبری می جوئید ، آیا خودتان حتی با لکنت زبان حقّ مظلومان بهائی را از ظالمان (همان ظالمانی که اکنون به شما هم ظلم می کنند) طلب کرده اید ؟

آقای دکتر سروش من به شما تبریک می گویم ، راهی که در پیش گرفته اید ، شاهراه است اگر به معیار های منطقی و مقدّسی که برای پیمایش آن برگزیده اید همواره وفادار و پایدار بمانید .

سؤال دیگر من مربوط است به مطالب ذیل که در دفائیه متین و محکم "عسل و زنبور " بیان کرده اید :  "بجای ورود در بحثی محققانه و خردورزانه، شيوه ها و سلاح های کهن را در حذف و اسکات دگر انديشان به کار می گيرند، و پای عقوبت دنيوی و اخروی را به ميان می کشند، و بی خبر از تجربه تاريخی اديان و اقوام ديگر، خطاهای فرسوده آنان را تکرار می کنند و با بستن چشم بر آفتاب، مرگ آفتاب را آرزو می کنند. جناب آقای سبحانی، سيال کردن الهيات افسرده اسلامی و بازگشتن به فضای ماقبل ارتدکسی، و بهره جستن از دانش ها و پژوهش های نوين، شرط بقاء سرفرازانه ديانت اسلام در جهان مدرن است، و همين است آنکه اسلام حقيقت را در برابر اسلام هويت فزونی و فربهی می بخشد، و اين جز در فضايی آزاد و تحقيق گستر، پيش نمی رود و با ارعاب و تکفير اندک مناسبتی ندارد"                                                                                                                                                 آیا شما می پذیرید که این شیوه ها و سلاح های کهن در حذف دیانت بهائی و پیروانش به کار گرفته شده است؟ آیا منظور شما از سیال کردن الهیات افسرده اسلامی و بازگشت به فضای ماقبل ارتدکسی ، رسیدن به نوعی پروتستانیسم در اسلام نیست ؟ اگر به نظر شما کالوین و لوتر از طریق اصلاحات توانستند  الهیات افسرده مسیحی را سیال کنند و به گفته خودشان تعالیم اصیل عیسی مسیح را دوباره زنده کنند و دین خدا را نجات دهند ، دیگر چه لزومی به ظهور حضرت محمّد بود ؟ اصلا خیلی قدیم تر چند تا خاخام سرکش و یاغی باید پیدایشان می شد و دیانت مندرس و نخ نمای حضرت موسی را نو نوا می کردند و دیگر لزومی به رنج و فداکاری حضرت عیسی بر بالای صلیب نبود و کلیمی های بیچاره برای گناه مرتکب شده دو هزار سال آواره و سرگردان دنیا نمی شدند ! شما اگر سری به کلیساهای پروتستان به خصوص در آمریکای لاتین بزنید خواهید دید که کشیش های پروتستان روی پاپ های قرون وسطی را سفید کرده اند . و در نتیجه شما از اشتباه های فرسوده ادیان گذشته درس خواهید گرفت و عطای پـرتستانیسم اسلامی را به لقایش خواهید بخشید . تنها کافیست شما قانع شوید که دیانت هم تاریخ مصرف دارد . (آیــه ۳۲ سوره اعراف چه مفهومی دارد ؟) ریفورمیست ها مثل کسبه ای می مانند که وقتی تاریخ مصرف اجناس مصرفی شان به سر رسید با تقلب تاریخ مصرف را به قول معروف "دستکاری" می کنند ، و یا مثل نقّاشانی که تلاش می کنند ترک های عمیق دیوار ایوان را با رنگ و نقش و نگار بپوشانند .

آقای دکتر سروش ! چه اصلاحاتی را در نظر دارید تا الهیات افسرده اسلامی را سیال(؟) کنید ؟ نمی خواهید زحمت کشیده و نیم نگاهی به اصول و تعالیم دیانت بهائی بیاندازید ، شاید گمشده خویش را بیابید . شما که عاشق تحقیق و تحرّی حقیقت هستید . شاید برای عبارت "خاتم الانبیاء " به مفاهیم و تفاسیر عمیق تری دست یابید.   

موفق باشید .

                                                                                            مهرداد وجدانی

 

متن کامل " طوطی  و زنبور" نوشته دکتر سروش : 

http://news.gooya.com/politics/archives/2008/05/071591.php

 

  

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 1:36 قبل از ظهر  توسط مهرداد  | 
 
  بالا