تبليغاتX
پندار نامه ها
 
پندار نامه ها
 
 
ایران سرزمین پیامبران
 
  در روزهای گـذشته سربازان گـمنام امام زمان (؟) به هم میهنان بـهائی خود در شهر مقـدّس شیراز پـیام می فرستند و به آگاهی آنها می رسانند که به زودی در آتشی که برایتان می افروزیم به سزای " پندار و گفتار و کردار " تان می رسید . و از سر دلسوزی به آنها پند و انرز می دهند که از بهاءالله تان (اگر پیـامبر دروغی نیست) بخواهیـد به دادتـان بـرسد و آتـش را برایتـان گـلستان کـند ، همـان گـونه کـه برای " ابراهیم خلیل "  روی داد .

اکـنون که این سربازان گـمنام امام زمان به ندای وجدان خویش پاسخ مثبت داده و از آن مهمتر تحت تاثیر الهامات غیبی وظیفه شرعی خود را شناخته و به انجام آن همّت بلیغ مبذول داشته ،و نتیجه را با چشم سر و چشم بصیرت مشاهده کـرده اند هنگـام آن فرا رسیده که به بازخوانی پندار (خود را سرباز امام زمان دانستن) ، گـفتار (فرستادن نوشتار تهدید و توهین آمیزبه دیگران) ، و کـردار (آتش زدن یک انسان زنده) خود بپردازند و به نیک و یا زشت بودنشان پی برند . اگر شرمسارند ولی غرور بیش از حدّ نمی گذارد که بروند و از هم میهنان بـهائیشان پوزش و بخشش بخواهند ، دست کـم به درگـاه خــدای یـگانــــه پناه برده و از او  طلب مقفرت کنند .

آیــا هنوز دوستان "سربازان گــمنام امام زمان(؟)" ما شک دارند که نسیم وزیده از گــلستان بهاءالله بود که بنزین شقاوت و بی رحمی به کـبریت افروخته از کـینه و نادانی ، سرد و بی اعتنا بماند ؟

 در هنگـامی کـه امـید چـندانی ندارم که سربازان گـمنام امام زمان (؟) و همگـنانشان و رهبران و رهروانشان کمتر پـند و اندرزی از چنین رویدادهائی بگـیرند ، از شعر شاعر گرامی سهراب سپهری مصداق می جویم که چنین سرود :

 سوره تمـاشا

به تماشا سوگـند

و به آغاز کـلام

و به پرواز کبوتر در ذهن

واژه ای در قفس است .

حرف هایم ، مثل یک تکـه چمن روشن بود .

من به آنان گـفتم :

آفتابی لب درگـاه شماست

کـه اگـر در بـگشائید به رفتار شما می تابد .

و من آنان را ، بـه صدای قدم پیک بشارت دادم

و بـه نزدیکی روز ، و بـه افزایش رنگ .

بـه طنین گـل سرخ ، پشت پرچین سخن های درشت .

 

زیر بـیدی بودیم .

برگی از شاخه بالای سرم چیدم ، گـفتم :

چشم را باز کـنید ، آیتی بهتر از این می خواهید ؟

می شنیدم که بهم می گـفتند :

سحر می داند ، سحر !

سر هر کوه رسولی دیدند

ابر انکـار به دوش آوردند .

باد را نازل کـردیم

تا کـلاه از سرشان بر دارد .

خانه هاشان پر داوودی بود ،

چشمشان را بستیم .

دستشان را نرساندیم به سر شاخه هوش .

جیـبشان را پر عادت کـردیم .

خوابشان را به صدای سفر آینه ها آشفتیم .

 گـزارش چگونگی بر خورد "سربازان گـمنام امـام زمـان" را با هم میهنان بهائیشان را در پائین بخوانید و ببینید : 

 نامه تهديد آميز با امضای  "سربازان گمنام امام زمان "
کاوه برزگر - در حالی که طبق گزارش سازمان‌های بين‌المللی مدافع حقوق بشر، حقوق اجتماعی بهاييان در ايران به طور آشکار ‏نقض می‌شود، گزارش‌های رسيده از تهديد جانی ۹ شهروند بهايی در شيراز و تلاش ناکام افراد ناشناس برای آتش ‏زدن يکی از آنها حکايت می‌کند.‏

بر اساس اين گزارش، اعضای يک گروه ناشناس که خود را "سربازان گمنام امام زمان" معرفی می‌کنند، در روز ‏‏۲۷ اسفند ماه گذشته با ارسال نامه تهديدآميزی برای ۹ شهروند بهايی در شيراز، آنها را به "اعدام انقلابی" تهديد ‏کردند. مخاطبان اين نامه، "سرسپرده و جاسوس اسرائيل" خطاب شده‌اند و تهديد آنان به مرگ، "برگی ديگر بر ‏لوح زرين انقلاب اسلامی" توصيف شده است.‏

اين گزارش همچنين حاکی است در ۲۹ اسفند ماه گذشته، افراد ناشناس تلاش کردند يکی از اين شهروندان بهايی ‏ساکن شيراز را پس از ريختن بنزين بر روی او، آتش بزنند؛ اما تلاش آنها در اين خصوص ناکام ماند و مجبور به ‏فرار شدند. گفتنی است شرح اين ماجرا به اداره اطلاعات و پليس ۱۱۰ نيز گزارش شده است.‏

تهديد شهروندان بهايی ساکن شيراز به مرگ، در حالی صورت می‌گيرد که در حال حاضر به اعتراف ‏حجت‌الاسلام جابر بانشی، دادستان عمومی و انقلاب شيراز، دست‌کم سه شهروند بهايی در شيراز زندانی هستند. ‏دادستان شيراز، بهمن ماه گذشته در مصاحبه با خبرگزاری جمهوری اسلامی (ايرنا) اتهام اين افراد را "تشکيل ‏گروه‌های غيرقانونی و فريب در قالب گروه‌های غير دولتی" و "تبليغ عليه نظام جمهوری اسلامی" دانسته و ‏‏"ادعای رسانه‌های بيگانه مبنی بر عقيدتی و مذهبی بودن اتهام اين افراد" را رد کرده است.‏

وی در همين حال همفکران اين زندانيان بهايی را نيز تهديد کرده و گفته است: "اقدام عليه امنيت، خط قرمز نظام ‏اسلامی است و هرکس بخواهد از اين خط قرمز عبورکند و عليه امنيت ملی اقدامی داشته باشد، با هر اعتقاد، ‏مذهب و نگرش دينی که باشد، با آنها برخورد می‌شود."‏

‎‎گزارش به اداره اطلاعات استان فارس‎‎

يک شهروند بهايی که در آخرين روز سال گذشته مورد تهديد گروه موسوم به "سربازان گمنام امام زمان" قرار ‏گرفته، در نامه‌ای خطاب به اداره اطلاعات استان فارس، تفصيل ماجرا را بيان کرده است. متن کامل اين نامه ‏بدين شرح است:‏

اداره محترم اداره اطلاعات استان فارس

محترما پيرو نامه تهديد آميزی که در تاريخ ۲۷/۱۲/۸۶ از سوی گروهی که خود را سربازان گمنام امام زمان ‏معرفی کرده بودند (که کپی آن ضميمه ميباشد) مبنی بر اعدام انقلابی من و هشت نفر ديگر به دليل بهايی بودن در ‏ملا عام، در تاريخ امروز ۲۹/۱۲/۸۶ جهت انجام کاری در خيابان سعدی اتومبيل وانت خود را در خيابان داوری ‏پارک نموده و سپس به خيابان سعدی رفتم . پس از برگشت هنگامی که درب اتومبيل خود را باز نموده متوجه ‏فردی شدم که يک ظرف ۴ ليتری دستش بود و از من تقاضای بنزين کرد و گفت خانواده در ماشين هستند لطفا اگر ‏ممکن است مقداری بنزين به من بدهيد تا به پمپ بنزين برسم .‏

من هم درب باک را باز کردم ولی شلنگ نداشتم خودش رفت از صندوق عقب پرايد سفيد رنگی که خانمی با چادر ‏مشکی روی صندلی جلوی اتومبيل نشسته بود شلنگی برداشت و آمد خودش بنزين را کشيد .زمانی که ظرف ۴ ‏ليتری پر شد، او ظرف را روی زمين گذاشت و از پشت مرا محکم گرفت و يک دستش را روی دهانم گذاشت. در ‏همان لحظه فرد ديگری که از داخل پياده رو در حرکت بود به ما نزديک شد و با هم کمک کردند من را نزديک ‏يک درخت بردند و با زنجير و يک قفل گردن مرا به درخت بسته و سپس بنزين را روی من ريختند. نفر اول ‏سريع رفت بطرف اتومبيل و سوار شد و نفر ديگر هم يک کبريت زد بطرف من انداخت که روشن نشد کبريت دوم ‏همزمان با روشن شدن خاموش شد. کبريت سوم هم به لباس من خورد و باز خاموش شد و چهارمين کبريت و ‏آخرين کبريت روی زمين جلوی پای من افتاد کمی روشن شد و با کفش روی آن گذاشتم خاموش شد. پس از آن او ‏فرار کرد و سوار پرايد شد و صحنه را ترک کردند.‏

دو کودک که در پياده رو مشغول دوچرخه سواری بودند من را ديدند. آنها را صدا کردم در همان موقع يکی از ‏همسايه ها با اتومبيلش از منزل خارج ‏‎شد او را صدا کردم و آمد و صحنه را که ديد ترسيد. به او گفتم به ۱۱۰ ‏زنگ بزن ولی او گفت من اهل اينجا نيستم به کس ديگری بگو. سپس او رفت و همسايه های ديگر همديگر را خبر ‏کردند. جمعيتی آنجا جمع شدند. خودم هم کمی حالم بهتر شد. متوجه موبايل خودم شدم. به ۱۱۰ زنگ زدم ديگر ‏همسايه ها هم تماس گرفتند. از کلانتری زند پس از نيم ساعت آمدند و اول سعی کردند با تبر زنجير را پاره کنند ‏نتوانستند. بعد يکی از همسايه ها کليد آورد و بالاخره قفل باز شد. سپس يکی از مامورين داخل اتومبيل من نشست ‏و به اتفاق به کلانتری رفتيم و گزارشی تهيه شد که به پيوست يک نسخه تقديم می‌گردد.‏

با کمال احترام
امضا محفوظ‏۲۹/۱۲/۸۶‏

‎‎نامه حاوی تهديد بهاييان به مرگ‎‎ ـــ گفتنی است علاوه بر گزارش فوق، نامه تهديدآميز مذکور در گزارش نيز به صورت ضميمه نامه بالا آمده است که ‏متن کامل آن بدين شرح است : ‏

بنام الله پاسدار خون شهيدان و در هم کوبنده مفسدين و ستمگران

جناب آقای [...]‏

برگی ديگر بر لوح زرين انقلاب اسلامی به ثبت ميرسد تا آيندگان بدانند که اسلام و مسلمين هوشيارند و فريب ‏سرسپردگان و جاسوسان اسرييلی را نخواهند خورد و نخواهند گذاشت پيروان آيين ناب محمدی فريب شيادانی ‏چون شما را بخورند بنابراين طبق تحقيقات انجام گرفته توسط سربازان گمنام امام زمان مستقر در شهر شهيد ‏محراب آيت الله دستغيب شما و هشت تن از مفسدين ديگر به اعدام انقلابی محکوم شده و بزودی اين حکم در ملا ‏عام انجام ميپذيرد. حال شمايی که پيرو پيامبر دروغين بهاءالله و سيد باب ميباشيد اگر واقعا آنها بر حق اند از آنها ‏بخواهيد که جلوی اين حکم را بگيرند و استغفرالله همانند ابراهيم خليل که خداوند آتش را بر او سرد گردانيد آنها هم ‏آتش را بر شما سرد گردانند. باشد تا اين درس عبرتی باشد برای همکيشان شما.‏  

 بر گرفته از سایت "رورآنلاین" :                             http://news.gooya.com/politics/archives/2008/04/069886.php

 

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 8:15 بعد از ظهر  توسط مهرداد  | 

آقای دکتر سروش سلام مقاله شیر و شکر شما خیلی شیرین بود و لذت بردم از خواندنش . جسارتاً برداشت خودم را بیان میکنم و در صورتی که دچار سو ء تفاهم شده ام ، تقاضا می کنم مرحمتاً مرا تصحیح بفرمائید  :

شما از یک طرف برای مثال های منتقدان روشنفکری دینی ارزشی قائل نیستید به خصوص وقتی برای نتیجه گیری های خودشان از پیش فرض های ثابت نشده (بی اساس) بهره میگیرند ـــ نوعی بد فهمی از صورت مسئله . و خودتان مثال شیرین مخلوط شیر وشکر را اختراع میکنید ، در شروع فقط برای اینکه نشان دهید که چه راحت می شود مثالی را با مثال دیگر سرنگون کرد ، ولی در ادامه و تقریباً در تمام طول نوشتارتان از این مثال شیرین ، برای شیرین کردن بحث خود برخوردارید !

در حالی که در این مثال شما از یک پیش فرض نادرست سود جسته اید ( ذائقه نمی تواند به درستی مخلوط دو و یا چند چیز حکم کند . امروزه علم نشان می دهد که مصرف شکر به تنهائی و یا همراه موادی دیگر برای سلامتی خوب نیست ، حالا هرچند هم به ذائقه شما خوش بیاید )

برای معتادین شیرین ترین چیز مواد مخدّر است . برای نژادپرستان سفید پوست تبعیض علیه سیاهان شیرین ترین چیزهاست ، برای هیتلر سوزاندن کلیمی ها لذت بخش ترین کار بود ، و برای مثلاً گروه حجّتیه  در ایران والا ترین صواب ها و افتخارات اذیت و شکنجه و قتل عام بهائیان است .

راستی آقای سروش عزیز ، هیچ کشف کرده اید آن حضراتی که سی سال پیش شروع کردند و دانشجویان بهائی را از دانشگاهها اخراج کردند ، از کدام پیش فرض های ثابت شده و منطقی (فلسفی؟) بهره گرفتند تا به چنین نتیجه گیری "علمی؟ " درخشانی برسند که  ذائقه شان را شیرین کرده و دانشجویان بهائی را اخراج کنند ؟ شاید آنها هم مثل فیلسوفان آبغوره ای (به قول شما) وجود دانشجویان بهائی را در کنار دانشجویان مسلمان به عنوان جمع اضداد نمی توانستند بپذیرند . غافل از اینکه بدانند که هم جواری و هم نشینی مسالمت آمیز دانشجویان بهائی و مسلمان باعث نخواهد شد که آنها ماهیت شان را عوض کنند (؟) بلکه این همجواری بیانگر رشد و تکثرگرئی و رواداری دانشجویان ایرانی خواهد بود ، و آنگاه دانشگاه ما تبدیل می شد به گلستانی با گلهای رنگارنگ ، به همان دلپذیری مخلوط شیر و شکر شما . ( آقای سروش در آن ماجرای انقلاب فرهنگی شما در چه جایگاهی بودید ؟ آیا با اخراج دانشجویان بهائی از دانشگاهها موافق بودید ؟ اگر موافق بودید ، کدام منطق "فلسفی؟ " و یا "علمی؟" شما را به چنین باوری رسانده بود ؟ و اگر مخالف بودید ، چه ملاحظاتی <ترسهائی> شما را به سکوت وا داشت ؟ آیا از نقش خود در این ماجرا مفتخر و یا حداقل راضی هستید ؟ ) 

آنهائی که از امتزاج و همنشینی " اضداد ؟" وحشت دارند بی خبرند که از تصادم اندیشه های متضاد (به ظاهر)  است که بارقه حقیقت ساطع می شود . 

مطلب دیگر اینکه منطقاً آنهائی که امکان هم نشینی و همراهی روشنفکری و دین را تبلیغ می کنند باید به آوردن دلایل منطقی اقدام کنند ، و نه آنان که این امکان را رد می کنند .

من فکر می کنم ، همانطور که فلسفه ، یونانی/مسلمانی(ایرانی) ندارد ، روشنفکری هم مذهبی/غیرمذهبی  ندارد . یعنی روشنفکر می تواند مذهبی باشد و یا نباشد .  آن چنانکه مسخره است ، اگر بگوئیم هندسه یونانی ست و جبر و مثلثات ایرانی . 

مطلب آخر اینکه  به نظر من اگر روشنفکران مذهبی فکر می کنند از طریق تجدید نظر(ریفورم) در دین ، خواهند توانست به مذهب و روشنفکری خدمتی کنند سخت در اشتباهند . بهتر آن ست پیش از هر تلاشی برای ریفورم دینی به کلیساهای پروتستان در جهان به خصوص آمریکای لاتین سری بزنید و بعد خواب "ریفورم" را برای دیانت اسلام ببینند . اگر خاخام های یهودی میتوانستند کمبودها را با " ریفورم " بر طرف کنند و دیانت رفته و پوسیده را بزک کنند ، چه نقشی دیگر برای حضرت مسیح باقی می ماند ؟ هم چنین اگر  کسانی چون لوتر و کالوین مامور بودند که به  نوسازی دین خدا بپردازند ، چه نیازی به ظهور حضرت محمد بود ؟ ریفورمیست ها ی مذهبی هیچ مشکلی را حل نکرده اند و پیام آور هیچ مطلب جدیدی نبوده اند ، فقط تلاش کرده اند ترک های عمیق و غیر قابل پر کردن را در دینی فرسوده و بی رمق ، با رنگامیزی بپوشانند .

با تقدیم احترام عمیق و ارادات قلبی

                                                             مهرداد وجدانی

مقاله شیر و شکر آقای سروش :

 http://www.drsoroush.com/Persian/By_DrSoroush/P-NWS-ShirVaShekar.html

 

 یاداشتی دیگر در رابطه مخلوط شیر و شکر دکتر سروش :

 

يكشنبه 25 فروردين 1387

کشکول خبری هفته (۳۵)

شير و شکر دکتر عبدالکريم سروش

احسان طبری در مقاله ی "مولوی و تمثيل" می نويسد: "استنتاج و حکم در بارهء مطلبی به کمک تشبيه را تمثيل يا آنالوژی می نامند... در منطق صوری ارزش معينی برای تمثيل از جهت تحقيق يک مطلب قائلند ولی آن را چنان که در بيان سر لوحهء اين گفتار از سهروردی نيز آمده «مفيد يقين» و دارای قدرت برهانی کافی نمی دانند و تمثيل را از اَشکال ضعيف برهان می شمرند زيرا شباهت يک يا چند جهت دو شيئی يا دو پديده، لازم نمی کند که همهء احکام صادق به آن دو پديده با هم منطبق باشد. ولی در واقع بايد ديد که تمثيل چه گونه تمثيلی است، سفسطه آميز، سطحی و مخدوش يا مقنع، با مضمون و اساسمند..." (برخی بررسی ها در بارهء جهان بينی ها و جنبش های اجتماعی در ايران، چاپ ۱۳۵۸، صفحه ی ۳۸۶).

با خواندن مقاله ی "شير و شکر" دکتر عبدالکريم سروش که به بهانه ی روشنفکری دينی نوشته شده است (شماره ی ۴۰ مجله ی شهروند امروز) و در آن مخلوط روشنفکری و دين به مخلوط شير و شکر تشبيه شده است، حيران می مانيم که اين تمثيل و به قول فرنگی ها آنالوژی چه گونه تمثيلی ست: آيا سفسطه آميز است؟ يا سطحی و مخدوش؟ يا مُقْنِع؟ يا اصلا با مضمون و اساسمند است مثل همان که طبری آن را نوعی مدل سازی از پديدهء مورد تحقيق می داند؟ ابتدا ببينيم دکتر سروش دقيقا در باره ی اين مخلوط چه می نويسد:
"...آيا می توان با تکيه بر اصول پيشينی، ظهور پديده روشنفکری دينی را ناممکن اعلام نمود و با ادعای تناقض آلود بودنش، آن را از صحنه ممکنات خارج کرد؟ و اساسا می توان در باره آن حکمی تجربی نمود يا نه؟ فعلا به «ادلّه» منکران کاری ندارم. آنان به واقع جز تمثيلی ارائه نکرده اند که نه برهان است و نه استحسان. می توان مثال را عوض کرد و نتيجه ديگر گرفت. چرا نگوييم روشنفکری و دين چون شير و شکرند، متفاوت. اما آميختنی، و چون برآميزند معجون و مرکبی دل انگيز پديد می آورند. همواره مثالی را با مثالی می توان واژگون کرد و همين مقدار در نقض سخن طاعنان و منکران کافی است..."

دکتر عزيز! واقعا کافی ست؟! يعنی چون مثال مثلث هشت ضلعی، و آهن گچی، و آبغوره فلزی را واژگون کرديد مسئله حل است؟! به نظر من که يک انسان عامی هستم اين طور نيست و گُمان نمی کنم برای خواص هم چنين باشد. موافق نيستيد؟ من برای شما دليل عاميانه می آورم. فرموده ايد که شير، شکرين می شود، همچنان که روشنفکری، دينی می شود پس به قول خودتان در اين "اتصاف"، شير، روشنفکری است و دين، شکر. می دانيد که با تقليل دين به شکر و دادن نقش مکمل و نه کامل به آن چه خطری به جان خريده ايد؟! می دانيد چه تفسيرها از اين مثال می توان کرد و به کجاها می توان راه بُرد؟ وقتی دست روشنفکر در دايره ی دين آن قدر بسته شود که يک تمثيل ساده موجب تکفير او گردد چه اصراری به انداختن او در اين دايره و ايجاد زحمت برای اهل دين و روشنفکری ست؟

سوال من اين است: چرا نمی گذاريد دين کار خود را بکند و روشنفکری کار خود را؟ چه اصراری داريد که اين دو را با هم مخلوط بکنيد؟ کارکرد دين مشخص است، کارکرد روشنفکری به هم‌چنين. چه اشکال دارد که هر يک به راه خود بروند و کار خود بکنند؟ چه اصراری ست ترکيبی به وجود آوريم که نه مومنان آن را قبول دارند و نه عده ی زيادی از روشنفکران؟ چه اشکالی ست که به جای روشنفکری دينی، دين‌دار روشنفکر داشته باشيم و روشنفکر دين‌دار؟ باور بفرماييد که با چنين ترکيبی که در کنار هم قرار گرفتن است و نه در هم آميختن، دين و روشنفکری در کنار هم يا جدا از هم، کارکرد خود را خواهند داشت و احترام هر يک هم محفوظ خواهد بود. آن گاه نه به مثال مثلث هشت ضلعی نياز خواهد بود، نه آهن گچی، نه آبغوره فلزی و نه شير و شکر. دين خواهد بود و روشنفکری و روشنفکر معتقد يا غيرمعتقد به دين و والسلام.


برگرفته از :

http://www.fmsokhan.com/cgi-bin/mt/mt-comments.cgi?entry_id=658 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 2:25 قبل از ظهر  توسط مهرداد  | 

ترقی خواهی، جنبش باب،اميرکبير، کسروی و دهخدا

سام قندچی، در پاسخ به مهرداد وجدانی

 

 

توضيح سکولاريسم نو: پس از انتشار رسالهء « پست و بلند ترقی خواهی در عصر کنونی ـ  قسمت دوم ـ افکار روشنفکران ايران و تطور انقلاب اسلامى» نوشتهء آقای سام قندچی، ياددداشت زير از آقای مهرداد وجدانی به دست ما رسيد  :

 

 

آقای سام قندچی عزيز،

من از خواندن تمام مقالات شما لذت می برم، ولی اين مقالهء امروز بی نظير است. آيا شما دو رسالهء نوشتهء عبدالبهاء به نام های «رسالهء مدنيه» و «رسالهء سياسيه» را خوانده ايد؟ اگر نخوانده ايد، می توانيد آنها را در «کتابخانهء مرجع بهائی» در آدرس زير پيدا کنيد:

http://reference.bahai.org/fa/t/ab/

موفق باشيد. اميدوارم که روشنفکران ايرانی از نوشته های شما بهرهء کافی ببرند.

                                مهرداد وجدانی

 

ما اين يادداشت را برای آقای سام قندچی فرستاديم و چون پاسخ ايشان مطول تر از يک يادداشت زير مقالات شد مکاتبه را بصورت مجزا در اينجا می آوريم  :

 

 دوست عزيز، آقاي مهرداد وجداني،

با سپاس از محبت شما. مبحث ترقي خواهي در ايران اگر از نظر «تاريخي» بخواهد مورد بررسي قرار گيرد بسيار مفصل است. من، مثلاً، به تازگي نوشتاري مرتبط با همين موضوع نوشته ام، تحت عنوان «اصلاح طلبي ارتجاعي»، و در آن اميرکبير را، که اصلاح طلبی مترقي بود و حتي وقتي در حکومت بود رگش زده شد، مثال زدم و نشان دادم که او مانند آقاي خاتمي نبود، يعنی رئيس جمهوری که ادعاي اصلاح طلبي دارد و در حکومتش اصلاح طلباني نظير فروهر ها سلاخي شده اند و ايشان هنوز هم همهء جزئيات ماجرا را فاش نکرده اند. همچنين بسياري از اصلاح طلبان ديگر هواخواه ايشان نيز ـ که ظاهراً کعبهء نيروهاي مترقي ما هستند ـ با اينکه وقتي در زندان بودند تهديد کردند که اگر خواست هاشان برآورده نشود، حقايق قتل هاي زنجيره اي را بر ملا خواهند کرد، امروز هم که در زندان نيستند، و حتي بعضاً در خارج ايران هستند، هنوز حقايق را به مردم ايران نگفته اند.

به هر حال، من امير کبير را، در نوشتار زير، بعنوان سمبل اصلاح طلبي مترقي در تاريخ ايزان مثال زده ام:

 http://www.ghandchi.com/249-ReactionaryReformism.htm

 

بعد از انتشار اين مقاله، يکي از خوانندگان از من دربارهء تصميم اميرکبير نسبت به «جنبش باب» پرسيد.  من در عين حالی که تصميم او را اشتباهی بزرگ می دانم اما هيچگاه وي را مانند آنها که «اصلاح طلبان ارتجاعي» مينامم و مزور هستند، بخاطر يک اشتباه هر چند بسيار مهم، آدمی ارتجاعی نمي بينم،

البته من توضيح دربارهء اين موضوعات را کار تاريخ نگاران علمي ميدانم، مطمئناً امثال اين نکات ـ هم در رابطه با ايدئولوژي ها و مکاتبی نظير بابيه و دين بهائي، و هم در رابطه با موضوعات تاريخي مختلف ديگر ـ مطرح هستند و خوشبختانه بسياري از تاريخ نگاران بنام ميهن ما در سال هاي اخير به اين موضوعات تاريخي پرداخته اند. بهر حال، اگرچه می توانم من نيز به سهم خود کاستي ها و خدمات بزرگاني نظير امير کبير را مطرح کنم اما در حال حاضر نمي خواهم وقتم بر روي مسائل تاريخي بگذارم؛ بخصوص که دوستاني که بسيار بيشتر از من به مسائل تاريخي مي پردازند ـ نظير آقاي اسماعيل نوري علا ـ مي توانند بهتر از من بعنوان مأخذ راهنما بشند. با اين همه، برای اينکه به اشارهء سربستهء شما پاسخی گفته باشم، نظرم را به اختصار مي نويسم.

بنظر من، اميرکبير در رابطه با جنبش باب بزرگترين اشتباه زندگي خود را کرد. وي تصور می کرد که جنبش باب جرياني بنيادگرا است (نظير جنبش خميني که در 1357 ديديم)؛ يعني فکر می کرد که اين جريان حرکتي مذهبي ارتجاعي است که آمده در برابر تکامل مدرنيسم نوپاي ايران بايستد. شايد اگر اميرکبير در سال هاي 1340 تا 1350 زندگي مي کرد و حضوری مؤثر داشت، نه رژيم شاه و نه جنبش سياسي ايران اشتباهي را که درباره خميني کردند، نمي کردند.

اما چرا امير کبير اشتباه کرد؟ بنظر من به اين دليل که جنبش باب در عصري روي داد که در اروپا جنبش هاي نوين اجتماعي قرن ها بود که ديگر زير پرچم مذهب تازه ارائه نمي شدند. در نتيجه، «شکل ايدئولوژيک» جنبش باب اميرکبير را به اشتباه انداخت. بنظر من، جنبش باب يک جنبش ليبرالي - پارلمانتاريستي بود و ابداً جرياني بنياد گرا نبود. اگر اميرکبير اين موضوع را درست درک کرده بود، شايد بهترين متحد خود را در جنبش باب می يافت و شايد سرنوشت وي گونه اي ديگر رقم خورده بود و تکامل جنبش باب هم شکل ديگري بخود می گرفت.

در نتيجه، فکر می کنم که در تاريخ ما شخصيت هاي بزرگ اصلاح طلب «مترقي»، و همچنين جنبش هاي فکري – اجتماعي عظيمی همچون جنبش باب و شکل گيري مذهب بهائي (که بيشترشان در مجموعه اي از تضادها، اشتباهات، و درک غلط از يکديگر حضور داشته اند) بسيار قابل مطالعه هستند. امروز، با اينکه ما در عصر اينترنت و ارتباطات زندگی می کنيم، هنوز در اغلب مواقع از شخصيت ها و جريانات فکري مختلف زمان خود درک درستي نداريم و بسياري از اوقات اختلافاتمان نه واقعي بلکه تخيلي هستند.

در زمينهء رفع سوء تفاهم که و مطرح کردن واقعيت ماجراها تاريخ نگاران راه گشا هستند. مثلاً، احمد کسروي نيز ويژگي ليبرالي - پارلمانتاريستي جنبش باب را درک نکرده و آن را به مثابه پديده ای همچون تشيع ـ که جرياني از قرون وسطاي ايران است ـ فهميده بود. اما وي نيز يکي ديگر از بزرگترين شخصيت هاي مترقي معاصر ايران بود. البته، در سال هاي اخير، تندروي های عقيدتی کسروی مورد نقد قرار گرفته است. مثلاً، نشان داده شده است که او گاهي تفاوت شعائر بي خطر و غير جنايتکارانه مذهبي نظير نماز را ـ که بيشتر می تواند حکم تأمل اندشمندانه داشته باشد ـ  با شعائر جنايتکارانه ای نظير سنگسار و قتل مرتد و قمه زني تفکيک نمي کرد. با اين همه، کوشش او براي مقابله با شعائر ارتجاعي و جنايتکارانه مذهبي نيز هنوز چندان درک نشده است.

در عرصهء سياسي نيز منقدين هيچگاه متوجه نشده اند که چرا حرکتي که کسروي شروع کرد به يک جنبش سياسي مترقي نيانجاميد و، به جاي آن، وي و طرفدارانش کارهاي غلطي نظير کتابسوزان را سازمان دادند. بنظر من، واقعيت آن است که کسروي نمي ديد که خردگرائي خويش را در عصري از تاريخ ايران مطرح ميکند که با دوران رشد جنبش سياسي پارلمانتاريستي در دنياي مدرن همزمان است. او ضرورت پيوند خوردن با آن جنبش را نديد و شايد به همين علت جريان ليبرالي - پارلمانتاريستي مذهب بهائي را هم درک نکرد.

به هر حال، بحث دربارهء موضوعات تاريخ اخير ايران از اين ديدگاه هم مفصل و هم ضروری است. مثلاً، اينکه چرا علامه دهخدا تصميم گرفت کار خود را به لغت نامهء عظيم خويش محدود کرده و ديگر آثاری همچون «چرند و پرند» را ننويسد و عملاً خود را ده ها سال پيش از فوتش بازنشسته کند، و در عرصهء سياسي فقط پشتيبان مصدق باشد، خود موضوع مطالعهء بسيار با اهميتی است. چرا؟ به اين دليل که دهخدا ـ برعکس دکتر مصدق ـ مدرنيسم را در ليبراليسم مي ديد و نه در ناسيوناليسم؛ و اگر در عرصهء سياست باقی مانده بود شايد جبههء ملي ايران نيز عملاً بيشتر لیبرال می شد تا ناسيوناليست.

اين ها بحث هاي تاريخي مهمي در جنبش مترقي ايران هستند. آنچه من دربارهء ترقي خواهي در ايران نوشته ام خيلي مختصر است و اميدوارم مورخين ما بيش از اينها به چنين موضوعاتی بپردازند. هدف من تاريخنگاري نيست. من خواستار طرح «گفتمان ترقي خواهي» در عصر کنوني هستم و، در نتيجه، به موضوعات مشخصی نظير جنبش باب يا مذهب بهائي يا اصلاحات امير کبير يا بحث هاي نظري کسروي و دهخدا و تکامل ليبراليسم و ناسيوناليسم در تاريخ معاصر ايران نپرداخته ام. متأسفانه، در حال حاضر نيز اصلاً بر روي موضوعات تاريخي کار نمي کنم و بيشتر تحقيقاتم متمرکز است بر روي مسائل فلسفي که در آخرين مصاحبه ام توضيح داده ام. همهء آنچه را تيز که در اينجا آورده ام از حافظه است و اميدوارم اين ياداشت مختصر مفيد باشد.

با سپاس مجدد از توجه شما

سام قندچي

 

 

 

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 0:5 قبل از ظهر  توسط مهرداد  | 

آقای داد عزیز ، من به حسن نیت شما هیچ شکی ندارم . می دانم شما دلسوز و دردمند هستید و به قول معروف می خواهید در دل دوست به هر حیله رهی کنید .ولی در آخرین نوشتارتان شیپور را از سر گشادش میزنید . شما هدفتان آزادی زندانیان سیاسی/عقیدتیست ، که خوب هم میدانید این مثلث مورد نظر اصلا به این هدف اهمیتی   نمی دهد ، به این دلیل از این حضرات " خواهش " کرده اید که اگر برای حفظ نظام هم که شده ، این بچه ها را آزاد کنند . من واقعا نمی دانم که شخص شما به حفظ نظام علاقه ای دارید و یا نه . ولی از نگاه نظام ( که این مثلث کذایی یکی از پایه های نظام است - حتما می دانید که دریک کمدی/ تراژدى بعضی ها نقش قاتل را بازی می کنند وبعضی ها نقش دلقک را) شما یک فرد علاقه مند به نظام نیستید . در نتیجه وقتی شما این نصایح مشفقانه و مصلحانه را به پیشگاه حضرات تقدیم می کنید در زیر قبای شما یک خروس چاق و چله می بینند که دم اش به اندازه دم طاووس است و به ریش شما می حندند اگر رفسنجانی و کرّوبی بلد نیستند بخندند خاتمی خلی خوب می خندد . یک پرسش بی ربط (شاید هم خیلی با ربط) : آقای خاتمی در سوگ شاملو بیشتر گریه کرد و یا در سوگ لاجوردی ؟

مطلب دیگر اینکه در تلاشتان برای آزادی ناراضیان و مجاب کردن آقایان " مثلث " برای همکاری در این راستا ، به آنها خاطر نشان می شوید که اگرآزادی "دگراندیشان" برای آقایان اقدامی نا خواسته (و حتی  اشتباه ) تلقی می شود حد اقل برای بقای نظام به این عمل دست بزنند . یعنی در این یاد آوری مصالح و اهداف مقدس ( بقای نظام ) و نشان دادن راه و وسیله ( آزاد سازی ناراضیان از بند ) برای رسیدن به این اهدلف ، پیروی از  فلسفه ماکیاولیسم را به آنها پیشنهاد می کنید . بماند که بر هیچ کس پوشیده نیست که ماکیاولیسم قبل از اینکه توسط ماکیاول تبیین و تبلیغ شده باشد ، قرن هاست فلسفه زندگی آخوندهاست . متاسفانه شما هم ناخواسته در عمل به دام این فلسفه افتاده اید . یعنی برای رسیدن به هدف مقدّستان ( آزادی ناراضیان و دگراندیشان ) ، وسیله ای نا درست ( توسّل به وساطت  و یاری کسانی که هیچگاه صداقت نداشته اند ) را به کار گرفته اید .

همه این فـلسفـیـدنهای من به کنار شما امیدی دارید که با پـند و اندرزهای خود بـتوانید رفتار نـظام را اصلاح کنـید و یا تا کـنون عـمق فاجعه را درک کرده اید و فقط می خواهـید مرحمی بر زخمی بی درمان گذاشته باشید و لحظه ای خود را از سرزنش وجدان برهانید . به نظر می رسد که در راستای این تلاش به اینکه بتوانید حضرات " مثلث " را گول بزنید و به راهشان بیاورید ، امـیدتان را هنوز از دست نداده اید .

در پایان ، به فرض شما موفق شدید این حضرات مثلثی را گول بزنید و سرشان را تو راه بیاورید که بروند سر اصل کاری ها را تو راه بیاورند و راضی کنند که این بچه های ناراضی بی گناه را آزاد کنند و در نتیجه فاصله ملت و حکومت کم بشه که حاصلش بقای نظام باشه ، این به نفع مردم هـستش ؟ فکر نمی کنید که شما آنقدر دلباخته هدف (مقدّس) تان بوده اید که به سطحی بودن رابطه های " علّت و معلولی "  که شما در متن بر قرار کرده اید بی توجّهی کرده اید ، و در نتیجه یک مسئله " ممتنع " را " سهل " انگاشته اید ؟

 

 

http://babakdad.blogfa.com/post-101.aspx

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 1:1 قبل از ظهر  توسط مهرداد  | 

 آقای رحمان لیوانی نوشتار شما را در باره آقای سروش و تکفیر کنندگان ایشان خواندم . فکر کردم شاید بخواهید دیدگاههای خوانندگان این " دفائیه "را هم بدانید . این دیدگاهها می توانند به ظاهر بسیار متفاوت از یکدیگر باشند ولی تا زمانی که از حبّ و بغض بدور باشند می توانند مکمّل و متعادل کننده یکدیگر باشند . بنابراین من در یک چنین فضای گفت و شنود سازنده ای می خواهم در باره نوشتار شما مطالبی بنویسم و سخت باور دارم که از برخورد اندیشه هاست که بارقه حقیقت ساطع می شود .به گمان من تمام اعتبار سخن شما در پاراگراف " قرمز " که از مقاله شما بر گزیده و مستقیناً به اینجا منتقل کرده ام ، متبلور است و برای دفاع از آقای سروش و هر کسی که شما بخواهید کفایت می کند .چون درآن به اصولی توجه شده که جهان شمولند ، ودر همه مکانها و زمانها معتبر   

"وانگهی گیریم که مدعای خرمشاهی و مجیدی درست است و سروش به سبب آن چه که درباره «وحی الهی» گقته از اسلام خارج شده است، در این صورت آیا نباید حق خروج از دین را برای وی در وهله اول به عنوان یک انسان و در وهله دوم به مثابه یک متفکر و صاحب‌نظر که کار اصلی‌اش تحقیق، تفکر، و خردورزی است، به رسمیت بشناسیم؟ اگر پاسخ ما به این پرسش مثبت است، پس چرا باید وی را متهم به ارتداد و کفر نماییم، آن هم در جامعه‌ای که می‌دانیم مجازات این قبیل اتهامات کذایی چیست. و اگر پاسخ ما به این پرسش منفی است، پس تکلیف ما با این آموزه محوری و ذاتی ادیان توحیدی که انسان موجودی آزاد و مختار است و نیز با این آموزه تردیدناپذبر بشری که هر انسانی از حق آزادی اندیشه و بیان برخوردار است، چه می‌شود؟ "

اصول و ارزشهای مطرح شده در این پاراگراف نه تنها تمام حقوق و آزادیهای آقای سروش را  " گارانتی " می کند بلکه تمام ستم دیدگان ، مظلومان ، تبعیض شدگان ، و "دگر باوران " را پناه و امان می دهد . با در نظر گرفتن اعتبار همه ارزشها و اصول " مقدّس " ذکر شده در این پاراگراف ، بقیه نوشتار شما غیر ضروری بی فایده و در واقع تلاشی ست برای " تطهیر " آقای سروش . به چه کسی ربط دارد که آقای سروش چگونه فکر می کند  و چگونه عقایدش را بیان می کند ، که لازم باشد دوستانی احساس مسؤلیّت کنند و بیایند و بنشینند و بخواهند ایشان را تطهیر و تبرئه کنند . آیا تکفیر کنندگان آقای سروش ، وقی می خواهند فکر کنند و به بیان اندیشه های خود بپردازند می آیند از من و شما و یا آقای سروش کسب اجازه می کنند ؟ تا زمانی که ما حساب باورهای " خوداگاه " و  " نا خوداگاه " مان را  یک دست و همخوان نکنیم به این جور تناقض گوئی ها ونوشتن ها ادامه خواهیم داد .

چرا تناقض ؟ در پاراگراف "قرمر " فوق صدای یک آزادی خواه بی طرف ، یک کوشنده  حقوق بشر ، یک دمکرات به گوش میرسد که می خواهد آزادی ، کامیابی مادی و معنوی ،بهداشت ، آموزش و پرورش، و مسکن را با همه تقسیم کند و هیچ کس را بی بهره نسازد .  ولی در بقیه متن نوشتار تلاش شده که از شخصی رفع اتهام (ناخودی بودن) شود و با تمام دلایل و براهین (خودی بودن) ایشان ثابت شود ، و اینکه ایشان مستحق تکفیر شدن نیستند . گوئی آقای لیوانی آنقدر ها هم با نفس تکفیر مشکلی ندارند (حد اقل در ناخودآگاهشان) . بدون شک در خودآگاهشان آزادی و حقوق بشر را برای همگان طالبند .

آقای لیوانی شما به پاراگراف " سبز " در ذیل که از نوشتار شما گرفته شده است توجه بفرمائید که چه گونه شما در آن از ارزشهای حقوق بشری دور می شوید و به جوهره فکری (شاید نا خودآگاه) آقایان خرمشاهی و مجیدی نزدیک می شوید :

" تردیدی نیست که نظریه اخیر سروش درباره پدیده «وحی الهی» تمام و کمال قابل دفاع نیست و اصلاً به گمان ما نه فقط این نظریه سروش، بلکه بسیاری از نظرات دینی وی همان‌طور که برخی از روشنفکران و صاحب‌نظران دینی نشان داده‌اند، کم و بیش واجد پاره‌ای ابهامات، ضعفها و تناقضات است که امیدواریم سروش هرچه زودتر چاره‌ای برای آنها بیاندیشد. "

آقای سروش برای اینکه بیندیشد و از اندیشه هایش با دیگران سخن بگوید نیازی به دفاع هیچ کس ندارد. وقتی شما در پاراگراف "سبز" بالا می گوئید " اصلاْ به گمان مـا "، مظورتان از ما کیست ؟ شما و چه کسانی ؟ شما و حوزه علمیه قـم ؟ و یا شما وحوزه علمیه نجف ؟ و شاید هم منظورتان شما و همه علمای مستقر در دانشگاه اسلامی قاهره است .شاید هم منظور جنابعالی از "مـا " قـبیله ایست که شما به آن تعلّق دارید . به هر حال می توان هنوز به قبیله ای تعلّق داشت ولی مستقل فکر کرد و در بیان عقاید خود ضمیر شخصی " من " را به جای " مـا " به کار برد و مسؤلیت گفته های خود را یکجا پذیرفت .

شما می فرمائید بسیاری از نظریات سروش مثل این آخرینش کم و بیش با ابهامات وضعفهائی " آلوده اند " این صاحبنظران مرجع شما فقط توانسته اند ابهامات وتناقضات اندیشه های آقای سروش را کشف کنند ؟ و  یا اینکه پاسخ " قانع " کننده ای هم برای حلّ این ابهامات و تناقضات پیشنهاد کرده اند ومؤمنین رااز گمراهی ناشی از تناقضات و ابهامگوئی های آقای سروش نجات داده اند !!!

امیدوارم که آقای سروش هم تا کنون با روشنگری های "صاحبنظران " دینی توجیح شده باشند و به اصلاح نظرات و اندیشه های دینی خود همت بگمارند . گویا آقای لیوانی هم صبرشان تمام شده و از آقای سروش می خواهند " هر چه زود تر برای ضعفها و تناقضات...خود چاره ای بیندیشند " ــــاحتمالاً آقای سروش به زودی توّاب بودن خود را به آگاهی مشتاقان و بیصبران خواهند رساند !!!   

من هیچ قصد " امر به معروف و نهی از منکر " کردن ندارم چون بهائی هستم و در دیانت بهائی ، امر به معروف و نهی از منکر  ، رفتاریست نا شایسته  . فقط برای روشن شدن  بهتر دیدگاهم در نهایت احترام و خضوع پرسشی را که از اعماق قلب حزینم برآمده با آقای لیوانی در میان می گذارم . در سه دهه گذشته بهائیان (بزرگترین اقلیّت مذهبی ـ بیش از ۳۰۰۰۰۰ نفر)در ایران مورد همه نوع ظلم ، تبعیض ، تحریم ، و "تکفیر " قرار گرفته اند و حتی جوانان بهائی از ورود به دانشگاه محرومند ـــ این محرومیت از دانشگاه از جمله میوه های شیرین ! انقلاب فرهنگی است که در افتخارش آقای سروش بی بهره نیستند  .  آقای لیوانی پرسش من این است ، آیا شما در این مدّت طولانی در مورد این بیدادگری در جائی سخنی گفته و یا نوشته اید ؟ و یا شما هم مثل خیلی ها وقتی یک "خودی"  به تکفیر "ناخودی" ، زده می شود ، به یادتان می آید که اعلامیه جهانی حقوق بشری وجود دارد که در همه مکانها وهمه زمانها معتبر است ؟؟ می دانید اکنون در مجلس اسلامی مراحل نهائی قانونی شدن تکفیر "دیگر باوران" در جریان است  . نمی خواهید در دفاع از آزادی و حقوق هم میهنان بهائیتان قلمی بزنید ؟ آقای سروش چه طور ؟؟

داستان ناکامی کسانی که ، در پدیدار (سیاسی/اجتمائی از "خودی" به "بی خودی" رانده شدن) ،  مجبور به حاشیه نشینی شدند ، درس عبرتی است برای همه تازه از راه رسیدگان و آیندگانی که در راه رسیدن به آزادی ، دمکراسی و استقرار اصول جهانشمول اعلامیه جهانی حقوق بشر خواهند کوشید . این درس در سخنی ساده چنین است : حقوق بشر خودی/غیرخودی و مسلنان/بهائی نمی شناسد .

سخنم را با پـند و انـدرزی از حضرت بهاءالله پایان می دهم :

ای دانایان امم از بیگانگی چشم بردارید و به یگانگی ناظر باشید . همه بـار یـک داریـد و بـرگ یـک شـاخسـار                            

  مقاله آقای لیوانی را در اینجا بخوانید :

 http://www.iran-emrooz.net/index.php?/think/more/15675/

 

 

 

 |+| نوشته شده در  جمعه نهم فروردین 1387ساعت 11:56 بعد از ظهر  توسط مهرداد  | 
آقای بابک ، شما براستی استاد سخن هستید . زیبایی سخن " گفتار " شما ، بدون شک تراوشی  است از " پندار " نیک شما ، و هنگامی که گفتار نیک شما به " کردار " نیک شما (فهرست شخصی) می انجامد ؛ آفرینش زیبایی ، داد گستری ، و آسایش برای  همه مردمان فراهم گشته . تنها راه پراکندن وگسترش پندارهای نیک ، راهی ست که آغازش پندار است و پایانش کردار .در پرسشی از نگرانی خودم بگویم : در هفته ای که شما با نوشته هایتان به یاری " دیگر باوران "خواهید شتافت ، از بهائیان و ستمی که بر آنان رفته چه خواهید گفت ؟  آیا از دانشجویان بهائی که از فراگیری دانش در دانشگاههای ایران بی بهره گشته اند ، نامـی خواهید بـرد ؟

خداوند هر چه بیشتر به شما توان و بی باکی ببخشاید !
 

 "فهرست شخصی" آقای بابک داد :

 http://babakdad.blogfa.com/post-97.aspx

 |+| نوشته شده در  سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 10:44 بعد از ظهر  توسط مهرداد  | 
آقای بابک عزیز سلام ؛ پیش از اینکه در باره آرزو های شما و من و همه ما و همه آنها بنویسم ؛
می خواهم در باره دارایی شما جوان گرامی ایرانی بنویسم . شما در وب لاگ-تان نوشته اید که "کلمه" ؛ ثروت ناچیز شماست که با سخاوت می خواهید بین دیگرانی که بی شک ستایشگران پندارها و نوشتارهای زیبای شما هستند بخش کنید .
ولی من دارایی شما را در سجایای اخلاقی شما میدانم ؛ شجاعت ، ثروت شماست ؛ دانش و آگاهی ، ثروت شماست ؛ رک گویی و خلوص نیت ، ثروت شماست ، وهمینطور حس عدالت خواهی شما . کلمه تنها وسیله ایست که ثروت های شما در آن پدیدار می شوند ؛ درست مانند چراغی که روشنی را می نمایاند و راه را و "نا"هستی تاریکی را  .
بر گردیم به رِویاها و آرزو کردنها که خیلی هم خوب است چون به انسان امید می دهد و نیرو وشجاعت رسیدن به آنها را . من می خواهم از آرزو های آنها بگویم ، آن جوانانی که سی سال است  از تحصیل در دانشگاه محرومند و در رویاهای خود آرزو می کنند روزی بیاید که از حق تحصیل در دانشگاه برخوردار شوند و آرزو می کنند که این آرزوی کوچک ( کو چک نیست ؟) از سرزمین خوابها و خیالها به سرزمین بیداری وارد شود . آنها امیدشان را از دست ندادند و در آرزو کردن ، پایداری کردند ؛ تا اینکه یک روز شجاعت کردند و نامه ای به آن مردی که " ایران برای همه ایرانیان " شعارش بود ، آنکه نوید گفتگوی تمدنها را به جهانیان می داد ، نوشتند و فقط خواستار ابتدایی ترین حق خود شدند : اجازه تحصیل در دانشگاه .
شما می دانید از چه کسانی صحبت می کنم ؟ از جوانان بهایی ایرانی که سی سال است از تحصیل در دانشگاه محرومند. و از آن نامه هیچ شنیده اید ؟
نامه ای بود از جامعه بهاییان ایران خطاب به پیر مراد شما آقای خاتمی رییس جمهور محترم ایران . می دانید (حتما میدانید) جواب چه بود ؟ هیچ !
البته برای جبران کوتاهی آقای خاتمی در جواب دادن ، گروه حجتیه جواب روشنگر و اقناع کننده ای به جامعه بهایی دادند و به خیال خودشان "حق" بهاییان را کف دستشان گذاشتند !!
آقای خاتمی که از گفتوگوی تمدن ها دم میزنند ؛ نمیدانم دست کم برای خود ایشان این شعار محتوایی دارد ؟ واقعا ایشان از مطرح کردن این شعار ناب چه اهدافی در نظر دارند ؟ و برای رسیدن به چنین اهدافی( به احتمال قوی "مقدس" ) راه و روشی هم پیدا کرده اند ؟ مثلا برای بر قراری گفت و گو بین مسلمانان و مسیحیان برای رسیدن به تفاهم و بر طرف کردن بد فهمی ها چه باید کرد ؟ چه حد اقل های مشترکی بین این دو گروه می توان یافت که بعنوان عوامل تسحیل کننده گفت و گو و رسیدن به تفاهم مورد توجه قرار گیرند ؟
آقای خاتمی اگر در گفت و گو با مسیحیان به نتیجه ای رسیده اند از چه روش و راهی و از چه زمینه های مشترکی بهره گرفته اند ؟ جواب برای هر کس ،که حسن نیت دارد ، روشن است .
خیلی خوب ، ما بهاییان هم می خواهیم با برادران مسلمانمان به تفاهم و هم زیستی مسالمت آمیز برسیم و اتفاقا می توانیم از همان روش ها و نقاط مشترکی بهره گیریم که مورد استفاده  آقای خاتمی قرار گرفتند برای رسیدن به تفاهم با مسیحیان .
حتما آقای خاتمی و همفکران ایشان با آرامش وجدان کامل خواهند گفت که بهایی که دین نیست چون بهاءالله پیامبر نیست و کتاب" اقدس" اش ساحتگی است و نه آسمانی . بدون شک هر کسی برای داشتن هر عقیده ای ، از جمله رد دیانت بهایی آزاد است. ولی اینجا صحبت از اصول است وجهان شمول بودن این اصول.
آقای خاتمی و یارانشان به خوبی می دانند که مسیحیان هم درست همان نظر را در مورد دیانت اسلام دارند که ایشان در باره دیانت بهایی ، یعنی الهی بودن اسلام را رد می کنند . با این وجود در  هنگام گفت و گو با مسلمانان از اختلاف نظر ها چشم می پوشند و بر پایه زمینه های مشترک مثلا اصل  "انسان بودن" به گفت و گو ادامه میدهند  . بدون شک وقتی که آقای خاتمی و آقای پا پ در واتیکان گفت و گو کردند در باره  موضوعی که اصلا با هم توافقی ندارند یعنی الهی بودن دیانت اسلام وارد هیچ جرّ و بحثی نشده اند ، در حالیکه هر دو طرف از نگاه طرف دیگر در این مورد آگاهند .

 مسلمانان هم از جمله کسانی مثل آقای ابطحی که گفت و گوی ادیان را شعار خود ساخته اند باید اصل "انسان بودن" را از برادران مسیحی خود سر مشق بگیرند و برای آغاز گفت و گو با بهائیان و پیشرفت برای تفاهم از تفاوت ها بگذرند و به نکات مشترک بین دو دین بپزدازند تا تفاهم وهمکاری صلح و صفا و یگانگی ، بیگانگی و دشمنی را به افسانه ها ی فراموش شده بسپارند .  

من ایمان دارم اگر ما مغز و قلب خود را خوب به کار گیریم برای رسیدن به این هدف یک و یا دو قدم بیشتر فاصله نداریم . شما چه فکر می کنید ؟  " تحلیل" شما از آرزوی من چیست ؟
آیا این آرزوی بزرگی است ؟ تو قلب من خوب می گنجد ، در قلب شما چه طور ؟
 پیروز باشید

 |+| نوشته شده در  یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 5:23 بعد از ظهر  توسط مهرداد  | 
 
  بالا