|
پندار نامه ها
|
||
|
ایران سرزمین پیامبران |
چندی پیش در سایت newsecularism ، مقاله ای بسیار ارزشمند و روشنگر نوشته آقای فرج سرکوهی در مورد بهائی ستیزی خواندم و بسیار خوشحال وبهتر بگویم امیدوار شدم . ایشان به راستی دست به تلاشی دلاورانه زده اند ، پس از ۱۶۰ سال به بیراهه کشیدن ها و نوشتن های "تاریخ" ، و تابو سازی ها .
همراه با بیان خوشنودی و سپاس از ایشان برای این کار بزرگ و به درستی پیشگامانه ، بایستهدانستم در مورد دو پرسش بزرگ ایشان ، به بیان برداشت و باور خود بپردازم : نخست : چرا روحانیون شیعه از آغاز پیدایش آئین بهائی تا اکنون این چنین خستگی ناپذیر در رد و نابودی این دیانت نوپا در تلاشند ، در حالیکه در بد رفتاری و ستم علیه دیگر ادیان به این شدّت و حدّت عمل نمی کنند . ستم و ظلمی که بر پیروان دیانت بهائی رفته شاید در تاریخ ادیان بی نظیر ومثیل است .(در این سه دهه که آخوندها در قدرت بوده اند من برای نمونه نشنیده ام حتّی یک نفر بخاطر ازلی بودن مورد ظلم و ستم حکومت اسلامی قرار گرفته باشد ! )دوم : چرا روشنفکران و با حیرت بیشتر روشنفکران سکولار ما در رابطه با این بیدادگری، به سکوتی این چنین دردناک بسنده کرده اند ؟ شاید پنداشته اند که " صورت مسئله " را به نحوی پاک کرده اند و با خیال راحت ، فلسفیدن را پیشه کرده و جیب های کوچک خود را از فیلسوفان گوناگون غرب انباشته اند .
من به این دو پرسش آقای سرکوهی ، پرسش سوّمی را می افزایم که آقای اسماعیل نوری علا در گفت و شنود ی تلویزیونی مطرح کرده اند :سوّم : چرا امیر کبیر با همه هوش و نیات خیرخواهانه اش برای پیشرفت و شکوه ایران ، دستور به کشتن باب داد ؟
http://www.puyeshgaraan.com/ES.Interviews/Sociology%20of%20Shiism- Foruzande/socshi4.htm
و امّا چرا دینکاران به آن اندازه که به بهائیان ستم کردند به دیگران نکردند ؟ (پرسش آقای سرکوهی)پاسخ ساده آن در یک ضرب المثل شیرین پارسی نهفته است. : هیچ کس به کوزه شکسته لگد نمی زند . بدون شک انگیزه های این لگد زدن ها شناخته شده است و از دید سیاسی ، اقتصادی ، و دلباختگی برای قدرت و موقعیت اجتماعی قابل توجیه است . بودا چرا مجبور شد کشور زادگاهش، هند را ترک کند و تا چین فرار کند ؟ موسی ، عیسی ، و محمّد هم مورد ظلم و ستم قدرت های (سیاسی و مذهبی ) زمانه خود بودند . مسیحیان اولیّه تا سه سده پس از به صلیب کشیدن عیسی طعمه شیر های رومی بودند . چرا قدرت های سیاسی و مذهبی مستقر همیشه در طول تاریخ در برابر آئین های جدید که ارزش های نوی را به ارمغان آورده اند ، ایستادگی و مبارزه کرده اند ؟ البته آقای سرکوهی در نوشته خود به برسی بسیاری ار این علت ها پرداخته اند . و اتفاقاً همین دلایل است که بهائیان را مستحق آن اندازه تحمل ظلم و ستم می کند . یعنی بهاءالله به انسان "آزاده"پیشنهاد می کند او برای یافتن پاسخ درست برای پرسش هایش ، باید مستقلّاً تحقیق کند ، و از تقالید کور کورانه بپرهیزید ، دست بوسیدن (علما) را عملی نکوهیده میداند . تعلیم می دهد که دین باید مطابق علم و عقل باشد . تفهیم میکند که زن و مرد مثل دو بال یک پرنده هستند ، برای اینکه پرنده پرواز کند و به اوج برسد نیاز به دو بالِ هم وزن وهم توان دارد . (تساوی حقوق زنان و مردان ) . مسلّماً تعالیمی در این سطح و قد و قواره برای آخوندها خیلی باعث دلخوریست .
برای مسیح هم کافی بود که به مردم پند و اندرز بدهد که از پرداختن مالیات های نا عادلانه به رومی ها سرباز زنند و به آن بلائی گرفتار شود ، که شد .البته در این میان خاخام های یهودی هم مثل روحانیون شیعه آتش بیار معرکه بودند .
و امّا چرا روشنفکران ما همواره در این مدت طولانی تا این حد سکوت کرده اند ؟ سکوت و روشنفکری ؟ ترجیح می دهم نتیجه گیری یأس آوری نکنم ، و در عوض به دنبال علت های چنین سکوتی سنگین و دردآوری بگردم . اگر چه این ریشه یابی بتواند سکوت توده های مردم عادی را توجیه کند ولی مفری نخواهد یود برای تبرئه " روشنفکران " ، مگر اینکه سرنجام روزی از خیر این عنوان "تیتر" بگذرند و عطایش را به لقایش ببخشند و یک بار برای همیشه از شرّ پاسخگوئی به پرسشی چنین بزرگ و پر درد وسر برهند .
بنابراین : بهائیان همواره حتّی در دوره پهلوی ها از حقّ چاپ و داشتن مطبوعات آزاد محروم بوده اند
دشمنان دستشان برای زدن هر تهمتی باز بوده و حتّی از حمایت حکومت برخوردار بوده اند برای نمونه
می توان فعالیّت های تبلیغات اسلامی و گروه حجّتیه علیه بهائیان را که از حمایت بی دریغ ساواک برخوردار
بودند به یاد آورد .نمونه دیگر بستن بهترین مدرسه خصوصی تهران (مدرسه تربیت ) در دوره رضا شاه است که یه تحریک "نخست وزیر؟" یعنی فروغی صورت گرفت چون ایشان ازلی بودند و حقّی برای بهائیان قائل نبودند . بهانه بستن مدرسه این بود که به علت تعطیلی بهائی مدرسه یک روز ، فقط یک روز، بسته بوده .واین امر برای آقای فروغی گناهی نابخشودنی به حساب آمده و بدون تلف کردن وقت دستور بستن مدرسه را صادر کرده بود ند!! آنهم مدرسه ای با آن کیفیت که فرزند "رشید" رضا شاه یعنی محمد رضا " ولیعهد " در آن شاگردی می کرده . داشتم می گفتم از محروم بودن بهائیان از انتشارات و مطبوعات عمومی حد اقل برای درج یک دفاعیه هرچند کوتاه و باز بودن دست دشمن برای زدن هر تهمت و افترا .
یکی ازمدارک تهمت و افترا کتابی است جعلی و رسوا به نام " إعترافات کینیاز دالگورکی" که بهانه خوبی
بود برای معلّم تعلیمات دینی و حتی معلّم ادبیات فارسی دبیرستان که با صدای بلند در کلاس درس بخواند
و شاگردان بهائی را بخیال خود تحقیر و تقـنـین کند . براستی این بود مأموریت و مسؤلیت یک معلم
ادبیات در کلاس درس ؟ آیا امیدی هست که از مدارسی با چنین شرایطی اصلاً روشنفکری بیرون بیاید ؟
آقایانی همچون سروش " فیلسوف و عارفِ پیرو حضرت مولوی " و مسعود بهنود روزنامه نگار و
"تاریخ نگار" ،محصول چنین مدارسی هستند که سی سال شرایت حاکم بر ایران را مشاهده و "نگارش"
می کنند . از نبود آزادی و دمکراسی فقـانشان بر آسمان است ( از ناخودی بودن گریه میکنند و غایت آمالشان
خودی بودن است ) ، ولی اصلاً از آنچه که بر یک جامعه ۳۰۰۰۰۰ نفری (بهائی) گذشته بی خبراند ــ نه شنیده اند و نه دیده اند . هیچ کس جائی شنیده و یا دیده است که مثلاً یک بار ،فقط یک بار، این آقایان
دهانشان را باز کرده و از محرومیت جوانان بهائی از ورود به دانشگاه ها شکوه و شکایتی کرده باشند ؟
این آقایان گوئی نمی دانند که همیشه با آمدن بهار برفـها آب می شود و باید برای اینکه به پنهان کردن
سرهایشان در زیر برف ها ادامه دهند به قطب جنوب پناه بـبرند . آنجا دیگر بهار هم برفها را آب نمی کند .
باری ، روشنفکران ما " اعترافات کینیاز دالگورکی" را یافتند و خواندند و "فهمیدند" . ولی وقتی کسانی
چون احمد کسروی و استاد مجتبی مینوی جعلی بودن این کتابچه حقیر را ثابت کردند، ندیدند و
نخواندند و "نخواستند " بفهمند !! و باورهای خود را با دلباختگی کودکانه ای با نوشته های شخصی
ازلی به نام "فریدون آدمیت " توجیه کردند ــ ازلیان ( و نه بهائیان ) که از دوره مشروطیت و تمام
دوران پهلوی تمام مراکز قدرت و تصمیم گیری را در ایران اشغال کرده بودند ، در ستمگری و تهمت
زدن به بهائیان با آخوندها رقابت میکردند . و همیشه سعی کردند ازلی بودن خود را کتمان کنند
و در ستیز علیه بهائیان از آخوندها هم ، مسلمان تر جلوه کنند .
برگردیم به پرسش " چرا امیرکبیر دستور قتل باب را صادر کرد ؟ " که آقای اسمائیل نوری علا
آنرا فاجعه و بزرگ ترین معمای تاریخ معاصر ایران می دانند و کسانی چون فریدون آدمییت وهما
ناطق را موظف ومکلّف می دانند برای حلّ این معمای بزرگ . من باور (باور شخصی)
دارم که آقای آدمییت از بحث و برسی این "معما " دوری خواهند جست و به سکوت پر معنا ی خود
در این واپسین روزهای زندگی ادامه خواهند داد . مگر اینکه در متن یک إعترافـنامه "بزرگ" از زندگی خود به کشف و گشایش این معمای بزرگ تاریخ معاصر ما صادقانه کمکی کنند .خانم هما ناطق هم پیروی از مرجع تقـلید خود یعنی آقای آدمیّت خواهند کرد !
به باور من امیر کبیر دستور قتل باب را صادر کرد چون چیزی از جنبش رهائی بخش و
مترّقی باب درک نکرد و مثل آخوندها آنرا یک فتنه دانست و چون می خواست حکومت کند
به خاموش کردن فتنه برخاست ، و در ضمن آخوند ها را هم از خود خوشنود وراضی ساخت !!
البته دادن امتیاز و حتّی همکاری با "علما " همیشه معمول بوده مثلاً رضا شاه هر گاه لازم دید و
محمد رضا شاه اغلب چنین کرد . گفته شده که امیر کبیر در آخرین لحظه های زندگی اش و با خون
خود روی دیوارهای حمّام فین کاشان اعتراف کرد و چنین نوشت : تنها گناه زندگی من شرکت کردن
در قتل آن سیّد بی گناه است . آقای سام قندچی چون امیر کبیر را یک اصلاح طلب مترّقی می دانند ، بنابر این نتیجه می گیرند که امیر کبیر مرتکب این اشتباه شد ، چون در فهم پیام و هـدف باب دچار سوء تفاهم شد! ــــ به هر حال وقتی شخصی مرتکب اشتباهی می شود ، اگر بتواند از اتّهام خیانت خود را تبرئه کند ، باید بپذیرد که مرتکب حماقـت شده .
مقاله آقای فرج سرکوهی :
http://www.newsecularism.com/2008/0208-A/020108-Faraj-Sarkuhi.htm
با تشکر فراوان از اتّحاد جحهوریخواهان ایران از انتشار بیانیه ذیل ، امید است که این اقدام شجاعانه و " تابو " شکن ، سر مشقی باشد برای دیگر گروه های مترّقی و دمکرات و روشنفکران واقعی که دمکراسی و حقوق بشر را فقط برای "خودیها " مطالبه نمی کنند بلکه باور دارند که :
بنــــی آدم اعضای یک پیکرنـــد که در آفرینش ز یک گوهرند
چو عضوی به درد آورد روزگار دگر عضــو ها را نمانـــد قرار
تو کـز محنت دیـگـران بـی غمــی نشـایــد که نامت نهنــد آدمــی
تبعیض علیه بهائیان را محکوم می کنیم
۱۵ مهر ماه ۱۳۸۶
اتحاد جمهوریخواهان ایران:
تبعیض علیه بهائیان را محکوم می کنیم!
ما خواستار برسمیت شناختن جامعه بهائیت ایران هستیم
بر طبق اخباری که از سوی سازمان بین المللی بهائیان و دانشجویان بهایی منتتشر شده است، مقامات مسئول سازمان سنجش آموزش کشور، طی یک اقدام بی سابقه صد ها نفر از دانش آموز بهایی را از امکان دسترسی به نتایج کنکور سراسری دانشگاه های دولتی محروم کرده اند. بر اساس این خبر، دانش آموزان در مراجعه فردی به سایت رسمی سازمان سنجش و آموزش کشور با این اطلاعیه مواجه شده اند که هنوز پرونده آن ها ناقص است و تکمیل نشده است. تعدادی از این دانشجویان تلاش نموده اند که با مراجعه به مسئولان بدانند که به چه دلیل نتایج کنکور آنان قابل دسترسی نیست و آنها نمی توانند نمرات شان را دریافت کنند. از قرار معلوم تمامی این تلاش ها بی حاصل بوده است.
بنا به گزارش سازمان دیده بان حقوق بشر، تعداد این دانش آموزان حدود ۸۰۰ نفر است. بنا به این گزارش، دو تن از دانش آموزانی که شخصا به دفتر سازمان سنجش و آموزش کشور در تهران مراجعه کرده اند، گفته اند که: « به وضوح معلوم بود که اعتقاد آنها به آئین بهائیت دلیل عدم دسترسی به نتایج» است. یکی دیگر از این دانش آموزان اظهار داشته است که: «یک مقام مسئول به وی گفته است آن ها دستوراتی از مقامات بالا داشته اند تا امتحانات دانش آموزان بهایی را مورد ارزیابی و سنجش قرار ندهند.» و دانش آموز دیگری گفته است که: «یکی از مقامات سازمان سنجش آموزش کشور به وی پیشنهاد کرده است: وی می تواند نتایجش را دریافت کند به شرط این که خانواده اش، اعتقاد به بهائیت را انکار کنند.»
در طول نزدیک به سی سال گذشته، پیگرد، محاکمه و آزار و اذیت بهائیان همواره در دستور کار دستگاه سرکوب رژیم بوده است. بهائی بودن خود به خود جرم بوده و بهائیان در قاموس حکومتگران ایران متهم محسوب شده اند. دولت جمهوری اسلامی تا کنون جامعه بهائیت ایران را به عنوان یک اقلیت مذهبی به رسمیت نشناخته است و رهبران جمهوری اسلامی با خصومت نسبت به آئین بهائیت و تبدیل آن به ارتداد و انحراف از اسلام، همه پیروان آن را در معرض بی رحمانه ترین فشار ها و تعرضات قرار داده اند.
اتحاد جمهوریخواهان ایران خواستار رفع تبعیض علیه شهروندان کشور بر اساس جنسیت، مذهب و قومیت و نژاد بوده و خواستار ایجاد فرصت های برابر برای همه مردم فارغ از تعلقات قومی، زبانی و مذهبی آنان است.
ما خواستار به رسمیت شناختن جامعه بهائیت ایران به عنوان یک اقلیت مذهبی، دارای حقوق برابر با جوامع مذهبی دیگر و پایان دادن به پیگرد و اذیت و آزار بهائیان به دلیل مذهب و اعتقادات آنان هستیم.
چندی پیش آقای زیدآبادی در مقاله ای متعادل و منطقی به نکوهش رفتاری غیر انسانی یعنی تکفیر کردن ، پرداخته و از پیامدهای مخرّب اجتمائی آن اظهار نگرانی کرده بودند .
آنچه که من از نوشته ایشان دستگیرم شد این است که ایشان با نفس تکفیر مشکلی ندارند بلکه برای ایشان مهم این است که چه کسی تکفیر می کند و چه کسی تکفیر می شود . به سادگی از این نوشته می شود فهمید که ایشان شرایطی "واجباتی؟!" را برای تکفیر کننده قائلند برای اینکه فرد ، حق تکفیر کردن را داشته باشد . نمی دانم به نظر ایشان آقای خمینی دارای چنین شرایط و چنین حقّی بوده اند . اگر ، بله ؟ بنابزاین ایشان (آقای زیدآبادی) با تکفیر شدن سلمان رشدی مشکلی ندارند و شاید هم می گویند :حقّش بود تا دیگر از این غلط ها نکند !! به این ترتیب تا زمانی که تکفیرشده آقای سروش و یا آقای زیدآبادی نباشد مشکلی پیش نخواهد آمد .
اگر ایشان با تکفیر شدن سلمان رشدی مخالفند منطقاً آقای خمینی را از حقّ تکقیر کردن بی نصیب میکنند ، و اگر چنین است دیگر چه کسی دارای شرایط مورد نظر ایشان (آقای زید آبادی) خواهند بود ، برای داشتن حقّ تکفیر ؟ بدون شک ایشان این حقّ (تکفیر کردن!) را برای آقای مجید مجیدی قائل نیستند ، چون به قول ایشان (آقای زید آبادی ) ، آقای مجیدی فقط یک سینما گر هستند !امیدوارم که آقای زیدآبادی نگویند که من در خواندن و فهمیدن نوشته ایشان ، راهم به سیاهکاری رسیده . من فقط کوشیده ام بفهمم که روشنفکران ایرانی ما در چه جایگاهی ایستاده (یا نشسته) اند . و در آخر ، گیرشان چیست و به قول معروف بفهمم که مشکل روان-شناختی بزرگانی مثل آقای زیدآبادی چیست ؟ که می نشیند و "بساط تکفیر " را این چنین می نویسد .
با چشم پوشی از مقاله مذکور ، من فکر می کنم که آقای زیدآبادی واقعاً در تهِ دلش (و وجدانش) با تکفیر در هر شرایطی مخالف است و آن را رفتاری ضد انسانی می داند ، ختّی اگر علیه ۳۰۰۰۰۰ هم وطن بهائی اش در ایران باشد . فقط کافی است " تابو " های مزمن را بشکند و با شجاعت ذاتی خود از تکفیر شدگان و مظلومان هم میهن خود به گونه ای یکپارچه دفا کند . انسان ، انسان است، مسلمان/بهائی نــــــدارد .
آقای ابطحی فرموديد آقای كروبی از كسانی كه مورد ظلم قرار ميگيرند حمايت ميكند ؟ شما هرگز شنيده ايد كه ايشان حتی يك بار برای ظلم های روا شده به بهائيان اظهار تأسفی كرده باشد ؟ شما چطور؟ آيا شما و آقای كروبی هم بهائيان را « غير خودي» به حساب مياوريد و نگران ظلم رفته بر آنها نيستيد ؟ بنابراين ظلم تماميت خواهان كه به شماها روا ميدارند موجّه است . مگر شما به جهان شمول بودن دلايلتان معتقد نيستيد ؟ اگر شما رقبا را به تماميت خواهی متهم می كنيد به اين دليل كه به حق شما ها ظلم می كنند و عادل نيستند ؛ همين سكوت افرادی مانند جناب عالی دليلی بر تماميت خواهی شما ها نيست ؟ منتهی در يك دايره كوچك تر . آيا كلمه بهائی هنوز برای افرادی چون شما يك تابو است ؟ چرا ؟ از چه می ترسيد ؟ از گفتگو ؟ از ديالوگ ؟ از دلايل خود مطمئن نيستيد ؟ و يا مانند تماميت خواهان از عقل و فهم شهروندان ايرانی كه به گفتگوی بين ماها و شماها گوش خواهند داد مطمئن نيستيد ؟ آقای ابطحی عزيز ! شجاعت به خرج دهيد. بهائيان را هم به گفتگوی اديان دعوت كنيد . بهائی كه دين نيست ؟ درست شنيدم ؟ آقای ابطحی عزيز شما با هوش تر از آن هستيد كه ندانيد كه مسيحی ها هم اسلام را دين نمی دانند و حضرت محمد را فرستاده خداوند نمی دانند . پس چرا حاضرند با مسلمانان گفتگو كنند؟ پاسخ روشن است چون به حقوق بشر پايبند هستند و در جستوجوی صلح و تفاهم .
در گفتگوی بين اديان از بهائيان هم دعوت كنيد كه با تمام اشتياق شركت خواهند كرد و در كنار برادران مسلمان برای برادران مسيحی؛ يهودی ؛ وبودائی حقانيت حضرت محمد را واضح و آشكار خواهند ساخت .و به پيش برد يكتا پرستی ؛ يگانگی اديان و وحدت عالم انسانی و صلح عمومی كمك و جانباری خواهند كرد . شجاعت از لوازم و پايه های ايمان و صداقت است .!!! ببخشيد ؛ میدانم كه در این روزها و هفته ها كارهای مهم تری داريد . عجله ای نيست می توانيد پيشنهادات بنده را بعد از انتخابات در تعطيلات نوروزی مورد لطف ومرحمت خود قرار داده و یه ندای قلب و وجدانتان پاسخ دهيد . موفق باشيد و تائيدات الهی همواره شامل حالتان باد .
|
|